|
به بهانه سالگرد شهادت شهيدعباس بابايى
پرواز سفيد
|
|
|
عباس بابايى نمونه نخبگانى است كه جنگ او را از ما ربود و به آسمانهاى دور كشيد، آنقدر دور كه فقط تصويرى از خاطراتش در ذهنها مانده است. سالگرد شهادتش بهانه اى است تا خاطرات ياران و همراهانش را مرور كنيم وحسرت نبودش را آه بكشيم. *** شهيد عباس بابايى در شهر قزوين متولد شد وبه دليل هوش سرشارش مورد توجه خانواده و اطرافيان قرار گرفت. پس از طى دوران متوسطه با وجود قبولى در رشته پزشكى از طريق كنكور سراسرى به دليل علاقه داوطلب تحصيل در دانشكده خلبانى نيروى هوايى شد. پس از گذراندن دوره هاى آموزشى در سال۱۳۴۹ براى تكميل تحصيلاتش به آمريكا اعزام شد. در آمريكا آنچه كه او را از ديگران متمايز مى كرد پشتوانه مذهبى اش بود. پس از بازگشت به ايران به همراه چندنفر از هم دوره اى هايش براى پرواز با هواپيماى f14 انتخاب و به اصفهان منتقل مى شود. با شروع مبارزات مردم عليه رژيم پهلوى، عباس نيز دست به فعاليتهاى مخفى مى زند و چندين بار مورد سوءظن و بازجويى قرار مى گيرد. شهيدبابايى با شروع جنگ تحميلى آماده جانبازى و خدمت در راه دين و كشور مى شود و در كسوت فرمانده پايگاه هوايى اصفهان خدمات ارزنده اى را از خود به يادگار مى گذارد. او با وجود فرماندهى در اكثر عمليات برون مرزى شركت داشت و با بيش از سه هزار پرواز كارنامه درخشانى از خود به جاى گذاشت. او با يك بسيجى ساده تفاوتى نداشت، ساده و بى آلايش بود. عباس بابايى در كارهاى خطرناك پيشقدم بود و از جمله اولين خلبانانى بود كه عمليات حساس و پيچيده سوختگيرى در شب را با موفقيت به انجام رساند. وى پس از چهارسال خدمت در مقام معاونت عمليات فرماندهى نيروى هوايى در سن ۳۷سالگى در حين يك عمليات برون مرزى به شهادت رسيد. پرواز سفيد به آخرين برگ آلبوم كه رسيد، روى يكى از عكسها زل زد. سالها گذشته بود. رنگ و روى پريده عكس هم نشان از سن بالايش مى داد. خود را روى صندلى جابه جا كرد و آلبوم را تا نزديك صورتش بالا برد. احساس كرد صداى آهنگين پدرش كه جمله هايى از تعزيه را مى خواند، توى گوشش پيچيد. به نقطه اى خيره شد و سعى كرد به صدا گوش دهد. صورتش خيس عرق و گلويش مانند چاهى خشك در حسرت آب بود. آلبوم را روى سينه اش گذاشت و آه بلندى كشيد. سعى كرد جملاتى را كه قرار بود در نقش بگويد، زير لب زمزمه كند. براى لحظه اى افكارش در هم ريخت. از اول شروع كرد ولى باز هم واماند. چشمانش راماليد و سعى كرد خواب را از آن بيرون كند. بلند شد و به طرف اتاق بچه ها رفت. نور سبزرنگ چراغ خواب گرد مخملى فضا را پر كرده بود. نگاهش روى صورت گل انداخته سلما ثابت ماند. با بودن او جاى خالى صديقه را كه به سفر حج رفته بود، كمتر احساس مى كرد. پسرها طبق معمول خسته و خرد تو جا افتاده بودند. لبخند زد و به اتاقش برگشت. صداى گوينده راديو كه اشعارى از حافظ را با صداى خواب آلود مى خواند، توجه اش را جلب كرد. سعى كرد شعر را تكراركند. براى لحظه اى وجودش از شادى پر شد. گوينده بند ديگرى را شروع كرد. آهسته با او همصدا شد. عمرى است تا به راه غمت رو نهاده ايم روى و رياى خلق به يك سر نهاده ايم خود را به پنجره رساند و به ماه كه به نظرش اشك آلود مى آمد، زل زد. بوى گلهاى محمدى در هوا پر شده بود. به طرف صندلى برگشت. قلم برداشت و كاغذى از دفترچه اش جدا كرد. بايد قبل از رفتن چندخطى براى صديقه مى نوشت. شايد با جملات مى توانست از او تشكر كند. مكث كرد و به كاغذ سفيد خيره ماند. قلم در دست گرفت و كلماتى را پشت سر هم رديف كرد. موسيقى ملايمى كه راديو در آن وقت شب پخش مى كرد، درست با آخرين كلمات عباس به پايان رسيد. كاغذ را تا كرد و درون پاكت گذاشت. خود را روى صندلى ول كرد. بايد قبل از اذان صبح چرتى مى زد.پلكهايش را با سنگينى روى هم گذاشت. نسيم ملايمى در اتاق پيچيد و روى صورتش نشست. صداى خش خش ساييده شدن جارو بر آسفالت پايگاه به گوش رسيد. چه زود سپيده زده بود. | پايگاه دوم شكارى تبريز، در آن صبح تابستان، سرماى زمستانى را به رخ مى كشيد. عباس سينه اش را از هواى تازه پر كرد و به اتفاق سرهنگ بختيارى آهسته از پله هاى هواپيما پايين رفت. سرهنگ نادرى به همراه خلبانان و جمعى از مسؤولين به استقبال آمده بودند. حال و هواى قرارگاه با روزهاى ديگر فرق داشت. سبدهاى گل و جعبه هاى شيرينى نشان از جشنى مى داد كه بچه هاى پايگاه براى عيد قربان تدارك ديده بودند. با آماده شدن هواپيما، عباس به همراه سرهنگ نادرى داخل جنگنده شدند. براى لحظه اى سكوتى آميخته به هيجان در كابين حكمفرما شد. عباس نگاه به آينه انداخت و دستى به پيشانى اش كشيده. هيجان زده بود. حال پسر بچه اى را داشت كه براى اولين بار سوار هواپيما شده است. به خود نگاه كرد. گونه هايش گل انداخته بود؛ درست مثل گلوله آتش. با صداى خرخر راديو به خود آمد. فرمان را چسبيد و دستور حركت داد. هواپيما اوج گرفت و با قدرت هوا را شكافت و بالا رفت. آسمان چنان صاف بود كه انگار آن را از بلور آبى تراشيده بودند. عباس به ياد قولى كه به صديقه داده بود و نقشى كه قرار بود آن روز در تعزيه اى كه پدرش ترتيب مى داد بازى كند، افتاد. بايد در آن لحظه در كنار صديقه كعبه را طواف مى كرد يا همراه پدرش نقش اجرا مى كرد ولى… براى اين كه افكارش را متمركز كند، دعايى را كه هميشه قبل از هرعمليات مى خواند، زيرلب زمزمه كرد. از مرز كه گذشتند، صداى سرهنگ نادرى در گوشش پيچيد. ـ در چه موقعيتى هستيم؟ عباس به صفحه رادار نگاه كرد وگفت: تا هدف، زمان محاسبه شده سه دقيقه. تاچشم كار مى كرد، جز هواى پاك و ابرهاى حلاجى شده كه مانند تورى به هم بافته شده بودند، چيزى ديده نمى شد. نگاه تندى به پايين انداخت. درست روى هدف قرار داشتند. دقيقه اى بعد، هدف درميان آتش و دود محاصره شده بود. عباس با هيجان فرياد شادى سرداد. سرهنگ نادرى نيز با صدايى هيجان زده فرياد كشيد. تا رسيدن به نيروى زرهى دشمن، سكوت ميان سرهنگ نادرى و عباس حكمفرما شد. لحظه اى بعد، هواپيما مانورى سريع كرد و بالا سر نيروهاى زرهى پايين كشيد. گلوله و راكت به زمين هجوم برد. عباس با صداى هيجان زده، گفت: برمى گرديم. به پايين نگاه كرد. جهنمى برپا بود، صحنه اى زنده از يك فيلم جنگى . هواپيما با يك چرخش ۱۸۰درجه از منطقه دور شد. عباس پلك هايش را روى هم فشرد. صفى از آدم هاى سفيدپوش جلوى چشمانش رژه مى رفتند. صديقه هم ميان آنان بود. پدرش هم بود. مصراعى از تعزيه مسلم را زمزمه كرد: مسلم سلامت مى كند، ياحسين. هنوز غرق در افكارش بود كه صداى انفجار مهيبى كابين را به لرزه درآورد. احساس كرد در سراشيبى تندى افتاده است. پاهايش را به كف هواپيما فشرد. زوزه باد گوشهايش را پركرد. خود را بالا كشيد. سرهنگ نادرى را صدا زد. انگشتان كرخ شده اش را تا سينه بالا برد و كتابچه دعايش را لمس كرد. چندلحظه بعد، نور تندى از قاب خردشده پنجره تو زد و چشمانش را پر كرد. به آن خيره شد وهمان طور ماند. هواپيما با تكان شديد در حال سقوط بود. درد شديدى وجود سرهنگ نادرى را در برگرفته بود. نمى دانست چه اتفاقى افتاده. گيج و وحشت زده عباس را صدا زد. صدايى نشنيد. دوباره فرياد كشيد. ـ عباس! صداى من رامى شنوى؟ جز صداى باد كه وحشيانه تو مى زد، چيزى شنيده نمى شد. موجى از ترس وجودش را پركرد. نعره اى كشيد و با هرزحمتى بود، هواپيما را به حالت افقى درآورد. صداى خرخر ضعيفى از راديو شنيده شد. گوش تيز كرد. صداى افسر كنترل رادار را شناخت. با راهنمايى افسر كنترل، هواپيما را به اختيار خود درآورد. به آينه خردشده خيره شد و سعى كرد كابين عقب را نگاه كند. چيزى ديده نمى شد. اشك چشمانش را پر كرد. درد وحشيانه اى به قلبش چنگ انداخته بود. صداى برج مراقبت به گوش رسيد: در همان زاويه كه هستى، بيا روى باند. سعى كرد هواپيما را به سمت باند بكشد. دور موتور كم نمى شد. فرياد زد، خدا را به كمك طلبيد وبا همان سرعت هواپيما را روى باند كشيد. | چند دقيقه بعد، در حالى كه فرياد خلبانان پايگاه فضا را پر كرده بود، پيكر عباس روى دستهاتشييع مى شد.
|