يكشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۳ - ۲۹ جمادى الاول ۱۴۲۵
Sun, Jul 18, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۵۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
درباره دوستى با مريم حيدرزاده
درباره دوستى با مريم حيدرزاده
آبان
به دنبال ارديبهشت
174075.jpg
تأثيرگذاران بر مريم حيدرزاده

پاييز

من عاشق پاييز هستم. پاييز پادشاه فصل هاست. اول پاييز كه مى شود، دوستان من به من زنگ مى زنند و مى گويند، عيدت مبارك.

بهانه

«او» قشنگ ترين بهانه زندگى من است. او باعث خلق تمامى آثارم شده است. با «او» زندگى ام معناى ديگرى پيدا كرده است.

حافظ

با خط به خط شعرهايش زندگى مى كنم. ساده ترين كارهاى زندگى ام را با تفأل به حافظ انجام مى دهم. او هميشه جوابم مى دهد.

موسيقى

گاهى يك قطعه موسيقى دو سه سال مرا مشغول مى كند. يكى از اين قطعه ها لالايى است كه لورينا مك كنت خوانده. يك ملودى يونانى.

راستش من شعرهاى مريم حيدرزاده را دوست ندارم و اين حق من است. اما اين حق من نيست كه تأثير او را بر بسيارى از جوان هاى علاقه مندش انكار كنم. بدون شك خيلى ها شعرهاى او را دوست دارند و زيرلب زمزمه مى كنند. از همين رو بود كه به احترام دوستانى كه ميل زدند و او را براى گفت وگو پيشنهاد دادند، اين هفته به سراغ او رفته ام.او دخترى صادق و مهربان است و در مدت كوتاهى كه با هم گفت وگو مى كرديم از اين مصاحبت احساس خوشايندى داشتم. اميدوارم او نيز چنين بينديشد.
\ معمولاً شاعران به ماجراى دوستى يه جور ديگه نگاه مى كنن. اين يه جور ديگه، براى شما چه جوريه؟
> من دوستان زيادى ندارم، منتها كيميا هستند. يعنى ترجيح مى دهم تعدادشان كم باشد اما خب، سرمايه هايى باشند كه هميشه بشود روى آنها حساب كرد.
\ چرا دوستان زيادى نداريد؟
> دوستان «صميمى» زيادى ندارم. وگرنه به نوعى همه كسانى كه مخاطب شعر من هستند، دوست من به شمار مى آيند. ولى دوستان صميمى كه در جريان سطر به سطر زندگى من باشند، شايد از تعداد انگشتان دست تجاوز نكند.
\ صميمى ترين آنها كيست؟
> دوستى دارم به اسم الهام كه ۱۴ـ۱۳ سال است با هم دوستيم. او تنها كسى است كه از هيچى از كتاب زندگى من بى خبر نيست.
\ هيچى؟
> هيچى.
\ واقعاً هيچى؟
> واقعاً هيچى.
\ يعنى من مى توانستم به جاى شما با الهام گفت وگو كنم.
> بله، مى توانستيد.
\ و بعد گفت وگوها شبيه هم مى شد؟
> اختلاف زيادى پيدا نمى كرد. شايد كلماتش كمى تغيير مى كرد ولى مضمون يكى بود.
\ با الهام همسن هستيد؟
> نه، او سه سال از من كوچكتر است و يك ماه ديگر هم ازدواج مى كند و من خيلى تبريك مى گويم و خيلى ....
\ حسرت مى خوريد!!!
> نه حسرت نمى خورم. اما ناراحتم.
\ چرا؟
> ناراحتم چون عرف و عادت سال ها اين جورى بوده كه ازدواج يك دوست بين رابطه هاى صميمانه فاصله مى اندازد.
\ اگر اين اتفاق براى شما افتاده بود، باز هم همين قدر ناراحت بوديد؟
> اين را بايد از الهام بپرسيد.
\ ظاهراً شما و الهام كه با هم فرقى نداريد!
> از خودم مطمئن هستم.
\ آهان! پس از الهام مطمئن نيستيد.
> چرا از اون هم مطمئنم.
\ نمى فهمم، پس از آقاى خاتمى مطمئن نيستيد؟
> نه، از شوهر الهام مطمئن نيستم.
\ اينكه يك نفر از سطر به سطر زندگى آدم خبر داشته باشد، ايجاد نگرانى نمى كند؟
> چرا نگرانى؟
\ نگرانى از اينكه مبادا او يك روز به نحو ديگرى از اين اطلاعات استفاده كند.
> به نظر من قبل از اينكه در جريان سطر به سطر زندگى آدم قرار بگيرد بايد به يك اعتماد مشترك با او رسيد. وقتى اين اعتماد حاكم باشد، حس خوبى به آدم دست مى دهد. يعنى وقتى خوشحاليد احساس مى كنيد كه يك نفر ديگر هم با شما خوشحال است و وقتى ناراحتيد هم همين طور.
\ دوست شاعر هم داريد؟
> نه، ندارم.
\ چرا؟
> نمى دانم.
\ شايد چون شاعران با هم كنار نمى آيند.
> نمى دانم. من شاعرها را خيلى دوست دارم ولى نمى دانم چرا با هيچكدام دوست نيستم.
\ دوستانى هم داريد كه شعر شما را به شدت نقد كنند؟
> نه، متأسفانه. هرچى براى آنها مى خوانم مى گويند قشنگ است.
\ پس لابد اصلاً گوش نمى دهند.
> چرا گوش مى دهند. البته يكى شان مى گويد چرا تو هميشه اينقدر غمگين شعر مى گويى و نمى شود كاست هايت را تا آخر گوش كرد.
\ راست مى گويد. چرا نمى شود كاست هاى شما را تا آخر گوش كرد؟
> زيرا «زندگى رسم خوشايندى نيست».
\ خب وقتى به نظر شما «زندگى رسم خوشايندى نيست»، چطور مى توانيد در شعرهايتان از مهتاب و گل و پاكى و اين جور چيزها بگوييد؟
> مى نويسم براى آن كسى كه دوستش دارم، شايد معجزه اى شود.
\ آن كسى كه دوستش داريد يك معشوق مجازى است يا واقعيت دارد؟
> نه... كاملاً واقعيت دارد. يك ارديبهشت ماهى رعناى دوست داشتنى و نازنين.
\ پس بگذاريد حدس بزنم چه كسى است؟ ارديبهشت ماهى و رعنا... رعنا... ببينم! يك قهرمان بدنسازى نيست؟
> تو را خدا واردش نشويد.
\ بسيار خب، اما بگوييد بدانم چطور وقتى آدم يك نفر را دوست دارد، بعد مى تواند احساس كند كه زندگى رسم خوشايندى نيست.
> تنها در يك صورت، وقتى كه آن طرف، آدم را دوست نداشته باشد.
\ آهان! پس ماجرا، عشق يك سره است.
> دقيقاً.
\ و اگر دو سره مى شد، زندگى رسم خوشايندى بود؟
> مسلماً.
\ ولى شايد در اين دنيا چيزهاى ديگرى هم براى دلبستن وجود داشته باشد.
> درست است. اصلاً خيلى ها مى گويند عشق يعنى «نرسيدن»، از جمله آن كسى كه من خيلى دوستش دارم.
\ يعنى او مى خواهد به هم نرسيد كه عاشق بمانيد؟!!
> دقيقاً.
\ خب، اين آدم كه بيمار است.
> جداً؟! ولى خيلى ها اين طور فكر مى كنند.
\ خب، همه شان بيمارند.
> نمى دانم. شايد فكر مى كنند كه در كنار هم بودن از گرما و حرارت عشق مى كاهد.
\ نظر خود شما چيست؟
> من از خودم مطمئنم.
\ شما چقدر از خودتان مطمئنيد!
> اين اعتماد به نفس آبان ماهى من هميشه به كمكم مى آيد.
\ مثل اينكه شما به ماجرا ماه ها اعتقاد زيادى داريد.
> خيلى... خيلى... باور مى كنيد كه من ۱۲ـ۱۰ مجله را فقط به خاطر طالع بينى مى گيرم؟
\ و بعد زندگى تان را بر اساس اين طالع بينى ها تنظيم مى كنيد؟
> نه، بر اساسش بنيان گذارى نمى كنم ولى بعضى چيزهايش كه درست در مى آيد برايم جالب است.
\ مثلاً آخرين چيزى كه در طالع بينى به شما گفته شد و درست درآمد چه بوده؟
> يك خبر غيرمنتظره كه دو سه روز پيش به من رسيد. قبل از آن با ذكر روز و تاريخ گفته شده بود كه اين خبر مى رسد.
\ پس لابد به فال هم اعتقاد داريد.
> فال را هم دوست دارم.
\ دوست داريد يا اعتقاد داريد؟
> دوست دارم ولى فال را زياد جدى نمى گيرم. اما چند روز قبل رفتم پيش يك آقاى ستاره شناس كه او خيلى درست پيشگويى مى كرد.
\ خداى بزرگ! شما پيش ستاره شناس مى رويد؟ من فكر مى كردم از زمان خيام به اين طرف ما ديگر ستاره شناس نداريم.
> نه، او بسيار به كارش وارد است.
\ يعنى چه كار مى كند كه به كارش وارد است؟
> ساعت و روز و ماه دقيق تولد را مى پرسد و بر اساس آن آينده تان را مى گويد. ساعت خيلى برايشان مهم است. البته به نظرم حس ششم ايشان هم خيلى قوى است.
\ دوستان تان هم به اين چيزها معتقدند؟
> همه شان. اصلاً من با كسانى دوستم كه همه شان به طالع بينى معتقدند، همه شان پرسپوليسى هستند، همه شان هنردوستند...
\ و لابد همه شان از شعرهاى شما خوششان مى آيد.
> از شعر خوششان مى آيد، نه از شعرهاى من. در حقيقت مى توانم بگويم كه دوستى كه با من اختلاف نظر داشته باشد، ندارم.
173934.jpg
\ اولين دوستى كه داشتيد را يادتان مى آيد؟
> اولين دوستم عروسكم بود كه هنوز هم شب ها كنار هم مى خوابيم. اسمش نيناست.
\ آخى، چند سالشه اين نيناخانوم؟
> دو سال از من كوچكتر است.
\ شما چند سال داريد؟
> من متولد بيست و نه آبان ۵۶ هستم.
\ ممكن است ساعتش را هم بگوييد. البته فقط براى استفاده خوانندگان ستاره شناس...
> بله. ساعت يك ربع به دو بعدازظهر.
\ غير از نينا چى؟ دوستى كه نفس بكشد.
> تا قبل از دوستى با الهام يك دوست ديگر داشتم كه دختر همسايه مان بود. او اسمش «الهه» بود. مثل اينكه هر كس در سرنوشت من پيدايش مى شود بايد اول اسمش «الف» باشد.
\ آن «ارديبهشتى رعنا» اسمش «اكبر» نيست؟
> (مى خندد)... الهه اولين دوست من بود كه با او جاهايى رفتيم كه هنوز خدشه بزرگسالى روى آن وارد نشده بود. با كارت هاى شاگرد اولى مان مى رفتيم شهر بازى، توى باغ از درخت گيلاس و آلبالو چيديم و...
\ شما در كدام محله بزرگ شديد؟
> توى خيابان پيروزى، پدرم ارتشى بودند و ما در خانه هاى نيروى هوايى زندگى مى كرديم.
\ كدام مدرسه مى رفتيد؟
> من مدرسه نابينايان مى رفتم. توى خيابان پاسداران.
\ دوستان آن دوره را به ياد داريد؟
> بله. اولين دوستم، دوست دوره آمادگى ام بود به اسم شهرزاد. مامان او از مامان من ساعت را پرسيدم و ما با هم دوست شديم. با او هنوز هم دوستم. در رشته علوم اجتماعى تحصيل كرده و الآن كار مى كند.. توى مدرسه من با معلمهايم رابطه ام بهتر بود. توى آمادگى معلمى داشتم به اسم خانم مرادپور كه خيلى به من محبت داشت و در عالم كودكى هر وقت مرا نوازش مى كردند، مى گفتند تو آخرش يك چيزى مى شى!
\ ستاره شناس كه نبودند!
> نه، نه... ولى بسيار محترم بودند. نمى دانم الآن كجا هستند، خيلى خيلى دوست دارم ببينمشان.
\ برايم جالب است كه از واژه «ديدن» استفاده مى كنيد. اين ديدن براى شما چه مفهومى دارد؟
> من سه سال و نيم داشتم كه بينايى ام را در اثر آب مرواريد از دست دادم، اما اثر بعضى رنگها و تصويرها توى ناخودآگاهم مانده. يك كمى پلنگ صورتى، يك كمى نينا، يك كمى عينك ذره بينى سنگينى كه هميشه گريه مى كردم و مى زدم، يادم است. وقتى اين اتفاق حالا يا در اثر اشتباه پزشك يا عفونى بودن دستگاهها (چون اوايل جنگ بود) يا هر حكمت طلايى ديگرى افتاد، من به خانه آمدم.
همه اقوام به ديدن من آمده بودند كه با چشمهاى بانداژ شده روى تخت استراحت مى كردم. مادرم آن روز حرف قشنگى زد. او فكر مى كرد من خوابم، اما بيدار بودم و شنيدم كه به بقيه گفت: «از امروز نبينم كه با اين بچه جور ديگرى رفتار كنيد. مريم هيچ فرقى با روزهاى قبل ندارد. نه محبت بيشترى مى خواهد و نه ترحم.» من آن جمله را اگرچه آن موقع نفهميدم، ولى در ذهنم حك شد تا امروز اطرافيانم چنين رفتارى با من نداشته باشند. من هيچ تفاوتى با ديگران احساس نمى كنم. استفاده از واژه ديگرى به جاى «ديدن» باعث ايجاد اين تفاوتها مى شود.
\ شما مى توانيد شكل آدمها را تشخيص دهيد؟
> دقيقاً. حتى وقتى فيلم مى بينم، مى توانم بگويم الآن صحنه چه شكلى است.
\ و درست مى گوييد؟
> بله، درست مى گويم. شايد هم اين حس ششم من است كه به كمكم مى آيد.
\ يعنى وقتى براى اولين بار با يك نفر برخورد مى كنيد، مى توانيد بگوييد چه شكلى است؟
> تقريباً. حداقل مى توانم بگويم كه چشمش روشن است يا تيره. چون من عاشق چشم روشنم.
\ براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد؟
> براى كسى كه با او دوست صميمى هستم، خيلى چيزها، ولى براى آن كسى كه برايتان گفتم، همه چيز را.
\ فاصله اين «خيلى چيزها» تا «همه چيز» چيست؟
> الگوى من در عشق مجنون است. وقتى مى گويم هر چيز، يعنى حاضرم از خانواده، بهترين امكانات، شهرت و هرچه كه فكر كنيد، بگذرم. فقط به خاطر او.
\ اين «فقط به خاطر تو» را هم براى او سروده ايد؟
> همه نه تا كتابم را براى او سروده ام.
\ ببينم، «اكبر» هم چشمهايش روشن است؟
> چه روشنى.
\ خب اگر تيره بود، رابطه تان اين شكلى نمى شد؟
> شايد نمى شد.
\ ولى براى شما چه فرقى مى كند؟ مى توانيد تخيل كنيد كه چشمهايش روشن است.
> ولى من دوست دارم توى «حقيقت» زندگى كنم نه توى «خيال». براى همين در شعرهايم عنصر تخيل كمتر ديده مى شود.
\ چقدر توانايى بخشش داريد؟
> در مورد كى؟ من رفتارم با هيچ دو نفرى مثل هم نيست. به طرز وحشتناكى هم انتقامجو هستم و فقط همان يك نفر است كه هر كارى در دنيا بكند، حتى خيانت كه وحشتناك ترين چيز در زندگى است، من او را مى بخشم.
\ خانم! شما بياييد پيشنهاد مرا قبول كنيد؟
> چه پيشنهادى؟!
\ اين بار به جاى اينكه برويد پيش ستاره شناس، برويد پيش يك روانشناس!
> چرا؟
\ آخر اين عشق شما به «اكبر» ديگر از حد مجنون هم گذشته.
> بابا، اسمش «اكبر» نيست.
\ خب مثلا« امين» چه فرقى مى كند؟
> امين؟!!
\ اسمش امين است؟
> نه، ولى حروف اسمش همينهاست.
\ دشمن هم داريد؟
> فكر مى كنم استقلالى ها با من دشمن باشند.
\ نه، دشمن واقعى. از اينهايى كه بخواهند خرخره تان را بجوند.
> بله دارم.
\ شما هم چنين كارى را با آنها مى كنيد؟
> تصميمش را در ذهنم دارم. گفتم كه من به شدت انتقامجو هستم. اصلاً اين خصوصيت آبانى هاست.
\ واژه هاى كليدى زندگى شما چيست .... غير از «امين»!
> آرزوهايم برايم بسيار مهم است.
\ اين آرزوهايتان چيست؟
> اولينش را نمى توانم بگويم اما دومينش اين است كه «نوبل» بگيرم.
\ نوبل؟! درست شنيدم؟ منظورتان همين جايزه نوبل معروف است؟
> بله، آرزو دارم نوبل ادبيات بگيرم. كار سختى است ولى غيرممكن نيست. براى پرسپوليس هم آرزوهاى خوب دارم. پرسپوليس را به اندازه عشقم دوست دارم.
173943.jpg
\ ريشه اين عشق در كجاست؟
> من دو سال و نيم داشتم كه گلهاى سرخ دسته گل عروسى خاله ام را چيدم و بعد از آن هم هر وقت يادم مى آيد هميشه گل هاى سرخ را مى چيدم.
\ خب، اين چه ربطى دارد؟
>من عاشق رنگ سرخم. از بچگى همه چيز رابرايم قرمز انتخاب مى كردند.
\ مثلاً اگر پرسپوليس رنگش يشمى بود شما دوستش نداشتيد؟
> نه، من هرچى پرسپوليسى ديده ام آدم هاى بسيار با احساس و مهربانى بوده اند.
\شوخى نكنيد! اصلاً نمى توانم تصور كنم على پروين خيلى با احساس باشد.
> شما اصلاً مى دانيد كه آقاى پروين تمام ماه رمضان را به يك عده خانواده بى بضاعت افطارى مى دهد، آن هم بدون آنكه كسى بفهمد؟
\ پس شما از كجا فهميده ايد؟
> يك منبع خاصى به من گفته.
\ حتماً عكس بازيكن هاى پرسپوليس را هم به ديوار اتاقتان زده ايد.
> نه، عكس تيم را زده ام كه فرقى بين شان نباشد.
\ هيچ وقت فرقى بين شان نبوده؟
> (كمى فكر مى كند) چرا يك زمانى بود. ولى الآن فرقى بين شان نيست ... شما باهوشيد!
\ اصلاً باهوش نيستم. فقط جواب هاى شما را كنار هم گذاشتم ... راستى اگر سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
> سرسخت ترين رقيبم را.
\ رقيب كارى؟
> نه، رقيب عشقى.
\ مگر رقيب هم داريد؟
> حتماً دارم. چون دست روى كسى گذاشته ام كه يك قشون طرفدار دارد.
\ به آن پيشنهاد من فكر كنيد.
> مى خندد...
دنبال چه مى گردى
سهراب گفته هميشه فاصله اى هست. اما ما مى گوييم هميشه گمشده اى هست! همه ما چيزهايى از دست داده ايم. گاه اين گمشده ها را مى توان يافت و گاهى هم امكان يافتنشان وجود ندارد. ستون دنبال چه مى گردى درباره همين چيزهاست. نشانى اين ستون است.
donchemig@yahoo.com
به دنبال ملوان
حدود ده سال پيش، ايام تابستان به همراه چند تن از دوستانم در بندر امام خمينى (ره) به عنوان بارنويس كار مى كردم. آنجا با ملوانى به اسم اسماعيل حميدى دوست شدم كه خيلى به من كمك كرد. راستش آن آخرين تابستانى بود كه من آنجا كار كردم و بعد هم او مجبور شد با كشتى به كره و ژاپن برود و من فقط گهگاه تلفنى با او صحبت مى كردم. اما اين رابطه قطع شده. اگر كسى او را مى شناسد و يا خبرى از او دارد لطفاً به من email بزند.
Hassan_1127@yahoo.com
حسن شوقى
دوستى دوران دبستان
من دنبال بهترين و صميمى ترين دوستم در دوران دبستان، شيما جعفرى مى گردم. او احتمالاً متولد سال ۱۳۶۴ است. وقتى كه از تهران به شهر ديگرى مهاجرت كرديم از ايشان خبرى ندارم. اگر او اين پيام را مى خواند، خواهش مى كنم به من ميل بزند.
shirin_bagher85@yahoo.com
شيرين باقرزاده
خودم را گم كرده ام
گمشده هاى من زياد هستند. آن قدر كه مى توانم ستون شما را با آنها پر كنم. اما من يك گمشده اصلى دارم. آن هم خودم هستم. واقعاً آدم هرچقدر بزرگ تر مى شود، هرچقدر در جريان زندگى قرار مى گيرد رؤياها و اصولش را فراموش مى كند. ديگر مثل قبل دنبال كمك به ديگران نيست بيشتر از همه به خودش فكر مى كند و آسايش خودش. گمشده من احساسم است كه ... به عاملى براى تظاهر تبديل شده و اختيارى مى توانم كنترلش كنم. ديگر مثل قبل راحت گريه نمى كنم و نمى خندم. انگار چيزى درونم مرده است.
گمشده من روح پاكى است كه با بزرگ شدن از دست داده ام. مى دانم كه كسى نمى تواند براى پيدا كردنش كمكم كند. اما شايد راهى باشد تا من هم خودم را پيدا كنم.
رسول ـ ب ـ اصفهان

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |