شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۷ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Sat, Aug 14, 2004
فرهنگ و پايدارى
سال دهم - شماره ۲۸۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
پاداش پايدارى
معرفى كتاب
مديريت فرا ۲۰۰۰ در شركت هاى كوچك و متوسط (ج۱)
آينده از آن شركت هاى كوچك و متوسط است. تنوع و شتاب نوپيدا در فعاليت هاى اقتصادى خبر از تحولاتى عميق و اساسى در شكل و ماهيت اين نوع فعاليت ها در آغاز قرن بيست و يكم دارد. بديهى است كه براى ورود به بازار بين المللى نيازمند گسترش روش هاى علمى و موفق مديريت براى اداره مراكز اقتصادى خود خواهيم بود.
«مديريت فرا ۲۰۰۰در شركت هاى كوچك و متوسط» كه دكتر مسعود الملك برق لامع مؤلف آن است، با هدف بيان ساده برخى از اصول و موضوع هاى مهم مديريت و رهبرى يك شركت تهيه و تأليف شده است. اين كتاب براى افرادى كه يك شركت كوچك و يا متوسط را اداره مى كنند و يا كسانى كه درصدد ايجاد شركتى جهت تحقق يك انديشه نو هستند، مى تواند مفيد و قابل استفاده باشد. اين كتاب در انتشارات قصيده سرا به چاپ رسيده و با بهاى ۱۹۰۰ تومان در اختيار علاقه مندان است.
شعبده باز
شعبده باز مجموعه شعرى از حسين مزاجى است. اين كتاب در پنج پرده سروده شده است و همه اشعار حكايت از يك شعبده باز دارد.
كتاب شعبده باز در انتشارات روزآمد به چاپ رسيده و با بهاى ۶۵۰ تومان در اختيار علاقه مندان است. شعرى از پرده دوم اين مجموعه را بخوانيد.
شعبده باز آمد ‎/ صندلى ها خالى بود ‎/ تماشاگرى نبود ‎/ آن شب ‎/ با غريب ترين چشم بندى ‎/ شگفت ترين تردستى ‎/ خانه روشن كرد ‎/ تالار خالى ‎/ با چشم هاى بى رنگش ‎/ به او خيره مانده بود.
ما عشق را از بهشت به زمين آورده ايم
اين كتاب مجموعه قطعات ادبى هيوا مسيح است. نثر ساده و بى پيرايه و صميمى هيوا مسيح در اين كتاب خواندنى است. بخشى از يكى از قطعات اين مجموعه را با نام «روزى كسى همچون سايه اى» بخوانيد:
«تو يك روز در بهار مى آيى و همه زندگى ات را تمام مى كنى، و مى آيى تا يك روز در بهار بميرى. نمى دانى زير باران مردن چه لذتى دارد. خيس مردن مثل خيس به دنيا آمدن است. تو از اين دو تا، اول دومى را تجربه مى كنى. اما هنوز خيلى مانده است تا بيايى. اول بايد ديد از ميان اين همه آدم، چه كسى زودتر عاشق مى شود. يعنى از همين حالا، هر كس زودتر از بقيه عاشق بشود، آن وقت مى توانى حدس بزنى كى مى آيى، حالا بايد منتظر بود. منتظر باز شدن يك پنجره و سرك كشيدن يك دختر كه موهايش را مثل دختران قصه هاى بزرگ بافته و تورى نازكى به رنگ ما روى شان انداخته است. حالا بايد ديد به كجا و به چه كسى نگاه مى كنند....
كتاب «ما عشق را از بهشت به زمين آورده ايم» در انتشارات قصيده سرا به چاپ رسيده و با بهاى ۷۰۰ تومان در ويترين كتابفروشى هاى شهر است.
تكنيك بازيگرى
اين كتاب راهنمايى جامع و عملى استلا آدلر به تكنيكى است كه او را يكى از برگزيده ترين آموزگاران بازيگرى جهان ساخته وآكنده از تمرين ها و مثال هايى است كه مستقيماً از كلاس هاى پربار او گرفته شده اند. روش هاى ارائه شده استلا آدلر بازيگران برجسته اى چون مارلون براندو، رابرت دونيرو و وارن بيتى را تحت تأثير قرار داده است. اين كتاب شامل دوازده فصل و يك پيش درآمد است. در اين فصل ها اهداف بازيگر، آغاز تكنيك، تخيل، شرايط محيطى، رويداد، توصيه، كار در صحنه، شخص بازى، واژگان رويداد، اولين برخورد بازيگر با نويسنده، كاربر روى متن و سهمى كه بازيگر ادا مى كند، مورد بررسى قرار مى گيرد.
اين كتاب با بهاى ۱۵۰۰ تومان در نشر مركز به چاپ رسيده و در اختيار علاقه مندان است.
قصه هاى باباكلون
قصه هاى باباكلون مجموعه اى شامل شش داستان است كه قهرمان چهار داستان همان «حسن كچل» معروف است و در داستان ديگر درباره شاهزادگان ماجراجو است. داستان ها با طرح و نقش تازه اى روايت شده اند اما همگى ريشه در كهن ترين و ماندگارترين افسانه ها و قصه هاى عاميانه ايرانى دارند.
قصه هاى باباكلون را بلقيس فروغى نوشته است. اين داستان ها عبارتند از: حسن كچل و مريم نسا، ماجراى حسن كچل و زن دايى حسن كچل، پولى يك بزى، بنداز گردو بنداز، ملك ياسين، ملك عمه و سفر به سرزمين دو خورشيد. قصه هاى باباكلون در نشر مركز چاپ شده و با بهاى ۱۶۰۰ تومان روانه بازار كتاب شده است.
پشت به سايه هاوصداها
177651.jpg
فانوسى كم سو در دامنه هاى دوردست مى سوخت و دالانهاى گم، راهم را مى بلعيد. دلم مى خواست برگردم و از پايان شروع كنم. از پس فردا بروم به سمت ديروز و برسم به ازل. چقدر دلم مى خواهد يكبار ديگر آبروى آتش را ببرم و يك مشت خاك بپاشم توى چشمهاى ابليس.
آن وقت او دوباره مجبورباشد سرفرود بياورد وسجده كند و من از سرترحم يك جرعه رحمت الهى را به او تعارف كنم و بگذارم براى هميشه دشمنم باشد.
***
بعضيها مى آيند كه نروند، بعضيها مى روند كه برنگردند، من همين طور در رفت وآمدم، از كنگره هاى آسمان هفتم تا پس كوچه هاى سال هفتاد و چند. تشنه ام شده است. كاش يك جرعه آفتاب اين حوالى بود. كاش مردم عادت نمى كردند به نورهاى تقلبى نئون، به توقف پشت چراغهاى خاكسترى مرگ، به روزنامه هاى شب مانده، به شبگرديهاى روزمره.
روزمرگى شايع شده است. واكسنهاى تاريخ گذشته تبسم هم ديگر افاقه نمى كند. مردم روى دست خودشان مانده اند. هيچكس نيست به آنها بگويد آن سوى اين دواير مه درمه چه خبر است. همه منتظرند يكى بيايد زباله هايشان را ببرد. يكى بيايد روحشان را بيداركند.
ماشينهاى غريبه مثل ويروس در رگ جاده ها جارى است، ساختمانهاى بزرگ از طرح كنترل مواليد تبعيت نمى كنند. عصرهاى پنجشنبه پرچمهاى خاك خورده بهشت زهرا منتظرند يكى بيايد احوالشان را بپرسد.
***
من هنوز دارم شعرهاى سلمان را مى نويسم:
امروز دوباره كسى را آوردند كه سرنداشت.
***
جنازه لبخند، دهانم را بدبوكرده است. آيينه اتاقم مرا نمى شناسد. آه كه مى كشم، عطرجگركى سرگذر مى پيچد توى فضا. همين روزهاست كه شب سياه موهايم را باد ببرد.
هرگز با خودت غريبه شده اى؟ هرگز برگشته اى و ببينى سايه ات مى خواهد خفه ات كند؟ هرگز شده است مجبورباشى براى دست رساندن به يك جرعه آفتاب، سرت را بگذارى زيرپايت؟
اين دردهاى بى درمان كه درمن رسوب مى كنند، روزى چشمه هاى اشكم را خواهندبست و انفجار آتشفشان درونم را ممكن تر خواهندساخت. آن وقت به بوى باروت عادت خواهم كرد و اخلاق خاكيم را شيوع خواهم داد.
من كه به بچه هاى «روايت فتح» مديونم، به نوشته هاى «كتيبه زخم»، به نمازگزاران «دو ركعت عشق»، هذيانهاى من پيش وصيتنامه شهدا روسياه است. كسى به دل دست دوم اعتنايى نمى كند، ظرفيت بهشت زهرا تكميل شده است. نردبان شكسته آسمان افتاده است.
ضربدر روى پيشانى شهداى آينده را پاك مى كنند، آن وقت آنها را خاك مى كنند.
***
نيست، اويى كه هست، نيست. نيست هاى هرزه اكسيژن هوا را مى مكند. آن وقت مادر بيچاره من تنگى نفس مى گيرد وچشمانش سياهى مى رود و ديگر حتى اشكهاى زلالش هم نمى تواند عكسهاى پيشانى بند بسته روى رف را برايش پررنگ تر كند.
***
خروسها هواى چشمهاى خواب آلوده را دارند و سعى مى كنند زودتر از ساعت ادارى صدايشان در نيايد. تصنيفهاى كوچه بازارى از «ربنا» ى ماه رمضان بيشتر طرفدار دارد. ما انقلابمان را صادر كرده ايم: «سلام تهران» ، «صبح جمعه با شما» ، «نوروز هشتادوچند» .
***
امشب حتى قلمم هم با من نيست. مى آيد و نمى آيد. پلكهايم دست به دست هم داده اند. خطوط، دهن كجى مى كند. چه مى شود كرد؟ وقتى اين طور بى هوا به خوابم مى آيى، دست وپايم را گم مى كنم. خيلى چيزها بود كه بايستى از تو مى پرسيدم، خيلى چيزها. آن شب كه مرا در اين عالم حسرت جا گذاشتى و رفتى، نه كه راه را گم كردم، بيراهه ها زياد شدند. شيطان شاگردهايش را فرستاده بود سر راه ودست هر كدامشان يك چيزى داده بود كه دلم را مى برد.
آدمها همينطور از روى شانه هاى هم بالا مى روند، جمجمه ها همين طور بى آفتاب مانده اند. روى سرمان فقط شاخ سبز نمى شود. ما را پيدا كرده اند. رگ خوابمان را . همين طور داريم دور مى زنيم ودور مى شويم. از خودمان جا مانده ايم. دوباره بسته هاى عافيت به زخمهايمان تنه مى زنند. ماشينهاى غريبه مثل ويروس در رگ جاده ها جارى است.
حسرت تو را مى خورم كه با يك پا هنوز ايستاده بودى وهيچ كدام از اينها تو را به بيراهه نمى برد. به سيبى راضى بودى و به يك جرعه آب ايستگاه صلواتى، و كارنداشتى كه پپسى خوشمزه تر است يا كوكاكولا .
دلت كودك معصومى بود كه بهانه صداقت مى گرفت، بهانه خاكريزهاى غريب، بهانه صداى «آهنگران» بهانه «شلمچه» ، بهانه «فاو» .
چشمانت وقف سجده هاى نيمه شب بود و لبانت وقف صلوات . هر بار كه سجاده ات را بر مى چيدى، عطر بال فرشتگان بر مى خاست. تا آن سوى حيثيت خاك مى رفتى و بر نمى گشتى .
صميمى ترين شبها با تو بود وسحر خيزترين روزها.
***
يك شب آمدى وتمام هذيانهايم را خواندى
حالا كلماتم بوى تو را گرفته اند، بوش بهشت را
|||
شب ، ستارهايش را خورد و ماه كلف زده گريخت. خواب در چشم زمين ورم كرد و ثانيه هايى سنگين گذشت. ما پشت حصارهاى كبودى از مه و مرگ، نگران شديم، نيمى از ما اين سو و نيمى ديگر هرسو.به مرگ بشارتمان دادند و به زندگى نفرينمان كردند وما در برزخى از رفتن وماندن گيج مى خورديم. محشرمان گاه ريزش گورهاى عمودى بود و واماندگى آواره هاى سنگى جهان از نشخوار زندگى.
|||
انگار فروشنده اى مغموم كه بادكنك هاى خيالش را باد برده باشد، مى نشينيم تنگ غروبى ابدى وخيره مى مانيم به سايه هايى كه مى آيند و مى روند. رهگذران مكدر برايمان سكه هاى ترحم پرت مى كنند و صدايى از دور در باد مى پيچد: «هركه آمد داد و فريادى فراوان كرد و رفت»
پشت به سايه ها و صداها پيش مى رويم. چفيه هاى چاك چاك در دستان خورشيد مى گريند. نوادگان «كپرنيك» از هذيانهاى كامپيوتر خسته، كودكان «اينشتين » از جادوهاى «بالتازار » دل پيچه گرفته اند. شانه هاى آسمان از تحمل ماهواره هاى عجول عاجز است. زمين گوشهايش را مى گيرد و از سردرد جيغ مى كشد. اروپا برايش شامپاين سرو مى كند و آمريكا «رپ » مى رقصد.
هيچ كس نيست كعبه را از پشت ويترين خادم الحرمين نجات بدهد وحاجيان سرگردان را به رمى جمرات ببرد. قطرات به مردا ب مى ريزند ومرداب در خوف وخواب تبخير مى شود.
|||
خاكريزهاى خط اول در خميازه اى عميق به تلى خاك بدل مى شوند وپوتينهاى مفقود در شبهاى غليظ راه گم مى كنند. مينهاى زنده به گور، وسوسه انفجار را از ياد مى برند و نارنجكهاى منتظر عقيم مى شوند.
قرنهاى منقرض درخواب جهان جان مى گيرند و انسانهاى متمدن در غارهاى بيست طبقه، استخوان مى مكند.
چه كسى باور دارد شب نشينى جبرئيل را در چادرهاى گردان كميل و راهپيمايى گردان مالك را در بلنديهاى ملكوت و بى تابى خضر را در همپايى مردان تخريب؟ منصورها فوج فوج بيدار مى شدند و بر دار مى شدند. نخلها سرهاشان در باد، پاى مى كوفتند، سعف مى زدند.
ما دور از اين گردونه وآشوب، چشم بستيم و زمين در خواب برگرده چرخيد و بدين سان خداى به تاوانى مهيب سرگردانمان كرد، بى بشارت موسايى و زنهار نيلى . به خويش سجده مى بريم و از خويش مى گريزيم، به خويش باز مى گرديم و از خويش دور مى شويم.
|||
جهان ، غار بزرگى است واهالى جبهه، اصحاب كهف زمانه اند. و اين خواب غليظ ، فرجامى خوش نخواهد يافت، مگر به اندراس سكه هاى تجاهل وريا.
به عطسه اى وسيع چشم مى گشاييم و طلوع گل نرگس را بشارت مى دهيم. تيغى تيز گردن آسمانخراشها وبرق چشم دلارها را مى پراند. مارهاى مرفه در طلب استخلاص پوست مى اندازند و نام مى چرخانند. ماهواره هاى مدرن در لكنتى ابدى بى حيثيت مى شوند. عدالتى عميق در حقيقت جهان جريان مى گيرد. پيشانى بندهاى مشبك به جمعه هاى متروك باز مى گردند و شمشيرهاى فراموش، بيدار مى شوند. بر دارترين و بيدارترين مردان در صف اول اند.
پاداش پايدارى
خاطره از: حجةالاسلام والمسلمين ابوترابى
در اردوگاه موصل پيرمرد بزرگوارى بود كه بعد از نماز صبح مى نشست و دعا مى خواند. بعثى هاى پليد هم اگر كسى بعد از نماز صبح بيدار مى ماند و تعقيبات مى خواند، خيلى متعرضش مى شدند.
به هرحال، آمدند و متعرض حاج حنيفه شدند. به او گفتند: پيرمرد! اين چيه كه تو بعد از نماز صبح مى نشينى و وراجى مى كنى؟ (با لحن نابخردانه خودشان).
حاج حنيفه، اين پيرمرد بزرگوار، ديد اينها خيلى پايشان را از گليمشان درازتر كرده اند. گفت: مى دانيد بعد از نماز صبح من چه كسى را دعا مى كنم؟
گفتند: چه كسى را دعا مى كنى؟
گفت: به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى نشينم و رهبر كبير انقلاب، امام خمينى را دعا مى كنم.
نگهبان بعثى اين حرف را شنيد و رفت. موقع آمار، در كه باز شد حاج حنيفه را بردند و حسابى كتك زدند و او را انداختند داخل زندان.
دو نفر ديگر هم در زندان بودند. يكى از آنها «عليرضا على دوست» بود كه اهل مشهد است. ايشان مى گفت: ظهر كه زندانبان غذا آورد، ما ديديم غذا براى دو نفر است، با دو تا ليوان چاى. گفتيم: ما سه نفريم.
گفت: اين پيرمرد ممنوع از آب و غذاست.
چهار روز به اين پيرمرد يك لقمه غذا و يك قطره آب ندادند. هرچه ما اصرار كرديم امكان نداشت. زندانبان مى ايستاد تا ما اين ليوان چاى را بخوريم و بعد كه خاطرجمع مى شد، مى رفت.
روز چهارم ديديم كه حاج حنيفه ديگر توانايى اينكه نمازش را روى پا بخواند ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جاى اينكه بعد از نماز، تعقيبات بخواند، دراز كشيد و همين جور شروع كرد با فاطمه زهرا سلام الله عليها از تشنگى خودش صحبت كردن. عرض مى كرد: فاطمه جان! از تشنگى مردم، به فريادم برس!
ما به بعثيان پليد التماس مى كرديم، ولى حاج حنيفه گرسنه و تشنه، چشمش را به روى عراقى ها بلند نمى كرد، تا چه برسد به اينكه زبانش را باز كند.
عزتش را اين طور حفظ مى كند، ولى از آن طرف، تشنگى خودش را با فاطمه زهرا سلام الله عليها در ميان مى گذارد.
على دوست مى گفت: روز چهارم آنقدر از تشنگى ناليد تا اينكه چشم هايش بسته شد و به خواب عميقى فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا عليها سلام شديم و عرض كرديم: يا فاطمه! عنايتى كنيد تا ما بتوانيم امروز يك ليوان چاى براى حاج حنيفه نگه داريم.
بالاخره، تصميم گرفتيم از دو ليوان چاى، نصف يك ليوان را من سربكشم و نصف ديگر را آن برادر، طورى كه زندانبان عراقى متوجه نشود (و يك ليوان چاى را مخفيانه در يك قوطى بريزيم.) به هرحال، آن روز توانستيم يك ليوان چاى را نگه داريم.
زندانبان رفت و ما منتظر بيدار شدن حاج حنيفه بوديم تا ليوان چاى را به او بدهيم. بعد از لحظاتى، ديديم بيدار شد، اما با چهره اى برافروخته و شاداب. شروع كرد به خنديدن و صحبت كردن. ديديم اين، آن حاج حنيفه نيست كه با ضعف و ناتوانى نمازش را نشسته خواند و دراز كشيد و به همان حالت، با فاطمه زهرا سلام الله عليها عرض حاجت مى كرد و از تشنگى مى ناليد. آرام آرام سر صحبت را باز كرديم و گفتيم: امروز به بركت توسل شما، ما توانستيم يك ليوان چايمان را نگه داريم.
او خنديد و گفت: خيلى ممنون! خودتان بخوريد، نوش جانتان! الآن در عالم خواب، فاطمه زهرا سلام الله عليها، هم از شربت سيرابم كردند و هم از غذا سيرم نمودند و آن طعم شيرين شربتى كه از دست مبارك حضرت زهرا عليها سلام خوردم، هنوز كام مرا شيرين نگه داشته. من اين چاى تلخ شما را نخواهم خورد.
اگر مى خواهيم عرض حاجت بكنيم، در درگاه پروردگار عالم و پيشگاه ائمه معصومين عليهم السلام باشد. چشم اميدمان به خدا و ائمه معصومين باشد و در مقابل انسان ها عزت خودمان را حفظ بكنيم و يقين بدانيم وعده خدا حق است. «و من يتوكل على الله فهو حسبه.»(۱)
۱ـ حجةالاسلام والمسلمين سيدعلى اكبر ابوترابى
مرداد ماه آزاد شدن بيش از
۳۷هزار پرنده در قفس
مبارك باد
177639.jpg
در تاريخ هشت سال دفاع مقدس ايران اسلامى وقايع و خاطرات تلخ و شيرين بسيارى بود.
آن روز اشك شوق در چشمان همه پدران و مادران عاطفى ايران نمايان شد.
آن روز ملت ايران ميزبان آزادگان، اين پيشگامان سرزمين ايثار و فداكارى كه عميق ترين و رفيع ترين رشادتها را معنا بخشيدند، بود.
سلام بر مرداد ماه ،۱۳۶۹ روز بازگشت آزادمردان سرافراز از اسارتگاههاى عراق به ميهن اسلامى مبارك باد.
ايران اسلامى پس از ۸سال دفاع مقدس در ۲۶مرداد ،۱۳۶۹ يكبار ديگر وصل ياران را جشن گرفت واز گلهاى به غربت رفته استقبال كرد.
مردادماه ۱۳سال پيش بود كه پرستوهاى مهاجر به آغوش پرمهر و محبت ايران اسلامى پس از ۸سال دفاع مقدس در ۲۶مرداد،۱۳۶۹ يكبار ديگر وصل ياران را جشن گرفت و از گلهاى به غربت رفته استقبال كرد. خانواده ها و ملت بزرگ ايران بازگشتند.
آن روز فراموش نشدنى است، مادران چشم انتظار و پدران پير همچون يعقوب كه از فراغ عزيز خود سالها انابه و تضرع مى كردند در اين روز به وصال معشوق و عزيز خود رسيدند.
اين بار شهيدان زنده چون چلچله هاى بهارى يك يك از شاخه هاى آسمان برزمين نشستند و در لابلاى دستها، اشكها و آغوشها گم شدند.
نگاه حسرت خورده منتظران در چهره هاى شادمان پرستوها سرگردان بود، مى گشت و ناگاه در يك لحظه گل خنده مى شكفت و دستها شتاب آلوده برسرها و چهره ها خيمه مى زد و روح شوق بر دلهاى زخم خورده باريدن مى گرفت.
مرزهاى زمان در آن روز شكست، ديگر فرصتى براى تفكر نبود، فقط عشق بود كه جولان مى داد، چه بسيار كودكانى كه در آن روز براى اولين بار پدر را ديده و لمس مى كردند.
چه بسيار مادران و پدرانى كه پس از ده سال خون دل بردستهاى زمخت فرزند خود بوسه زدند و در درياى احساس غوطه ور شدند.
مثل اين بود كه خداوند دوباره فرزندى به آنان اعطا كرده است، فرزندى كه ارمغانى از غيب به همراه دارد.
چه بسيار زنانى كه چهره تكيده همسران خود را باور نداشتند و برآنچه كه بر ياران امام گذشت اشك ريختند.
در آن سو نيز، يكى به شكرانه آزادى از اسارت برزمين سجده كرد و خاك وطن را بوييد، ديگرى بوى پيرهن برادر را با خود همراه كرد و براى هميشه در تنگناى محفظه خاطرنگه داشت.
يكى ديگر چشم بر آسمان وطن دوخت، ابرها را كنار زد و همراه باد در گوش آسمان با خدا نجوا كرد و برشهيد نشدن خود غبطه خورد.
مردادماه در اوج ناباورى و هيجان سپرى شد و بعد از گذشت ۱۳سال هنوز، در جاى جاى ميهن اسلامى شيرينى خاطره آن روز زنده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |