يكشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۳ - ۲۹ جمادى الاول ۱۴۲۵
Sun, Jul 18, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۸۵۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
موضوع سازگارى دين و حقوق بشر به لحاظ نظرى
دين وحقوق بشر
173970.jpg
بخش نخست

در تقابل با كسانى كه مى كوشند ميان دين و حقوق بشر نوعى وفاق و همسويى نشان دهند، دو دسته برآنند كه اين دو از بن آشتى ناپذيرند: دسته اى از موضع حقانيت دين سخن مى گويد و در بن حقوق بشر، الحاد اومانيزم را مى بيند و دسته اى كه از موضع حقانيت حقوق بشر و تلقى انسان شناختى آن، گسست عميق و پرناشدنى ميان دين و حقوق بشر را تأكيد مى كند. نوشته حاضر، از موضع دسته اخير است. نيكفر مدعى است حقوق بشر با تلقى بنيادين انسان شناختى اديان مبنى بر عبوديت انسانها قابل حل نيست. آگاهى خوانندگان از استدلال اين دسته مغتنم خواهد بود.
گروه انديشه

نكته نخست در مورد سازگارى يا ناسازگارى دين با حقوق بشر اين است كه دينها عمدتا ًباستانى اند، حقوق بشر اما پديده اى است نو كه درست در آنجايى رخ نموده و باليده كه جايگه گسست از حقوق كهن دينى ـ عرفى و نحوه نگرش آن به انسان بوده است. حقوق بشر مفهومى است شكل گرفته در عصر جديد. پيشينه اى كه در گذشته دارد تا همان حدى است كه شيمى در كيمياگرى دارد، يا اگر بخواهيم گشاده دست باشيم، مى توانيم بگوييم تا آن حدى كه فلسفه عصر جديد ريشه در فلسفه سده هاى ميانه و دوران كهن دارد. فلسفه جديد با گسستهاى انقلابى آغاز شده است. نامهاى فرانسيس بيكن، رنه دكارت، ديويد هيوم و ايمانوئل كانت همه يادآور گسستهايى قطعى اند. گسست شاخص عصر جديد، گسست از عبوديت است، باور به آزادى انسان است و تلاش انسان است براى اينكه خود سرنوشت خويش را تعيين كند. دين يعنى عبوديت و عبادت. عصر جديد گسست از دين است. مشخصه عمده اين گسست اما نه دين ستيزى و دين زدايى، بلكه دستكاريهايى در دين است تا باورهاى دينى در كار انسان عصر جديد بى سامانى پديد نياورند. دستكارى دين هميشه وجودداشته است، هر سلطانى دين را متناسب با سلطنت خودمى كرده و هر فرقه اى تفسيرى از آن به دست مى داده، تا همخوانش كند با بنيادهاى فكر فرقه اى و جريان و الزامهاى رقابت با پيرامونيان. دستكاريهاى جديد از دستكاريهاى كهن «صادقانه»ترند: تفسير جديد معمولاً  با حق انسانى تفسير مى آغازد و لزوم تداوم منش دينى و درنتيجه لزوم همخوان شدن با آن نيازهاى تازه. دستكاريهاى كهن اين چنين نبودند. مى گفتند اين است و جز اين نيست و هميشه اينگونه بوده است. عده اى گردن مى نهادند، عده اى سركشى مى كردند و عده اى نيز سكوت مى كردند و منتظر تغيير وضعيت مى ماندند.
بندگى خاستگاهى زمينى دارد. اگر جامعه بشرى به گونه اى شكل مى گرفت و تكامل مى يافت كه در آن كسى بنده كسى نمى شد، در صورتى كه دينى وجودداشت، كاملاً متفاوت با اين شكلهاى شناخته شده آن بود. آن دين مفروض مشكلى با حقوق بشر ـ كه فرض مى كنيم انسانهاى از آغاز نيز مى دانستند چيست ـ نداشت، يا اگر داشت از جنسى ديگر بود، يعنى مشكل جز اينى بود كه بر ما آشناست و در نهايت از آن رو پديد آمده كه حقوق بشر مفهومى است با خاستگاهى بيرون از قاموس دينى و بيرون از آن محيط سياسى ـ اجتماعى و فرهنگى اى كه پذيراى پيدايش و رشد عبوديت بوده است. اين غريبگى اى است تا حد تقابل، اما نه از نوع تقابل كيهان شناسى جديد با آن كيهان شناسى كهنى كه هر چند تقدسى دينى داشت و درمتنهاى كانونى دينى بازتاب يافته بود، اما مى شد آن را فرعى و عارضى دانست و بطلان آن را ضربه اى به دستگاه انديشگى دينى تلقى نكرد. حقوق بشر مشكل دارد با اصل دين، كه عبوديت است. از ديدگاه عبوديت ذاتى انسان، اين موجود هيچ حقى ندارد، نه در برابر فرمانرواى كيهانى و نه فرمانرواى زمينى كه سايه اوست، دست كم در آنجايى كه علماى دين تأييدش مى كنند. از ديدگاه عبوديت، انسان فاقد مصونيت است، نه مصونيت روانى ـ شخصيتى دارد، نه مصونيت جسمى. بايد معروف را بپذيرد و از منكر دورى جويد وگرنه مجازات مى شود. دراين حال مجاز نيست اصل آزادى فردى را در برابر فرمان دين بگذارد.
موضوع حقوق بشر، انسان چونان انسان است. در اعلاميه جهانى حقوق بشر مجموعه اى از آزاديها برشمرده شده كه حق هر انسانى اند. ماده نخست اعلاميه با صراحت مى گويد: «تمام افراد بشر آزاد زاده مى شوند و از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابرند» و ماده دوم بر اين مبنا قيدمى كند: «هر كس مى تواند بى هيچ گونه تمايزى، به ويژه از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، عقيده سياسى يا هر عقيده ديگر و همچنين منشأ ملى يا اجتماعى، ثروت، ولادت يا هر وضعيت ديگر، از تمام حقوق و همه آزاديهاى ذكر شده در اين اعلاميه بهره مند گردد.» اين بينش بانگرش دينى، خاصه در نوع توحيدى آن، ناسازگار است. دينهاى توحيدى فقط با يكتادانى آفريدگار و يكتاپرستى مشخص نمى شوند. مشخصه تاريخى وتاريخ ساز آنها اين بوده است كه پيروانشان فقط خود را برحق دانسته و خارج از دايره آيين خويش را گمراهى و تباهى مى دانسته اند. از منظر اين دينها، در دوره اى كه هنوز عصر جديد آنها را وادار به همسازى با پيامدهاى ادارك آزادى نكرده، نمى توان حكم كردكه همه انسانها، با هر دين و عقيده اى، «از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابرند.»
حقوق بشر رااگر نه به انسان چونان انسان، بلكه به انسانهاى مشخصى برگردانيم كه به عنوان شهروند تابع نظم سياسى مشخصى هستند، به سخنى ديگر اگرنه از يك ايده انتزاعى حق، بلكه از نظم سياسى و تلاش براى دموكراتيك كردن جامعه و سياست عزيمت كنيم، باز در مورد برداشت دين از حقوق بشر به نتيجه مشابهى مى رسيم. نظم سياسى و اجتماعى اى كه دين ارزشهاى خود را در آن متجلى مى بيند، آنى نيست كه بتوان آن را به دموكراسى اى دانست كه بودش يابى حقوق بشر تابع بودش يابى آن است.
پس كلاً مى توان گفت كه دين اصيل سنتى، يعنى آن دين دستكارى نشده توسط عصر جديد، دركى از حقوق بشر نداشته است، زيرا حقوق بشر با گسست از منش عبوديت پا گرفته است، اما آن دين بر بنياد عبوديت بوده است. اگر منش عبوديت با انقلابهاى فكرى و سياسى عصر جديد در هم نمى شكست، هزاران سال هم اگر مى گذشت در واتيكان يا قم مفهومى به نام حقوق بشر زاده نمى شد.
موضوع در سطح گفتار همگانى
پس مى توانيم برنهيم كه دين با حقوق بشر سازگار نيست. اين بر نهشت اما فقط آن هنگام درست است كه هر دومفهوم دين وحقوق بشر را با محتوايى شفاف و با مرزهايى تيز ـ جداگشته از پيرامونشان تعريف كنيم. اين دومفهوم دركاربست روزمره خودچندان شفاف نيستند، به سياليت تفسيرى ميدان مى دهندو تابع برداشتهاى مختلف مى شوند. آنها به امورى انسانى ارجاع مى دهند و از اين نظر سياليت تفسيرى در بود آنهاست. پيش مى آيد كه با تفسيرى خاص، به صورت آگاهانه يا فقط در واكنش تجربى و بى هيچ مقدمه چينى گفتمانى مشخصى، گفته شود: «دين با حقوق بشر سازگار است.» اين سخن معمولاً بيش از آن كه بخواهد مدعى ثبت واقعيت در گزاره اى آغازگر يك بحث نظرى باشد، بيان يك خواست، آرزو، انتخاب و سليقه است. گزارنده با اين گزاره مى گويد، كه دينى مى خواهد يا دينى را مى پسندد و آن ادراكى از دين را درست مى داند كه با حقوق بشر سازگار باشد. گزارنده ممكن است مفهوم حق بشرى را نيز به همين صورت ناشفاف در ذهن داشته باشد و تصوركند آزادى به عنوان مقوله بنيادى در ايده حقوق بشر، سازگارى كامل دارد با ارزشهاى دينى، كه بنا بر برداشت وى سمت آزادگى را برنموده اند. گزاره «دين با حقوق بشر سازگار است» را در اين مفهوم آرزويى، سليقه اى وانتخابى آن گزاره اى گفتارى مى ناميم و معناى آن را در گفتار جارى زيست ـ جهانى مى جوييم. شكل منفى اين گزاره را پيشتر در سطح نظرى برنهشتيم. پرسيدنى است كه گزاره نظرى «دين باحقوق بشر سازگار نيست»، آيا به راستى وازننده گزاره گفتارى اى است كه مى گويد «دين با حقوق بشر سازگار است»؟ ونيز اگر در سطح نظرى كسى برنهد كه «دين با حقوق بشر سازگار است»، آيا همان چيزى را مى گويد كه گزاره گفتارى نظير آن بيان مى كند؟ گزاره نظرى با ادعاى ميان ـ نهادى بودن در ميان گذاشته مى شود. گوينده باور دارد كه هر نهاد ادراك كننده اى اگر به درستى موضوع را بررسد، يعنى فقط واقعيتها را ببيند، روشن بينديشد و درست استدلال كند، به همان نتيجه وى مى رسد؛ از اين رو اين نتيجه تابع نهاد ادراك كننده خاصى نيست و به اين اعتبار ميان ـ نهادى است. محتواى گزاره ميان ـ نهادى را مى توانيم نتيجه بحثى واقع بين و استدلالى تلقى كنيم ميان انسانهايى كه توانايى پيشبرد چنين بحثى را دارند. در جريان چنين بحثى طبعاً روا نيست كه كسى بگويد «اين تفسير من است، مى خواهيد بپذيرد، مى خواهيد نپذيريد»، يا «سليقه من اين است»، «من اينگونه مى پسندم»، «به من الهام مى شود»، «من چيزهايى را مى بينيم، كه شما نمى توانيد ببينيد»، «اين نظر من است، چون من نظر كرده هستم» و حرفهاى ديگرى از اين دست. در پهنه گفتار روزمره، آنگاه كه كسى مى گويد« من اينگونه فكر مى كنم»، چه بسا منظورش اين است كه بحث نكنيد، مرز پذيرش من اينجاست و من تمايلى دارم كه انگيزه هاى خود را دارد و با استدلالهاى شما تغيير يافتنى نيست. اگر پاى اعتقادى فردى در ميان باشد و از آن اعتقاد زيان مشخصى به ما نرسد، پاسخ ما در اين حال مثلاً اين مى شود كه «ما به نظر شما احترام مى گذاريم»، «هر كس حق دارد نظر خود را داشته باشد.» بر همين پايه بايد بر عقيده گزارنده سازگارى دين با حقوق بشر در پهنه گفتار روزمره احترام گذاشت. كسى كه چنين مى گويد شايد آرزويى را بيان كند و اين خواست را، كه اين چنين كنيم، نه آنچنان كه آن ديگران مى كنند.
معمولاً با مفهومهاى شفاف و زنجيره هاى استدلالى مطلوب بحث نظرى با گفتار روزمره درگير شدن بيهوده كارى است، خاصه در مبحثهايى كه تخصصى نشده اند يا باور عمومى نظردهى درباره آنها را حق خود مى داند. گفتار روزمره تجويزهاى پزشكى خاص خود را دارد. جايى كه سواد و آگاهى عمومى در مورد بهداشت وجود دارد، اگر پزشكان به عنوان متخصصان مفهومها و گزاره هاى پزشكى دخالت كنند و زبان روزمره را نقد كنند، سخنشان پذيرفته مى شود. اما اگر مثلاً پاى رخدادى در تاريخ دين در ميان باشد و مورخان پا در پهنه بحث گذاشته و بگويند واقعيت تاريخى جز آن است كه در گزاره هاى اعتقادى دينى در مورد رخدادهاى گذشته بيان شده است، نمى توانند انتظار داشته باشند سخنشان همچون سخنان پزشكان در مورد پيشين پذيرفته شود. نبايد تعجب كرد اگر بحثى درگيرد و درجريان آن كسى گويد ذره اى در باورهايش تغيير نمى دهد، حتى اگر حق با مورخان باشد. در بحثهاى سياسى نيز چنين است. متخصص بايد زبان تخصصى اش را كنار بگذارد و مقصودش را در گفتار طبيعى روزمره بيان كند. تقسيم موضوعهاى سياسى به مبحثهاى تخصصى و سپردن آنها به خبرگان خواست دموكراتيكى نيست. شفافيت يابى ادراك سياسى عمومى جريان پيچيده اى است كه با تزريق مستقيم مقوله هاى نظرى نمى توان فرآيند آن را كوتاه كرد.
ادامه دارد

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |