شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۳ - ۶ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Sat, Jul 24, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۸۶۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
بزرگان انديشه (۳۷)
لحظه هاى كانال
174747.jpg
دو روز از زمان عمليات خيبر مى گذشت و ما همچنان درون حلقه محاصره نيروهاى بعثى در جزيره مجنون شاهد از دست رفتن بهترين دوستان و يارانمان بوديم. نيروهاى عراقى به خاطر اهميت استراتژيك منطقه عملياتى به راحتى حاضر به ترك منطقه نبودند به همين خاطر با استفاده از هر وسيله ممكن، از بمب شيميايى گرفته تا آتش توپ ها و خمپاره ها تنها راه ارتباطى ما را با عقبه كه يك جاده باتلاقى بود قطع كرده و ما را در محاصره خود قرار داده بودند. با اين خيال كه تا چند ساعت ديگر همه را قتل عام كنند. محسن درازكش رو به آسمان نگاه كرد. چشمان بى رمق خود را در امتداد ستارگان چرخاند. با حالتى نگران دست هاى خود را روى زمين كشيده مشتى خاك را در هم فشرد، سه ساعتى مى شد كه در زير صفير مهيب خمپاره ها مواظب دوستش على اصغر بود. على اصغر كه با چشمانى بسته و صورتى خون آلود در كنار محسن دراز كشيده بود روز گذشته تقريباً تمام بدنش در اثر خمپاره زخمى شده بود. البته شدت جراحت در ناحيه سر بيشتر از بقيه جاها بود. محسن به آرامى دست على اصغر را گرفت و به دنبال ضربان نبض وى مى گشت. با اين عمل، على اصغر تكانى خورده با صداى گرفته گفت: محسن نگاه كن! ببين، آيا باز هم شكمم خون مى آيد؟ محسن گفت: تكان نخور، فقط كمى پيشانى ات زخمى شده و مقدارى خون زير پلك هايت خشكيده. نبض او احساس نمى شد، كمانه تركش ها به نحو خطرناكى از كنار گوش ها مى گذشتند. باقى بچه ها در آخرين قطعه مثلثى جزيره روى زمين هموارى پناه گرفته بودند. دو روز مى گذشت ولى هنوز از نيروهاى كمكى خبرى نبود. همه منتظر آواى نجات بودند كه مى بايست از آن سوى نيزارها با رسيدن لودرها و بلدوزرها و باز شدن جاده ها به صدا درمى آمد. نيروهاى عمل كننده در هور براى فردا صبح آماده مى شدند. چهره محبوبشان در زير پرتو مهتاب نورانى جلوه مى كرد. اشك ريزان با هم وداع مى كردند. محسن در حال و هواى خود بود كه ناگهان ـ محسن! محسن! ـ چيه ما كجا هستيم؟ محسن از خواب پريد. كمى دقت كرد. آرى معاون گروهان بود كه با لبان خشكيده دست به شانه او مى زد. بى اختيار روبه معاون گروهان كرد و گفت: بايد على اصغر را به عقب ببرم و فرمانده بى تأمل پرسيد چه جورى؟ راهى وجود نداره! صداى انفجارى ناگهان هر سه را ميخكوب كرد. على اصغر ديگر در حال اغما بود و شايد احساسى هم نمى كرد. انفجار پشت انفجار! معاون گروهان براى سركشى خطوط به اين سو و آن سو مى رفت. به زخمى ها كه در سمت عقب قطعه مثلثى جزيره درون يك گودال بودند رفت. مى خواست به آنها روحيه بدهد.
عقربه هاى ساعت پايان شب را نشان مى داد. با شروع صداى تانك ها از انتهاى پل بتونى روى نيزار در سكوت كوتاه هر انفجار تا انفجار بعدى، به صداى زنجيره هاى تانك گوش مى دادند. بار ديگر محسن از صحبت هاى فرمانده فهميد كه هنوز در آنسوى نيزارها براى بچه ها آب و آذوقه و پشتيبانى نمى رسد. پاتك هاى عراقى ها با زدن منور شروع شده بود. محسن با بردن لب هايش به سوى گوش على اصغر شايد آخرين وداع را تجربه مى كرد. چون او با گوش خودش از زبان فرمانده شنيده بود كه اگر كارى نكنند همگى تا صبح قتل عام خواهند شد ـ محسن تو بايد كمكم كنى بايد با آرپى جى جلو برويم. وقتى فرمانده سمت على اصغر آمد و حرف هاى او را شنيد دست روى سينه اش گذاشته و مهربانانه گفت: ناراحت نباش دلاور. به زودى بچه هاى مهندسى مى رسند. منورى بالاى سر على اصغر و محسن مى رقصيد. در يك لحظه صحنه ديروز در مقابل چشمانش تداعى شد. وقتى كه ديروز دشمن مبادرت به پرتاب بمب هاى شيميايى كرد، همه علاوه بر بادگير، سريع ماسك ها را به صورت زدند. على اصغر در زير آتش خمپاره ها مثل باد خود را كنار زخمى ها مى رساند و ماسك هايشان را به صورت شان مى زد. بادگير سرمه اى على را كه دوست و بچه محلش بود با تلاش زياد به او پوشاند. على در اثر انفجار خمپاره موجى شده و مرتب از دماغ و گوشش خون مى رفت. وقتى محسن به سويش رفت تا كمكش كند، ناگهان على با يك برگشت سريع به عقب يك برخورد تند نمود و سپس به كار خود ادامه داد. محسن مانده بود كه بخندد يا گريه كند. محسن دست بردار نبود، بار ديگر در ميان گل ولاى فراوان در حالى كه مرتباً گلوله ها در كنارشان منفجر مى شد، بدن على را چسبيد. على، محسن را از خود دور كرد وقتى محسن ديد نمى تواند از عهده او برآيد، بچه هاى ديگر را به كمك فرا خواند كه ناگهان انفجار يك خمپاره چند قدمى آنها گل و لاى فراوانى را به صورت محسن ريخت. زير پاى محسن لغزيد و در ميان گل و لاى فرورفت. نزديك بود خفه شود كه از زور خستگى با شدت هرچه تمامتر خود را بالا كشيد. با دست صورتش را پاك كرد و على خاورى را نديد. كمى بيشتر خيره شد. ده متر جلوتر او را ديد كه با خون خود درون باتلاق مى غلتد. تصميم گرفت جلوتر برود تا ياريش كند كه رگبار شديد گلوله ها كه از انتهاى پل مى آمد و بدن على را سوراخ سوراخ مى كرد به او اين اجازه را نداد. يك لحظه همه چيز آرام شد. محسن با آب گل آلود دست و صورتش را شست صبر كرد تا جريان آب على را بياورد اما نياورد. وقتى محسن به جاى اولش برگشت، خواست تا از بوى بد لباس هايش راحت شود كه بوى شيميايى فرياد همه را درآورد. همه ماسك زدند و محسن هم. چند دقيقه اى نگذشت كه نسيم شروع به وزيدن كرد با وزش نسيم بچه ها يكى يكى ماسك ها را به كنارى انداختند. ارتباط با عقبه همچنان قطع بود. هلى كوپترهاى دشمن همچنان راكت شليك مى كردند. انفجارها امان همه را بريده بود. بعضى از بردن زخمى ها به عقب سخن مى گفتند كه يكدفعه محسن به ياد على اصغر افتاد. سينه خيز از ميان هزاران چاله كوچك و بزرگ به اين سو آن سو مى رفت كه در حين پريدن از چاله اى به چاله ديگر چفيه على اصغر را در كمر شخصى كه رو به آسمان خوابيده بود ديد. اول گفت شايد اشتباه مى كنم. ولى وقتى كمى به جلوتر رفت على اصغر را ديد كه ماسك بصورت، شديداً زخمى شده است. فرمانده پس از صحبت با بى سيم دستور داد تا محسن و سيد كاظم به روى پل خزيده تانكهارا مشغول كنند تا بقيه فرصت عقب نشينى پيداكنند. على اصغر كه پس از خوردن آب تا حدودى مى توانست حرف بزند در آخرين خداحافظى به محسن گفت: محسن برو نگذار تانكها جلوتر بيايند. زخمى زياد داريم و محسن يكبار ديگر چشمان خود را روى بدن على اصغر دواند براى آخرين بار چهره نورانى اش را بخاطر سپرد. سپس با سيدكاظم آرپى جى۷ را برداشت و به سوى پل بتونى حركت كرد. شدت انفجار توپها و عبور گلوله هاى سربى مجال ايستادن را نمى داد. براى رسيدن به پل بايد به حالت نيم خيز جلو مى رفتند. فرمانده براى آخرين بار خود را به پل رسانده با محسن و سيد كاظم در مورد نحوه انجام مأموريت صحبت كرد. پيكرهاى شهدا در اطراف و كناره هاى پل قلبها را آزار مى داد ولى افسوس كه كارى نمى شد انجام داد. هنوز تيرى ازسوى كاظم و محسن در نزديك پل شليك نشده بود كه با لو رفتن محل اختفاى آنها مچ سيدتركش خورد. آنها با خزيدن به پشت چندساقه نى، محل خود را تغيير دادند. حالا ديگر تانكها در چندقديمى آنها غرش مى كردند. صداى چندقايق كه از روبرو به آنها نزديك مى شد، براى يك لحظه نفسها را در سينه حبس كرد. افكار ترسناكى تمام وجود سيد و محسن را احاطه كرده بود بطورى كه براى چند لحظه وسوسه غول ترس بردلهايشان چيره گشت ولى يك دفعه صداى فرمانده در وجود هردو پيچيد كه بايد فرصت عقب نشينى براى بچه ها پيدا شود. سيد با مچ زخمى كه اينك با چفيه باندپيچى شده بود با غلتيدن به سمت عقب ويك نيم خيز سريع يك گلوله آرپى جى را به سمت تانكهايى كه روى پل آمده بودند شليك كرد و سريعاً رو به هوا خوابيد. صداى انفجار تانك در اثر برخورد با گلوله آرپى جى ۷ فرياد تكبير محسن را بلند كرد. محسن با تقويت روحيه از اين مسأله با يك چرخش سريع و نيم خيز تند گلوله بعدى را به طرف پل شليك كرد. با فرصت به دست آمده از اين كار به سمت عقب رفته و محل قبلى خودهمان جايى كه على اصغر دراز كشيده بود به درون يك گودال پناه ببرند. اكبرى معاون گروهان به همراه مرتضى در همان گودال به سراغ سيد و محسن آمدند تا شايد جلوى تانكهايى كه اينك جلوى پل براى درو كردن بچه ها كمين كرده بودند را بگيرند. وقتى مرتضى با تيربار به سمت چپ نيزار گلوله ها را حوالى مى كرد به وسيله دشمن هدف قرار گرفت و به شهادت رسيد. صداى گريه سيدكاظم دل همه را رنجور كرد. زخمى ها در حال جمع آورى و انتقال بودند معاون جوان و سيدكاظم همراه يك بسيجى زخمى كه توسط آنها حمل مى شد آخرين نفراتى بودند كه عقب نشينى كردند. تقريباً هواگرگ و ميش شده بود كه بچه ها يك كيلومترى عقب نشينى كرده بودند. با ديدن زخمى هايى كه بطور نامرتب در كانال دراز كشيده و از فرط خستگى و تشنگى بى رمق بودند به ياد على اصغر افتاد. سريعاً با از ياد بردن تمام خستگى ديشب دست به كار شد هركس هرچه بيشتر گشت كمتر به نتيجه رسيد. او اين مطلب را از سيد كاظم پنهان كرد. محسن دور از چشمان سيدكاظم در حال رفتن به سوى دشمن براى پيداكردن على اصغر بود كه فرمانده از پشت پيراهنش را كشيد. تو نبايد اين كار را بكنى. اصلاً صلاح نيست تو جلو بروى فهميدى محسن با گلوى گرفته گفت: من نمى توانم طاقت بياورم. تو خودت ميدانى كه الآن او زخمى است. خدايا خودت رحم كن. نه تو نبايد بروى من نمى گذارم. نصحيت هاى فرمانده نتوانست دل داغديده محسن را آرام كند. محسن حركت كرد ولى در يك لحظه رگبار گلوله هر دو را زمين گير كرد. فرمانده از ناحيه شانه زخمى شد. هر دو به درون كانال كنار سيدكاظم جاى گرفتند. محسن پس از بستن زخم فرمانده از تصميم خود منصرف گشته متوجه صدايى ضعيف از ناحيه روبرو شد: ببين برادر! من نمى توانم نماز بخوانم. دستهايم بى حس شده، نمى دانم چرا تمام بدنم تير مى كشد ـ خب خسته اى! ـ اگر اشكالى ندارد يك مهردرون جيبم است آن را روى پيشانيم بگذار. وقتى خواست اين كار را براى او انجام دهد. بسيجى نوجوان با حالت خجالت گونه و ملتمسانه از او تقاضا كرد كه قبلاً برايش تيمم كند و محسن با گرفتن دست بى حس او برايش تيمم گرفت. محسن غرق در افكار خود بود كه متوجه برادر عزتى شد او از برادر عزتى پرسيد، به نظر تو برادران مهندسى مى توانند بيايند؟ دعا كن. فعلاً با وضعيت موجود حتى يك قايق كوچك هم نمى تواند بيايد چه برسد به لودر و بلدوزر! سيد كاظم كه لحظه اى پيش به ياد على اصغر افتاده بود از محسن جوياى احوالش شد و محسن در جوابش گفت: بد نيست. خوابيده است. زيرچشمى به چشمهاى بادكرده محسن نگاه كرد و محسن با زبان بى زبانى از او عذرخواهى كرد. علاوه بر بوى ناراحت كننده باروت، اذيت و آزار حشرات سمج همراه با تشنگى بچه ها بدجورى اوضاع را به هم ريخته بود. آنها مجبور بودند لجن موجوددر كانال و اطراف آن را درون چفيه جمع كرده و سپس رفع تشنگى كنند. درگيرى كمى آرام شده بود ولى بعثى هاى نامرد تانكهارا از روى پيكر بچه ها عبور مى دادند. سيدكاظم با ديدن اين منظره از پشت دوربين صورت خود را روى خاك گذاشته و شروع به گريه كردن نمود. وقتى محسن اين صحنه را تماشاكرد در دايره ديدش بدن على اصغر به جلوه نشست.
فرمانده با يك اشاره به سيد كاظم كه اينك معاونش شده بود دستور داد تا دوربين را از او گرفته و صداهايى را كه از عقب به آنها نزديك مى شد وارسى كند. سيدكاظم بعد از نيم ساعت تأخير برگشت. لحظه ها به كندى سپرى مى شد و چهره بشاش سيد نشان از خبرى شوم مى داد. نيروهاى مهندسى جهاد زير بمباران هوايى و شيميايى كار خود را شروع كرده بودند. بچه هاى پياده زرهى و آمبولانسها پشت خط منتظر باز شدن جاده و حركت به سوى خط مقدم بودند. بچه هاى جهاد با از دست دادن دو كمپرسى و يك بلدوزر بدون لحظه اى هراس هم چنان با جديت تمام مشغول راهسازى بودند. پشت بچه ها لودرها و بلدوزرها كار مى كردند و روبروى بچه ها تانكها با خنده مستانه خويش منتظر قتل عام بچه ها بودند. سراسر شهر را بوى معطر دعا و نماز فرا گرفته بود. چند لحظه بعد وقتى تانكها گلوله ها را بربدن بچه ها مى كوباندند، بلدوزرها و لودرها راه نيروهاى تازه نفس را به اتمام رسانده بودند.
هنگامى كه صف نيروهاى تازه نفس جزيره را فرا گرفت، فضاى كانال و آسمان جزيره مملو از نواى تكبير و فرياد صلوات بچه هاى تازه جان گرفته اى بود كه با يك حالت نيم خيز نظاره گر اين صحنه بودند. اين بار اين گلوله آرپى جى بچه ها بود كه به تانك ها نيشخند مى زد و اين بار اين گلوله بچه ها بود كه سوغات را براى تانكها به ارمغان مى برد. تانكها به عقب رفتند و بچه ها از محاصره رهايى يافتند.
با زيرنويس: امير حسين حسينى
بزرگان انديشه (۳۷)
هانس گئورگ گادامر
هرمنوتيك فلسفى
174765.jpg
• حميدرضا فرزاد

هانس گئورگ گادامر فيلسوف آلمانى در سال ۱۹۰۰ در ماربورگ زاده شد. در ۱۹۱۹ زير نظر نيكلاى هارتمان و فيلسوف نوكانتى پاول ناتورپ در ماربورگ تحصيل كرد و در ۱۹۲۲ فارغ التحصيل شد. عنوان رساله پايان نامه اش «ذات لذت و ديالوگ در افلاطون» بود. در ۱۹۲۳ در فرايبورگ با هوسرل و هايدگر ملاقات كرد. او به راهنمايى هايدگر دومين رساله دكترى اش را تدوين كرد و استاديار دانشگاه ماربورگ شد. گادامر يك بار گفته بود كه هرچيزى را مديون هايدگر است كه تأثيرى عظيم بر او گذاشت. رهيافت هرمنوتيكى هايدگر و اين انديشه اش كه فلسفه از زمينه هاى تاريخى و هنرى جدايى ناپذير است اساس فلسفه گادامر را تشكيل مى دهد.
در ۱۹۳۷ گادامر به عنوان استاد فلسفه در ماربورگ برگزيده شد و در ۱۹۳۹ براى تدريس فلسفه راهى دانشگاه لايپزيگ شد. در ۱۹۴۵ رياست دانشگاه لايپزيگ را برعهده گرفت. در ۱۹۴۷ نيز تدريس در دانشگاه فرانكفورت را پذيرفت. در ۱۹۴۹ در مقام استاد فلسفه در دانشگاه هايدلبرگ جانشين كارل ياسپرس شد. در ۱۹۶۸ بازنشسته شد اما تا چند دهه در آنجا به تدريس ادامه داد. او در دانشگاه ها و مراكز علمى خارج از آلمان از جمله كالج بوستن در ايالات متحده نيز تدريس كرد. گادامر شخصيتى اجتماعى و سرزنده داشت و تا واپسين سال عمرش فعال ماند.
گادامر در ۱۹۶۰ كتاب حقيقت و روش را منتشر ساخت كه به شكلى جامع انديشه هاى وى در باب هرمنوتيك فلسفى راتشريح مى كرد. اين كتاب شرح و بسط وجود شناسى هايدگر در قلمرو هرمنوتيك نقادانه است و اين نظر را كه روش علوم تجربى يگانه راه وصول به حقيقت است مورد حمله قرار مى دهد. هرمونوتيك فلسفى را مى توان در بستر فلسفه شناخت و تأويل كرد. كتاب حقيقت و روشن زبان را به عنوان وسيله و بسترى براى تأويل (interpretation) مورد تحليل و بررسى قرار مى دهد و نيز شامل نقد هايى بر زيبايى شناسى كانتى، هرمنوتيك دوره رمانتيك و تاريخ گرايى ويلهلم ديلتاى است.
گادامر استدلال مى كند كه حقايق تاريخ، جامعه و فرهنگ فقط از طريق نوعى ديالوگ و گفت وگو آشكار مى شوند: از طريق گوش سپردن به تاريخ آنگونه كه در سنت ها ونهادها و فرهنگ و نيز در شعر جلوه گر مى گردد. اين حقايق در دسترس مشاهدات علمى قرار نمى گيرند. لذا استفاده از روش هرمنوتيكى در گفتار تاريخى و هنرى اجتناب ناپذير است. اين روش همچنين در مورد حقوق، الهيات، ادبيات و فلسفه نيز به كار مى رود.
حمله گادامر به اولويت علم، در واكنش به جريان فلسفى پوزيتيويسم منطقى بود. اصحاب پوزيتيويسم منطقى، روش علمى را يگانه راه وصول به حقيقت و آن را رشته پيوند ميان همه علوم مى شمردند، و در اين راه تابدانجا پيش رفتند كه حتى بخش اعظمى از معنادارى قضايا را به تجربه پذير بودن آنها تعريف كردند. گادامر بر اين عقيده بود كه هيچ علمى آزاد از بار انفسى و ذهنيت و انگيزه هاى انسانى نيست و اعتقاد نداشت كه علمى وجود داشته باشد كه روش آن كاملاً عينى و مطلقاً فارغ از ذهنيت گرايى و سويه هاى انسانى باشد. او روش شناسى هاى علوم طبيعى ( تجربى) و نيز كوشش براى استفاده از اين روش ها در علوم انسانى را مورد نقادى قرار مى داد.
به عقيده او، تجربه انسانى در بستر زبان شكل مى گيرد و جدا از پيش پنداشت ها و پيش فرض هاى انسان نيست.
گادامر تحت تأثير روش پديدار شناسى هايدگر قرار داشت. او در پايان كتاب آغاز فلسفه در باره هايدگر و جايگاه او در كليت نظامهاى گوناگون فلسفى و متافيزيكى چنين مى گويد: «مى توان ديد كه هايدگر چه متفكر حقيقتاً راديكالى بوده كه ادعا كرده است متافيزيك دگرگون شده و از اينكه افق مشترك فرهنگ غرب باشد مبدل گشته است به متافيزيك جديدى كه او از آن به نام «فراموشى هستى» ياد مى كند و وصف آن را در چارچوب چيرگى تكنولوژى بركليه شؤون فرهنگ انسان مى آورد كه مسلماً فقط به اروپا محدود نمى شود و كل جهان را در بر مى گيرد.
هايدگر بسيارى چيز ها را به شيوه اى جديد ديده و نه تنها امكان هاى نوين تفكر براى ما به وجود آورده است، بلكه همچنين امكانى ايجاد كرده كه متنهاى فلسفى و نيز هنرها خود با ما سخن بگويند. گويى فضايى نو با آمدن او آغاز شد.البته بايد تصديق كرد كه راهيابى در اين فضاى نو و تعقيب راه خويش، كار آسانى نيست. به اين جهت مى خواهم بگويم كه همان گونه كه افلاطون، افلاطونى نبود، هايدگر را نيز نمى توان مسؤول هايدگريها دانست.»
گادامر مطالعات دانشگاهى و فلسفى خود را با افلاطون و ارسطو آغاز كرد و به شاعران آلمانى اى چون ريلكه، پل سلان و استفان گئورگه بسيار توجه داشت. گادامر بر آن بود كه شاعران بيش از ديگران (ازجمله فعالان عرصه سياست) توانايى آن را دارند كه حقايق مربوط به فضاى فرهنگى و فكرى معاصرمان را برايمان بازگو كنند. گادامر در اواخر عمرش شروع به مطالعه جدى دين كرد و اميد داشت كه راهى براى الفت و نزديكى ميان اديان جهان پيدا شود. او نمى توانست ديدگاههاى تقليل گرايانه و مكانيستى راجع به تقدير انسان را بپذيرد. گادامر سرانجام در ۱۴ مارس ۲۰۰۲ در هايدلبرگ در سن ۱۰۲ سالگى درگذشت.
*
كارهاى گادامر متمركز بر چهار حوزه اصلى است: ۱ـ بسط و گسترش يك هرمنوتيك فلسفى ۲ـ گفت وگوى فلسفى و تحقيق در تاريخ فلسفه خاصه فلسفه هاى افلاطون و ارسطو و هگل و هايدگر ۳ـ ادبيات بويژه شعر و هنر ۴ـ آنچه گادامر آن را فلسفه عملى يا كاربردى نام گذاشته است كه شامل مباحث سياسى و اخلاقى است.
هرمنوتيك: هرمنوتيك ريشه در مسائل مربوط به تفسير و تأويل كتاب مقدس و بسط روش هايى در اين حوزه است اما به دست نظريه پردازان قرن هجدهم و اوائل قرن نوزدهم از جمله ماير، آست و اشلاير ماخر به يك نظريه فراگير براى تفسير هرمتن بسط و پرورش يافت. ويلهلم ديلتاى هرمنوتيك را باز بسط داد و آن را به عنوان روش مناسبى براى كشف و فهم حقايق و معانى مربوط به علوم انسانى يا تاريخى بسط داد. اين محققان و نويسندگان اساساً هرمنوتيك را مسأله اى مربوط به روش و روش شناسى مى دانستند و مى كوشيدند آن را در كنار روش رياضى به عنوان روشى علمى در حوزه علوم انسانى به كار گيرند.
هايدگر كه با اين كارها و تحقيقات آشنايى داشت هرمنوتيك را با هدفى ديگر و در چارچوبى بسيار متفاوت به كار برد. هايدگر هرمنوتيك را نه روشى براى تفسير و تأويل متن يا روشى «علمى» براى شناخت بلكه چيزى كه تجلى وظهور حقيقت شناخت را ميسر مى سازد تلقى مى كرد.
گادامر با چنين زمينه اى، هرمنوتيك فلسفى خودش را هم شرح و بسط داد. اين هرمنوتيك فلسفى زمينه و بنياد مناسبى براى حقيقت شناخت فراهم مى كند ولى در عين حال هر كوششى را چه در پيوند با علوم انسانى و چه علوم ديگر براى استقرار شناخت برپايه هرنوع روش يا مجموعه اى از قواعد رد مى كند. اين به معناى رد و انكار اهميت روش و دلمشغولى هاى مربوط به آن نيست بلكه تأكيدى است بر نقش محدود روش و تقدم شناخت به عنوان فعاليتى عملى و در موقعيت كه منطق دو سويه (dialogic) دارد.
گادامر شناخت را يك فعاليت مستمر مى دانست كه همواره بايد رو به سوى كمال باشد لذا هر گونه قطعيت نهايى براى شناخت را رد مى كرد. بر همين اساس بود كه با هرگونه روش يا فن و تكنيك براى كسب شناخت يا نيل به حقيقت مخالفت مى كرد و معتقد بود كه روش يابى براى علوم انسانى كه در سنت تحقيق هرمنوتيك كلاسيك به موازات روش علوم تجربى مورد تأكيد بود اساساً برخطاست. به عقيده گادامر نه فقط در حوزه علوم انسانى بلكه در حوزه علوم تجربى هم روشى براى شناخت قطعى وجود ندارد. نگرش گادامر در مورد شناخت قابل تحويل به روش يا تكنيك نيست. از اين جهات، فلسفه او با كارهاى ويتگنشتاين در دوره دوم فعاليت فلسفى اش قابل مقايسه است و نيز وقتى در حوزه فلسفه علم به كار رود با آثار كوهن و ديگران سنجش پذير است.
فلسفه و تاريخ فلسفه: از آنجا كه گادامر فهم و شناخت را به طور كلى امرى جدا از تاريخ و شرايط تاريخى نمى داند فلسفه را هم در پيوند تنگاتنگ با تاريخ فلسفه مى بيند. قرائت هاى او از فلسفه هاى افلاطون و ارسطو و هگل و هايد گر و گفت وگوهاى او باچهره هايى مانند هابرماس و دريدا در همين راستا است. از همين رو، بخش زيادى از آثار مكتوب او به مباحث تاريخ فلسفه اختصاص دارد. در اين ميان ارتباط او با فلسفه هايدگر نقش مهمى در تفكر وى ايفا مى كند. در اين باره پيشتر اشاراتى شد. در اينجا بايد افزود كه او در مواردى در جهتى غير از جهت فكرى هايدگرانديشيده است. گادامر دليل مى آورد كه كوشش هايدگر در دوره بعدى فكرش براى يافتن راهى غير متافيزيكى به تفكر، وى را به موقعيتى سوق داد كه او در آن فقدان ( يا نياز به) زبان را تجربه كرد، اما گادامر نمى كوشيد زبان موجودمان را به كنار نهد بلكه با آن كار مى كرد. به نحو مشابه، در حاليكه هايدگر تاريخ فلسفه را اساساً تاريخ فراموشى وجود مى دانست، فراموشى اى كه افلاطون آغاز گر آن بود گادامر تاريخ فلسفه را داراى چنين گرايشى نمى دانست. بدين ترتيب بسيارى از تفاوتهاى ميان گادامر و هايدگر به واسطه قرائت هاى متفاوتشان از سنت هاى فلسفى و تاريخ فلسفه و نيز ديدگاههايشان نسبت به شاعرانى مانند هولدرلين آشكار مى شود.
ادبيات و هنر: گادامر در سراسر كار و فعاليت فلسفى خود دلمشغولى ادبيات وهنر و بويژه شاعرانى مانند سلان، گوته، هولدرلين، و ريلكه بود. دلمشغولى او به هنر قوياً متأثر از گفت وگوى او با تاريخ فلسفه است. او در اين حوزه صريحاً به انديشه هاى هگل و افلاطون توجه داشت.
گادامر بر خلاف بخش بيشتر زيبايى شناسى معاصر تجربه مرتبط بازيبايى را در فهم ماهيت هنر امرى محورى مى دانست و در صفحات نهايى كتاب حقيقت و روش به بحث درباره زيبايى پرداخته است. او در اين كتاب همچنين به بررسى ارتباط نزديك ميان زيبايى و حقيقت پرداخته است. او از هنر به عنوان بازى (play) ، نماد (symbol) و جشن (festival) سخن مى گويد. مفهوم بازى نقش مهمى در تفكر هرمنوتيك گادامر به طور كلى ايفاد مى كند و مبنايى براى تبيين گادامر از تجربه مربوط به هنر و شناخت فراهم مى سازد. به ديد گادامر هنر همواره چيزى بيش از يك بازنمايى ساده است و به بيرون از خود دلالت دارد. اثر هنرى، با هر واسطه اى كه باشد با خصلت نمادين خود فضايى را مى گشايد كه در آن هم جهان و هم وجودمان در جهان در روشنايى قرار مى گيرند. ما در تجربه هنرى صرفاً «لحظه اى» از درك و حس هنرى كسب نمى كنيم بلكه اين امكان را مى يابيم كه از طريق اثر هنرى به بيرون از زمان عادى گام نهيم زمانى كه گادامر آن را زمان «پربار و به ثمر رسيده» و مستقل مى نامد. بدين ترتيب، اثر هنرى خصلتى جشن گونه و طرب انگيز و نمادين و بازى گرايانه دارد. زيرا جشن و شادمانى نيز به نحو مشابه ما را به بيرون از زمان عادى مى برند.
فلسفه كار بردى: تأكيد گادامر بر مسأله كاربرد در امر شناخت، مستلزم آن است كه همه شناخت ما جهتى عملى داشته باشد به اين معنى كه توسط موقعيت عصر ما تعيين مى گردد. خود گادامر با دامنه اى وسيع از مسائل معاصر درگيرى داشت. از جمله نقش اروپا و فرهنگ اروپا در جهان معاصر، ماهيت و نقش علم و تكنولوژى و نيز نقش علوم انسانى، آموزش و تحصيل خاصه آموزش علوم انسانى، مسأله فهم و شناخت متقابل در ميان فرهنگ ها بويژه در ميان اديان. افزون بر اين، گادامر درباره مسائل مربوط به حقوق، اخلاق، طبيعت متغير دنياى جديد، ارتباط ميان فلسفه و سياست و ماهيت پزشكى و مفهوم سلامتى صاحب تأليفاتى است. ترجمه انگليسى برخى از آثار گادامر عبارتند از: هرمنوتيك فلسفى (۱۹۷۶)، عقل در عصر علم (۱۹۸۱)، حقيقت و روش (۱۹۸۹)، راههاى هايدگر (۱۹۹۴)، ادبيات و فلسفه درگفت وگو (۱۹۹۴)، معماى سلامتى، هنرسلامتى در عصر علم (۱۹۹۶)، آغاز فلسفه (،۱۹۹۸ ترجمه فارسى ۱۳۸۲)، هرمنوتيك، دين و اخلاق (۱۹۹۹) و آغاز معرفت (۲۰۰۲).


|   شناسنامه   |   آرشيو   |