جمعه ۲۶ تير ۱۳۸۳ - ۲۷ جمادى الاول ۱۴۲۵
Fri, Jul 16, 2004
حوادث
سال دهم - شماره ۲۸۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
بين الملل
سينما
گزارش
فرهنگ و انديشه
حقوق
اينترنت
گفت و گو
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گوناگون
افق
ماجراى زندگى
آرشيو
آشنايى با قوانين وظيفه عمومى
سناريو غم انگيز يك زندگى
خاطرات و مخاطرات
شگفتى هاى هفته
قاتل ۱۵ ساله
پسر نوجوانى كه از شدت ذوق و شوق داشتن اسلحه اى جديد آن را نزد دوستش برده بود، او را كشت. اين پسر ۱۵ ساله نيويوركى وقتى اسلحه جديدى خريد كه هميشه آرزويش را داشت، آن را نزد دوستش برد و وقتى داشت با حرارت و هيجان در مورد طرز كار آن با دوستش حرف مى زد، به طور اتفاقى و كاملاً تصادفى ماشه را شليك كرد كه در نتيجه گلوله سينه جان كارو (۲۰ ساله) را شكافت و موجب مرگش شد، اما پسر كه حاضر نبود مرگ دوستش را ببيند و آن را باور نداشت، به سرعت او را به بيمارستان رساند، اما ديگر كار از كار گذشته بود. خواهر ۲۹ ساله مقتول گفته: بچه هاى نيويورك با اسلحه بازى بزرگ مى شوند، اما بايد چگونگى استفاده از آن را نيز به آنها آموزش دهند. من واقعاً شوكه شده ام و غمگين و عصبانى هستم. درحال حاضر پسرك ۱۵ ساله به اتهام قتل دوستش بازداشت است.
آشنايى با قوانين وظيفه عمومى
پاسخ به سؤالات شما
\ پسرم ۱۷ساله است و همسر ۵۳ساله ام نيز بيمارى ديابت دارد. آيا امكان معافيت پسرم وجوددارد؟
> ازطريق موضوع ديابت پدر اقدام به معافيت پزشكى كنيد ان شاءالله درصورت احراز شرايط پسرتان معاف مى شود.
\ متولد ۴۲ و مجرد هستم آيا عفو رهبرى شامل حالم مى شود. درضمن فرزند بزرگ خانواده و كفيل پدرومادرم نيز هستم.
> درراستاى معافيت هاى قيدشده تا سال ۵۴ ليسانس ها نيز بخشيده شده اند. اگر ديپلم يا زيرديپلم يا حتى دكترا هم باشند. چون متولد ۴۲ هستند، بخشيده شده اند.
\ پسر ۱۹ساله ام دچار آستيگمات است، آيا مى تواند معاف شود؟ (سلطانى از تهران)
> آيين نامه معافيت هاى پزشكى فرمول و شرايط مربوطه را به دقت نوشته آن را مطالعه كنيد درصورت احراز شرايط اقدام كنيد. ان شاءالله معاف مى شويد.
\ آيا ماده مربوط به معافيت قد و وزن براى مشمولان سربازى همچنان ادامه دارد يا خير. اگر دارد با چه شرايطى؟
> در آيين نامه جديد معافيت هاى پزشكى فرمول و شرايط نوشته شده البته تغييراتى هم دارد. ولى درصورت احراز شرايط لازم امكان معافيت وجوددارد.
سناريو غم انگيز يك زندگى
جدايى؛ آخرين پرده زندگى بازيگر معروف سينما
173766.jpg
امشب آسمان شهرم بى ستاره است. صداى ابرهاى خفته در چشم آسمان كم كم بيدار مى شود. تو نيستى و خانه ام آنقدر بزرگ مى شود كه تمام ابرهاى عالم در آن جا مى گيرد. نيم رخ عكس تو در قابى آويزان بر ديوار، نيم رخى ديگر نمايى از رنج من است. نگاه كن! در آن عكس من سپيد پوشيده ام و تو سياه، اما در اين چهره بيرونى من تيره پوشيدم و تو ... نگاه كن! عروسك هنوز خواب تو را مى بيند، خواب دست هايى كه روزى برايم فرفره مى ساختند و در آسمان آبى باورم به پرواز درمى آوردند. دست هايى كه مى توانست در صحنه ها حتى بر گونه هاى طفلى گستاخ نقشى از نوازش بكشد. آن روزها وقتى چشمانت را مى گشودى ستاره فرو مى افتاد و ماه بر تنهايى خود مى لرزيد. نگاهت گوياترين نگاه ها بود و من حس معصومانه و يكرنگى آن نگاه را مى فهميدم...

در دادگاه
زن از لابه لاى كيف قهوه اى اش سكه اى يافت و آن را داخل تلفن همگانى انداخت. دستانش را بر گوشه هاى باجه اى كه نزديك بود از شدت حرارت آفتاب ذوب شود تكيه داد. ناگهان پوست چروك خورده دستش سوخت. درست مانند قلبش كه مدعى بود ماه ها پيش سوخته! وقتى شماره را گرفت نفس عميقى كشيد و بعد هيچ نگفت! وقتى زن پس از چند دقيقه «مكث» حرفى نزد، كسى از پشت سر با اشاره به او گفت: «مردم آزارى نكنيد خانم؛ ملت كار دارند!» اما وقتى زن چهره برگرداند چشمانش همچون دو كاسه خون مى باريدند. لحظاتى بعد شروع به حرف زدن كرد: «فقط براى آخرين بار زنگ زدم كه بهت بگم چقدر پست فطرتى، چقدر كلك بازى و چقدر عذابم دادى. خوب شناختمت! زنگ زدم تا به تو بگويم آن «اراجيفى» كه در اداره ها و دادگاه هاى مختلف عليه من نوشتى من نيستم، مادر و خواهر و دختر عمه ات هستند!» امروز ديگر زنگ نزدم تا به تو التماس كنم. اى كاش همانطور كه ستاره مشهور سينما و تلويزيون و مظهر پاكى و صداقت مردم بودى، كمى هم براى من صداقت به خرج مى دادى. نه! تو را نمى بخشم! ولى فقط نمى دانم چطور دلت اومد با من چنين رفتارى داشته باشى. چطور دوست داشتن مرا ديدى و اينقدر آزارم دادى! من كه با همه خوب و بد تو ساخته بودم... يعنى مى خواهم بدانم من به اندازه يك عروسك هم برايت ارزش نداشتم كه اينگونه روح و قلبم را شكستى و به بازى گرفتى، مى خواستم بگويم كه دوستت دارم و به همين خاطر هم مى روم... دوستت داشتم و هنوز هم دوستت دارم، مى فهمى! «هرچه پشت سرم گفته بودى، يكى يكى همه را خواندم، مو به مو، آقاى ... بازيگر و كارگردان و همه كاره صحنه زندگى من! روزى كه از فرانسه آمدم به تمام هستى و زندگى ام پشت پا زدم تا با تو بمانم، تمام مخالفت ها را به جان خريدم تا تنها با تو باشم، اما... نمى توانم صحبت كنم آقاى ... شوهر عزيز من، محبوب نسل جوان بغض نمى گذاره حرف بزنم. نمى دانم برايت چه بگويم و چه چيز را باقى بگذارم، آخر تو چطور جرأت كردى؟ چطور؟ زن در آن لحظه گوشى را در دست ديگر گرفت و سرش را بر شيشه داغ باجه تلفن چسباند. گويى حرارت سوزناك ديواره هاى فلزى و شيشه باجه تلفن در مقابل سوزش دردآور حرف ها و اشك هايش بسيار اندك و ناچيز بود. حالا او مانده بود و دنيايى از غم و اندوه و بهانه هايى براى گريستن. زن ادامه داد: «من كى از تو پول خواستم، من كى خواستم دوباره به خارج باز گردم؟ آخر انصافت را شكر. من كجا همسر بدى بودم؟» او محكم و كوبنده حرف مى زد. عشق و خشمش به هم آميخته شده و در صدايش موج مى زد. «مردم ديگر نه با اشاره و نه با انگشت به او تذكر ندادند. گويى در ميان حرف هاى پرغصه زن، غصه هاى خود را فراموش كرده بودند. پس يكى يكى از آنجا دور شدند و رفتند.» زن بعد از فراق آن دو بال رويايى فرياد زد و گفت: «از اين لحظه به بعد هم ديگر حق ندارى با من تماس بگيرى، نه منزل، نه روى موبايل فهميدى! خداحافظ مواظب خودت باش عزيزم فقط بدان كه... حرفش نيمه تمام ماند و به سرعت كيفش را بردوش انداخت و از آنجا دور شد. مهتاب وقتى پياده رو شهر را طى كرد دستى بر صورت لاغر و پر از جوش هاى عصبى اش كشيد. دوباره كيف دستى اش را باز كرد، ناخودآگاه كيف كوچك پولش را از آن بيرون آورد و به عكس عروسى شان خيره ماند. تازه از دادگاه خانواده برگشته بود. پاهاى خسته اش ديگر رمق پيمودن ادامه راه را نداشت. اما هنوز داشت به او مى انديشيد و به روزهاى ابتداى آشنايى، روزهاى خوش و شيرين. روزهايى كه نه او آنقدر بدبود و نه مهتاب اينقدر دلگير و گرفته.
> دفترچه خاطرات
دفترچه خاطراتش را گشود. ياد آن روز افتاد. هنوز يك هفته بيشتر نبود كه از سفر سه ساله خود بازگشته بود. همه مى گفتند آب و هواى آنجا خوب بوده و به او ساخته و بسيار زيباتر از قبل شده و...
وقتى پسرعمه اش، او و برادرش را به ايران دعوت كرد با خوشحالى پذيرفت و براى اينكه آب وهوايى هم عوض كند به اتفاق برادر به ايران آمدند. خانواده عمه «مهتاب» آن شب به افتخار ورود آنها به ايران بساط ميهمانى مجللى را فراهم كردند.
> شب آشنايى
آن شب همراه برادرش و «آرش» (پسرعمه) مشغول صحبت بودند . پسرجوانى كه آن موقع ها ۳۰سال بيشتر نداشت همراه دخترى به ميهمانان اضافه شد. پسر تازه وارد با همان نگاه اول دلش سوى مهتاب پركشيد و با ديدن «آرش» دركنار مهتاب عصبانى شد.
اما مهتاب اصلاً چيزى به رو نياورد. با خود فكركرد پسرى كه نامزد دارد چرا بايد از ديدن او و پسرعمه اش چنان يكه بخورد. چندساعتى گذشت. پسرتازه وارد كه معرف حضور همه و بازيگر مشهور سينما بود، به «مهتاب» معرفى شد همزمان با ساعات پايانى مهمانى مهتاب كه از نوع برخورد و شخصيت آقاى «بازيگر» اصلاً خوشش نيامده بود، با طعنه پرسيد «پس چرا نامزدتان را به ما معرفى نمى كنيد؟» مردجوان كه رنگ از چهره اش پريده بود گفت: «كى گفته ايشان نامزد بنده هستند؟ مهتاب گفت: «خودش» او با بى ادبى تمام گفت: «غلط كرده، اصلاً اينطور نيست و...»
دخترك جوان كه با شنيدن اين حرف يكه خورده بود با چشمانى اشكبار ازمجلس بيرون رفت.
> سه سال بعد
آقاى هنرپيشه بعد از آن شب سه سال تمام با ياد و نام مهتاب زندگى كرد. اما دخترموردعلاقه اش به فرانسه بازگشته بود و او كه درتمام اين مدت لب بازنكرده و حرفى نزده بود همچنان با پسرعمه مهتاب ارتباط دوستانه داشت. اتفاقاً شبى كه «مهتاب» از فرانسه با منزل عمه اش تماس گرفت آقاى هنرپيشه هم مهمان آنها بود. آرش به مهتاب گفت: «مى دانى چه كسى مهمان ما است؟ آقاى... بعد چون مى دانست مهتاب از او اصلاً خوشش نمى آيد آهسته گفت: «بيا كمى سربه سرش بگذاريم و بخنديم.» مهتاب پذيرفت. با اينكه ۳۰ ساله بود ولى بازهم مثل دختربچه هاى شيطان و بازيگوش رفتارمى كرد. آقاى هنرپيشه با افتخار با مهتاب صحبت كرد و شماره تماس خود را به او داد. تماس هاى تلفنى آن دو همينطور ادامه داشت تا اينكه مهتاب مدتى بعد حس كرد بدون او زندگى برايش مفهومى ندارد. آقاى بازيگر قيدكرد كه او بايد به ايران بازگردد، ديگر هرگز هوس زندگى درخارج از كشور را درسرنداشته باشد، وقتى به ايران آمد و با هم ازدواج كردند سركارنرود، زيرا وقتى همسرش سركارباشد او دچار استرس خواهدشد، با دوستان قديمى اش معاشرت نكند، به حرف هاى مادرش به طور كامل گوش دهد و... بسيارى از موارد ديگر كه همه براى مهتاب جالب و شنيدنى و جذاب بودند. از طرف ديگر مهتاب فكرمى كرد وقتى آدم كسى را دوست داشته باشد، بالاخره با همه خوب و بدش كنارخواهدآمد. مهتاب به وعده اش عمل كرد و به ايران آمد، پس از يك سال دوران خوب و شيرين نامزدى، تمام دارايى اش را در فرانسه فروخت و درايران ماند. حتى تمام خرج عروسى را تا ريال آخر خودش پرداخت. چون فكرمى كرد اين پولها در برابر عشق ناگسستنى او هيچ ارزشى ندارند. خلاصه خانه و ماشين و به قول خودش تمام تيروتخته آن را فراهم كرد. خانه شيكى در شمال شهر خريد تا زندگى را با ستاره درخشان عشق و «صحنه ها» آغازكند. اما گويى ازهمان روزهاى اول ازدواج حسادت هاى مادر و خواهر آقاى بازيگر كارساز شده بود. ماجرا از آنجايى شروع شد كه شبى مهتاب حدود ۱۵نفر از دوستان و اقوام خويش را به خانه دعوت كرد. «مادرشوهر» آن روز پا دريك كفش كرد و گفت: من امشب دلم براى عروس و پسرم تنگ شده و مى خواهم به خانه آنها بروم. مهتاب سالها زندگى «رك وراست» را تجربه كرده بود و حتى تفكر دروغ و سياست هاى زنانه را نيز در سرنداشت. پس بسيارمحترمانه و روراست با خانه «مادرشوهر» تماس گرفت و خيلى محترمانه از آنها خواست كه به علت كمبود «جا» شب بعد به منزل آنها تشريف ببرند.
اما او حتى فكرش را هم نمى كرد كه ستاره محبوبى كه هميشه نقش انسانهاى فداكار را بازى مى كرد با آن يك كلمه حرف چنان برآشفته شود، اما گويى او به عنوان همسر براى شوهرش حتى در درجه سوم اهميت نيز قرارنداشت. اما بازهم طاقت آورد چون دوستش داشت. اختلافاتشان كم كم شكل جديدترى گرفتند... انتقادهاى آقاى هنرپيشه هرروز بيشتر و بيشتر شد، تا اينكه او۹ماه تمام مهتاب را ترك كرد و نزد مادرش ماند. اما پس از ۹ماه دلش تاب نياورد و به دوراز چشم مادر و خواهرش با مهتاب قرارملاقات هايى گذاشت. اما مادر به پسرش گفته بود يا زنت را طلاق مى دهى يا اگر او را طلاق هم ندادى بايد مهريه اش را ببخشد، چون او دوباره هوس «فرانسه» رفتن دارد. شوهر بيچاره نيز بدون هيچگونه تأمل و انديشه اى با وجود تمام عشقى كه از آن حرف مى زد، يكايك اين حرفها را در شكايات خود قيد و حتى به دروغ همسرش را به خيانت و... متهم كرد. اما مهتاب ديگر حوصله اى برايش نمانده بود. بنابراين چاره اى جز جدايى پيش روى خود نديد. بنابراين يكراست راهى دادگاه خانواده شد تا همراه وكيلش مقدمات جدايى را فراهم كند.
خاطرات و مخاطرات
شوخى در پزشكى قانونى
سازمان پزشكى قانونى همواره براى كاركنان آن پر از خاطره و خطر بوده و هست. از ابتداى ورودى خواهران و برادران گرفته تا بخش نگهبانى، سالن تشريح، بخش بايگانى، پذيرش، تعيين هويت، قسمت روانپزشكى و اتاق حروفچينى و ... در يك كلام از در و ديوار اين سازمان خاطره مى بارد.
> بخش ماشين نويسى
بخش ماشين نويسى سازمان پزشكى قانونى سال هاست درست مقابل بخش روانپزشكى آن قرار دارد. تصور بفرماييد بخش روانپزشكى آن هم در پزشكى قانونى مختص چه افرادى است. افرادى كه كمترين جرم آنها ضرب و شتم و حمله و كتك كارى و سنگين ترين جرم شان قتل بوده است! اگر حتى روزى يك دقيقه مجبور باشيد در معرض چنين افرادى باشيد چه احساسى به شما دست مى دهد؟ ما خانم هاى اتاق حروفچينى سال هاى زيادى است بخشى از عمر خود را در اين اتاقك و پشت كامپيوترهاى آن گذرانده ايم. در اين بخش با افراد جنجالى ترين پرونده ها نيز روبرو شده ايم. سابق در اتاق ما پنجره اى درست پشت سر و ميز كارمان وجود داشت. روزى مشغول تايپ نامه ها بوديم. بخش روانپزشكى روبرو نيز طبق معمول شلوغ و پر سروصدا بود. هرچند برايمان سخت بود اما ديگر به آن سروصداها و داد و فريادها عادت كرده بوديم. ولى آن روز اتفاق عجيبى رخ داد، ناگهان يكى از بيماران روانى شيشه پشت سر را شكست و خرده هاى شيشه روى سر و ميز كارمان ريخت. ما به شدت ترسيده بوديم. يكى از همكارانم دچار افت شديد فشار خون شد و از حال رفت. واقعاً روز بد و نفرت انگيزى بود. اما از آن پس براى بخش حروفچينى فكر ديگرى كردند و آن اينكه شيشه پنجره پرخطر آن را برداشته و به جاى شيشه روى آن ورقه اى از آلومينيوم قرار دادند. از آن پس هيچ يك از ما پشت آن پنجره ننشستيم و جاى ميزها را نيز عوض كرديم. اما گويى مخاطرات اتاق حروفچينى تمام نشدنى است. چرا كه درست چند روز بعد حادثه جديدترى برايمان پيش آمد. حادثه بدين شرح بود، يكى از سه نفر همكارمان آخرين روزهاى «باردارى اش» را مى گذراند. بنابراين آن روز به مرخصى رفت و شخص ديگرى جاى او نشست. اتفاقاً آن همكار جانشين سال ها پيش در سازمان پزشكى قانونى مشغول به كار بوده و با مدتى وقفه دوباره بازگشته بود. آن روز طبق روال هر روز مشغول به كار شديم. نامه ها تندتند برايمان فرستاده مى شدند و ما تندتر از فاصله زمانى ارسال، نامه ها را تايپ مى كرديم. دست بر قضا يكى از همكاران بخش ديگرى از سازمان به محض ورود، خانم جانشين همكار باردارمان را ديد و سعى كرد او را غافلگير كند. بنابراين از پشت قفسه موهاى بسته شده وى را در دست گرفت و با اين كار خواست كه با او شوخى كرده باشد. اين حركت آن همكار همانا و غش كردن فرد جانشين هم همانا! من هرگز تا به حال «غش كردن» يك نفر را از نزديك نديده بودم. دهان همكار بيچاره كف كرده و در لحظه اى ناگهانى سياهى چشمانش رفت. همه با ديدن آن صحنه وحشت كرديم. با جيغ و فرياد مسؤولان را به بخش حروفچينى كشانده و به يارى آن خانم شتافتيم. پزشكان تمام تلاش خود را كردند و زن پس از مدتى به هوش آمد و به محض اينكه متوجه اطرافيانش شد گفت: «از آنجا كه اين بخش مقابل بخش روانپزشكى است، يك لحظه حس كردم يكى از بيماران خطرناك از پشت موهايم را كشيده و به طرفم حمله كرده پس به طور ناگهانى حالم بد شد و ....» همكار قديمى آن خانم وقتى با آن صحنه ترسناك روبرو شد از همكارمان عذرخواهى كرد و گفت: هرگز فكر نمى كردم چنين اتفاقى بيفتد و قول مى دهم تا آخر عمر با كسى شوخى نكنم. حالا پس از گذشت سال ها با ديدن پنجره «آلومينيومى» و ميز خانم همكار همگى به ياد آن خاطره مى افتيم و خدا را شكر مى كنيم كه «خانم باردار» همكارمان آن روز آنجا نبود زيرا قطعاً با ديدن آن صحنه فرزندش سقط مى شد!!
حروفچين سازمان پزشكى قانونى
شگفتى هاى هفته
قاتل عاشق
بخشيده شد
مردى كه گلوى همسرش را بريده بود، بخشيده شد.
«برنارد هگينبوتام» پيرمرد ۱۰۰ ساله اوايل بهار همسر ۸۷ ساله اش را به قتل رساند، اما قاضى دادگاه هفته پيش او را بخشيد و گفت: عمل برنارد از روى عشق و علاقه انجام شده و از آنجا كه نمونه اى نادر است، بخشيده مى شود.
وى در توضيح چگونگى جنايت گفت: همسر برنارد، از ورم مفاصل رنج مى برد و در ماههاى اخير به قدرى درد و ناراحتى داشت كه تمام مدت به همسرش متكى شده بود، اما در روزهاى آخر قرار شد او را به مكان ديگرى انتقال دهد و برنارد نيز كه طاقت رنج و درد بيشتر همسرش را نداشت و خود نيز نمى توانست دورى همسرش را كه ۶۷ سال با يكديگر زندگى كرده و صاحب ۶ فرزند شده بودند، ببيند، اقدام به قتل او كرد.
پليس آدمكش
مرد ژاپنى بعد از آنكه اتومبيل پليس با ماشينش برخورد كرد، درگذشت. در اين حادثه، اتومبيل «كازوآ كانوما» ۳۰ ساله، كنار بزرگراه پارك بود كه يك اتومبيل پليس كه آژير و يا علامتى كه نشان دهنده تعلق آن به پليس باشد، نداشت، از پشت به اتومبيل كازوآ زد كه در نتيجه اتومبيل در سراشيبى افتاد و بعد از طى مسافتى به گاردريل كنار جاده برخورد كرد و متوقف شد. اما وقتى پليس به سراغ اتومبيل رفت، مشخص شد راننده دچار افت شديد فشار خون شده كه در نهايت تحمل افت فشار خود را نياورده و درگذشت.
سه پليس متهم
سه پليس بروكلينى به خاطر كتك زدن يك راننده تاكسى آفريقايى تبار كه به آمريكا مهاجرت كرده است، متهم شدند. طبق گزارشها، بوريس نكارى، قربانى اين ماجرا، قصد داشت براى عبادت وارد مسجدى در «بدفورد» شود كه سه پليس خاطى به سراغش رفته و با لگد او را بر زمين انداختند. ظاهراً اصل بگومگو به خاطر كارت پارك اتومبيل بوده كه با شدت يافتن بگومگو مأموران به جان سياهپوست بيچاره افتادند. كسانى كه شاهد ماجرا بودند، او را به بيمارستان انتقال دادند و گرچه حال او خوب است و فقط از كبودى ها و كوفتگى ها رنج مى برد، اما مأموران، متهم به كتك كارى شده اند.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   بين الملل   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   حقوق   | 
|   اينترنت   |   گفت و گو   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   گوناگون   | 
|   افق   |   ماجراى زندگى   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |