|
آياهرچيزى را بايد نوشت ؟
|
|
|
در دنياى مدرن ما، نظر و عقيده كارشناسان بر اين است كه ادبيات به دليل آزادى و خودمختارى خود، نسبت به اخلاق و امور اخلاقى تصميم گيرنده نهايى است.اينكه رابطه ادبيات و اخلاق چگونه است ويا چگونه بايد باشد، موضوعى است مربوط به ادبيات و كوشندگان ادبى. پرسش اينجاست كه آيا نويسندگان هميشه در جهت روشنگرى خوانندگان خود و حساس نمودن آنها نسبت به امور انسان ستيزانه و عليه ستم و حق كشى ها قلم مى زنند؟ و اصولاً چرا؟ آيا نمى توان در نوشته ها، به گونه اى، خواننده يا خوانندگان را تحميق نمود و يا تأثيرهاى «بد» گذاشت؟ آيا هر چيزى را بايد نوشت و هر نوشته اى را بايد منتشر نمود؟... هنر و ادبيات، به عنوان سيستم هاى روانى ـ روحى مستقل، در كنار علم، مذهب، سياست و... ويژگى هاى خود را داشته و تعيينگر قاعده ها و اصول رفتارى و اعتقادى دايره فعاليت هاى خويش هستند. البته، تداخل و يا دست كم تماس هاى ميان رشته ها و شاخه هاى گوناگون با آنچه را كه «فلسفه اخلاق» مى دانيم، امرى گريزناپذير است. تلاشگران ادبيات نسبت به اخلاق موضع گيرى هاى گوناگونى نموده اند كه از نفى كامل، احتياط در برخورد تا پذيرش منطقى اصول اخلاقى را شامل مى شود. تلاشگران اخلاق هم نسبت به ادبيات موضع هاى متفاوتى دارند كه در مجموع، در دو گروه جاى مى گيرند: ۱ـ گرايش اكسترناليستى (از بيرون) كه خواهان تزريق اخلاق و انتقال داده هاى اخلاقى به ادبيات است. شايد، چنين ديدگاهى در خود بزرگ بينى و يا حتى بدبينى اخلاقى نسبت به ادبيات ريشه داشته باشد. اكسترناليست هاى اخلاقى با نفى خودمختارى و استقلال ادبيات، تلاش دارند به طور مكانيكى و يك جانبه آنچه را بهتر و برتر مى دانند، به ميدان ادبيات وارد كنند. اينگونه از برخورد، در برابر جهتگيرى ها و باورهاى جامعه مدرن قرار داشته و به دنبال بى احترامى و آسيب به خودمختارى ادبيات، سبب تخريب و ايجاد نابسامانى هاى جدى در خود اخلاق نيز مى شود. ۲ـ نگرش اينترناليستى (از درون)، كه در جست وجوى اخلاق و موضع گيرى هاى اخلاقى در ادبيات بوده و با فهم ابعاد اخلاقى مطرح در ادبيات، به پربارى فلسفه اخلاق نيز يارى مى رساند. فلسفه اخلاق با جذب ايده ها و انديشه هاى ادبى متفكران و نويسندگان دنياى ادبيات، تلاش در تاباندن نور آگاهى بر آنها دارد. آگاه نمودن و طرح «خودآگاهى» اخلاقى كه با هستى ادبيات در هم آميخته است، يكى از مهم ترين و «هيجان» انگيزترين عرصه هاى بررسى و مطالعه پژوهندگان فلسفه اخلاق دوران ماست. همكارى ميان رشته هاى مختلف هنرى، ادبى، علمى و فلسفى امرى است كه نياز به آن بيش از پيش براى دست اندركاران روشن شده است. به ويژه فلسفه و ادبيات مى توانند از اين همكارى بيشترين بهره و استفاده را داشته باشند. هر دو اين شاخه از كنش هاى فرهنگى، براى «زندگى خوب» و بيان «هست» ها و «بايد»ها، در يك جبهه مشترك تلاش مى كنند. در نقد آثار ادبى، كاربرد متدهاى فلسفى مورد توجه روزافزونى قرار گرفته است. ادبيات و فلسفه با تمام چسبندگى هاى محلى و منطقه اى خود، همواره با تمام جهان و جهانيان روى سخن داشته و دارند. عمر همه دانسته ها و داده هاى علمى با دسترسى به شناخت بعدى، به پايان خود نزديك مى شود، اما ادبيات و فلسفه تابع اين قانون طبيعى نيستند. در انديشيدگى (رفلكسيون) زبانى، كاربرد زبان در بالاترين و زيباترين شكل ممكن، تسلط بر واژه ها، نشان ها، مفهوم ها و جمله هاست كه ادبيات و فلسفه را در قالب بيان واقعيت ها و ذهنيت ها، رويين تن نموده است. فلسفه، كاخ خرد انسانى است و در همان حال كه از مذهب، سياست، اقتصاد و ... دعوت به اين كاخ نشينى مى كند، تمام پيكرپاره هاى ساختمان بى مانند آن، آفريده ادبيات و حاصل دست رنج كوشندگان اديب است... «نوواليس» (۱۸۰۱-1772 Novalis)، شاعر ـ فيلسوف آلمانى، طرح كننده ايده آليسم جادويى و جانبدار توازن ديناميك ميان دو قطب واقعيت و خيال، «آزادى انتخابى» را شاعرانه دانسته و اخلاق را از ريشه شعر مى داند. لسينگ (۸۱-۱۷۲۹ Lessing)، نويسنده ـ فيلسوف منتقد و سوسياليست آلمانى، بر فضيلت هاى اخلاقى نويسندگان تأكيد داشته و به ويژه «احساس همدردى» آنها را خواهان است (بهترين انسان، بيشترين همدردى را با ديگران دارد). او همچنين، كمدى را پرتأثيرترين «داروى اخلاقى» ممكن جهت افزايش توجه مردم به مشكلات ارزيابى مى كند. شلگل (۱۸۲۹ـ۱۷۷۲ Schlegel)، ديگر شاعر ـ فيلسوف آلمانى و از تأثيرگذاران فلسفه رومانتيك، اخلاق را تنها متعلق به فلسفه نمى داند، چرا كه در واقع شعر و ادبيات است كه به «هنر زندگى» و شناخت انسان ها مى پردازد، فريدريش شيلر، با تكيه بر انديشه هاى كانت، هنر را تربيت اخلاقى بشريت مى داند، ولى با تقسيم بندى و جدايى عقل و احساس، مخالف بوده و خودمختارى را اصل گوهرين و بن مايه هنر مى شناسد، كه حتى به نفع اخلاق نيز نبايد عقب نشينى كند. براى ميشل فوكو (۸۴ـ۱۹۲۶ Foucault)، فيلسوف و تاريخ شناس برجسته پست استروكتورآليسم (پساساختارگرايى) فرانسوى، امكان جدايى ادبيات از اخلاق را مى توان مطرح نمود، ولى از فلسفه اخلاق، هرگز!... هابرماس (۱۹۲۹Habermas)، فيلسوف و جامعه شناس آلمانى، در تئورى كنش هاى رسانشى خود، براى هموار كردن راه هاى ارتباطى و از ميان برداشتن سدها و مانع ها، بر لزوم اخلاق در گفتمان تأكيد مى كند، او بر اين است كه بيان هاى شاعرانه، ادبى و استه تيك ميان افراد در يك گفتمان، از شفافيت رابطه ها مى كاهد و يارى دهنده نيست، چرا كه با دگرگونى واقعيت، از خرد عملى (اخلاق) دور مى شود. البته، اخلاق هم بايد با فلسفه حقوق و تئورى دموكراسى پيوند ايجاد كند. كانت (۱۸۰۴ـ۱۷۲۴ Kant)، رهبر يكى از سه قطب فلسفى جهان (در كنار ارسطو و هگل)، ادبيات و اخلاق را با پذيرش نسبى جدايى آنها از يكديگر، در كنار هم جاى مى دهد. كانت، داورى هاى استه تيك را ناب و كاملاً مستقل و خودمختار مى داند، ولى هم پيوندى آنها با شناخت و خرد عملى (اخلاق) را تنها در يك حالت بسيار كلى و مجرد، ممكن مى بيند. آدورنو (۶۹ـ۱۹۰۳ Adorno)، منتقد هنر و دانشمند موسيقى و فيلسوف برجسته آلمانى (مكتب فرانكفورت)، هنر و فلسفه را رسانه حقيقت دانسته و ادبيات واسته تيك را بنيان فلسفه و اخلاق مى نامد، از ديد او، در حالى كه فلسفه در يك روند گفتمانى، داورى ها، گفته ها و دليل ها را فرمول بندى مى كند، هنر به آنها معناى حسى متافيزيكى مى بخشد. استه تيك، هنر، ادبيات و فلسفه بدون يكديگر، ناكامل هستند و نمى توانند به تنهايى و جداگانه به حقيقت برسند (حقيقت را نمى توان «داشت»، بلكه بايد «به سوى» آن رفت)... چنان چه مى بينيم، رابطه اخلاق و ادبيات، رابطه اى نيست كه يك بار براى هميشه و ازسوى تمام ناظران و كنشگران به يك گونه تعيين گرديده و تصميم گيرى شده باشد. تنوع اين موضع گيرى ها، تنها به دليل تعريف ها و برداشت هاى گوناگون شركت كنندگان در گفتمان و آنچه آنها از ادبيات و اخلاق مى فهمند، نيست. اين رنگارنگى در اقيانوس زندگى ـ خاستگاه ادب و اخلاق ـ موج مى زند. منابع مورد بررسى: ۱- J.Fruechtel, Aesthetische Erfahrung und moraliches, 1996 Urteil, Suhrkamp ۲-C.Mandry, Literatur ohne Moral, Muenster, 2003 ۳- T.Adorno, Aesthetische Theorie, Suhrkamp, 1970 ۴- J.Derrida, Die Schrift und die Differenz, Suhrkamp 1972 ۵-C.Wulf, Ethik der Aesthetik, Berlin 1994
|