|
مرد عنكبوتى ۲ به روايت نيويوركر
دنيا را ديگر آدم هاى خشن نجات نمى دهند
|
|
|
اولين وظيفه ما در مورد «مرد عنكبوتى ۲»اين است كه به سازندگان آن تبريك بگوييم كه از كش دادن عنوان فيلم خوددارى كرده اند. من كه از خواندن عنوان فيلم «دزدان دريايى كارائيب: نفرين مرواريد سياه» بيزارم چرا به خودم زحمت ديدن فيلمى با نام «آناكونداها: شكار اركيد خون» بدهم كه عنوانش حتى از مار توى فيلم هم درازتر است؟ عناوينى نظير: «مرد عنكبوتى ۲: بازگشت از ميان لوله فاضلاب» يا «مرد عنكبوتى ۲: هنوز مطمئن نيست با آن تارهاى چسبان خود چه كند» احتمال اينكه ما را جذب فيلم كنند اندك بود. ما خودمان از قضيه باخبريم. فيلم دوم (كه فيلمنامه اش را «آلوين سارجنت» نوشته و كارگردانى اش را بار ديگر سام ريمى انجام داده) مثل فيلم اول به طرز دلچسبى نابهنجار است. اين فيلم، فيلمى اكشن است كه اساس آن را بى تصميمى و دودلى تشكيل مى دهد. «پيتر پاركر» (تابى مگواير) همچنان از موهبت تار عنكبوتى بهره مند است؛ اين تارهاى عنكبوتى او را قادر مى سازند تا با عنصر تبهكارى در نيويورك مقابله كند در اين بين نيز با كارهاى خود «مرى جين واتسون» (كريستين دانست Dunst) را متحير كند؛ با اين همه بخشى از وجود پيتر خواهان يك زندگى آرام است. او در نيمه اول فيلم سرخوشانه به اين سو و آن سو مى پرد و به پليس در دستگيرى چند تبهكار كمك مى كند و جلوى افتادن يك اتومبيل بر روى سر شهروندان را مى گيرد؛ در نيمه دوم فيلم، او يك صحنه كيف زنى در يك كوچه را مى بيند، مكثى مى كند و سپس قدم زنان از آنجا مى رود. يك دليل رويكرد كنونى هاليوود به ابرقهرمان ها اين است كه اين ابرقهرمان ها اغلب تضمينى هستند براى انتقامجويى خنگ ها و كودن ها. تمام چك و چانه اى كه بر سر انتخاب نقش مرد عنكبوتى زده شد (مگواير و جيك گيلنهال) در واقع براى مقابله با اين حقيقت وحشتناك بود كه بازيگر مناسب اين نقش هرگز قابل دسترسى نخواهد بود، چرا كه مشغول رسيدگى به امور «مايكرو سافت» است. لحظه اى كه شخصيت «بروس وين» (مايكل كيتن) در سال ۱۹۸۹ تصميم گرفت خود را در نقش «بتمن» بچپاند ما فهميديم كه دنيا ديگر توسط آدم هاى زمخت و خشن نجات داده نمى شود بلكه از اين به بعد آدم هاى رؤيايى و فتيشيستيك دنيا را نجات مى دهند. به همين دليل نيز بود كه بتمن با نقش آفرينى «جورج كلونى» از همه بدتر از آب درآمد؛ جورج كلونى البته يكى از برجسته ترين بازيگران كنونى سينماى آمريكا است و به همين دليل وقتى بر روى پرده ظاهر مى شود ما او را به همان شكلى كه هست دوست داريم ببينيم نه در زير يك پوشش. ولى در مقابل، مرد عنكبوتى تارهاى چسبانى را كه از مچ دستانش خارج مى شوند بر فراز سرشت دوگانه خود مى تاباند، و سام ريمى نيز در اين بين صحنه هاى طنز بى شمارى را به قيمت غيرعادى جلوه كردن پاركر، اينسرت مى كند؛ اين كه مثلاً در خيابان كله معلق بزند، يا در يك مهمانى اعيانى ساندويچ هاى كوكتل را بگيرد و بعد از دستش بيفتد، جايى كه مرى جين با يك مرد ديگر (آن هم نه هر مردى، بلكه يك فضانورد) نامزد مى كند؛ مرى جين از دست رفتار متزلزل و بى ثبات پيتر پاركر به تنگ آمده و اين براى تماشاگر قابل درك است. هر فيلمى در پى اين است كه از شكست دورى كند و مرد عنكبوتى از اين نظر مايه نااميدى نيست. درواقع اين فيلم در اين زمينه از قسمت اول بهتر عمل مى كند، چرا كه به جاى «ديو سبز» كه خيلى پرسروصدا حرف مى زد و به هيچ وجه ترسناك نبود، در اينجا «دكتر اتو اكتاويوس» (آلفرد مولينا) را داريم (او در رنگين نامه هاى توى فيلم به «دكى اوكى» معروف است.) مولينا حضور فوق العاده اى دارد: گوشتالو، آويخته، و غمگين، مثل «چارلز لؤتون». «اوتو» كه دانشمندى فكور است و همسرى اهل شعر دارد وقتى يكى از آزمايش هايش نتيجه عكس مى دهد چندان نشانى از ناراحتى در او ديده نمى شود؛ او در نتيجه اين آزمايش داراى چهار دست فلزى مى شود؛ اين دستهاى فلزى ظاهراً برنامه هاى متفاوتى از برنامه هاى او دارند؛ آنها مثل موهاى «مدوسا» به دور خودمى پيچند و اوتو را قادر مى سازند كه ساختمانها را نابود كند؛ البته نمى دانم اين دستها در خلوت دستشويى چه خدماتى به او ارائه مى كنند. آنها حتى به جاى او راه مى روند و در اين حين مثل پنجه هاى يك خرچنگ صدا مى دهند و مولينا هم ظاهرا ً از اين سوارى با آرامش كامل لذت مى برد. در اين بين ما شاهد يك پيرنگ فرعى كسل كننده هستيم: «هرى آزبورن» (جيمز فرنكو) پسر «ديوسبز» كه مدام با چشمانى پر از اشك قسم مى خورد انتقام مرگ پدر خود را خواهد گرفت، ولى ما مى دانيم كه از اين فيلم چه مى خواهيم: ما مى خواهيم كه مرد عنكبوتى مبارزه با «دكى اوكى» را شروع كند و در حين اين مبارزه تا مى تواند بنگاه هاى معاملاتى رانابود كند. در ادامه شاهد درگيرى اين دو در قطارى مرتفع هستيم كه توسط سازندگان فيلم ابداع شده؛ بر فراز نيويورك واقعى روشنايى خاص نقاشى كتابهاى مصور گسترده شده، هرچند البته ريمى تأكيدمى كند كه مسافران مترو كه مى خواهند به مرد عنكبوتى كمك كنند قهرمان هايى معمولى هستند و همچنان نيازمند اينكه كسى آنها را به اطمينان برساند. جنگ بين مرد عنكبوتى و اوتو آنچنان شايد و پرزدو برخورد است كه ماسك مرد عنكبوتى از روى سرش برداشته مى شود و مسافران مترو چهره پيتر پاركر را در برابر خود مى بينند، چهره اى كه فاقد خصوصيات يك ابرانسان است؛ يكى از مسافران مى گويد: «اينكه يك بچه است». در پايان فيلم نيز مرى جين، قهرمان ما را بدون ماسك مى بيند ولى تعجب چندانى از خود نشان نمى دهد. او مى گويد: «به نظرم هميشه مى دانستم.» اگر يك هنرپيشه مؤنث باشد كه كارگردان ها به خاطر آرامشش سراغ او بروند آن هنرپيشه مسلماً «كريستين دانست» است. خيال پردازى خاص «دانست» كه در آن، بدن حضور دارد ولى ذهن جاى ديگرى است، موجب مى شود او با هنرپيشه هاى مؤنث مدرن متفاوت باشد؛ به تصاوير فيلمهاى «مرييون ديويز» يا ساير هنرپيشه هاى مطرح فيلمهاى صامت نگاهى بيندازيد متوجه راپسودى درونى موردنظر مى شويد. (مرى جين حتى در اواخر فيلم جانش به خطر مى افتد، مثل قهرمان مؤنثى كه به ريل قطار بسته شده.) شايد هم عجيب بودن غيرمنتظره ـ از پيش برنامه ريزى نشده ـ فيلم ريمى از همين مسأله نشأت مى گيرد؛ فيلمى كه البته در مورد موفقيت آن در فصل تابستان جاى بحثى نيست ولى در عين حال انگار با آشفتگى و پريشانى و در تنهايى به جلو گام برمى دارد. به گمانم هرگز يك فيلم جنجالى تا اين اندازه به تك گويى نياز نداشته. درمورد چهره اندوهناك مولينا، چشمان خمار دانست و دو دلى ها و ترديدهاى مگواير، ما تماشاگران تنها كسانى هستيم كه بدون هيچ قيد و شرطى هنوز به هيجان در فيلم ها اعتقاد داريم. مثلاً صحنه اى رادر نظر بگيريد كه پيتر پاركر و مرى جين به هم نزديك مى شوند و عبور يك اتومبيل بزرگ باعث مى شود حواسشان از هم پرت شود. واقعا ً چنين اتفاقى را دوست نداريد؟
|