|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
اسكليگ و بچه ها
|
|
|
ياسمن شكرگزار الآن كه شما عنوان معرفى كتاب رو خونديد لابد خيلى ها قيافه تون رو كج و كوله كرديد و يا يك جورهايى مچاله شديد كه باز هم اين ها شروع كردند به نوشتن از كتاب و دفتر! خوب، درسته كه من مى خوام از كتاب حرف بزنم و كتاب هاى خوب خوب معرفى كنم، اما خيالتون راحت چيزى معرفى نمى كنم كه شما بريد و بخريد و بعد از هر خط، هوس كتك زدن من به سرتون بزنه! تقريباً يك ماه و نيم مى شه كه از دست مدرسه و دفتر و كتاب راحت شديد ـ حالا كتاب از هر نوعش ـ اما با اين كه باز دارم از كتاب حرف مى زنم اين بار همه جوره با كتاب هاى خسته كننده درسى فرق داره. حالا يك سرى از شما ها تا همين جا لطف كرديد و بى خيال بقيه اين مطلب داريد صفحه بعد رو مى خونيد يا گفتيد: «برو بابا دلت خوشه، يه كار بگو كه هيجان داشته باشه، كتاب...؟!» البته كاملاً درست مى گيد، گاهى بعضى از كتاب ها رو خونديد و براى هميشه خوندن رو گذاشتيد كنار و ترجيح داديد سرگرمى هاى مهيج ترى انتخاب كنيد و هر روز بريد گيم نت و يك سى دى جديد بخريد و بازى هاى كامپيوترى بكنيد و خيلى كارهاى ديگه كه خودتون بهتر مى دونيد. گاهى وقت ها براى خود من هم پيش آمده اما خوب، باز هم شكل و شمايل و اسم كتاب ها آدم رو به طرف خودشون مى كشونند و ممكنه خوندن يك كتاب جذاب، شما رو هميشه كتابخون كنه. خوب، من الآن احساس مى كنم كه كت و شلوار تنمه و شدم شبيه اين مجرى هايى كه هى حرف رو كش مى دن تا ملت واسه برنامه بعد بيدار بمونند. به هر حال آدم بايد شگرد به كار ببره! اما برنامه اصلى اين هفته ما معرفى رمان «اسكليگ و بچه ها» نوشته ديويد آلموند هست. اولين چيزى كه آدم رو جذب مى كنه اسم عجيب اسكليگ هست كه آدم رو به فكر مى اندازه چى مى تونه باشه؟ انسانه، حيوانه يا چيز ديگه؟ داستان از پسرى به اسم مايكل شروع مى شه. پسرى مثل همه بچه هايى كه به مدرسه مى رند، فوتبال بازى مى كنند و از معلم ها خوششون نمى آد! (مطمئناً شما هميشه معلمتون رو دوست داريد و اصلاً شبيه مايكل نيستيد!) مايكل به همراه خانواده اش به تازگى به يك خونه جديد كه خيلى درب و داغونه اسباب كشى كرده اند. مايكل با مينا دختر همسايه خونه جديدشون آشنا مى شه. مينا برخلاف مايكل دختر عجيبيه كه به مدرسه نمى ره و با مادرش عقيده دارند كه مدرسه استعدادهاى دانش آموزان رو به هرز مى بره! ( اين مسأله هم، نظر اونهاست و اصلاً به ما ربطى نداره!) اما داستان از جايى جذاب مى شه كه سروكله موجودى كه مايكل توى گاراژ خرابه مى بينه، پيدا مى شه. موجودى كه زير كتش چيزى شبيه دو بال پنهان شده. ادامه ماجرا، شرح تلاش بچه ها براى نجات و دوستى با اين موجود عجيبه كه قدرت هاى شگفت انگيز داره. يك قسمت از كتاب رو بخونيد: از ميان جعبه هاى چاى عقب عقب رفتم. مينا از پشت گرفته بودش. از هر طرف صداى ترق ترق مى آمد. خاك مى ريخت. صداى تنفسش ناهماهنگ و خشن بود. بدنش مى لرزيد. از دردناليد. دم در چشمانش را بست. به خاطر نورى كه لحظه به لحظه زيادتر هم مى شد، سرش را گرداند. دوباره سر را برگرداند و با روشنايى روز رو در رو شد. از ميان چشمان باريك شده پر از مويرگ ، از لاى در به بيرون نگاه كرد. نگاه من و مينا روى صورت او ماند، از بس كه خشك و مثل گچ رنگ پريده بود. پوستش ترك خورده و موج دار بود. موهاى سياهش آشفته و گره خورده بود. خاك، تار عنكبوت و مگس هاى درشت ، عنكبوت و سوسك به او چسبيده بودند و يكى يكى مى افتادند. براى اولين بار متوجه شديم كه پير نيست. مثل يك مرد جوان به نظر مى آمد. مينا آهسته گفت: «چقدر زيبايى!»... مينا گونه رنگ پريده و ترك خورده او را بوسيد. يك بار ديگر دست ها را دور او حلقه كرد..، آهسته گفت: «تو كى هستى؟» از درد صورتش را در هم كشيد. گفت: «اسمم اسكليگ است.» اسكليگ يه كتاب ۲۳۲ صفحه اى جمع و جور و خوش تركيبه كه خانم نسرين وكيلى ترجمه و نشر آفرينگان منتشر كرده. اين رمان، اولين تجربه هنرى ـ ادبى ديويد آلموندو يكى از برجسته ترين رمان هاى منتشر شده چند سال اخير به شمار مى ره كه جوايز زيادى رو تا به حال نصيب خودش كرده. از جمله: سال ۱۹۹۸ عنوان كتاب سال و يتبرد و مدال كارنگى روبه دست آورد و علاوه بر اين ها در فهرست نامزدهاى جايزه گاردين هم قرار گرفت. پس خودتون مى بينيد كه تو كلى جشنواره با اسم هاى قلنبه سلنبه شركت داشته و كتاب مهميه ديگه! دومين رمان آلموند، «صحراى كيت» و سومين كتابش «چشمان آسمانى» در اوايل سال ۲۰۰۰ به چاپ رسيده. خالق اسكليگ در يك خانواده بزرگ در شهر كوچك پرشيبى كه مشرف به رودخانه تاين هست بزرگ مى شه. اين شهر، محل معدنهاى قديمى زغال سنگ، خيابان هاى پله پله تاريك، مغازه هاى عجيب، شهرك هاى جديد و تپه هاى پوشيده از خلنگ وحشيه. آلموند خودش مى گه: «زندگى ما پر از رمز و راز بود و حوادث غير منتظره. بسيارى از داستان هايم را مديون اين شهر و مردمان آن هستم.» آلموند راجع به نويسندگيش اينطورى مى گه: «هميشه دلم مى خواست نويسنده شوم، هرچند كه تا مدت ها فقط به افراد معدودى اين موضوع را گفتم. پستچى بودم، مدتى برس مى فروختم، ويراستارى مى كردم و درس مى دادم. در كنار درياى شمال در منچستر، در سافلك در خانه اى واقع در مزرعه زندگى كرده ام. اولين داستان هايم را در يكى از خانه هاى بزرگ نيمه مخروبه در محلى دور افتاده به نام نورفلك نوشتم.» خوب، اميد وارم چيزهايى كه گفتم باعث شده باشه هى فكر اسكليگ رو بكنيد و دلتون بخواد يه دونه داشته باشيد و اگر دستتون از خودش كوتاهه لااقل كتابش رو بخريد! در ضمن قيمتش هم خيلى زياد نيست؛ ۱۲۰۰ تا يك تومنى، يعنى اگه ۵ بار بستنى مگنوم نخوريد مى توانيد بجاش اين كتاب رو بخريد. نگران نرسيدن به بقيه كارهاى مهيج زندگى تون هم نباشيد. چون اگه بنشينيد پاى كتاب، قول مى دم نصف روزه تمومش كنيد و وقت براى بقيه كارهاى مهم و حياتى هم داشته باشيد.
|
|
|
|
|
آقاى چسبناك
|
|
|
هيچ كس نمى دانست چطور شد كه آقاى چسبناك رفت توى آكواريوم ماهى ها. مامان گفت: «او خيلى كوچيكه، اندازه يه نقطه سياه.»ابى همين طور كه لباس خوابش را مى پوشيد گفت: «بزرگ ميشه.» صبح، ابى از رختخواب بيرون پريد و چراغ آكواريوم را روشن كرد. جرى، ماهى چاق نارنجى، هنوز هم داشت توى دروازه سنگ چرت مى زد. جوز بيدار شده بود و جلوى ديواره آكواريوم شنا مى كرد و دم سفيدش را مى چرخاند. چند دقيقه طول كشيد تا ابى توانست آقاى چسبناك را پيدا كند چون چسبيده بود به شيشه كف آكواريوم، درست كنار سنگريزه ها. آن روز ابى در مدرسه انشايى در مورد آقاى چسبناك مرموز نوشت: آقاى چسبناك آنقدر كوچك است كه او را با يك دانه شن اشتباه مى گيرى. چند تا از دخترهاى كلاس گفتند شايد آقاى چسبناك حيوان خانگى ابى است و يكريز خنديدند. آن شب، ابى دوباره چراغ آكواريوم را روشن كرد و ديد آقاى چسبناك به كوچك ترين و لرزان ترين علف چسبيده است. علف نزديك فيلتر آب بود و آقاى چسبناك بين حباب هاى هوا بالا و پايين مى شد.ابى پيش خودش فكر كرد: «بامزه ست.» و سعى كرد توى ذهنش مجسم كند كه تمام روز آويزان شدن به اين چيز و آن چيز چه احساسى دارد و به اين نتيجه رسيد كه بايد كار خسته كننده اى باشد. به ماهى ها غذا داد و بعد روى تختش دراز كشيد و آنها را تماشا كرد كه دور دروازه سنگى دنبال هم گذاشته بودند وقتى ايستادند، جرى با اون لب هاى غنچه اش شروع كرد به مكيدن علفى كه آقاى چسبناك به آن چسبيده بود، بعد هم آقاى چسبناك را فرو برد و سپس او را در حبابى از هوا بيرون داد. حلزون آبى به سمت كف آكواريوم شنا كرد و رفت لاى سنگريزه ها. روز بعد سر ميز صبحانه، ابى به مادرش گفت: «گمونم كمى بزرگ تر شده.» مادر گفت: «آره، اگر نمى خواد آن طورى بلعيده بشه، بهتره بزرگ بشه.» و همين طور كه يك تكه نان برشته مى خورد، كتش را پوشيد. ـ اما دوست ندارم خيلى بزرگ بشه، والا ديگه اينقدر قشنگ نيست. چيزهاى كوچك قشنگ تر هستن، نه؟» ـ آره، اما چيزهاى بزرگ هم قشنگن. حالا عجله كن والا از قطار جا مى مونم. ابى سر كلاس نقاشى يك فيل كشيد. او دو تا كاغذ لازم داشت كه دو طرف فيل بگذارد اما معلم از نقاشى او خوشش آمد و گفت آن را همينطور كه هست به ديوار مى زنيم، و با نوار چسب نقاشى را به ديوار چسباند. ابى گوشه كاغذ اسمش را نوشت و به جاى نقطه، حلزون هاى كوچكى كشيد. معلم گفت آفرين به اين كار خلاق ات. آخر هفته، آبى و مامان آكواريوم را تميز كردند. مادر گفت: «چقدر خزه روى شيشه هاست!» ـ فكر مى كنم هنوز به اينجا عادت نكرده. مامان ماهى ها را با ملاقه از آب بيرون آورد و در كاسه آب انداخت. وقتى مامان با مكنده برقى سنگريزه ها را تميز مى كرد، آقاى چسبناك همانطور كه به شيشه چسبيده بود خودش را كنار كشيد. ابى علف ها را مرتب كرد، دروازه سنگى را برس كشيد، و لوله فيلتر را تميز كرد.مامان آكواريوم را از آب تازه پر مى كرد. ابى پرسيد: «آقاى چسبناك كجاست؟» ـ او نطرف. نگران نباش، حواسم جمع بود. ابى همه جاى آكواريوم را نگاه كرد. نشانى از حلزون آبى هم نبود. مامان گفت: «پس حتماً لاى سنگريزه هاست. بيا تمومش كنيم. من خيلى كار دارم.» مامان ماهى ها را قلپى انداخت توى آب. ماهى ها گيج و ويج دور خودشان گشتند. آن شب ابى به اتاقش رفت تا دوباره آكواريوم را بگردد. آب آرام گرفته بود و همه چيز تميز و زيبا بود. اما اثرى از آقاى چسبناك نبود. ادامه داستان در هفته آينده
|
|
|
|
|