يكشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۱ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Sun, Aug 8, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
با جواد يحيوى در باره دوستى
دنبال چه مى گردى
سهراب گفته هميشه فاصله اى هست. اما ما مى گوييم هميشه گمشده اى هست! همه ما چيزهايى از دست داده ايم. گاه اين گمشده ها را مى توان يافت و گاهى هم امكان يافتنشان وجود ندارد. ستون دنبال چه مى گردى درباره همين چيزهاست.نشانى اين ستون است.
donchemig @ yahoo.com
آرمان و زندگى
زندگى به همه ما ياد داده كه چيزى را گم نكنيم تا دنبالش نگرديم. چون پيدا كردن آن كار ساده اى نيست. براى همين هم وقتى به ياد گمشده هايم مى افتم، دلگير مى شوم. انگار درس زندگى را فراموش كرده ام. اما بالاخره هر كسى شايد چيزى يا كسى را از دست بدهد. يعنى تا چيزى را از دست ندهد قدر آن را نمى داند. اين هم زندگى است. در دوران كودكى دوستى ها، دوران دبيرستان علاقه ها، دوران دانشجويى آرزوها و دوران كار عقايد و اصول را از دست مى دهيم. براى من هيچ چيز به دردناكى فراموش كردن و بعد گم كردن آرمان هاى دوران دانشجويى ام نبوده. چيزى كه براى آن، مثل خيلى هاى ديگر، حاضر بودم هر كارى بكنم. اما آرام آرام براى آنكه راحت تر باشم، براى آن كه خطرى تهديدم نكند، براى آن كه همه از من تعريف كنند، آنها را گم كردم. امروز كه چهار سالى از آن ايام مى گذرد، مى بينم كه نه آرام شده ام و نه راحت. فقط سر خورده ام. ديگر نه آرزويى مانده، نه حس، نه اميد. همه را گم كرده ام، مثل خاطرات دوران كودكى.
سيمين . گ ـ شيراز
خانه اى در بن بست
دوران دانشجويى، خانه پنج نفره در كوچه بن بست. تا صبح بيدارى و داد و فرياد زدن و خنده و دعوا. گودرز سورى و اسكويى و ... دوستى هاى عجيب و غريب. ارسلان اسدبيگى، امير حيدرى و بچه هاى گروه كشاورزى. كسى از آنها اين مطلب را مى خواند؟ منتظرم.
على آزاد ـ همدان
Azad- 3514 @ yahoo.com
كتاب هاى جلد سياه
چند سال پيش مجموعه اى از كتاب هاى پليسى منتشر شد كه به نام كتاب هاى جلد سياه معروف بودند. خيلى زود اين كتاب ها در ليست پرفروش ها و كمياب ها قرار گرفت. آثار نويسنده هايى مثل الرى كويين در اين مجموعه چاپ شد كه حالا در دسترس نيست. اگر كسى از آن مجموعه نسخه اى دارد لطفاً به من email بزند.
danesh - 59 @ yahoo.com
دوستان در دبى
زمانى كه در دبى كار مى كردم دو دوست پيدا كردم كه مدتى قبل از من به آنجا آمده بودند. يكى طارق شاكرى بود و ديگرى يوسف سلامات. الان دو سال است كه از هم جدا شده ايم و نتوانسته ام آنها را پيدا كنم لطفاً اگر كسى آنها را مى شناسد به من اطلاع دهد.
حسن بحرى
hassan - bahri @ hotmail.com
دبستان ايران جاويد
نازى آباد، دبستان ايران جاويد. راه مدرسه و جست وجوى كنجكاوانه ما در كتابفروشى نوبل. دوست دوران كودكى ام، بهروز روحانى. هنوز نقاشى هايت در خاطرم هست. دنبال تو مى گردم.
وحيد صفا
v safa 47 @ yahoo.com
با جواد يحيوى در باره دوستى
انتخاب ميان
بره و گرگ
176931.jpg
وقتى چندسال پيش براى اولين بار به عنوان مجرى روى صفحه تلويزيون ظاهر شد خيلى ها حضور او را به خاطر اينكه مثل مجرى هاى ديگر اتوكشيده نبود، برنمى تافتند.اما او توانست رفته رفته حضورش را تثبيت كند و حالا يكى از معدود مجريانى مى باشد كه مى شود پاى برنامه هايش نشست. اين هفته ببينيم يك مجرى آشناى تلويزيون با ماجراى دوستى چطور كنار مى آيد.

• تأثيرگذاران بر جواد يحيوى

باران

سالها پيش قصه اى به ذهنم رسيد كه در آن سرنوشت آدمها به قصه باران تشبيه شده بود. رابطه عاشقانه بين خورشيد و دريا منجر به ايجاد بارانى مى شود كه وظيفه اش سيراب كردن كوير است. اين مفهوم در ذهن من آنقدر قوى شد كه به صورت يك ايدئولوژى درآمد. هنوز هم هر جايى گير مى كنم، با خودم مى گويم اگر باران بود، چه مى كرد؟

سفر به هند

در بيست و يك سالگى سفرى به هند داشتم و يك دفعه آن آدم شهرستانى اى كه تا ديروز پايش را از كرج بيرون نگذاشته بود، بايد براى اولين بار سوار هواپيما مى شد و به سرزمينى مى رفت كه فقط توى فيلمها ديده بود. وقتى هواپيما از روى زمين بلند مى شد، حس مرگ داشتم. احساس مى كردم اين روح من است كه دارد از جسمم بيرون مى رود.


ادبيات فارسى

از وقتى به ادبيات نزديك شدم، فرصت فكر دادن به من داده شد. فرصت مرور مفاهيم جديد. ادبيات به من گفت كه بايد بيشتر بخوانم و بيشتر بدانم. در آغاز اين آشنايى، اين شانس را آوردم كه با آثار دكتر شريعتى شروع كنم. او افق جديدى را پيش روى من گشود.


همكاران

گروه آدمهايى كه كنار هم مى توانند اثرى را خلق كنيم، هميشه روى من تأثير گذاشته اند. اگر بخواهى چيزى خلق كنى، بى نياز از كمك يك همكار يا دوست نيستى. من نقاش نيستم كه خودم باشم و خودم. فقط من و خلوتم نيستيم. هر كارى كه مى كنم، به بغل دستى ام هم مربوط مى شود.


> حتماً مجريان تلويزيون به راحتى مى توانند دوستان قديمى شان را پيدا كنند. اين طور است؟
\ آره. اين اتفاق معمولاً مى افتد. دوستان گم شده زيادى را به واسطه كارم پيدا كرده ام.
همين سه روز پيش در مراسمى مجرى بودم. آنجا يك نفر آمد و پرسيد مرا نمى شناسى؟ هرچى فكر كردم يادم نيامد و او شروع كرد به راهنمايى كردن. فهميدم با او در تئاترى به نمايش درنيامده در دوران راهنمايى همبازى بوده ام. بعد او نشانى هاى بچه هاى ديگر را داد كه حالا هركدامشان يك جاى دنيا هستند.
> پس تو هم از آن دسته آدمهايى هستى كه وقتى ازت مى پرسند چه جورى وارد كار هنر شدى مى گويند توى مدرسه تئاتر بازى مى كرديم...
\ خب به هرحال مدرسه يكى از اولين جاهايى است كه محل بروز استعدادهاى هركسى در جمع است. اگر در آن دوره به پست يك دوست يا معلم خوب هم بخورى كه ديگر حسابى شانس مى آورى.
> تو خودت از اين آدمها به پستت خورده؟
\ آره، خورد. يك معلم داشتيم به اسم محمد روشناس كه هم حرفه و فن به ما درس مى داد و هم هنر، آن سالها درس هنر آنقدر جدى نبود و مدرسه ها نگاه مى كردند و مى ديدند كدام معلم وقت خالى دارد و مى گفتند تو بيا هنر درس بده. اما او واقعاً هنر را هم مى شناخت و شعور متفاوتى داشت و براى همين زمينه هايى را در بچه ها ايجاد مى كرد كه رشد كنند.
او هميشه به من مى گفت تو با دستانت حرف مى زنى و از من مى خواست كه توى كلاس پانتوميم اجرا كنم. بعدتر زمينه اى ايجاد كرد من در تئاتر هم بازى كنم.
جالب اينجاست كه من هنوز هم كه در يك رسانه حرفه اى كار مى كنم، اين قصه دستانم ادامه دارد و بينندگان هميشه مى گويند تو با دستانت انگار دارى حرف مى زنى.
> با اين دست ها مشكل ندارى؟ بهشان فكر نمى كنى؟
\ نه، دستهايم ناخودآگاه در خدمت كلامى است كه دارم مى گويم. اگر به آنها فكر كنم كار خراب مى شود.
البته آنهايى كه به نوعى از بازى استليزه معتقدند، مى گويند كه بايد به حركت دست ها هم مثل حركت هر عضو ديگر بدن فكر كرد و آنها را از يك شلختگى و لاابالى گرى دور نگه داشت. ولى من اساساً آدم تكنيكى نيستم. چه در اجراى تلويزيون و چه در بازى هاى جسته و گريخته اى كه داشتم.
> قديمى ترين دوستى كه هنوز با او در ارتباط هستى، كيست؟
\ هيچ وقت مشخصاً به اين سؤال فكر نكرده ام. من مجموعه اى از دوستان مختلف دارم كه با آنها بچه محل و همكلاسى بوده ام و هنوز هم گاهى باهم در ارتباط هستيم. قدمت اين دوستى ها حدود بيست سال است و براى من كه سى ساله ام اين قدمت، زمان خوبى است. از مجموعه آن بچه ها مى توانم به وحيد توكلى اشاره كنم كه فيلمساز است و از دوران كودكى باهم دوست بوديم و بعد باهم به انجمن سينماى جوان رفتيم. باهم تجربه هاى زيادى داشتيم، چه در زندگى و چه در كار.
> اولين كسى كه به عنوان دوست شناختى چه كسى بود؟
\ كسى را با عنوان و اسم دوست هيچ وقت خطاب نمى كردم ولى همه بچه هايى كه باهم مرتبط بوديم به نوعى دوستان من بودند.
همه بچه هاى كوچه ايزديار در كرج. شايد هنوز مدرسه نمى رفتم كه با آنها در ارتباط بودم. روبروى خانه ما يك باغ بزرگ بود كه ما تصميم گرفتيم توى آن باغ يك كلبه بسازيم. باغ صاحبى نداشت و پر از درخت هاى گيلاس بود.
با چوب درخت يك كلبه ساختيم كه ظهرهاى تابستان پاتوقمان بود. ظرفهاى غذايمان را برمى داشتيم و مى رفتيم توى كلبه. بعد هم شيره درختهاى گيلاس را مى كنديم و توى آب جوش حل مى كرديم، به جاى چسب براى درست كردن بادبادك.
> همه كودكى ات در كرج گذشت؟
\ بله من آنجا به دنيا آمدم و بزرگ شدم و به جرأت مى توانم بگويم كه تا ۲۰ـ۱۹ سالگى خودم بلد نبودم كه از كرج خارج شوم. آرام آرام شروع به كار كه كردم تازه يادگرفتم كه چطور به تهران بيايم. تازه آن هم تا سالها بعد فقط مسيرهاى اصلى را بلد بودم.
> چى شد كه پايت به تهران بازشد؟
\ فكر مى كنم فعاليت هنرجويى ام در سينماى جوان و جذابيت جشنواره هايى كه در تهران برگزار مى شد باعث شد كه اينجا رفت و آمد كنم. بعدها كه در بيست و دو سه سالگى وارد تلويزيون شدم، ديگر ياد گرفتم كه چطور بيايم و بروم.
> ورودت به تلويزيون هم كار دوستانت بود؟
\ بله. يكى از بچه هاى سينماى جوان از دوستانم بود. شايد تو هم او را بشناسى. عطاءالله طاهركناره.
> همان عكاس كه سال گذشته عكس اش از بم جايزه بين المللى بود؟
\ آره. همان. او قرار بود آيتمى گزارشى براى شبكه دوم بسازد. به من گفت تو بيا و گزارشگر اين برنامه ها باش. اين اولين تجربه حرفه اى من بود كه بد هم از كار درنيامد. به تبع آن توى راديو تست گويندگى دادم و بعد هم كه وارد تلويزيون شدم.
> دوست ناباب هم داشته اى؟
\ آخر بايد ببينيم كه به چه چيزى ناباب مى گوييم.
> خب تو به چى «ناباب» مى گويى؟
\ ناباب از نظر جامعه يعنى بزهكار. يعنى كسى كه خلاف زياد مى كند.
> اتفاقاً به قيافه تو مى خورد كه دوست خلاف زياد داشته باشى.
\ (مى خندد) از نگاه من دوست ناباب كسى است كه به نوعى به خودش يا ديگران ضربه مى زند. البته نابابى در وجود همه ماست ولى وقتى پررنگ مى شود، نمى شود از آن صرفنظر كرد. اتفاقاً من يك دوستى داشتم كه در دوران سربازى مان، ديپلم متوسطه جعل مى كرد و مى فروخت.
> جدى؟ غير از تو چندنفر ديگر اينطورى ديپلم گرفتيد؟
\نه، من از آنها نبودم. هرچند ديپلم ردى بودم و توى سربازى ديپلم گرفتم. من شبانه مى رفتم. اما او به حدود ۶۰۰ ـ۵۰۰ نفر ديپلم فروخت.
> چرا ديپلم ردى؟
\ من رشته تجربى مى خواندم در صورتى كه اين رشته را اصلاً دوست نداشتم. دوست داشتم بروم هنرستان، ولى نزديك ترين هنرستان در پيچ شميران بود و از كرج تا آنجا راه زيادى بود، آن هم براى بچه اى كه بلد نيست از كرج پايش را بيرون بگذارد. پس خواه ناخواه اين مسأله منتفى شد. بعد تصميم گرفتم بروم رشته ادبيات، ولى خانواده ام مخالفت كردند و گفتند يا بايد بروى رياضى يا تجربى. از سال اول مرتب كارم شده بود تجديد آوردن و تك ماده و نمره گرفتن و در سال چهارم به اوج خودش رسيد و شدم ديپلم ردى. بعد كه رفتم سربازى، شرايط كارى ام طورى بود كه مى توانستم شبها درس بخوانم. نظام ترمى ـ واحدى هم آمده بود و اوضاع بهتر شده بود. البته برگشتم به رشته ادبيات و واحدهاى آنها را پاس كردم.
> براى يك دوست، حاضرى چه چيزهايى را از دست بدهى؟
\ يك جمله مى دانم كه از يك دوست خوب ياد گرفته ام. آقاى ميرزايى توى دبيرستان معلم ادبيات ما بود و مى گفت آدم با يك نفر بايد براى «خودش» دوست باشد نه براى «خودش»، يعنى اينكه به خاطر خود آن آدم با او دوست شد نه براى منافع خودت.
من سعى كردم اين جمله او را عملى كنم. وقتى تو اين كار را بكنى، از خيلى چيزهات مى گذرى. حالا در فراز و نشيبهاى زندگى ات كه معلوم مى شود اين خيلى چيزها براى هر كسى يعنى چى. از يك لقمه نان گذشتن يا از جان گذشتن. من هر چيزى بگويم، ممكن است ادعا باشد.
> بين گوينده ها هم دوستى دارى؟
\ بله، غير از همكارهاى صنفى با بعضى از گوينده ها صميمى ترم، مثل حسين رفيعى، عادل فردوسى پور، شهرام شكيبا، محمد سلوكى، سيدمصطفى موسوى، رضا صفدرى و... خيلى ها هم هستند كه به آنها احترام مى گذارم و دوستشان دارم، اما فرصتى كه بتوانم با آنها دوستى كنم، برايم پيش نيامده.
> آيا كسى هست كه دوست داشته باشى با او دوست شوى؟
\ توى گوينده ها؟
176883.jpg
> فرقى نمى كند.
\ آنقدر مرز بعضى چيزها به هم نزديك است كه آدم نمى داند چه چيزى بگويد. مثلاً من دوست داشتم يك حشر و نشر و مصاحبتى با يك شخصيت فرهنگى ـ هنرى برجسته به اسم «بهرام بيضايى» داشته باشم، اما نمى دانم آيا اسم اين را مى شود دوستى گذاشت يا نه.
> منظورم دوستى صميمى تر بود نه رابطه استاد و شاگردى. مثلاً كسى كه وقتى با او مى خواهى عكس بگيرى، بتوانى به راحتى برايش شاخ بگذارى! براى بيضايى كه نمى توانى اين كار را بكنى.
\ نمى دانم اين سؤال را چطور جواب بدهم، صميميت توى ارتباط با آدمهايى كه به شكل شناور و سيالى زندگى مى كنند، هميشه اين كمك را به من كرده كه نگاهم به زندگى، نگاه صميمى تر و سيال ترى باشد. وقتى با اين آدمها مواجه مى شوى، مى بينى به راحتى مى توانى توى عكس برايشان شاخ بگذارى.
> مثل كى؟
\ مثلاً من اين تجربه را با حسين خسروجردى دارم. او با آنكه در رشته خودش آدم صاحبنام و صاحب سبكى است، اما در دوستى هيچ حجابى بين ما نيست.
> غير از بازيگرى و اجرا، چه كارهاى ديگرى بلدى؟
\ واقعاً كارهاى زياد ديگرى بلد نيستم. شايد به خاطر كارم در دوران سربازى، ياد داشته باشم كتاب بفروشم. در دوران دبيرستان هم در طرح كاد توى يك مغازه تعمير تلفن كار مى كردم و براى همين مى توانم تلفن تعمير كنم.
> پس براى همين تخصص ات بوده كه هميشه مسابقات تلفنى را تو اجرا مى كنى!
\ شايد، به هرحال ما هم يك كارهايى بلديم ديگر!
> اگر سوسمار بودى، چه كسى را مى خوردى؟
\ كسى را نمى خوردم.
> از گرسنگى مى مردى كه...
\ ترجيح مى دادم از گرسنگى بميرم، ولى كسى را نخورم. هيچ وقت آنقدر به اين حد از تنفر نرسيده ام كه دلم بخواهد يك نفر اصلاً نباشد. توى زندگى ام هيچ كس حذف نشده. ممكن است فاصله اش با من بيشتر شده باشد، اما حذف نشده.
كسى را در ذهنم دفن نكرده ام. اگر قرار بود بين بره و گرگ بودن يكى را انتخاب كنم، من برده بودن را انتخاب مى كنم. هرچند ممكن است ناخودآگاه در حق بعضى هاى ديگر گرگى كرده باشم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |