جمعه ۲۶ تير ۱۳۸۳ - ۲۷ جمادى الاول ۱۴۲۵
Fri, Jul 16, 2004
گوناگون
سال دهم - شماره ۲۸۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
بين الملل
سينما
گزارش
فرهنگ و انديشه
حقوق
اينترنت
گفت و گو
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گوناگون
افق
ماجراى زندگى
آرشيو
آى. دى
تو و من
من و تو
چه جورى
گفت وگو با يك جوان طرفدار موسيقى
جوانان و مشكل مسكن
مبارزه با نژادپرستى
173628.jpg
۲۸ تير، يعنى چند روز ديگر مصادف است با تولد نلسون ماندلا. واقعاً اين مرد يك نابغه است. اگر براى هركدام از ما، ۲۵ سال زندان مى بريدند، ديگر از زندگى دست مى كشيديم و بى خيال تلاش و مبارزه مى شديم. اما وقتى ماندلا را محكوم كردند، او نه تنها دست از تلاش برنداشت، كه تلاش بيشترى هم كرد.
ماندلا البته تمام ۲۵ سال را در زندان نبود. او كمى زودتر از زندان آزاد شد و بعد هم توانست به رياست جمهورى آفريقاى جنوبى برسد. البته نمى توان گفت او فقط ۲۵ سال زندان بوده، چراكه ماندلا در سالهاى مختلف عمرش و قبل از اين زندان طولانى نيز بارها زندان را تجربه كرده است.
ماندلا كه زاده ۱۸ جولاى ۱۹۱۸ است، عاقبت توانست بنيان نژادپرستى را در آفريقاى جنوبى براندازد. ۱

راستى تا يادم نرفته، ۲۰ جولاى هم روز تولد كارلوس سانتا، آهنگساز و خواننده مشهور جهانى است. حيف كه اين هفته تولد آدم هاى معروف زيادى است وگرنه حتماً در مورد سانتا هم مى نوشتيم.
۱۰۵سالگى همينگوى
173631.jpg
تيرماه پر است از روز تولد مشاهير ادبى، هنرى، اجتماعى و سياسى جهان. بسيارى از مشاهير جهان در اين ماه به دنيا آمده اند. اما ما فقط هفته اى دو سه نفر از آنها را مى توانيم معرفى كنيم.
ارنست همينگوى يكى از اين مشاهير است. او قصه نويسى است كه سبك جديدى را در ادبيات جهان بنا نهاد. همينگوى در نوشتن گفت وگوها، تبحر خاصى داشت و فضاى واقعى اطراف را خيلى دقيق و روشن توضيح مى داد. او هم به مانند بسيارى از نويسندگان اوايل قرن ،۲۰ سفرهاى زيادى انجام داد و در بسيارى از حوادث مهم اين قرن شركت داشت كه برخى از آنها را در قالب كتاب مى توان ديد، سفرهايش به آفريقا، جنگ ويتنام و ...
بيشتر كتابهاى او به فارسى ترجمه شده اند كه معروف ترين هايش «پيرمرد و دريا»، «زنگ ها براى كه به صدا درمى آيد»، «داشتن و نداشتن»، «وداع با اسلحه» و ... نام دارد.
همينگوى در ۲۱ جولاى ۱۸۹۹ به دنيا آمد و امسال يكصد و پنجمين سالگرد تولد اوست.
قهرمانى در حضور بزرگان
173634.jpg
اين هفته، هفته راجر فدرر است. او طى كمتر از يك هفته، توانسته دو جام مهم تنيس جهان را مال خود كند. فدرر كه متولد كشور سوئيس است، اين هفته توانست جام گشتاد سوئيس را از آن خود كند. البته اين جام، به اهميت جايزه قبلى او نيست، اما به هرحال، اعتبار زيادى در كشور سوئيس دارد و بسيارى از بزرگان تنيس جهان در اين مسابقه شركت داشتند.
چند روز قبل هم، اين تنيسور جوان توانست جام ويمبلدون را از آن خود كند. اهميت اين جام نزد همه روشن است و همه از ارزش آن آگاهند.
راجر فدرر متولد ۱۹۷۶ كشور سوئيس است و هنوز راه طولانى اى در پيش رو دارد. آنچه اهميت دارد، درخشش بى وقفه او در اين هفته بود كه توانست در حضور بزرگان تنيس جهان، قهرمان دو جام شود.
آى. دى
يك ژاپنى متنفر از
بازيهاى كامپيوترى
اگر يادتان باشد، هفته گذشته گفت و گويى را با يك جوان ايرانى، در مورد بازيهاى كامپيوترى انجام داديم. اين بازيها مخصوصاً توى تابستان، وقت زيادى از جوانهاى ايرانى را به خود اختصاص مى دهد. اين بود كه مسأله بازى هاى كامپيوترى توى كشورهاى ديگر برايم مطرح شد و چه كشورى بهتر از ژاپن. ژاپن سرزمين كامپيوترهاست و يك جورهايى ژاپن و كامپيوتر را يكى مى كنيم. به قول فرهنگستان زبان، بنويسم ژاپن، بخوانيم كامپيوتر.
شيموزو يكى از دوستان اينترنتى من است. راستش خيلى فرصت نمى كنيم با هم چت كنيم، چرا كه ساعت ايران و ژاپن چند ساعتى با هم فرق دارد و زمانى كه او پشت كامپيوتر است، من خوابم و زمانى كه من... اما به هرحال لحظه هايى هم پيدا مى شود كه با هم گپى بزنيم. قبل از اين كه، به طور خلاصه، گپمان را در مورد بازيهاى كامپيوترى بخوانيد، بگويم كه او ۲۵ ساله است، اقتصاد خوانده و اكنون در توكيو زندگى مى كند.
شيموزو مى گويد كه چيزى حدود ده سال است كه كامپيوتر خانگى دارد. قبل از آن هم توى مدرسه با كامپيوتر كار مى كرده، اما توى خانه اش كامپيوتر نداشته است. او هم به بازيهاى كامپيوترى به شدت علاقه مند است، اما بازى مورد علاقه او شطرنج است. او مى گويد: «شطرنج با كامپيوتر خيلى جالب است. هم بازى مى كنى و هم چيز ياد مى گيرى.»
از شيموزو در مورد بازيهاى ديگر مى پرسم، بازيهايى كه هيجان دارند و... مى گويد: «من از اين بچه بازيها متنفرم، اما دوستان زيادى دارم كه هر روز از اين بازيها انجام مى دهند.» مى پرسم كه چرا بازى نمى كنيد، مى گويد: «وقتش را ندارم. از طرفى بازيهاى كامپيوترى آدم را سطحى مى كند.»
اما در مورد شيموزو، بدانيد كه او هر روز وقت زيادى را پاى اينترنت مى گذارد. او عاشق اينترنت است و به نظرش «اينترنت يك معجزه است».
تو و من
حرف، حرف خودشونه
اين خانم هاى محترم هم، خودشون رو كشتن با اين لباس پوشيدنشون. موقع حرف كه مى شه، اند لباس پوشيدن و سليقه هستند، اما موقع عمل ... واى واى واى... نمى دونيد چه بى سليقه تشريف دارن. خانمه، روسرى سبز سرش مى كنه، مانتوش بنفشه و كفشش قرمزه وقتى مى گى بابا! اين ها كه به هم جور نمى آن، مى گه، قبلاًً جور درنمى اومد، حالا مى آد. اين يه تركيب جديده.
يعنى وقتى خودشون يه چيزى رو انتخاب مى كنند، خوبه و عالى، اما وقتى ما همون كار رو انجام مى دهيم، به درد نخوره. مثلاً هفته قبل، من يه پيراهن آبى رو، با يه شلوار قهوه اى پوشيده بودم. واى اگه بدونيد اين خواهر محترمم با من چى كار كه نكرد. اومده بود جلوى در و هى غر مى زد: «اين چيه كه پوشيدى... آبروى مارو بردى...» و از اين حرف ها. وقتى پرسيدم: «آخه كجاش عيب داره...» يه دفعه از كوره دررفت و گفت: «يعنى تو نمى دونى كه آبى و قهوه اى با هم جور درنمى آد؟»
خوب اگه شما هم مثل من توى اين موقعيت بحرانى قرار بگيرين چى مى گين؟ گفتم: «خوب، يه بار هم اجازه بده ما نوآورى كنيم.» اين بار صداش بالاتر رفت. فكر مى كنم توى اين لحظه حساس، تمام ۵ طبقه بالا و پايين ساختمون ما اومدن جلوى در ما گوش واستادن، بس كه صداى اين خانم بلنده. گفت: «بابانوآورى... تو بهتره آب دماغتو بكشى بالا». چقدر توى اين لحظه تأسف خوردم كه حرف هاى پدرم رو گوش نداده بودم.
پدرم هميشه مى گفت: «به اين دختره، خواهرت رونده...» من هم مى گفتم: «بابا، بايد به حقوق خانم ها بها داد.» اين هم نتيجه اش...
من و تو
آهاى خوش تيپ
نمى تونم نگات كنم
راستش رو بخواين مشكل از من نيست. وقتى از يك خونه ۶۰ مترى بيرون مياى سعى مى كنى به جاى چهارديوارى به آدم هاى اطرافت نگاه كنى. بگذريم.
ديروز كه براى خريد به تجريش رفته بودم چشام داشت از كاسه در مى اومد. فكر بد نكنيد همش به خاطر ترس بود. اون ستونى ها انگار يك راست از مريخ افتاده بودن تجريش.
از ژل، سيريش و روغن كله پاچه اى كه به سرشون زده بودن تا لباسشون همه عجيب بود.
بيچاره ها فكر مى كردن با اون بلوزهاى تنگ و «جيغ» خوش تيپ مى شن. بلوزهاشون آنقدر تنگ بود كه انگار پول نداشتن لباس بخرن و لباس داداش كوچيكه شونو پوشيدن. تقصيرى هم نداشتن شايد مى خواستن ماهيچه هاى پفكى شونو نشون بدن.
شلوارهاشون رو كه ديگه نگو انگار پاچه هاش رو با كش ماست تنگ كرده بودن و از مرداب انزلى گرفته و به بند رخت آويزان كرده بودند. كفش هاشون هم كه احتمالاً سه يا چهار شماره از پاشون بزرگتر بود.
آخه كى به اون ستونى هاى اون شكلى ميگه خوش تيپ!؟ مگه اين كه، خودشون، خودشونو تحويل بگيرن. واه.... واه... واه.
چه جورى
شيوه بى مزه
يك گوسفند، دو گوسفند
نمى دانم تا به حال برايتان پيش آمده سرتان را روى بالش بگذاريد و خوابتان نگيرد. من فكر مى كنم براى هر كس، اين موضوع اتفاق افتاده باشد. بى خوابى يكى از بى علاج ترين و كلافه كننده ترين اتفاقهايى است كه ممكن است براى هر كسى اتفاق بيفتد. حالا اينجا بهتان مى گويم كه چطور با اين مسأله مقابله كنيد:
۱ـ يكى از بدترين كارهايى كه مى توانيد در اين مواقع انجام دهيد، استفاده از قرصهاى خواب آور است. قرصهاى خواب آور، علاوه بر ضررهايى كه به شما وارد مى كند، بعد از كمى خاصيت خود را از دست مى دهند و شما مجبوريد به جاى يك عدد، ۲ عدد ميل كنيد و همين طور تا آخر. پس بى خيال قرصهاى خواب آور شويد.
۲ـ يكى از مشهورترين راههاى مبارزه با بى خوابى، همان شيوه بى مزه «چوپانى» است. شما نقش يك چوپان را بازى مى كنيد و گوسفندهايتان را مى شماريد. يك گوسفند، دو گوسفند و... اين شيوه بى مزه، يك فلسفه مهم را پشت سر دارد. شما بايد بتوانيد «فكر كردن» را متوقف كنيد. وقتى ذهن شما فعال است و شما مرتباً خيال پردازى مى كنيد، عمل خوابيدن تقريباً غير ممكن است. شما بايد بتوانيد به يك طريقى، فكر كردنتان را متوقف كنيد. يك گوسفند، دو گوسفند و... فقط يكى از شيوه هاست. حتماً خودتان شيوه هاى بهتر ديگرى هم مى توانيد پيدا كنيد.
۳ـ گاهى ما طبق عادت به رختخواب مى رويم، چون عقربه هاى ساعت، عدد ۱۱‎/۳۰ را نشان مى دهد، ما مى رويم توى رختخواب. در اين حالت، خوابيدن سخت مى شود، چون شما خوابتان نمى آيد و مى خواهيد بخوابيد. به نظرم بايد آن لحظه اى به رختخواب برويد كه حسابى خسته هستيد و خوابتان مى آيد.
۴ـ هرگاه خوابتان نمى گيرد، كتابى را باز كنيد و شروع كنيد به خواندن. روانشناسها مى گويند كه يكى از دلايل بى خوابى، اين است كه چشم در طول روز به اندازه كافى عمل ديدن را انجام نداده است. امتحان كنيد، بى ضرر است. هم كتاب مى خوانيد و هم خوابتان مى گيرد.
تا بعد
گفت وگو با يك جوان طرفدار موسيقى
سراغ اصلى ها مى روم
اين هفته با پگاه رضايى حرف زده ايم. پگاه سال سوم مهندسى كشاورزى است. با او در مورد علاقه اش به موسيقى صحبت كرده ايم. پگاه بلد نيست هيچ سازى را بنوازد و فقط يك علاقمند به موسيقى است. راستى تا يادم نرفته بگويم كه شما هم مى توانيد يكى از افرادى باشيد كه با او مصاحبه مى كنيم. در صورت تمايل مى توانيد صبح هاى دوشنبه ساعت ۱۰ تا ۱۳ با شماره ۸۷۶۱۲۵۳ تماس بگيريد. پس بجنبيد لطفاً.
\ روزى چند ساعت موسيقى گوش مى دهى؟
> بستگى داره. گاهى كمتر، گاهى بيشتر. اما اكثر اوقات يك واكمن دارم كه هر جا مى روم، با خودم مى برم. هميشه هم، هفت هشت تايى نوار توى كيفم دارم. مخصوصاً وقتى توى صف مترو يا اتوبوسم، اين واكمن خيلى به كارم مى آيد. از اين كه بيكار بنشينم و به صداهاى اطراف گوش بدهم، حوصله ام سر مى رود. اما موسيقى واقعاً باعث مى شود كه وقتم هدر نرود.
\ موقع مطالعه يا خواب هم موسيقى گوش مى دهى؟
> موقع مطالعه نه. راستش موسيقى حواسم را پرت مى كند. به نظرم اصلاً نمى شود به موسيقى به صورت جنبى نگاه كرد. كسانى كه در هنگام مطالعه موسيقى گوش مى دهند يا به مطالعه ارزش نمى دهند يا به موسيقى، به نظرم هر كدام از اين دو كار، بايد به صورت جدى پرداخته شود.
\ يعنى شما وقتى توى صف اتوبوس، منتظرى و موسيقى گوش مى دهى، اين كار برايت يك كار جنبى نيست؟
> نه. در آن لحظه ها، من به غير از گوش كردن، كار ديگرى انجام نمى دهم. بيشتر حواسم به موسيقى است.
\ به اين توجه ندارى كه اتوبوس كى مى آيد؟
> چرا، به اين نكته هم توجه دارم، اما واقعاً حواس يك آدم كه منتظر چيز بى اهميتى مثل اتوبوس است، زياد پرت نمى شود.
\ بيشتر چه چيزهايى گوش مى دهى؟
> همه چيز. از موسيقى سنتى گرفته تا موسيقى راك ان رول، بستگى به زمان و لحظه داره. گاهى كه يك خورده، غمگين ام، موسيقى سنتى گوش مى دهم، گاهى كه يك كمى مى خواهم فكر كنم، موسيقى كلاسيك را ترجيح مى دهم و گاهى كه مى خواهم انرژى ام تخليه شود، سراغ موسيقى غربى مى روم. البته موسيقى پاپ ايرانى هم گوش مى دهم، اما راستش كمتر از بقيه.
\ چرا؟
> به نظرم موسيقى پاپ ايرانى، اين روزها به شدت دچار يكنواختى و ركود شده است. شما اگر موسيقى پاپ ايرانى مربوط به ۲۵ سال قبل را گوش بدهيد، مى بينيد كه نسبت به موسيقى امروز، نه تنها كم ندارد كه جاهايى جلوتر و پيشرفته تر هم هست. موسيقى پاپ ايرانى، اين روزها، خيلى كه تلاش كند، چند آهنگ غربى را كپى بردارى مى كند. من ترجيح مى دهم به جاى گوش كردن اين كپى ها، سراغ اصل بروم.
\ استثنا ندارد؟
> چرا، اما جو كلى موسيقى اينطور است. بعضى از خواننده ها، واقعاً تأثيرگذار و خوب مى خوانند، اما كار همان خواننده ها هم تداوم ندارد. چند آهنگ خوب دارند و چند آهنگ بد.
\ يعنى خواننده هاى غربى هميشه خوب مى خوانند؟
> آنها سطح كارشان را حفظ مى كنند. اما خواننده هاى ايرانى، مرتباً از اين شاخه به آن شاخه مى پرند و براى همين است كه هيچگاه تجربه هاى قبلى به دردشان نمى خورد.
\ راستى، شما هيچ وقت دلت نمى خواهد خواننده شوى؟
> چرا، به نظرم بد نيست. اما از روزى كه من يادم مى آيد، خواننده شدن خانم ها ممنوع بوده است.
\ اين روزها كه آزاد شده خانم ها بخوانند، اما فقط براى خانم ها. درست است؟
> بله. اما چند سال قبل، همين شرايط هم وجود نداشت. الان ديگر رغبت ندارم خواننده شوم. اما دلم مى خواهد موسيقى گوش بدهم. به نظرم اصلاً معنى ندارد تمام علاقه مندان به موسيقى خودشان هم سراغ كار موسيقى بروند.
جوانان و مشكل مسكن
زوج هاى جوان بى خانه
173637.jpg
«آقا، توروبه خدا، يكى به ما بگه، حالاكه ازدواج كرديم، با زنمون زير كدوم سقف زندگى كنيم.» اين حرف هاى عليرضا است. عليرضا درحالى كه حسابى عرق كرده و كلافه شده، دارد ورق هاى دفترى را ورق مى زند كه فهرست خانه هاى اجاره اى تويش ثبت شده است.
از عليرضا مى پرسم كه اين چندمين مشاوراملاكى است كه به آن مراجعه كرده، مى گويد: «راستش ديگه حساب از دستم دررفته. كلى بنگاه رفتيم، اما همه جا ما رو نااميدكردن». دستمالى دستش مى گيرد و عرق هاى پيشانى اش را پاك مى كند. خوب دراين شرايط طبيعى است كه بپرسم، «چرا؟».
«آقا، ما چند نوع خونه داريم. يه دسته خونه هاى خيلى بزرگه كه به درد ما نمى خوره. يعنى راستش پولش رو نداريم و الا، كى بدش مى آد توى خونه بزرگ زندگى كنه. يه دسته از خونه ها، كلنگيه و نمى شه تويشان زندگى كردو خونه هاى كوچك هم خيلى زود اجاره مى رن. حالا ما مونديم و بى خانمانى.»

فكر آخرش نبوديم
محمود را توى يكى ديگر از بنگاههاى مشاوراملاك مى بينم. او هم دنبال خانه است. محمود مى گويد كه: «بى پولى يه طرف، مسأله مهمتر اين است كه اصلاً خانه پيدانمى شود. زوج هاى جوان، احتياج به خانه هاى كوچك دارند و تعداد خانه هاى كوچك هم خيلى كم است.
محمود دلش مى خواهد كه شرايط سنتى زندگى ايرانى، برگردد و پسرها مجبورنباشند اين قدر دربه در دنبال خانه باشند. او مى گويد كه چقدر خوب است كه توى يكى از خانه هاى قديمى، با حياط بزرگ زندگى كند، ازهمان خانه هايى كه دورتادورش پراست از اتاق هاى كوچك و خانواده دور هم زندگى مى كنند. او دلش مى خواهد كه توى يكى از اين اتاق ها زندگى كند و پدرومادرش هم كنارش، تو يكى ديگر از اتاق ها زندگى كنند.
از همسر محمود درمورد حرف هاى شوهرش مى پرسم، مى گويد: «راستش، اوايل اصلاً دلم نمى خواست توى خانه اى زندگى كنم كه پدرومادرشوهرم آنجاباشند. حتى دلم نمى خواست با پدرومادر خودم هم توى يك خانه باشم. دلم مى خواست مستقل باشيم. اما اين بى خانمانى، اجازه نمى ده فكركنم. الآن هرجايى كه يه سرپناه باشه، بدم نمى آد توش زندگى كنم.»
محمودهم كه دلش هواى آن حوض و حياط بزرگ را كرده است، مى گويد: «فكر آخر عاقبت كار نبودند. آن جورى هم پدرومادرها راحت بودند، هم ما، آن وقت ها، ازدواج راحت تر بود. چون نه از اين خرج هاى زياد داشتند و نه مشكل مسكن داشتند، اما حالا وضعيت فرق دارد.»

كسى به ما نگفت
آرش را توى يكى ديگر از بنگاههاى مشاوراملاك مى بينم. او هم مدتى است كه به دنبال يك خانه اجاره اى است و هنوز موفق به پيداكردن موردى نشده است.
او بايد هفته آينده، خانه اش را تخليه كند و هنوز جايى را پيدانكرده است.
آرش مى گويد: «وقتى ما داشتيم ازدواج مى كرديم، همه مى گفتند مشكلات خودبه خود حل مى شه. حالا مشكل بى پولى، يه طرف، اما مشكل مسكن كه ديگه قابل حل نيست. وقتى داشتيم ازدواج مى كرديم، كسى به فكر اين جاها نبود».
حسابى عصبانى است. اصلاً حال و حوصله ندارد. مى خواهم كمى سربه سرش بگذارم. مى گويم: «يعنى اگه مى دونستى خونه گيرت نمى آد، ازدواج نمى كردى؟»
بيشتر عصبانى مى شود. مى گويد: «اگه قرار باشه خونه نداشته باشيم و نتونم با همسرم زندگى كنم، چرا بايد ازدواج مى كردم.»
آرش درمورد اين مى گويد كه، آن وقت ها كه ازدواج نكرده بود، توى خانه پدرش زندگى راحتى داشت. همسرش هم احتمالاً توى خانه اش، زندگى بدى نداشته است. «اما حالا هركداممان درگير يك اتاق كوچك هستيم. يك جاى كوچك مى خواهيم كه فقط زنده بمانيم.»
مى خواهم درمورد برخورد مشاوران املاك حرف بزند. آرش خيلى راضى نيست. مى گويد كه اين مشاوران وقتى جوانى ما را مى بينند، حدس مى زنند كه ما بى پوليم و اصلاً تحويلمان نمى گيرند. حتى اين دفترچه هاى فهرست خانه هاى اجاره اى را به ما نمى دهند.

اجاره خانه براى مجردها
يكى ديگر از مشكلات مسكن، براى افراد مجرداست. خيلى از دانشجويان يا كارمندان جوانى كه توى تهران يا شهرهاى بزرگ زندگى مى كنند، نيازدارند كه سرپناهى داشته باشند. اما اغلب مالكان و مشاوران املاك از دادن خانه به مردهاى مجرد خوددارى مى كنند. سعيد هم يكى از اين افرادى است كه دنبال خانه است. او مى گويد: «به هرجا كه مى رويم، به ما جواب ردمى دهند. هرگز هم دليلش را نمى گويند.»
از حاج آقا نفرى كه سرپرستى يك مشاوراملاك با اسم «حميد» را به عهده دارد دراين مورد مى پرسم، مى گويد: «مردهاى مجرد، توى خانه ها، اغلب زياد مهمان دارند و سروصدا مى كنند. اين قضيه باعث شده كه تروخشك با هم بسوزند.» اما به خانم هاى مجرد راحت تر خانه اجاره داده مى شود.
مدير مشاوراملاك حميد درخصوص راحت اجاره دادن خانه به خانم هاى مجرد مى گويد: «دراين مورد هم مالك ها نظرمى دن. بعضى ازمالك ها، حتى به خانم هاى مجرد هم خانه نمى دن. اما چون خانم هاى مجرد، معمولاً كم سروصداتر هستند، به آنها راحت تر خانه اجاره داده مى شود.»

چه بايد كرد؟
مدت هاست كه ساخت مجموعه هاى مسكونى كه داراى واحدهاى كوچك هستند، پيشنهاد شده است، اما متأسفانه اين امر كمتر درحال اتفاق است. ساخت اين خانه هاى كوچك، كه اصطلاحاً سوييت ناميده مى شود، يكى از راههايى است كه مى توان مشكل مسكن جوانان را حل كرد. البته يكى از نكاتى كه هميشه ته يادداشت هايم مى نويسم، مداراست: اين كه بياييم با نگاه خوبى به جهان نگاه كنيم. بياييم به هم اعتمادكنيم و به جوانان بيشتر بها بدهيم. زندگى همين دوست داشتن هاست، زندگى همين اعتمادهاست. سخت نگيريم و راحت زندگى كنيم.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   بين الملل   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   حقوق   | 
|   اينترنت   |   گفت و گو   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   گوناگون   | 
|   افق   |   ماجراى زندگى   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |