هرم هواى داغ و بوى گازوئيل و دود كلافه ات مى كند و با خودم فكر مى كنم همه آنهايى كه اينجا ـ خيابان شوش ـ
كار يا زندگى مى كنند، چطور روزهاى گرم و نفس گير تابستان را سپرى مى كنند. خيابان شوش پراز گاراژ است وبدون كوچه.
سايه و درخت وپارك چندانى هم ندارد. چرخى ها هم مدام درحال جابه جاكردن بار هستند و بيشتر لاستيك .
كارگرهاى گاراژ و مغازه دار ها پياده رو را قرق كرده اند و همه اينهايعنى شوش خيابان كار است وكار.
وقتى از كوچه هاى ديوار كوتاه كاهگلى مى گذرى، كمتر درختى مى بينى كه سايه اش از تو محافظت كند.
كوچه هاى باريك يك نفره با جوى هاى پهن و گود كه بعضى هايش «فشارى» هم دارد.
پاى هرفشارى هم حتماً چندتا بچه سياه سوخته با سرهاى تراشيده و پيرمردهاى «دبه» به دست را مى بينى .
كوچه هاى اصلى تر مغازه دارد و تك درختهاى چنار كهنسال كه پاى درختها از كبريت سوخته پر است
وپاى بعضى از آنها يك نفر مى بينى چمباتمه زده است.
اين جا محله آشناهاست وبه غريبه ها سخت جواب مى دهند. پيداكردن بن بست شش ـ هفت خانه اى مخملباف مشكل نيست ولى وقتى آدرس را مى پرسيم به سختى جوابمان رامى دهند.
از پيچ كوچه كه مى گذريم از پشت پنجره اولين خانه دختركى به كوچه مى نگرد. پاى پنجره پراز چرخهاى رفتگرى است . از رفت وآمد كوچه معلوم است اشتباه نكرده ايم. كاشى نود ويك بن بست مخملباف، درش باز است وپرده اى پشت درآويزان است . قبل از ورود ما ، دونفر از در بيرون مى آيند. اولى خيلى سريع وتند بيرون مى آيد و دومى آنقدر آهسته مى آيد و سرش پايين است كه ما را نمى بيند. رخ در رخ مى شود. چهره اى قهوه اى. سخت وسوخته و مچاله از درد. با يك بفرماييد سردستى پرده را پس مى زند و راه را به ما تعارف مى كند. فضاى حياط آن قدر هست كه با قدم سوم به ديوار برسى . جوانك موتراشيده اى با چشمهاى خسته ولبخند بزرگ پشت ميزى نشسته است. روى تكه مقوايى جلوى ميز نوشته «تا شقايق هست زندگى بايد كرد!» بدون سؤال ما مى گويد:
ـ با آقاى روحى كار داريد؟… تشريف ببريد بالا. الآن مهمون دارن.
دوتاخانم ويك آقا با دوربين توى درگاه هستند. نمى دانم از كدام شبكه خبرى خارجى اند.آنها بايد بيرون بيايند تا ما بتوانيم داخل شويم. اين جا انجمن «پرسپوليس» است ، يك N.G.O كه هدفش «كاهش خسارات اعتياد» است. دور تا دور حياط كه قد يك غربيل است، پنجره است واتاق. از زيرزمين صداى حرف مى آيد . حرفهاى ناله وار و تودماغى كه فقط «آهنگ» حرف دارد. تمام در و ديوار پراز شعار وپيامهاى بهداشتى وهشدار دهنده است . روى يكى از مقواها پراز وسيله است . سرنگ و سرسوزن، ملاقه وقاشق، پنبه و… ديوار روبروى در پر از تمثالهاى حضرت على (ع) و كپى نقشه منطقه است وبرگه اى كه روى آن نوشته: «خونگيرى روزهاى يكشنبه و سه شنبه . جواب بيست روز بعداز خونگيرى».
واتاق كوچك سه ، چهارمترى كه پراز كمد و وسيله وميز است . آقاى روحى مدير اين مجموعه مى گويد:
بيشتر نيروى ما براى كاهش خسارات اعتياد متمركز است . گرچه شايد گاهى براى ترك اعتياد هم كمك كنيم ولى تأكيد وتمركز نيروى ما بركنترل وكاهش خسارات ناشى از اعتياد است. خساراتى مثل گسترش ايدز وهپاتيت. اين بيماريها هزينه مضاعف را تحميل مى كنند. نگهدارى يك معتاد كه بيمار هم باشد كار كم هزينه وآسانى نيست. ما بيش از صدنفر مراجعه كننده داريم . اولين قدم آموزش است و بعد توزيع لوازم شخصى يك بار مصرف. بسته اى كه ما به هرنفر مى دهيم شامل : سرنگ ، چسب زخم، پنبه الكلى ، سرسوزن ، انسولين و… ما هفت روز هفته مراجعه كننده داريم. از هشت صبح تا دو بعدازظهر.وقتى يك نفر مراجعه كننده به اين جا مى آيد ضمن دادن يك بسته به او ، آموزش هم به او مى دهيم. هرروز بدون استثنا ء. دوباره ودوباره . به او مى گوييم كه چطور دستش را ضدعفونى كند ، از چسب زخم استفاده كند و… مانمى توانيم به يكبار گفتن اكتفا كنيم. هيچ كدام از مراجعين ما افرادعادى نيستند. ممكن است در خمارى يا نشئگى به اين جا مراجعه كنند. آن وقت است كه حرف شماتأثيرى ندارد، آنها هيچ كدام ازحرفهاى شما را نشنيده اند. انگار نه انگار.
چندنفرى از بيرون مى آيند ويكى دونفر هم گويا از زيرزمين. آشپزخانه گنجايش بيش از دونفر را ندارد، نمى دانم با وجود يك نفر آشپز چطور دونفر ديگر هم ايستاده اند وچاى مى خواهند و توى حياط سيگار دود مى كنند و غر مى زنند. يكى شان لب پنجره مى آيد و با مدير صحبت مى كند:
ـ به من گفتن بيايم اينجا غذا بخورم.
| الان؟ مؤمن چهار ساعت دير اومدى…
صدايى از آشپزخانه مى آيد:
ـ بهش مى گم يه خرده صبر كن يه چيزى واست تهيه كنم، گوش نمى ده.
مدير باصبورى مى گويد: بايد صبر كنى. مى دونم تموم شده ولى ببينم چه كار مى كنم براى تو. حالا لوازمت را تحويل دادى؟
ـ بله تحويل دادم. سرنگ جديد هم گرفتم ولى غذا نمى دن.
| درست مى شه. كمى صبر كن.
و بعدرو به آشپزخانه بلندتر ادامه مى دهد: راستى فردا چى داريم؟
و همان صدا دوباره مى گويد:
ـ فردا سيراب شيردونه.
| خيلى خب فردا صبح زودتر بيا. يادت نره لوازمت رو تحويل بدى.
و مرد با صداى زنگدار تو دماغى اش مى گويد: «نه» و سراغ چايى اش مى رود.
مدير ادامه مى دهد:
اين جا هميشه همينطور است. الان وقت خلوتى اينجا است. فكرش را بكنيد ساعت ده صبح كه هفتاد نفر آدم با هم اين جا هستند، چه مى شود؟ اكثر اين افراد آموزش درست و حسابى نديده اند. آنها فكر مى كنند همين قدر كه سرنگ و سر سوزن مال خودشان باشد كافى است. درحالى كه استفاده از ملاقه مشترك نيز انتقال دهنده بيماريهاى عفونى است.
ما هر روز به آنها يادآور مى شويم. اكثر افراد بيمار اينجا آلوده به هپاتيت هستند و بعد ايدز.
نوددرصد آنها به دليل نبود امكانات و آموزش صحيح آلوده شده اند. اين روش و آموزش ما حداقل جلو آلوده شدن بقيه افراد را مى گيرد. اين جا اجبارى براى آزمايش خون نيست ولى ما افرادى را كه رفتارهاى پرخطر دارند و يا در معرض ابتلا هستند، مجبور مى كنيم آزمايش بدهند.
افراد آزادانه در حياط رفت و آمد مى كنند و هر كدامشان كه مى آيند مسؤول اطلاعات اسمشان را مى نويسد و يك پاكت كاغذى به آنها تحويل مى دهد. روحى مديرمجموعه به معتاد تازه واردى نزديك مى شود. چند كلمه كه با او صحبت مى كند، برمى گردد و به ادامه حرف مى پردازد:
من فقط مدير مجموعه ام، مؤسس اين مركز دكتر بيژن نصيرى منش، متخصص درمان اعتياد است .ما يك سال است كه در تهران فعاليت مى كنيم. قبل از آن هم سه سال در شيراز فعاليت مى كرديم. ما حتى هفت يا هشت ماه توى اتاقهاى پيش ساخته ـ كانتينر ـ فعاليت مى كرديم. بزرگترين مشكل ما مكان است. از لحاظ جا و مكان خيلى دردسر داريم. با اين مكان كوچك روزى صدنفر مراجعه كننده داريم.
فكر كنيد هر كدام از آنها به خاطر آموزش يا هر چيز ديگرى يك ربع هم اينجا باشند چه مى شود. ما اين جا روزى يك وعده غذا هم مى دهيم. دو يا سه روز غذاى گرم و بقيه روزها غذاى سرد. آن هم فقط به دليل نبود امكانات. ما حتى آموزشهاى ساده براى رعايت بهداشت شخصى و شيوع بيماريهاى ديگر هم مى دهيم. ما به آنها شامپوى ضدگال، صابون و پودر رختشويى هم مى دهيم. ما اين جور مايحتاج را حتى اگر هم هر روز بخواهند به آنها مى دهيم.
تمام طاقچه ها و لب پنجره پر ازوسيله است. گلدانهاى سفالى، مجسمه، تابلوهاى دست ساز ويك تابلوى دست دوزى بزرگ كه وسط همه آنها آويزان شده، روى هر كدام از آنها اسمى نوشته اند.
همه اينها هداياى مراجعه كنندگان است كه روى همه آنها اسمشان را نوشته اند: روحى اشاره به تابلوى بزرگ دست دوزى مى كند و مى گويد:
اين تابلو را سال گذشته يك گروه چهارده نفرى كه از اندونزى مهمان ما بودند، هديه كرده اند اينجا پرا ز هديه هاى آنهاست. مراجعان را مى گويم كه با حضور خود باعث دلگرمى ما مى شوند.
(به يك پانچ دستى كوچك كه روى ميز است نگاه مى كنم. رويش نوشته: «هديه از طرف گلى اميرى … » سن مراجعان اين جا از چهارده سال هست تا هفتادو دو سال. پنج نفر از آنها زن هستند و بقيه مرد كه بايد ده ـ دوازده دو جنسيتى را هم به آنها اضافه كنيم.
آقاى روحى در ادامه به كيسه هاى پلاستيكى سياه رنگ كناراتاق اشاره مى كند و مى گويد: اينها هم چنددست لباس است كه براى آنها تهيه كرده ايم. ما هركارى كه بتوانيم براى آنها انجام مى دهيم ولى ازلحاظ امكانات مخصوصاً جا و مكان خيلى مشكل داريم.
ساعت نزديك يك بعدازظهر است. يك دفعه حياط شلوغ مى شود. پنج مردجوان با قيافه هاى آفتاب سوخته بالامى آيند. دست هركدامشان يك جعبه است.
آنها بى مقدمه و بى توجه به حضور غريبه ها ازكارامروزشان تعريف مى كنند. ازگرماى هوا و مكان جديدى كه به تازگى به آنجا سرمى زنند.
آقاى روحى درباره آنها مى گويد:
ـ اينها بچه هاى خدمات خارجى هستند. اين پنج نفر به پاركها و جاهايى كه معتادان جمع مى شوند سرمى زنند و همين سرويسها را به آنها هم مى دهند. ما دوپارك خواجوى كرمانى و باغ آذرى را تحت پوشش داريم كه پارك گل محمدى هم به تازگى، به آن اضافه شده؛ پاركى كه تقريباً تمام سياهى لشكرهاى سينما از آنجا تأمين مى شوند! به آنها آموزش مى دهند، يك وعده غذا مى دهند، بسته ها را بين آنها توزيع مى كنند. حتى زخم هايشان را پانسمان مى كنند. زخم هايى كه حتى درمانگاه وبيمارستان هم از پذيرفتن آن امتناع مى كند؛ زخم هايى كه با ديدن آنها حال آدم دگرگون مى شود.
بچه هاى خدمات خارجى، اول شش نفر بودند كه با دو تا ماشين مى رفتند. ولى الآن پنج نفر هستند كه با يك ماشين كرايه اى مى روند. همين مكان كوچك ما هم كرايه اى است. با اين همه، بچه ها هيچوقت يادشان نمى رود كه براى چه اينجا هستند. بيشتر كار ما برروى «هپاتيت» است. «هپاتيت» خيلى زودتر از «ايدز» يك بيمار را ازپادرمى آورد. ما در تمام مدت درحال آموزش اين هستيم كه يك نفر چطور خودش و ديگران را ازخطرآلوده شدن حفظ كند. حتى اگر يك معتادباشد.
بيشتر بچه هاى اينجا ازهم محل هستند و با محله آشنايى كامل دارند. آنها سعى مى كنند تك تكر افراد را هرروز ببينند و به آنها سربزنند.
حياط بازهم شلوغ تر مى شود و زمزمه هاى تودماغى واضح تر. وقتى نگاهم به دبه هاى پر از سرنگ كه گوشه حياط است، مى افتد آقاى روحى انگار تازه يادش مى آيد كه درباره آنها توضيحى نداده:
يكى از دردسرهاى ما ازبين بردن همين سرنگهاست. شهردارى جايى را به ما نشان نداده كه بتوانيم سرنگها را به آنجا ببريم. اينجا خرابه هاى زيادى هست كه مى شود اين زباله ها را درآنجا رهاكرد ولى توى همين خرابه ها بساط گل كوچيك بچه ها هميشه به راه است و اين خودش دردسر بزرگى است.
توى كوچه اصلى پرازمغازه است و پيرمردهايى كه لب پله نشسته اند. همه چيز اينجا انگارى چرك گرفته است.مثل اين در قصابى كه يك زمانى از جنس چوب و به رنگ سفيدبوده كه حالا از جاى مگس به سياهى مى زند. چندتاپسربچه سركوچه با هم شوخى مى كنند و نمى دانم به شوخى يا جدى مثل «ريگ بيابون» فحش هاى آب نكشيده! و لگدنثار هم مى كنند و پاهايشان را توى جوى آب خيس مى كنند.
پاى تك درختان كهنسال چنار پر ازته سيگار و چوب كبريت سوخته است. نمى دانم چرا وقت آمدن روى ديوار را نديدم. با خط درشت و رنگ مشكى نوشته: «خداحافظ غريبه ها».