شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۷ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Sat, Aug 14, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۸۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
گزارش پشت صحنه فيلم سرود تولد
يك فيلم موزيكال
درباره اميد
177654.jpg
*«احساس مى كردم زندگى در بين همه آدمها جريان دارد، اما خيلى ها احساس مى كنند زندگى وجود ندارد و تلخ زندگى مى كنند. مى ديدم اتفاقاً آدمهايى كه چيزى ندارند به همه چيز مى رسند. به چيزهايى مثل اميد، شادى، زندگى و... به ذهنم رسيد يك فيلم بسازم كه سرآغاز اميد باشد، يك روشن بينى كه آدم را به سمت شرايط خوب سوق بده.»
على قوى تن با اين ذهنيت، نوشتن فيلمنامه را آغاز مى كند كه تا ۸ ماه بعد فيلمنامه تمام شود و قوى تن احساس مى كند فيلمنامه خوبى نوشته كه با واقعيتهاى جامعه و خصوصاً جوانها همخوانى دارد. گروه را جمع مى كند و با امين حيايى، ثريا قاسمى، حسام نواب صفوى، محبوبه بيات، شهرام قائدى و بهمن مفيد قرارداد مى بندد و فيلمبردارى را در تهران كليد مى زند تا بعد از ۴۰ روز پلانهاى نهايى فيلمنامه را در همين روزها ضبط كند و بعد مونتاژ و بعد روى پرده سينما...
** قرار مى شود يك روز همراه گروه باشم در يك سالن پذيرايى در خيابان سليمان خاطر.
آهسته از پله ها پايين مى روم تا مزاحمتى براى صدابردارى با تق تق كفشهايم نباشم، اما آن پايين آنقدر شلوغ است كه اگر همراه تق تق كفشها، دستهايم را هم به هم بكوبم، مزاحمتى براى هيچ كس نيست. اينجا يك عروسى يا تولد است. هنوز نمى دانم. فقط بايد مواظب باشم وارد كادر دوربين نشوم كه...
امين حيايى بلندگو دست گرفته و مى خواند. جمعيت نشسته در سالن كه به ۴۰ نفر مى رسند، دست مى زنند. عروس و داماد روى مبلى نشسته اند. ميزها و صندليها درست مانند سالنهاى پذيرايى براى جشن عروسى چيده شده و هر خانواده دور يك ميز نشسته . خانمها با مانتو و روسرى، آقايان هم گاه كت و شلوار و گاه اسپرت. نمى دانم احساس مى كنم يك جاى كار ايراد دارد!
دستها شل شده و امين حيايى مجلس گرمى مى كند. چندين نماى مختلف از اين طرف سالن كه عروس و داماد و ارگ و امين حيايى هستند، گرفته مى شود و چندين نما از حضار، پنكه ها و كولر موقع فيلمبردارى خاموش مى شود و گرما امان همه را مى برد. يك عده هرچقدر تلاش مى كنند به دوربين بى توجه باشند، باز با نگاههاى خيره شان به دوربين باعث تكرار پلان مى شوند.
على قوى تن سعى مى كند سياه لشگرها را هماهنگ كند تا با ريتمى واحد دست بزنند، اما خب سخت است. اين بار قرار است بخندند تا صدايشان ضبط شود، ولى تا برداشت سوم خنده ها حس تصنعى بودن به كارگردان مى دهد و دوباره حضار بايد بخندند، اما ديگر خنده شان نمى آيد. امين حيايى پيشنهاد مى دهد يك لطيفه تعريف كند تا بلكه خنده اتفاق بيفتد، هنوز جمله اول را نگفته همه مى خندند و امين حيايى مى ماند كه كجاى حرفش خنده دار بوده، اما آنقدر خنده حاضرين بلند است كه خودش خنده اش مى گيرد، بعد از ضبط صدا، حيايى تصميم مى گيرد باقى لطيفه را تعريف كند.
گرداندن يك مجلس عروسى هم كار سختى است. در همين افكارم كه يادم مى آيد كجاى كار ايراد دارد: تا آنجا كه يادم مى آيد، عروسى ها در سالن دو بخش خانم و آقايان دارد، اما سينما است ديگر!
*** على قوى تن درباره كنش اصلى داستان و خط قصه «سرود تولد» مى گويد: «عزيز جوانى است كه در يك طبقه متوسط بزرگ شده و در رشته مديريت تحصيل كرده. حالا فارغ التحصيل شده و فكر مى كند طبق قاعده بايد در حرفه خودش دنبال كار بگردد، اما از آنجا كه اين روزها هيچ كس سر جاى خودش نيست، دست تقدير وارد عمل مى شود و او را به سمت خوانندگى مى كشاند تا امين حيايى دوباره پس از «مانى و ندا» و «بوى بهشت» در يك فيلم بخواند. هرچند او يك حرفه اى موسيقى به حساب مى آيد و حتى قرار است تا يك سال آينده و پس از سرود تولد ديگر بازى در فيلمى را نپذيرد و همراه گروه موسيقى كوير، كاست منتشر كنند، كنسرت برگزار كنند و او بخواند و بنوازد.
حيايى اينجا علاوه بر مديريتى كه خوانده و خوانندگى كه پيشه مى كند، نماينده يك جوان پر انرژى، جسور و اميدوار به زندگى است كه اگر از ما نشنيده مى گيرد يك ماجراى عاشقانه را هم از سر مى گذراند.
**** امروز يك روز ديگر است، اما همان سالن پذيرايى در خيابان سليمان خاطر. باز هم آرام از پله ها پايين مى آيم و باز هم صداهايى بلند نشان از يك جشن دارد، اما امروز كاملاً سالن خالى است و صداى ضبط شده از بلندگوها پخش مى شود. بهمن مفيد در اين فيلم به عنوان ميهمان حضور دارد و نقش كوتاه اما شيرينى را ـ به قول على قوى تن ـ بازى مى كند.
شهرام قائدى (كريم) و امين حيايى (عزيز) از پله ها پايين مى آيند. بهمن مفيد كنار يك آب نما نشسته و تعداد زيادى عروسك دورتادورش است. اين صدايى كه همخوانى عروسكهاست و از بلندگو پخش مى شود و ما شنيديم و تماشاگران هم در سالن سينما خواهند شنيد، در حقيقت فقط به گوش آدمهايى مى رسد كه دل پاكى دارند. امين حيايى عمو (بهمن مفيد) را از عالمى كه در آن غرق شده، بيرون مى آورد.
عزيز: بارك ا• عمو. پس بقيه كوشن.
عمو: كيا؟
عزيز: همونهايى كه مى خوندن.
عمو: خب عروسكا بودن.
عزيز: شوخى مى كنين.
عمو: نه، هركى دل پاكى داشته باشه، صداشونو مى شنوه.
عزيز: اما من شنيدم.
عمو: پس دلت پاكه جوون.
ناگهان صداى ترمز شديد و برخورد دو ماشين با صداى وحشتناك در ساعت ۱ صبح تمركز اين صحنه را به هم مى زند. همه عوامل پله ها را بالا مى روند تا ببينند چه خبر است. كنجكاوى گاهى آدم را با صحنه اى روبرو مى كند كه چندان خوشايند نيست. براى همين در همان دقايق اول تعداد زيادى از عوامل صحنه حادثه را ترك مى كنند و به سالن پذيرايى برمى گردند، اما عملاً حدود يك ساعت كار تعطيل مى شود. يك موتور با سرعت نزديك به صد كيلومتر از خيابان فرعى به سليمان خاطر مى رسد و با يك پاترول برخورد مى كند. پاترول تقريباً نابود شده و موتورسوار روى زمين افتاده و از تمام سر و صورتش خون مى ريزد. تا آمدن پليس، ده دقيقه شيون و هياهوست، اما پس از آمدن پليس تا رسيدن آمبولانس كه در كمال خونسردى و با سرعت ۲۰ كيلومتردر ساعت از ابتداى خيابان سليمان خاطر ديده مى شود، چيزى حدود ۵۰ دقيقه در آرامش و بهت و رنج و غم مى گذرد. تنها كلام پزشك آمبولانس كمى خنده روى لبها مى آورد وقتى با اين همه تأخير و با خونسردى از ماشين پياده مى شود و بالاى سر مردى كه خون تمام بدنش را پوشانده، مى رسد و از او مى پرسد: «چى شده؟»!!
****از على قوى تن مى پرسم «به اكران فكر مى كنيد يا جشنواره؟» مى گويد: «به اكران فكر مى كنم و استقبال مردم، اما جشنواره را نفى نمى كنم و آن را دوست دارم.»
***** امين حيايى در همه پلانها جلوى دوربين است و فرصتى ندارد. شهرام قائدى كمى استراحت مى كند ، پس فرصت خوبى است با او گپى بزنم:
«يكى از نقشهاى مكمل را بازى مى كنم. كريم برادرزاده عمو بهمن است كه مستقيم درگير ماجراى عزيز مى شود. كار را دوست دارم، چون تلاش زيادى كردم متفاوت باشد. از نقشهايى هم كه تا به حال بازى كردم، دور است. هميشه ۱۰ سالى از سن خودم بيشتر بودم، اما اينجا ۸ سالى كوچكترم.»
مى پرسم: «همين فاكتور باعث شد نقش را بازى كنيد؟» مى گويد: «يكى از علتهايش اين بود. ديگر اينكه فيلمنامه را دوست داشتم و بعد هم كار با قوى تن را. جدا از سن و سال نقش، فكر كنم شخصيت هم كاملاً با نقشهاى ديگرم تفاوت دارد.»
بعد شروع به درد دل مى كند «بعد از ارتفاع پست كه بازى كردم، ۳۶ كار بهم پيشنهاد شد كه درباره جنگ بودند، يعنى تقريباً هر كارى كه درباره جنگ بود ـ چه كوتاه و چه بلند ـ به من پيشنهاد مى شد، اما مقاومت كردم و نپذيرفتم تا اين راهش نيست را كه كاملاً در ژانر كمدى بود، بازى كردم و بعد بچه هاى خيابان و بعد من و نگين دات كام. چون بازى كردن برايم مهم است، اما بازيگر بودن مهم تر است، براى همين دوست ندارم نقشهاى تكرارى بازى كنم. منتظر كار خوب مى مانم.»
مى پرسم: «كار خوب يعنى چه كارى؟» مى گويد: «كارى كه بخش هنرش بر بخش تجارتش يا برعكس تحميل نشود، يعنى درحالى كه بخش هنرش آشكار است، مردم پسند هم باشد.»
«و اين كار اينطورى است؟»
«فكر كنم كار خوبى باشد. فاكتورهايى دارد كه تماشاگر را روى صندلى مى نشاند و خوب هم ساخته شده. البته بعد از تدوين بايد درباره اش نظر داد.»
*** ... يك تكه از موهاى امين حيايى سفيد شده. از طراح گريم مى پرسم «چرا موهايش را سفيد كرده ايد؟» مى گويد: «حيايى تا به حال در هيچ فيلمى موى سفيد نداشته. خواستيم با يك گريم او را متفاوت از باقى نقشهايش كنيم.» مدير فيملبردارى مى گويد: «پروژكتورها داغ شده، بايد كمى خاموش بمانند» و همه جا تاريك مى شود. گروه به سالن پذيرايى در طبقه پايين مى روند تا شام بخورند.
** تا به خانه برسم، راننده آژانس كلى حرف براى گفتن دارد. اول مى پرسد در اين سالن پذيرايى چه خبر است. مى گويم فيلمبردارى يك فيلم. مى پرسد «كيا بازى مى كنن» اسامى بازيگران را مى گويم، اما در ادامه بحث بيشتر از اينكه درباره دنياى فيلم و بازيگرها كنجكاوى كند، از خيابان سليمان خاطر و تصادفى كه رخ داده بود، مى گويد «از تصادفهاى زيادى كه اينجا مى شود، از دير رسيدن آمبولانس، از بى دقتى موتورها، از رانندگى در شب و... مى خواهد بنويسم.» خيابان سليمان خاطر خيابان آرامى بود، اما از وقتى خيابان ملايرى پور را به سمت هفت تير يك طرفه كرده اند، هر شب اينجا تصادف مى شود.» به او مى گويم من خبرنگار اجتماعى نيستم، اما مى نويسم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |