پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۵ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Thu, Aug 12, 2004
چشم انداز
سال دهم - شماره ۲۸۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
• زرتشت همان گئوماتاى مغ، مصلح اجتماعى
بزرگ عهد پادشاهان اول هخامنشى است
نخستين جمهورى تاريخ
177369.jpg
مدتى پيش روزنامه ايران در سلسله مطالبى به سرگذشت اسكندر مقدونى و وقايع تاريخى آن روزگار پرداخت. در اين ميان مقالاتى از سوى خوانندگان دريافت كرديم كه قابل تأمل بود. دو مطلب ذيل به اقدامات كوروش هخامنشى در مقابل يونانى ها اشاره دارد.

انسانهاى بزرگى در طول زمان، تاريخ ساز بوده اند و گاهى باعث پيشرفت در تمام اركان وجنبه هاى زندگى اجتماعى و ارائه تمدنهاى جديد بوده و بعضى مواقع به پسرفت و شايد زوال يك تمدن وحتى از بين رفتن تمدن ديگر ملل كمك كرده اند.
كوروش كبير كه محور اين مقاله است شايد تاريخ را آنچنان ساخت كه اگر وجود نداشت سرگذشت بشر به گونه ديگر رقم مى خورد و از جمله شخصيتهايى بود كه در طول تاريخ امثال او مطمئناً از انگشتان يك دست بيشتر نبوده است. كوروش به عدالت و دادگسترى شهره بوده است و در طول تاريخ سراغ نداريم كه از يك پادشاه بيگانه دعوت شود براى تصرف كشور خود كه ظلم را برچيند وعدالت را پياده كند. اين اتفاق در مورد كوروش رخ داده مثل: ليديه و كابادوكيه كوروش اولين پادشاهى بود كه قانون حقوق بشر را تدوين و در جامعه پياده نمود مثل آزادى بيان و مذهب و...
دستگاه قضايى بسيار قوى داشت كه در تمام جامعه گسترده بود و بازرسهايى را براى سركشى به تمام مملكت مى فرستاد تا تخطى و يا ظلمى صورت نگيرد. در مواقع صلح ساعاتى از روز شخصاً به شكايات مردم رسيدگى مى كرد كه اين طريق را جانشينان او هم در پى گرفتند. كوروش چنان نظام قوى، مدون و محكمى پايه ريزى مى كرد كه در سايه اين نظام قانونمند به جرأت مى توان گفت كه دوران طلايى ايران همان دوران كوروش كبير بوده است. هر كجا را تصرف مى كرد اولين دستوراتش اين بوده كه حساب حكومت با مردم جداست، به كسى آسيب نرسد بخصوص فقرا، او حتى مردم را در انجام فرائض دينى آزاد گذاشته بود، مثلاً وقتى بابل را تصرف كرد اجازه داد مردم آن ديار، مردوك را كه يكى از بتهاى معروف بابل بود بپرستند و خود نيز به آن احترام مى گذاشت، در حالى كه خود يكتاپرست بوده (اهورامزدا) حتى مراسم تاجگذارى خود را به رسم آنها در بابل انجام داد.
در مورد اينكه ذوالقرنين همان كوروش است، مفسران دلايل گوناگونى ارائه داده اند، كه به هر صورت در قرآن، در چند آيه از يك پادشاه، بسيار تعريف و تمجيد شده و از عادل بودن آن بسيار گفته شده است كه متعاقباً به آن اشاره خواهيم كرد ـ تا قبل از دهه هاى اخير ذوالقرنين را به اسكندر مقدونى نسبت مى دادند كه اصولاً مفسران عربى بر آن صحه مى گذاشتند و غربيها آن را تأييد مى كردند و به اصطلاح عاميانه نمك آن را هم زياد مى كردند و متأسفانه تمام ممالك شرق حتى درايران، اسكندر را با پسوند ذوالقرنين نام مى بردند مثل كتاب: كشف الحقايق عن نكت الآيات والدقايق، اما در سده اخير مفسران و تاريخ دانان در اين احوال تحقيقات زيادى كردند، آيت الله طباطبايى در تفسير الميزان خود آورده است: (ذوالقرنين همان كوروش كبير است كه در سال (۵۲۹ـ۵۶۰ق. م) مى زيسته وهمو بوده كه امپراتورى ايران را تأسيس و ميانه دومملكت فارس و ماد را جمع نمود وبابل را مسخر كرد و به يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد و مصر را به تسخير خود درآورد... آنگاه رو به سوى مشرق نهاده و تا اقصى نقاط مشرق پيش رفت). تابنده گنابادى نيز گفته: (نظريه اى كه اخيراً مورد تأييد دانشمندان واقع شده، اين است كه ذوالقرنين همان كوروش كبيراست ـ هر چند بيشتر مفسرين او را با اسكندر مقدونى يكى مى دانسته اند و يا عده اى او را از اتباع يمن مى دانند و اين دونظريه بيشتر شهرت دارد ولى اخيراً طبق استدلالات و مطابق مجسمه كوروش با مشخصات آيات راجع به ذوالقرنين كه پيدا شده، اين عقيده به همه نظريه ها رجحان پيدا كرده است) واقعيت نيز همين است كه مشخصات كوروش كبير، با ذوالقرنين تا حد زياد و كاملى مطابقت دارد، البته بعد از انقلاب اسلامى ـ به دليل جشنهاى ۲۵۰۰ساله شاهنشاهى كه به نام كوروش گرفته مى شد ـ و به عنوان يكى از اركان تأييد آن سلطنت (متكبر) مستكبر وحتى پايه گذار شاهنشاهى ايران، مورد توجه و بازگويى مكرر قرار مى گرفت و اين جشنها، دربدترين شرايط برگزار مى شد كه حساسيت زيادى را در مورد كوروش پديد آورد و صحبت در اين باب كمى با احتياط انجام مى شد. در حالى كه اصلاً  چنين قضايايى در موردكوروش صادق نبود، كوروش خود، اولاً:  سلطنت ستمگر ماد را از بين برد تا خود جمهورى تشكيل دهد. ثانياً:  كوروش پايه گذار سلطنت نبودچون قرنها قبل سلطنت در ايران توسط مادها و ايلامى ها بود.
ثالثاً:  كوروش هيچگاه خشونت و تندى پادشاهان قبلى خود را نداشت و هميشه با لطافت و عطوفت برخورد مى كرد.
به هر صورت در اين مورد كمى وقفه ايجاد شد كه خوشبختانه با همت بعضى افراد، دوباره اين بحث شروع و حتى شكل تازه تر و منطقى ترى به خود گرفت.
آيات قرآن در مورد ذوالقرنين: آيات (۱۸ـ۸۲) سوره كهف
(از تو درباره ذوالقرنين مى پرسند، بگو اكنون درباره او با شما سخن خواهم گفت: او را در زمين پادشاهى داديم و همه وسايل حكمرانى (حكمروايى) را برايش فراهم كرديم، بدين وسيله تا آنجا راند كه محل غروب خورشيد است و چنان مى نمايد كه خورشيد در چشمه اى كه آب تيره رنگ دارد فرومى رود، در آنجا قومى يافت.
به او گفتيم اكنون مى توانى درباره آنها به عذاب و ستم رفتار كنى و يا اينكه به رفتار نيكوگرايى. گفت كسى كه بيداد كرد زود خواهد بودكه عذاب بيند و پس از آنكه به سوى خدا رفت باز عذابى شديد دامنگير اوست، اما كسى كه ايمان آورد و رفتار نيكو كرد سزاى اونيك است و از طرف خدا نيز در كار او گشايشى حاصل مى شود. پس راهى پيش پاى او گذاشتيم و او تا بدان جا رفت كه خورشيد طلوع مى كند و قومى در آنجا يافت كه ميان ايشان و آفتاب حجابى و پوششى نبود بدين طريق بدانچه لازم بود از او آگاه شديم. باز همچنان رفت تا رسيد به جايى كه ميان دو ديوار عظيم بود و در آنجا قومى يافت كه زبان نمى فهميدند، آن قوم گفتند يا ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج در اين سرزمين دست به فساد و خرابكارى زده اند، پول و مال لازم در اختيار تو مى نهيم تا ميان ماو ايشان سدى بنا كنى. گفت: خدا آنقدر به من توانايى داده كه از مال شما بى نيازم، فقط به نيروى بازو مرا يارى كنيد، تا بين شما و آنها ديوارى برپا كنم.تخته هاى آهن بياوريد آنقدر كه بتوان با آن دو كوه را به هم برآورد پس گفت آنقدر در آن دميدند تا همچو آتش گرديد و بعد به كمك آب آن را به شكل مطلوب درآورده، سد را ساختند، كه آن قوم يأجوج و مأجوج نمى توانستند از آن بگذرند يا در آن رخنه ايجاد كنند.
ذوالقرنين گفت: اين خواست و رحمت خدا بود و چون خواست خدا فرارسد، آن را ويران خواهد ساخت. خواست و وعده خدا حق است... (۱۸ـ۸۲) سوره كهف
البته در آيه هاى ديگر هم اشاره اى به ذوالقرنين شده ولى چون آيه هاى مذكور مهم بوده ذكر شده است در آيه هاى فوق آنچه در باب شخصيت ذوالقرنين مستفادمى گردد حاوى نكات زير است:
۱ـ لقب ذوالقرنين را قرآن بر آن ننهاده است و از اينجاست كه در قرآن مى آيد: (ويسئلونك عن ذى القرنين) يعنى از تو درباره ذوالقرنين مى پرسند، كه بدان معناست كه اين لقب از قبل بر او بوده است.
۲ـ خداوند كشورى را به كف كفايت او سپرده ووسايل حكمرانى و سلطنت را براى او فراهم ساخته است.
۳ـ جنگهاى بزرگ او، اول در غرب و بعد به حد مغرب و آنجا هم كه خورشيد غروب مى كند. به چشم ديده مى شود و در مشرق به صحرا مى رسد و به تنگه ها و مناطق صعب العبور كه ساكنين اين مناطق مورد هجوم قرار مى گيرند كه قوم مهاجم يأجوج و مأجوج وحشى و بدون تربيت و فرهنگ بوده اند .
۴ـ ذوالقرنين در برابر هجوم دشمنان، سدى بنا كرده است.
۵ـ سد مذكور نه تنها از سنگ و آجر بلكه از آهن و پولاد هم نيز بوده است.
۶ـ ذوالقرنين عادل و رعيت نواز بوده و از قتل و غارت و خونريزى جلوگيرى مى كرده و با مغلوبين مثل شكست خورده هاى معمول آن زمان، رفتار نمى كرد.
۷ـ به مال دنيا حريص نبود و به دنبال اندوختن زر و سيم و مال نبود و به آن اعتنايى نداشت. درباره ذوالقرنين در قرآن آمده: «انا مكنا فى الارض و آتيناه من كل شى سببا) به او قدرت و توانايى اداره كشور را بخشيديم و همه گونه طرق را كه براى بنياد نهادن حكومت و فتوحات خود لازم داشت برايش فراهم ساختيم. از سبك خاص كلام قرآن يكى اين است كه وقتى فتح يا موفقيتهاى بزرگى را كه از طرف كسى صورت مى گيرد مستقيماً به خدا نسبت مى دهد و مى خواهد تأكيد كند كه امرى بزرگ و خارق العاده و برخلاف موازين طبيعى صورت گرفته و عنايت خداوندى بوده كه سبب چنين كارى شده است. وقتى در احوال كوروش كبير بررسى مى كنيم، مى بينيم جزئيات زندگى او با حيات ذوالقرنين قرآن مطابق است. زندگى كوروش در محيطى كه حوادث گيج كننده آن را فراگرفته بود شروع شد به حدى كه بعدها به صورت افسانه درآمد. به محض اينكه پا به دنيا گذاشت جد مادرى اش سخت ترين و كينه توزترين دشمن وى گرديد تا حدى كه به قتل طفل معصوم فرمان داده ولى مأمور قتل از اين كار سرباز زد و از روى رحم و عطوفت، او را از چنگال مرگ نجات بخشيد. كوروش در دشتها و كوهستانها بزرگ شد و در جوار جوانان گمنام و بدون فرهنگ پرورش يافت. در همين حال ناگهان و بى سابقه احوال او تغيير يافت و به ميدان سعى و عمل رانده شد، ترقيات او بسيار سريع انجام گرفت، كشور (مادها) بدون مزاحمت در برابرش زانو زد. معلوم است كه سير حوادث يك زندگى عادى هرگز چنين نيست و اين همه اتفاق در زندگى يك فرد، مسلماً امرى غيرعادى و نادر و عجيب به شمارمى رود. قرآن كريم مى فرمايد (و آتيناه من كل شىء سببا) هرگونه وسايل كار و موفقيت را در دسترس او نهاديم، ملاحظه مى شود كه چگونه كلمات آيه با حقيقت وقايع تطابق دارد. جوانى كه ديروز چوپانى گمنام بيش نبود، امروز بر تخت پادشاهى نشسته و همه گونه وسايل، بدون جنگ وخونريزى برايش فراهم آمده است. مورخين بزرگ يونانى مثل هرودوت، گزنفون، كتزياس و … مى نويسند: «تمام قبايل پارس از دل و جان قبول فرمانروايى او را نمودند و براى اولين بار در تاريخ، كشور متحدى از دولت ماد و پارس تشكيل شد و نيروهاى فراوان كه تا آن روز سابقه نداشت، برگرد كوروش جمع آمد). همينطور حمله به منطقه كوهستانى شمال و جلوگيرى از خرابكارى قومى به نام يأجوج و مأجوج و بناى سدى را در آنجا مى گذارد. اين در حدود درياى خزر شروع مى شود و به كوههاى قفقاز مى رسد، درآنجا پس دو كوه دره اى است كه سد در آنجا بنا مى شود. قرآن در اين مورد مى فرمايد: (حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونها لايكادون يفقهون قولاً) يعنى قومى كوهستانى و وحشى بودند كه از مدنيت و فهم و سخنگويى نصيبى نداشتند. مقصود از دو سد در اينجا دو ديواره اى است كه به شكل كوه بلند در قفقاز قرار دارد. در مشرق قفقاز، درياى خزر راه عبور به شمال را سد مى كند، در مغرب نيز درياى سياه مانع از عبور به طرف شمال است در وسط اين دو ديوار نيز سلسله جبال بسيار بلند و مرتفعى است كه در حكم يك ديوار طبيعى بين جنوب و شمال محسوب مى شود و قبايل شمال براى هجوم به نواحى جنوب هيچ راهى نداشتند جز تنگه اى كه در ميان اين رشته  كوهها وجود داشت و كوروش در اين تفكر سدى آهنين بنا كرد و بدين وسيله جلوى مهاجمين را گرفت و تمام قبايل جنوب را از آسيب آنها رهانيد و با اين سد دروازه آسياى غربى و نواحى شمالى را قفل نمود و اما طوايفى كه در قرآن به ذوالقرنين شكايت بردند به احتمال بسيار زياد همان (كوسى) يا در كتيبه داريوش به (كوسيا) نامبرده شده اند. اين قبايل در گيلان (توالش) و در قسمتى از استانهاى زنجان و اردبيل فعلى سكنا داشتند، كه در آن زمان هم شكايتى به اين شكل به كوروش كرده بودند و اين قبايل همان قبايلى هستند كه بعدها از نام آنها بر روى درياى خزر، كاسپين نهادند كه در حال حاضر به اين نام در مجامع بين المللى شناخته مى شود (البته به روايتى). اما ابوكلام آزاد، در اوايل دوران بعد از استقلال هند، وزير فرهنگ نخست وزير جواهر لعل نهرو بود، او جزو اولين كسانى بود كه كوششهاى بسيار زيادى درپيدا كردن آن سد انجام داد وبا بررسى هاى انجام گرفته كه ماهها طول كشيد توانست فلزاتى يافت كند كه به صورت مشبك بوده و در آن سنگ و خاك و حتى سرب يافت شده است و با حالتى كه اين فلزات (آهن) داشت مى توان به قدرت و استقامت آن سد پى برد. با همه اين تفاسير بايد گفت كسانى كه ذوالقرنين را به كوروش نسبت مى دهند، بدانند كه اصلاً اسكندر در طول حيات خود سدى نساخته بود فقط بعضى مواقع آبراههايى ساخت كه اصلاً قابل تأمل نيست و زندگى اسكندر مقدونى در طول حياتش سراسر قتل و غارت و ويرانى بوده است.
مهدى زحمتكش كنارى
منابع:
تاريخ ايران باستان ـ حسن پيرنيا
كوروش كبير ـ ابوكلام آزاد ، مترجم : باستانى پاريزى
تاريخ ايران ـ دكتر عزيزالله بيات
تاريخ مفصل ايران ـ حسن پيرنيا، عباس اقبالى
اصل ونسب اشو زرتشت
• زرتشت همان گئوماتاى مغ، مصلح اجتماعى
بزرگ عهد پادشاهان اول هخامنشى است
ا.م. دياكونوف، مؤلف تاريخ ماد در بحثى كه از سقوط دولت ماد به دست كوروش هخامنشى و همچنين اصلاحات اجتماعى و اقتصادى گئوماته و موضوع قتل وى به عمل آورده، به نقل از مورخين باستانى يونان يعنى هرودوت و كتسياس و با استعانت از هرتسفلد ايرانشناس آلمانى مى گويد كه سپيتمه (پدر زرتشت) با آميتى دا (دارنده منش نيك) دختر آستياگ ازدواج كرد و از اين ازدواج صاحب دو پسر گرديد كه موسوم بودند به سپيتاك (به معنى لفظى «فردسفيد و مقدس»، همان زرتشت) و مگابرن (دارنده ثروت بسيار) كه بعد از ۵۴۶ سال پيش از ميلاد از طرف كوروش هخامنشى والى ولايات در بيكان در سمت باختر (بلخ) و هيركانيه (وهركانه، گرگان) گرديدند اين مطلب حاوى اسناد تاريخى بسيار مهمى است، چه اين هر دو ولايت در آن زمان تحت نظر ويشتاسپ (گشتاسب، پدر داريوش) ساتراپ ولايت بزرگ پارت اداره مى شدند. مطالب مذكور را تاريخ اساطيرى ايران و منابع يونانى هر دو تأييد مى كنند: خارس ميتيلنى مورخ و رئيس تشريفات دربار اسكندر مقدونى در ايران نشان مى دهد كه كوروش حداقل تا سال ۵۴۶ پيش از ميلاد خويشاوند و حامى خويش يعنى ويشتاسپ (گشتاسب) را به حاكميت ماد سفلى و ماد كوچك (آذربايجان) برگزيده بود و وى به همراه برادرش زريادر (زرير) و زرتشت، فرمانرواى شهر رغه آذربايجان بر اين مناطق حكمرانى مى كرد: شهر رغه آذربايجان در كوهپايه جنوب غربى كوه سهند قرار داشت و همان شهرى بوده كه بعدها با نام هاى گنجك، كزنا، هروم، برزه و بردع ناميده مى شد و مكانش در حدود ۸ كيلومترى جنوب شرقى شهر مراغه (رغه بزرگ يا شهر متمايز از رغه) قرار دارد. طبق مندرجات اوستا كوروش هخامنشى (فريدون) بعد از سال ۵۴۶ پيش از ميلاد زريادر (زرير برادر حاكم گشتاسب) را به حاكميت اين نواحى برگمارده و ويشتاسپ (گشتاسب) و پسران سپيتمه (يعنى سپيتاك و مگابرن) را به حاكميت نواحى پارت و باختر و گرگان منصوب نموده است.
هرتسفلد ايرانشناس بزرگ و تيزبين آلمانى تا اينجا كنه وقايع را به درستى پيگيرى كرده، ولى در ادامه سرنخ وقايع را گم مى كند. چون همين برادران سپيتاك و مگابرن همان كسانى هستند كه در تواريخ يونانى به اسم برادران مغ معروف گرديده اند و اسامى و القابشان به صور سمرديس (داراى ده هاى فراوان) و اروپاست (داراى انبارهاى گسترده) و پاتى زيت (نگهبان سرودهاى دينى) ذكر شده است. به قول هرودوت، كمبوجيه وقتى كه به سمت مصر لشكركشى مى نمود پاتى زيت (موبد نگهبان سرودهاى دينى) را به نيابت سلطنت خويش برگزيد و اداره امور كشور را در غياب خود بر وى محول نمود. اما چون بعد از گذشت سه سال و اندى شايعات فوت كمبوجيه در مصر، بر وى رسيد حكومت خويش را رسمى اعلام نمود. هرودوت مى گويد كه برادران مغ مشتركاً حكومت مى رانده اند. اما كتسياس فقط از حكومت يك مغ كه همان گئوماتاى (يحنى «داناى سرودهاى دينى») باشد، سخن مى راند. به هرحال اين مغ برادرى به نام مگابرن (ثروتمند) داشت كه مفهوم لغوى نامش كه به صور مرگيد (داراى زمين هاى فراوان)، پروميس (داراى ثروت بسيار) و سمرديس (ثروتمند) نيز آمده، وى را از القاب و اسامى برادرش گئوماته متمايز مى سازد؛ لذا اين القاب ديگر گئوماته بوده كه با نام هاى پسر ديگر كوروش يحنى برديه (بلندقامت) و تنائوكسار (تنومند) يكى بوده است. نام برديه (برديس) يك شباهت لفظى هم با نام برادر وى سمرديس (مرديس) داشته است. بنابراين دروغى عمدى در پديد آمدن نام برديه دروغين در كار نبوده است و برادران بلندقامت و تنومند مغ خود برديه هاى ديگرى بوده اند كه لابد پيش پارسيان هخامنشى به برديه هاى دروغين معروف گرديده اند. گفتنى است كه قامت تصوير گئوماتاى مغ در دخمه وى به نزديكى روستاى سكاوند شهرستان نهاوند (نيسايه باستان) ـ همان سيكايااو اوتى كتيبه بيستون به معنى لفظى جايگاه نيك ـ كه بر ديواره غار كنده كارى شده است، حدود ۱۸۷ سانتيمتر است. مردم عامى ايران آرامگاه هاى بى نام و نشانى را در سرتاسر ايران پرستش كرده و نماز مى گزارند كه از خود منشأ هيچ اثر مهمى نبوده اند و تنها بزرگيشان انساب احتمالى آنان به امامان شيعه مى باشد، درحالى كه آرامگاه دخمه اى شكل اين رهبر و پيغامبر بزرگ عدالت اجتماعى خاورميانه و جهان ـ كه در تورات و قرآن با اسامى ايوب و هود آمده ـ در كنج روستاى سكاوند شهرستان نهاوند قرن هاى متمادى است كه به فراموشى سپرده شده است. كشنده برديه پسر كوروش نيز در تواريخ يونانى و تاريخ اساطيرى ايران معلوم گرديده است: وى پركساسپ (يعنى دارنده اسبان برازنده و نيرومند) نام داشته است، همان كه در اوستا فرشوشتر (يعنى دارنده شتران جوان و راهوار) آمده و پدر زن زرتشت معرفى شده است. بنابراين برخلاف گفته تروگ پمپه، گئومات قاتل برديه (تنائوكسار يعنى بزرگ تن) پسر كوروش سوم نبوده است.
مطلب بسيار مهم و كليدى كه در منابع يونانى در رابطه با برديه ها آمده همانا محلهاى حكمرانى برديه (در اصل برديه مغ) است كه در يك جا ماد و ارمنستان (بنا به گفته گزنفون) و در جاى ديگر باختر (بلخ، نزدكتسياس) عنوان گشته است. مى دانيم اين هر دو جا طبق منابع كهن يونانى و ايرانى محلهاى فرمانروايى زرتشت سپيتمان نيز بوده اند كه درست در همان مقطع زمانى مى زيسته است. بنابراين لفظاً يعنى دارنده عصاى حكومتى زرين، لقب سپيتاك(نورانى) يا همان گئوماته (داناى سرودهاى دينى) بوده است؛ چه اين هر دونيز ساتراپ باختر به شمار رفته اند. كتسياس نام اصلى گئوماته را سپندات آورده كه به معنى مخلوق مقدس است. طبق اوستا و كتب پهلوى اين اسم در اصل متعلق به قاتل وى يعنى داريوش بوده است. دليل اين سهو بايد مشابهت نام اصلى وى يعنى سپتياك (سپيد و نورانى) با سپندات (مخلوق مقدس) بوده باشد. اين شباهت و همانندى اسامى باعث مغشوش شدن اسامى و سرنوشت آنان در اساطيرملى ايران نيز گرديده است؛ چه در آن جا مبلغ دين زرتشتى، سپندات (اسفنديار) ناميده شده كه ازسوى ديگر همان داريوش پسر ويشتاسپ (گشتاسب) است. وى در آغاز حكومتش به دست رستم (يعنى پهلوان) ـ كه در اين جا هم يادآور گئوماته بلندقامت و هم خودداريوش است، كشته مى شود. بى جهت نيست كه شكل ظاهرى نام قاتل زرتشت يعنى براتروش (زخمى كننده روى برادر) داريوش (همان آنتاريوش مصريها) شباهت پيدا مى كند. به نظر مى رسد اين استتار عمدى بوده است. بنابراين زرتشت تنها يك مغ ساده دربارى دربار ساتراپ ماد و پارت يعنى گشتاسب، نبوده است؛ بلكه خود حكومت عاجل چهارساله  اى در ايران داشته است كه رعاياى ايرانى در تاريخ خود هرگز شاهد عدالت اجتماعى اين چنينى، كه وى به وجود آورد، نبوده اند. بى جهت نيست كه هرودوت،پدر تاريخ در باب مقتول شدن وى مى گويد: «همه در آسيا بخاطر قتل وى افسوس خوردند و به سوگ نشستند.» قسمتى از گفتار محمدجوادمشكوررا در باب وى از كتاب خلاصه اديان، بدون دخل و تصرف به عينه در اين جا بيان مى شود:
«گئوماتاى مغ روش اشتراكى داشت و مانندليكورگ يونانى اراضى وسيع و گله هاى بى شمار و بردگان بسيار از اشراف و ثروتمندان بگرفت و اراضى و گله ها را تقسيم و بردگان را آزاد كرده به كشاورزى گماشت. او بيش از هفت ماه نتوانست پادشاهى كند، ولى در اين مدت كوتاه به اصلاحات اجتماعى بزرگى دست زد.»
در اين جا مهمترين دلايل و شواهد و قرائن يكى بودن گئوماتاى مغ باسپيتاك و سپيتمان زرتشت را به اختصار ذكر مى كنيم:
۱ ـ سپيتاك و زرتشت ( زراتشترا) هر دو از خاندان سپيتمه يادشده اند. به وضوح به نظر مى رسد نام يا لقب اساطيرى پدر زرتشت يعنى پور وشسپ (دارنده اسبان پير) به قرائن از ترجمه نادرست خود نام زرتشت (زرتوشترا) ـ كه در اصل به معنى دارنده عصاى زرين است ـ به دارنده شتر پير حادث شده است. اين نام را به معنى دارنده اسب خاكسترى نيز آورده اند كه آذريها حالا مفهوم آن را به ابوالفضل العباس اختصاص داده اند.يعنى ظاهراً يك سنت زرتشتى در اين جا صورت شيعى گرفته است. نام مگابرن ، برادر گئومات را هرودوت به مفهوم عاميانه آن «مغ گوش بريده» آورده است.
۲ ـ برادران مغ يعنى سپيتاك و مگابرن هر دو زير نظر و حمايت ويشتاسپ (گشتاسب) پدر داريوش بودند چه آن وقتى كه ايشان در سمت ماد حكومت رانده اند، چه آن هنگام كه به سمت باختر (بلخ) و هيركانيه(گرگان) نقل مكان كردند. چنانكه گفته شد روايات تاريخى ـ اساطيرى ملى ايران نيز از حكومت گشتاسب و زرتشت در دو مقطع زمانى مختلف هم در سوى ماد و هم در سوى پارت و باختر سخن گفته اند. ا.م.دياكونوف مؤلف تاريخ ماد مى گويد كه «ممكن است برديه (مرد بلندقامت) پسر آمى تيدا (دختر آستياگ) و كورش به شمار رفته باشد.» در اين صورت از برديه در اينجا خود همان گئوماته ـ سپيتاك ( زرتشت سپيتمان) منظور شده است؛ چه نام كورش در اين جا به سبب همنامى پسرش برديه با برديه مادى (گئوماته مغ) وارد روايت اين رابطه فاميلى شده است. بنابراين ازدواج كوروش هخامنشى با آمى تيدا، دختر آستياگ، نظير موضوع نواده آستياگ و پسر ماندانا بودن وى افسانه مى نمايد: مسلماً نامهاى ماندانا (دانامنش) و آمى تيدا (داناى منش نيك) و كتايون شاهنامه (فرزانه) نام تاريخى واحدى را ارائه مى كنند. مطابق اوستا و شاهنامه، فريدون (كوروش) با دوتن از همسران آستياگ مغلوب شده به اسامى سنگهواك (داناى آواز) و ارنواك (آوازخوان) ازدواج مى نمايد، ولى سخنى از نواده آستياگ(ضحاك) بودن وى يا ازدواج او با دختر آستياگ در ميان نيست.
۳ ـ زمان كشته شدن زرتشت دقيقاً در همان دوره مقتول گرديدن گئوماتاى مغ رخ داده است، چه به  طورى كه مى دانيم روايات اوستايى بعد از اين واقعه به خاموشى مى گرايند و از تواريخ بعدى سخن نمى گويند. دليل اصلى يكى بودن زرتشت (سپيتاك) پسر سپيتمه (نورانى) يكى همين معاصر بودن و حكمران بودن آنان و همچنين القاب مغ (داناى دانش سحرانگيز) و زوتر (سرور روحانى) ايشان است، ديگرى اين كه اين تنها گئوماته (داناى سرودهاى روحانى) بوده كه در شرايطى قرار داشته كه عملاً مى توانست با انگيزه به جمع آورى سرودهاى حماسى نياكان كيانى مادرى خود يعنى اوستا(اشعار ستايش) بپردازد، نه يك زرتشت فرضى به عنوان روحانى و شاعر دربار ساتراپ ماد و پارت و باختر يعنى گشتاسب نوذرى (هخامنشى) كه خود از خاندانى بود كه حكومت كيانيان پيشين (فرتريان، مادها) را برافكنده بودند. ثالثاً چنان كه گفته شد يكى بودن مكانهاى حكومت برديه (مرد بلندقامت) ـ كه در اصل منظور به اصطلاح برديه دروغين پارسيان ـ و زرتشت سپيتمان است؛ چه به طورى كه ذكر گرديد ماد كوچك (آذربايجان ايران) و باختر (بلخ) همزمان، هم محلهاى فرمانروايى اين برديه مغ و هم نواحى فرمانروايى زرتشت سپيتمان به شمار رفته است. كه اين خود اين همانى زرتشت پسر سپيتمه (سفيد رخسار، نورانى) با گئومات ـ سپيتاك را به وضوح ثابت مى كند. بنابراين اگر به دنبال قبله اى زرتشتى برآييم اين قبله بى شك همان دخمه گئوماته ـ زرتشت در سمت قصبه سكاوند شهرستان نهاوند استان كرمانشاهان خواهد بود.
۴ـ ممكن نبود كه يك شاعر و روحانى دربارى دربار يك ساتراپ همانند گشتاسب بدون هيچ اقدام مهم سياسى بتواند قلب تمام ملتهاى امپراتورى بزرگ هخامنشى، حتى ماوراى آن را به راحتى اشغال كند. اما يك روحانى انقلابى در مقام گئومات كه هم يك مصلح بزرگ اجتماعى بود و هم از طرف مادر به خاندان وجيه المله كيانى (مادى) تعلق داشت، در موقعيتى قرارداشت كه به سادگى مى توانست بدين امر مهم نائل گردد؛ لذا وى همان سپيتاك پسر سپيتمه بوده كه در تواريخ، بيشتر تحت القاب گئوماتاى مغ و زرتشت سپيتمان معروف گرديده است. داريوش روز قتل گئوماته را دهم بغياديش (مهرماه) آورده است: اين واقعه به دست داريوش و شش تن از همدستان وى به سال ۵۲۲ پيش از ميلاد روى داد.
۵ـ فرض وجود دو مغ بزرگ مادى كه تحت نظر گشتاسب، پدر داريوش همزمان با هم، در مقام رئيس ايالت در هر دو ايالت جداگانه شهر رغه آذربايجان (پايتخت ماد كوچك) و باختر (بلخ) حكومت كرده باشند، تناقض گويى آشكارى است. بنابراين، اين دو قهرمان بزرگ سياسى و فرهنگى تاريخ ايران فرد واحدى بوده اند و بس. در اوستا نام برادر سپيتاك (زرتشت) يعنى مگابرن (ثروتمند)، حاكم هيركانى (گرگان)، ثرى ميثونت (دارنده ثروت سه برابر) آمده است. كتسياس خود سپيتاك را تحت سه نام زرتشت، تنائوكسار، سپندات (سپيتاك) حاكم باختر (بلخ) آورده است.
۶ـ تعلق داشتن خانواده مادرى زرتشت سپيتمان (سپيتاك) به كيانيان (پادشاهان ماد) طبيعتاً وى را محبوبتر از ديگر روحانيون مغ مى نموده است. خصوصاً كه قدرت جسمانى و روحانى وى نيز آن را تكميل مى نموده است. پدربزرگ مادرى وى يعنى فراهيم روان (يعنى دارنده ثروت و روغن وسيع) به وضوح همان آستياگ آخرين پادشاه ماد است كه نامش به همان معنى ثروتمند مى باشد و دوغدو (دختر)، مادر زرتشت، همان آمى تيدا (داراى منش نيك) است كه دختر آستياگ بوده است. بى جهت نيست كه در اساطير مربوط به زرتشت بيشتر روى خانواده مادرى وى تأكيد شده است. در اوستا همچنين دوغدو (دختر) تحت نام پوروچيستا (پردانش) دخترزرتشت (زرتشت كيانى) به شمار رفته است.
۷ـ چنان كه گفته شد، بنا به نوشته هرودوت گئوماته (سپيتاك، زرتشت سپيتمان) محبوب مردم آسيا بوده است و بعد از كشته شدن وى همه مردم آسيا، به جز اشراف پارسى از مرگ او متأثر بودند و براى وى گريه مى كردند. از اينجا مى توان نتيجه گرفت كه نام ودايى معادل و مشابه وى يعنى گئوتمه از عهد او به بعد در هند معروف گرديده است كه از آن جمله است نام گئوتمه بودا مؤسس مكتب بوديسم كه نامش پيش آرياييان هندوايرانى مى توانست داناى قوم و داناى سرودهاى دينى معنى شود. گفتنى است خود اوستا به معنى اشعار شگرف نيايش بوده و نام مغان (مايايوگان وداها) به معنى داناى نيروى دانش سحرانگيز مى باشد. به طورى كه گفته شد خود نام زرتشت (زرتوشترا) به معنى لفظى دارنده عصاى حكومتى زرين است. در خبر يك مورخ يونان باستان، به نام هرمى پوس لقب نياى خاندا ماد يعنى فرائورت و نيز لقب چهارمين فرد اين خاندان يعنى كيكاووس (خشثريتى) به شكل ن پادشاهى اصلى آن يعنى زرت اشترا آمده كه به همان معنى دارنده عصاى زرين (نشانه حكومت سياسى و روحانى) است. چنانكه گفته شد زرتشت (زرتوشترا) از سوى مادر بدين خاندان تعلق داشت.
نتيجه گفتار اين است كه هرودوت و كتسياس، مورخين يونان باستان، ساتراپ باختر (بلخ) را در فاصله زمانى بين سالهاى ۵۴۶ تا ۵۲۶ پيش از ميلاد ـ كه عهد كوروش و پسرش كمبوجيه بوده است ـ با اسامى سپيتاك (سفيد و مقدس) پسر سپيتمه (داماد آستياگ)، سپندات (مخلوق مقدس)، تنائوكسار (تنومند)، برديه (بلند قامت) و زراتوشترا (زرتشت، دارند عصاى حكومتى زرين) معرفى مى نمايند. از اينجا معلوم مى شود كه اينها اسامى فرد واحدى بوده اند يعنى زرتشت سپيتمان همان برديه مغ يعنى گئومات (داناى سرودهاى دينى) بوده است كه در تاريخ به خطابه برديه دروغين معروف شده است. خارس ميتيلنى، گزنفون، موسى خورنى و منابع ملى ايران خاستگاه و محل فرمانروايى اوليه زرتشت (برديه) را شهر رغه آذربايجان يعنى برزه (بلند)، هروم (بلند) و كزن (مقر و پايتخت) نشان مى دهند كه در كنار شهر مراغه كنونى، به سمت كوه سهند قرارداشته است. قابل است كه على القاعده نام برزه (بردع) با برديه يكى است يعنى اين شهر به نام يكى از القاب زرتشت ناميده شده است. به هرحال به گواهى تاريخ وى به همراه حامى خويش گشتاسب به ساتراپى نواحى شرقى فلات ايران يعنى بلخ و خراسان فرستاده شد و سرنوشتى نظير خلف خويش مزدك پيدا كرد كه حكمرانى، در مقام پدر قاتلش، حامى وى شد. بنابراين گئوماته زرتشت در عهد كمبوجيه سه سال و اندى نايب السلطنه امپراتورى بزرگ هخامنشى بوده و هفت ماه هم حكومت عادلانه خويش را داشت كه توسط داريوش و همراهانش به قتل رسيد، در حالى كه بنا به گفته موسى خورنى: «آن مغ تصميم گرفته بود بر همه حكمفرما شود.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |