پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۵ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Thu, Aug 12, 2004
كتاب و كتابخوانى
سال دهم - شماره ۲۸۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
گفت و گو با «جويس كرول اوتس» با «مارگارت ات وود»
نقدى بر رمان «عروس فرارى» اثر «مارگارت ات وود»
گفت و گو با «جويس كرول اوتس» با «مارگارت ات وود»
شخصيت هاى شعر و رمان كانادايى
177390.jpg
«جويس كرول اوتس» نويسنده مطرح آمريكايى درگفت وگويى با «مارگارت ات وود» شاعر و نويسنده كانادايى به گفت وگو نشسته است. اين گفت وگو درباره خصوصيات شعرى و نويسندگى «ات وود» است كه به بحث پيرامون ويژگى هاى كانادايى ها و تفاوت هايشان با آمريكايى ها كشيده مى شود.
متن گفت وگو را مى خوانيد:
\ به عنوان يك شاعر، چه كسانى بر تو تأثير گذاشتند؟
> آن سالها كه در دبيرستان بودم «ادگار آلن پو» اولين كسى بود كه برمن تأثيرگذاشت. آن موقع تازه شروع به نوشتن شعر كرده بودم و هنوز نام شاعران بعد از سال ۱۹۱۰ را نشنيده بودم. به نظر من شعر گفتن يك فعاليت «عقلانى» نيست بلكه فعاليتى شنيدارى است.
من شعرهايى را معمولاً با كلمات و عباراتى شروع مى كنم كه بيشتر به خاطر صدا و آهنگشان جذابيت دارند تا معنا. تقسيم بندى خطوط شعر نيز برايم بسيارمهم است.
ولى من هم مثل بسيارى از شاعران مدرن با قراردادن قافيه در وسط خطوط، قافيه را پنهان مى كنم.
شعر براى من بافتى از صدا است ولى من به معنا نيز اهميت مى دهم. البته برايم جالب نيست ببينم دانشجويى از استاد خود بپرسد: «شاعر سعى داردچه بگويد؟» معنى تلويحى چنين پرسشى اين است كه شاعر دچار فلج لفظى است و نمى تواند «منظور» خود را «بيان» كند.
\ بعد از اينكه دركتاب «قدرت سياست» به طور تمسخرآميزى ارتباط بين دو جنس را موردكندوكاو قراردادى، دركتاب «شادمانى تو» ظاهراً به طور راديكال و افراطى، بينش خودت را دگرگون كرده اى. مى توانى دراين مورد توضيح بدهى؟
> درحال حاضر ظاهراً درشعرهايم بيشتر به رابطه زنان با زنان (مادربزرگ، مادر، دختر، خواهران) و رابطه بين فرهنگ ها اهميت مى دهم تا رابطه بين زنان و مردان.
\ نويسنده شدن تو چه پس زمينه اى دارد؟ آيا خانواده ات تو را به اين كار تشويق كردند؟
> من از كلاس هشتم به بعد بود كه به طوركامل به مدرسه رفتم. اين وضع خيلى برايم فايده داشت. پدرومادر من هردو اهل «نووااسكوتيا» هستند و خانواده گسترده من درآنجا زندگى مى كند. من يك برادر دارم كه عصب شناس شد و يك خواهر كه وقتى من ۱۱سالم بود او به دنيا آمد.
من از ۵سالگى شروع به نوشتن كردم ولى بين سنين ۸ تا ۱۶سالگى دوره سياهى بود كه نمى نوشتم. دوباره از ۱۶سالگى شروع كردم. البته نمى دانم چرا، ولى ناگهان متوجه شدم اين تنها كارى است كه تمايل به انجام دادنش دارم. پدرومادر من خيلى اهل مطالعه بودند. البته آنها مرا دقيقاً به نويسنده شدن تشويق نمى كردند، ولى از نظر مهمترى حمايت مى كردند. به اين معنى كه از من مى خواستند از هوش و توانايى هايم استفاده كنم و به من فشار نمى آوردند كه ازدواج كنم. وقتى به زنان همسن خودم نگاه مى كنم، مى بينم مادرم از اين نظر واقعاً يك استثنا بود. به ياد داشته باش كه اين قضيه مربوط به سال هاى ۱۹۵۰ است، يعنى زمانى كه ازدواج تنها هدف پسنديده بود. مادر من آدم بسيار پرنشاطى است كه به جاى رفتن كف اتاق برروى پاتيناژ بازى مى كند. او در جوانى حركات و رفتار پسرانه داشت و هنوز هم همينطور است. پدر من دانشمند است و خيلى تاريخ مى خواند، ذهن پدرم مثل ذهن «لئوپلدبلوم» [شخصيت رمان «اوليس» جيمز جويس‎/م.] است. ولى تا آنجا كه من خبردارم تنها اشعارى كه او مى نويسد شعرهاى بندتنبانى هستند پر از جناس كه وقتى دچار آنفلوآنزا بشود مى نويسد.
\ آيا افسانه هاى پريان و داستان هاى عاشقانه گوتيك و ساير داستان هاى خيالپردازانه جزو پيشينه مطالعاتى ات بوده اند؟
> داستان هاى گوتيك و خيال پردازى فوق طبيعى و ساير فرم هاى ادبيات فانتزى، درمراحلى برايم جذاب بودند. درواقع، پايان نامه دكتراى من «رمانس ماوراى طبيعى انگليسى» نام دارد. اين مسأله شايد دليلش اين باشد (يا شايد هم نباشد) كه ما وقتى بچه بوديم (به نظرم حدود ۶سال داشتم) «افسانه هاى گريم» را كامل و سانسور نشده مى دادند ما مى خوانديم. خواهرم از خواندن آثار «گريم» وحشت مى كرد ولى من عاشق آن داستان ها بودم. البته اين داستان ها براى بچه ها نوشته نشده بودند.
آن داستان ها را آدم بزرگ ها براى هم تعريف مى كردند، امروزه نيز داستان هاى بسيارى وجوددارند كه آنها را مناسب كودكان نمى دانيم. كشت و كشتار توى اين داستان ها نبود كه مرا به خود جلب مى كرد بلكه تغييرات و دگرگونى ها بودند كه برايم جالب بودند.
نكته جالب توجه ديگر در اين داستان ها اين است كه قهرمان هايشان ابتكارهاى بسيارى از خود نشان مى دهند و معمولاً هم دركارهايشان موفق مى شوند، اين موفقيت را هم با استفاده از هوش خود به دست مى آورند و نه با استفاده از زيبايى خود. دراين داستان ها علاوه بر زنان جادوگر، مردان جادوگر نيز وجوددارند.
دوست دارم روزى درمورد اين داستان ها مطلبى بنويسم.
\ تو با «صدا»هاى متفاوتى شعر و داستان مى گويى. آيا هيچگاه احساس كرده اى كه «شخصيتى» كه لازمه قواعد نثر است با شخصيتى كه لازمه قواعد شعر است، متفاوت است؟
> نه تنها شخصيتى تقريباً متفاوت بلكه شخصيتى تقريباً به تمامى متفاوت. هرچند خوانندگان و منتقدان به اين دليل كه اسم مرا روى همه آثارم مى بينند آنها را شبيه به هم مى دانند ولى من حاضرم شرط ببندم كه اگر آثارم را با اسم مستعار بنويسم هيچكس نمى تواند حدس بزند كه آن اثر نوشته من است.
من اغلب متحير (و بعضى وقت ها نااميد) مى شوم از اينكه مى بينم خوانندگان باهوش بيشتر نوشته هاى يك نويسنده را (مخصوصاً اگر از زاويه اول شخص نوشته شده باشد) اتوبيوگرافى مى دانند. ازطرفى اين را هم مى دانم كه براى نوشته هايت اغلب تعبيرهاى اشتباه نيز آورده اند. ساده لوحى چنين خوانندگانى را چگونه توضيح مى دهى؟
تا آنجا كه من مى دانم اين مشكل، خاص آمريكاى شمالى است. چنين مشكلى مثلاً در انگلستان چندان پيش نمى آيد چون انگلستان با آن پيشينه طولانى اى كه در ادبيات دارد، داشتن نويسنده امرى عادى است.
چنين مشكلى طبق تجربه اى كه من دارم آنگونه كه در كانادا پيش مى آيد در ايالات متحده پيش نمى آيد و چنين مشكلى آنگونه كه براى زنان پيش مى آيد براى مردان پيش نمى آيد، احتمالاً به اين دليل كه زنان بيشتر ذهنى هستند و كمتر توانايى ابتكار و خلاقيت دارند.
به نظر من اين مسأله نتيجه چندعامل است. اول از همه اينكه، ممكن است ستايشى باشد براى نويسندگى. كتاب خواننده را قانع مى كند، پس لابد مطالب كتاب بايد «حقيقت» داشته باشد، حال چه كسى حقيقى تر از خود نويسنده؟ بعضى وقت ها وقتى به خوانندگانم مى گويم كه فلان كتابم جنبه اتوبيوگرافى ندارد، يعنى اينكه حوادث توى كتاب واقعاً برايم رخ نداده، احساس مى كنم كه كلاه سرشان رفته.
(البته هركتابى اتوبيوگرافى است چون تصاوير و شخصيت هاى توى كتاب از صافى ذهن نويسنده عبور كرده اند و نويسنده آن تصاوير و شخصيت ها را انتخاب كرده اند.) خوانندگان اصلاً دوست دارند كتابى كه مى خوانند جنبه حقيقى داشته باشد.
اين را هم بايد بگويم كه دراين سوى اقيانوس اطلس، نويسندگى مفهومى رمانتيك دارد. مردم در اينجا نويسندگى را به عنوان كارى كه انجام مى دهى نمى شناسند بلكه آن را به عنوان چيزى كه هستى مى شناسند. نويسنده را به عنوان كسى مى شناسند كه افكار خود را «بيان» مى كند و به همين دليل هم كتابش بايد اتوبيوگرافى باشد. اگر به كتاب به شكل چيزى كه ساخته شده، مثلاً مثل يك قابلمه، آنوقت ديگر احتمالاً اين مشكل را نداشتيم.
ولى قضيه جدى تر از اين حرفهاست. يك بار در يك مراسم كتابخوانى داشتم درمورد همين قضيه توضيح مى دادم. توضيح دادم كه كتاب من اتوبيوگرافى نيست و شخصيت اصلى «من» نيستم و از اين حرف ها. بعد هم فصلى از كتاب را خواندم، فصلى راكه درآن دخترك چاق براى كم كردن وزن به كلاس رقص مى رود. وقتى خواندن اين فصل به پايان رسيد، اولين سؤالى كه از من پرسيدند اين بود: «چطور توانستى اين همه وزن كم كنى؟»
بعد ازتمام اين توضيحات، به اين نكته نيز بايد اشاره كنم كه چنانچه بخواهم در مورد مكانى بنويسم خودم بايد درآنجا حضور داشته باشم. من البته مى توانم شخصيت هاى داستان را بيافرينم ولى براى اينكه شخصيت هايم را درمكانى قراربدهم مجبورم از مكانى استفاده كنم كه خودم درآن حضور داشته ام.
\ در سال هاى اخير، آمريكايى ها متوجه شده اند كه ملى گرايان كانادايى بى نهايت ضدآمريكايى هستند و از «نفوذ» و استثمار اقتصادى آمريكايى ها در كانادا متنفرند (آمريكايى ها هم از بعضى وقت ها از اين بابت ناراحت مى شوند). جدا از آثار غيرداستانى ات، رمان تو خيلى مستقيم و آشكار به اين حس مى پردازد. وقتى درجايى از داستان مشخص مى شود كه شكارچيان بى رحم آمريكايى نبودند بلكه كانادايى بودند، قهرمان داستان پيش خود مى گويد: «مهم نيست كه آنها اهل چه كشورى هستند، آنها هنوز هم آمريكايى اند. مى توانى درمورد اين جمله توضيح بدهى؟
> كار خطرناكى است كه آدم جمله اى را ازمتن بيرون بكشد و آن را به عنوان «ديدگاه» شخصيت و بخصوص نويسنده اثر بداند. ديدگاههاى فرهنگى در رمان معمولاً چيزى نيست كه زاييده تخيل رمان نويس باشد. اين ديدگاه ها بازتاب چيزى هستند كه رمان نويس در جامعه خود مى بيند.
ولى اگر بخواهى بگويى كه كانادايى ها حق ندارند از نفوذ خارجى ها و خط مشى اقتصادى خارجى ها متنفر نباشند، بايد بگويم كه با تو موافق نيستم. هيچكس دوست ندارد تحت سلطه ديگرى باشد، چه سياهان، چه زنان، چه مردم كبك و چه كانادايى ها. ولى هرگروه تحت سلطه اى (ازجمله كانادايى ها) بايد خوب به رفتار گذشته و اكنون خود نگاه كنند تا ببينند كه تا چه اندازه خود در مصيبت خود نقش داشته اند. درمورد كانادا بايد بگويم كه اندازه مزبور، اندازه قابل توجهى است.
\ و سؤال آخر: «ييتس» زمانى گفته بود كه تخيل فرد «بشريت را و حتى خود جهان را مى سازد و نمى سازد، چون مگر نه اينكه چشم همه چيز را دگرگون مى كند؟» نظر خودت درمورد كاركرد شعر چيست؟ اصلاً چرا مى نويسى؟
> درمورد كاركرد شعر مطمئن نيستم. يعنى منظورم اين است كه مى دانم شعر براى من چه كاركردى دارد ولى درمورد ديگران نمى دانم. شايد براى ديگران كاركردهاى بسيارى داشته باشد، چون هر خواننده اى با خواننده ديگر فرق مى كند.
من گمان نمى كنم كه هرنوع فعاليت هنرى نتيجه روان رنجورى باشد. اتفاقاً به نظر من برعكس است. نه اينكه هنرمندان روان رنجور نباشند، منظور من اين است كه هنر (به معنى ساختن يا آفريدن چيزى) على رغم وجود روان رنجورى انجام مى شود پيروزى اى است در برابر روان رنجورى. مثلاً «آن سكستون» هنرمندى روان رنجور بود. ولى همين كه او على رغم اين وضعيت مى نويسد براى من داراى اهميت است.
چرا مى نويسم؟ حقيقتش من تا حالا دنبال جواب قانع كننده اى براى اين سؤال نگشته ام. هرچند اين سؤال را خيلى ازمن مى پرسند. به نظر من سؤال بى فايده اى است. مثل اين است كه كسى بپرسد: «آفتاب چرا مى تابد؟» همانطور كه خودت مى گويى، نويسندگى فعاليتى خاص انسانهاست. به نظر من سؤال اصلى اين بايد باشد: «چرا همه نمى نويسند؟» اگر از يك اتاق آدم بپرسى آيا كسى هست كه درعمرش چيزى ننوشته باشد، دست هاى زيادى بالا نخواهدرفت.
نقدى بر رمان «عروس فرارى» اثر «مارگارت ات وود»
دنياى رنگارنگ زنان در آثار مارگارت ات وود
177393.jpg
«مارگارت ات وود» هميشه گرايشهاى قبيله اى داشته: او ، هم در آثار داستانى و هم آثار غيرداستانى اش مشخصات وتجربه زن بودن، يا كانادايى بودن، يا نويسنده بودن، يا هرسه اينها را توصيف كرده است. او نيز مانند بسيارى از كسانى كه در زمينه «هويت» (ادبى يا غيرادبى) فعاليت مى كنند، در حالى كه برروى يك طرف پلاكارد او با بى پروايى نوشته شده: «ما هستيم!» بر روى سمت ديگر اين پلاكارد با همان بى پروايى نوشته شده: «ما را يك كاسه نكنيد» خانم ات وود در رمان «عروس فرارى» ،چهار شخصيت زن بسيار متفاوت را كنار هم جمع كرده (جمع كرده، «يك كاسه» نكرده).
احتمالاً موضوع «زنان» است كه در تمام رمان هاى خانم ات وود حضور غالب دارد (هرچند شايد به جاى «زنان» بتوان گفت «بطور كلى هرآدم متوسط»). اينكه زنان داراى فرديت هستند و خواهرانگى آنها توأم بادشوارى و تنوع است ؛ اينكه فمينيسم با سختى به پيش مى رود و دستيابى به موفقيت در آن دشوار است و هم از درون دچار كارشكنى مى شود وهم از بيرون؛ و اينكه در جنگ بين جنسيت ها ، علاوه بردشمن وجاسوس وپناهنده و ناظر و معترضان جنگ، همدست دشمن نيز وجود دارد؛ همه اينها به زيبايى وبطور دراماتيك در كتاب خانم ات وود بيان شده اند.
دوران پراز بى رحمى دختركان تورونتويى (كه در رمان هاى ات وود تصوير شده اند) كه مملو از مادران منگ وبى احساس ودختران ساديستى است، به «كابوس آبادى» فمينيستى شباهت دارد، مثل آمريكاى شمالى استبدادى در معروف ترين اثرش، يعنى «سرگذشت نديمه» كه اثرى آينده نگر است. در نوشته هاى خانم ات وود اين نظر مطرح مى شود كه براى حفظ جنبه انسانى بازنمايى فرهنگى خود، زنان هستندكه بايد با نگاهى مجزا وغيراحساساتى و واقع بينانه به زنان بنگرند. مردان اغلب يا صاحب قدرت اند، يا عاشق اند، يا مورد غضب اند يا حضورى مبهم دارند. خانم ات وود كه نگاهى تيزبين دارد، اينگونه به قضايا مى نگرد وزنانى كه او مى بيند به واسطه خوبى و زيبايى خود دفرمه مى شوندو يا دستخوش شرارت يا خيالپردازى بى مبالاتى مى شوند. آنها در جامعه اى كه دچار تبعيض جنسيتى است با رام خويى و بردبارى ولى مبتكرانه وخلاقانه يك زندگى را سرهم بندى مى كنند. يا اينكه مى پرند ومى قاپند. بعضى به سختى كار مى كنند.بعضى فرياد مى كشند . بعضى تند مى روند ومى آيند، بعضى مى نوشند، بعضى خالى مى بندند، بعضى گرد وغبار را ، گلوله را، و دستى را كه به آنها غذا مى دهد گاز مى گيرند. بعضى برخروسها حكومت مى كنند. بعضى جوجه هاى خود را هنوز به دنيا نيامده مى شمرند. خدايا، دنيا چه نقشينه رنگارنگى از زنان بافته است!
در رمان «عروس فرارى » ما با چهار دوست دانشگاهى آشنا مى شويم: «تونى، كريس ، و راز» و نيز عقوبت و دوست مشترك شان ، «زنيا»ى شيطانى . مردان دراين رمان بيرون گود حضور دارند ودراين بازى فقط مهره اند ونقشى در روند ماجرا ندارند . مردان دراين رمان، حضورى نمادين وحاشيه اى دارند. خانم ات وود دراين رمان به زنان علاقه مند است. او در پى يك چالش است. مى خواهد سرگرم شود وخوش بگذراند. همانطور كه در افسانه هاى مورد علاقه دختر «راز» آمده، خانم ات وود مى خواهد كه زنان در همه جا حضور داشته باشند.
«تونى » قصه گوى قصه «گريم» مى پرسد: «دوست دارى كه «عروس فرارى» چه كسى را بكشد؟ مردان را يا زنان را؟ يا شايد هم هردو را؟»
دخترها «به اصول خود پايبند مى مانند، پا پس نمى كشند. آنها براى هركارى زنان را ترجيح مى دهند».
«تونى »، با نام اصلى «آنتوانت فرمونت»، تاريخ نگار جنگ و در دانشگاه تورونتو استاد است . او در مورد جنگ تحقيق وتدريس مى كند ، درحالى كه «عمليات طوفان صحرا» در خارج كشور در حال بسيج شدن است . او در زير زمين خانه خود با استفاده از دانه فلفل وعدس وقطعات انحصارى چند ارتش گوناگون، صحنه جنگ هاى باستانى فرانسوى ها را در قالب ماكت بازسازى مى كند. او در جمع «افرادى كه مدتها پيش مرده بودند» خوشحال ترين بود. دوستش «كريس» به او مى گويد كه چنين علاقه اى به جنگ ، «منفى» و «سرطان زا» است. يكى از همكارانش در دانشگاه به او مى گويد كه چون به تاريخ جامعه شناختى نمى پردازد بنابراين دارد «زنان را نااميد مى كند». «تونى پيش خود مى انديشد: «گروه تاريخ دانشگاه مثل دادگاهى در دوران رنسانس است : نجوا مى كنند، باند بازى مى كنند، رياكارى هاى كوچك انجام مى دهند، و دچار رنجش و دلخورى مى شوند».
«دژ» تونى همان خانه اش است، يعنى جايى كه در آن زندگى ومطالعه مى كند، او بچه اى هم ندارد مگر اينكه شوهرش «وست» دور وبرش باشد. از نظر تونى «جنگ وجود دارد و به اين زودى به پايان نخواهد رسيد… تونى پيش خود مى انديشد: وقتى زبان قاصر مى شود جنگ رخ مى دهد». گذشته از اين ، جنگ روى ديگرى نيز دارد: وقتى جنگ در جريان باشد ميزان خودكشى هميشه پايين مى آيد.
رمان با ديدگاه تونى آغاز مى شود و پايان مى يابد. خانم ات وود با دادن چنين موقعيت استراتژيك به اين شخصيت در واقع استعاره ها ومضامين خود را اعلام وتحكيم مى كند: قربانى شدن درهرشكلى انجام مى شود؛ شيطان يك واقعيت است هرچند غيرقابل شكست دادن نيست؛ و اينكه با آتش به جنگ آتش رفتن ممكن است براى ناظران جذابيت زيباشناختى و روشنفكرى داشته باشد.
خانم ات وود ديدگاه دو شخصيت ديگر را نيز وارد رمان مى كند. يكى از اين ديدگاه ها به «كريس» تعلق دارد؛ كريس يك مادر زمين «عصرنو»يى است كه در سال هاى ۱۹۶۰ «از ميان سالهاى تحصيل در دانشگاه عبور كرد چنانكه گويى از ميان يك فرودگاه». كريس به تمرين وچاى و آب ميوه اعتقاد دارد. او معتقد است كه شخص مى تواند از داشتن يك سرى از عواطف خوددارى كند.
او مى گويد:«من همبرگر دوست دارم ولى نمى خورم»
راز مى گويد: «ولى همبرگر كه عاطفه نيست».
كريس مى گويد:« چرا هست».
ديدگاه ديگر به راز تعلق دارد. او سردبير مؤسسه مجله «دنياى زنان خردمند» است، مجله اى موفق در زمينه مسائل زنان كه هنوز مسؤوليت اجتماعى خود را به تمامى ازدست نداده. از نظر راز مجله سخاوتمندانه، هرچندبا فرسودگى و خستگى، به مؤسسات خيريه كمك مى كند: «قلب ، ريه و جگر ، چشم ، گوش وكليه ».
خانم ات وود به ما مى گويد: راز فهرست خود را دارد. او هنوز درزمينه مسائلى چون «زنان متلاشى شده» و «قربانيان تجاوز به عنف» و «مادران بى خانمان» فعاليت مى كند. چه اندازه همدردى كافى است؟ او هرگز شناخته نمى شود، ولى يك جا بايد كار را قطع كرد، ولى او هنوز هم براى «مادر بزرگهاى تنها» فعاليت مى كند. ولى البته ديگر به مجالس رسمى رقص و صرف شام نمى رود.
راز كه زنى شلوغ و گستاخ است در طول زندگى زناشويى نيز آسانگير، هشيار وخردمند بود.مراقب شوهر زن باره خود بود؛ اميدوار بود كه شوهرش در صورت كچل شدن موهاى زيربغل خودرا سرخود نكارد. راز مشكلات زندگى خودرا اكثراً مشكلاتى براى روايت وتعريف كردن مى بيند. او و روان درمانگرش با هم تلاش مى كنند تا دريابند او چه داستانى براى تعريف كردن دارد. اگر موفق شوند مى توانندمسيرى را كه راز در زندگى دنبال كرده بود، در ذهن مرور كنند وپايان مسير را تغيير دهند. هرچند شايد افسانه هاى پريان راست مى گويند:«مهم نيست كه شما چه مى كنيد، يك نفر هميشه جوش وخروش دارد».
اين سه دوست علاوه بر دانشگاه محل تحصيل، يك نقطه اشتراك ديگر نيز دارند: همگى آنها چيزهايى را به دوست قديمى دانشگاهى خود،«زنيا» باخته اند. زنيا در مراحل مختلف و در قالب هاى عاطفى مختلف وارد زندگى آنها مى شود وعملاً آنها را نابود مى كند. زنيا كه زنى مليح و زيبا است، گروتسك يك آدم ضد زن است: هميشه اغواگر است، بى رحم است، و به طور بيمار گونه اى فريبكار است. گذشته اش مبهم و ساختگى است: او جا به جا خود را به عنوان دختر يتيم«روسى هاى سفيدپوست» يا «كولى هاى رومانى» يا «يهودى هاى برلين» جا مى زند. بعضى وقتها بى پول است. بعضى وقت ها دارد از سرطان مى ميرد. بعضى وقت ها روزنامه نگار است ومشغول تحقيق و بعضى وقت ها نيز جاسوس حق الزحمه اى است كه براى يك مؤسسه جاسوسى بين المللى كار مى كند.از نظر تونى كه چيز ى نمانده بود شوهر خودرا از دست بدهد و مقام دانشگاهى خود رانيز به خطر انداخته بود، زنيا يك «كماندوى متخاصم كمين كرده» است. از نظر «راز» كه شوهر خود را از دست داد و چيزى نمانده بود مجله خود رانيز از دست بدهد، زنيا يك «ماده سگ سرد وبى احساس وخائن» است. از نظر «كريس» كه نامزد خود را و نيز چند ليتر آب سبزيجات و مرغ هاى خانگى را از دست داد، زنيا نوعى «زامبى»[آدم عجيب و غريبى كه فقط زنده است‎/م.] است كه احتمالاً «روح» ندارد.
با اين همه، زنيا عليرغم اين همه شرارت غيرقابل درك، كتاب را پيش مى برد:او به طرز باور نكردنى و حيرت آورى بد است. او نمايش محض است، پيرنگ محض است. او «ريچارد سوم» است با سينه هاى مصنوعى . او يك «اياگو» است با مينى ژوپ . او از زخم هاى به جا مانده از دوران كودكى دوستانش سوء استفاده مى كند (زخم هاى به جا مانده از مادران بى خيال، عمو هاى بد دهن، پدران غايب ) ؛ او با آنها صميمى مى شود و سپس پا به زندگى راحت آنها مى گذارد بعد هم كلنگ خودرا به طرف آنها پرتاب مى كند. او از تمام توانايى خود درزمينه اغوا و فريب كارى استفاده مى كند او از اين توانايى خود براى مردان هم استفاده كرده، ولى حالا آن را براى زنان نيز به كار مى گيرد. او دچار اختلال «خودـ ايمنى» در برابر بيمارى است. او ناقل ويروس است، خودش را جهش مى دهد، و فرصت طلبانه رفتار مى كند (در كتاب از او در ارتباط با «ايدز» و سالمونلا و زگيل صحبت مى شود). زنيا يك «مرد آدمخوار» است كه عنان اختيار از دست داده است. راز پيش خود مى انديشد: «زنان نمى خواهند كه همه را آدمخوارهاى مرد بخورند؛ زنان مى خواهند كه يك چندتايى آدم باقى بماند تا خودشان يك چند تايى را بخورند».
با اين حال تقريباً همه اتفاقات كتاب به دليل وجود زنيا رخ مى دهد، از اين رو خواننده علاقه مند مى شود ومنتظر مى ماندتا ببيند زنيا چه كار مى كند. (زنيا وقتى به نظر مى رسد كه مرده«راسپوتين» وار زنده مى شود. اتفاق بعدى چيست؟) نا اميد كننده است كه ما هرگز از رفتارهاى او سر در نمى آوريم يا نهايت آسيب شناسى او را كه مرموز و كاريكاتور مانند است درك نمى كنيم، يا اينكه حتى براى لحظه اى از ديدگاه هاى او سر در نمى آوريم. چرا كه او مانند ايگو وريچارد سوم، به هيچ وجه ابله نيست. او كه دور تا دورش را يك عده ابله واحمق احاطه كرده اند، مى تواند مثل يك كوسه دلى از عزا درآورد. ولى او هرگز تك گويى نمى كند؛ اوناشناخته و مبهم باقى مى ماند.
شايد خانم ات وود مى خواهد كه زنيا نهايتاً نمادى باشد براى هر آن چيزى كه شرارت بار است ونمى توان توضيحى براى آن آورد: جنگ، بيمارى، فجايع جهانى . زنيا به طور عامدانه صداى مستقلى از خود ندارد: او فقط بازآفرينى ديوانه وار صداى هر كس ديگر است. پايانى كه خانم ات وود براى رمان خودآورده مضحك و احمقانه است، هرچند يقيناً جنبه سرگرم كننده دارد.ظاهراً پايان رمان هاى خانم ات وود هميشه او را گيج و مقهور كرده اند؛ در رمان «عروس فرارى» او با اندكى ترديد مى نويسد: «هر پايانى اختيارى است، زيرا پايان جايى است كه شخص مى نويسد پايان».
با اين همه، رمان «عروس فرارى» مثل ساير نوشته هاى خانم ات وود تيزهوشانه نوشته شده، و خانم ات وود نيز هميشه تيز هوش است. (در داستان «گريم» با عنوان «داماد فرارى» ، قهرمان مؤنث با تعريف كردن يك رؤيا، يك داستان، كه حقيقت را در خوددارد، خود را نجات مى دهد.)
نكته جالب تر اينكه رمان باتصويرى آغاز مى شود كه احتمالاً گوياترين ونمونه اى ترين تصوير زنان در اواخر قرن بيستم است: زنى كه سر كار مى رود (تونى) صبح زود در حالى كه لباس خواب بر تن دارد كيسه زباله در دست، سراسيمه به دنبال ماشين حمل زباله مى دود، چون شوهرش قرار بوده كه آشغال را بيرون بگذارد ولى هميشه فراموش مى كند.
نوشته : لورى مور


ترجمه: فرشيد عطايى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |