|
تحيّر و ترس
آنتونى لين ـ ترجمه نسيم خطيبى
|
|
|
فيلم جديد اسپايك لى «او از من متنفر است » ، دو فيلم از اسپايك لى است كه در هم ادغام شده . در حقيقت تركيبى است از طرحهاى اصلى وفرعى، خيالات، تصاوير كارتونى ، تكه هاى بى ادبانه وانتقادات در اثرى كه به لحاظ ساختارى بيشتر به سالاد اولويه شبيه است تا يك روايت داستانى كلاسيك. قسمت اول فيلم كه آنقدر پرمحتواست كه تصوير كاملى از فيلم ارائه مى دهد، در باره يك شركت داروسازى به نام پروجياست. اين شركت محصولى ساخته كه گل كرده: واكسن ايدز. اما تبليغات براى آن هنوز كافى نيست. درابتداى فيلم، كمپانى ، دريافت ليسانس F.D.A را براى محصولش رد مى كند. مديرعامل سياهپوست وجوان كمپانى ، جك آرمسترانگ (آنتونى مكى ) به ديدار يكى از دانشمندان رده بالاى شركت مى رود: دكتر هرمن شيلر (ديويد بنت) كه به گزارش روزنامه ها، دست به اعمال خشونت آميز مى زند. دستان پروجيا به خون آغشته شده است. اين صحنه هاى اوليه فيلم از هر اتفاق ديگرى ، عجيب تر و دلهره آورتر هستند. انگار لى اصلاً دراين دنيا نيست وهمان دلهره و اضطراب را براى شخصيتهاى فيلمش مى خواهد. جك هم با عجله در راهروهاى تاريك و سرد مى دود؛ اما به نظر مى رسد كه هيچگاه نمى تواند موضوع را حل وفصل كند؛ مارگوچادويك (الن باركين) يك مقام ارشد اجرايى، با چنان سخاوتى فحش نثار مى كند كه شما فوراً متوجه خشم در وجود او مى شويد. وودى هارلسون نقش C.E.O را بازى مى كند كه با اينكه سعى مى كند قوى و پخته دراين نقش ظاهر شود، اما انگار نه انگار كه در حرفه خودش بسيارى از پله هاى نردبان ترقى را پيموده است ، ولى به خاطر وودى هارلسون بودنش طورى رفتار مى كند كه انگار همين الآن از يك سفينه فضايى پياده شده و بالاخره مى رسيم به ديويد بنت؛ يك دقيقه طول كشيد تا يادم بيايد كه او را قبلاً در چه فيلمى ديده بودم؛ او را در فيلم «طبل حلبى» ساخته وكلر شلوندروف ديده بودم و اينجا وقتى او را در لباس سفيد ونازكش ديدم، ناراحت و غمگين شدم. به اعتقاد دكتر شيلر، پروجيا دچار بحران شده چرا كه بودجه اختصاص داده شده براى تحقيقات، توسط سران رده بالا اختلاس شده. آنچه كه لى بطور خلاصه مى خواهد بگويد قضيه مواد مخدر به جاى انرژى و بوى فساد ناشى از آن است. خدا خودش مى داند كه ما به فيلمسازانى احتياج داريم كه رسوايى هاى مضحك و طمع كارانه سياستمداران اخير را به تصوير بكشند. براى كارگردانى همچون لى كه ظرفيت خشمش بالاست. امكانات ، نمى توانست از اين بهتر باشد و همانطور كه در صحنه هاى آغازين فيلم چهره جورج بوش برروى يك اسكناس ۳ دلارى خيالى نقش بسته همه چيز آماده به تصوير كشيدن يك فيلم خشمگينانه است . اين به همراه تحير و چيزى بيشتر از ترس است و با تماشاى داستان،حس خشم رنگ خاصى به خود مى گيرد. جك آرمسترانگ كه سوءاستفاده مالى رؤسايش را به مسؤولين بخش مالى شركت گزارش داده، به خاطر سوت زدن در محل كار ، از كار اخراج مى شود. بيننده انتظار دارد كه به دنبال اين عمل، دعوا راه بيندازد، اما به جاى آن به خانه اش مى رود، كسى زنگ مى زند، او در را باز مى كند و نامزد سابقش ـ فاطيما (كرى واشينگتن ) را با دوستش الكس (ديانا راميرز) كه اهل آمريكاى جنوبى است مى بيند. آنها داخل مى شوند و در ازاى مبلغ پنج هزار دلار كه هريك به تنهايى حاضرند بپردازند، پيشنهاد نه چندان شرافتمندانه اى به او مى كنند. اگر فيلم «او از من متنفر است » اين ترديد را به وجود نمى آورد كه لى ، يك فيلمساز بزرگ است كه به موضوعات كوچك و سطحى مى پردازد، مى توانستم ادعا كنم كه بقيه اين فيلم، پژوهشى سطحى و نه چندان دقيق در مورد آداب و رسوم آمريكايى است . جك احتياج به پول دارد، در نتيجه پيشنهاد نامزد سابقش را قبول مى كند و با شناختى كه از اسپايك لى دارم، فكر مى كنم كه او فقط احتياجش را احساس مى كند. با ديدن اين فيلم ، اين حس در ما تقويت مى شود كه لى كه حساسيتش به رنگ و سايه در تركيب هايى كه مى سازد، هميشه بى نقص بوده، وقتى به تركيب هاى رنگى احساسى وسيع تر و فراتر از پيرامون قهرمان اصلى فيلمش مى رسد، حساسيت وظرافت كمترى دراين مورد از خود نشان مى دهد. اما اين مسأله مهمى نيست، تعدادى از كارگردانان تلاش كرده اند تا فيلمهايى از گونه موضوعات تكرارى سرهم بندى شده اجتماعى كه لى در فيلم «كار درست راانجام بده » به همان شيوه كار كرده بود، بسازند. فيلمى كه طرفدارانش وقتى كه جان تورتورو را كه حسابى در نقش قبليش جا افتاده بود، در نقشى ببينند كه اصلاً براى او ساخته نشده است ممكن بود آهى از سر تأسف بكشند. او نقش يكى از سران مافيا را بازى مى كند كه دختر عزيزش از مشتريان راضى جك است. نقش او را مونيكا بلوچى بازى مى كند. با ديدن اين فيلم من احساس كردم كه لى چندان در كارش جدى نيست، انگار دارد بازى مى كند يا به طور تفريحى فيلم مى سازد. ديگر جرائم سازماندهى شده اهميت چندانى براى او ندارند، بلكه موضوعهاى عادى براى او مهمتر است. او فقط موضوعات را با هم قاطى مى كند. طرفداران اين فيلم بحث خواهند كرد كه سروصداى تكنيكهايى كه لى دراين فيلم به كار برده به خودى خود ارزش خريدن بليت و تماشاى آن را دارند. فقط كارگردانى با چنان انرژى غريبى مثل لى مى تواند اميدوار باشد چنين بى حرمتى نسبت به جسم انسان را ببيند و فقط شخصى مثل لى مى تواند چنين تعصبات نژادى بى خودى داشته باشد. اين عقيده كه آفريقا ـ آمريكايى ها بيش از حد به پدران خود مى بالند و نه تنها چنين چيزى را به تصوير مى كشند، بلكه از آن دفاع نيز مى كنند. لى نيز از چنين چيزى حمايت مى كند. يكى ديگر از چيزهايى كه لى به تصوير مى كشد، آينده خانواده هاى آمريكايى به شكل خانواده هاى سه نفره (دوزنى، دوشوهرى) است. ممكن است بپرسيد، همه اينها چه ربطى به كمپانى پروجيا دارد؟ تنها ارتباطى كه من مى توانم پيدا كنم اين است كه درمان ممكن براى ايدز، تبليغاتى است كه به داشتن خانواده هاى چندهمسرى مى شود. آيا اين فقط من هستم كه به اين منطق رسيده ام؟ فيلم تلاش مى كند اجزاى متفاوتى را به جدال بكشاند، مثلاً اينكه جك زير ذره بين رؤساى قبلى اش قرار دارد و پايش به كميته سنا كشيده مى شود و در جلوى همه، به خاطر كارش مورد تمسخر قرار مى گيرد و بالاخره با هياهويى كه طرفدارانش به راه مى اندازند، تبرئه مى شود. اما حتى بهترين مخاطبين اين فيلم نيز ممكن است فرض كنند كه در اين نمونه، ادعاى لى عليه آمريكا به خاطر نداشتن مدرك نبايد مطرح شود. از ديدگاه كارگردان، حقيقت گويى جك مورد تهديد و سانسور قرار گرفت، چرا كه او يك سياهپوست بود. اگرچه بقيه ما تقريبا ً نمى توانيم آنچه در ابتدا حقيقت از آن نشأت گرفت را به خاطر بياوريم، كمى فكر كنيد، همين دو ساعت پيش بود. «او از من متنفر است» را بايد يك فرصت از دست رفته در نظر گرفت. لى نمى تواند اميدوار باشد تأثيرى را كه براى مثال مايكل مان در فيلم خودى (The insider) از خود نشان داد و يا آنتونى مكى با حاضر شدن در نقش جك، به عنوان نقش اصلى ارائه داد و آن اثرى كه دنزل واشنگتن به مالكولم ايكس بخشيد، دوباره ايجاد كند. هرچيزى ممكن است فقط يك بار تأثيرگذار باشد؛ مكى در اطراف ميدان ساعت بى هدف چرخ مى زند و يك دوربين تمام مدت او رامى پايد و ما، كت و شلوار و كرواتش را مى بينيم، اما همه اينها را در يك لحظه از تن مى اندازد و به جايش، كتى بى قواره و كلاهى چروك خورده مى پوشد. ظرف يك دقيقه، فيلم، او را از عرش به زمين مى كوبد (در اينجا به صداى ملايم و در عين حال كنايه دار ساكسيفون كه از زمينه فيلم، به گوش مى رسد، گوش كنيد) و ما در اينجا بيانيه ترسناكى را به خاطر مى آوريم كه به وسيله آن، سفيدپوستان و همچنين سياه پوستانى كه مناصب مالى را به عهده دارند، ممكن است از كار بيكار شوند. چطور كارگردانى كه قادر است چنين توفيقى به دست آورد، مى تواند تغيير جهت دهد و ما را با چنين كابوس بدى، با سر به زمين بكوبد؟ اما اينجا ما با يك چنين چيزى مواجه هستيم: يك فلاش بك ناگهانى به همه چيز: به شكست واترگيت و به ياد آوردن اين حقيقت كه فرانك ويلز، نگهبان سياه پوستى كه اول وارد شدن دزدان را اعلام كرد، توسط انجمن، اخراج شد. جك هم، در مقابل كميته سنا، ادعا مى كند كه نوعى ارتباط روحانى با ويلز دارد. هرچند، از جايى كه من نشسته بودم، وضعيت جك در آن روشنايى، نسبتاً پيروزمندانه به نظر مى رسيد. ممكن است او هنوز در حال لذت بردن از سكانس انيميشنى بود كه در آن چهره مردانه اش حالتى بين پوزخند و دهن كجى به خود گرفته بود. چقدر عجيب است كه كسى بخواهد چنين مسائلى را در فيلمش منعكس كند در حالى كه گروههاى بسيارى مثل طرفداران بوش و مبتلايان به ايدز ممكن است دلايلى پيدا كنند تا فيلم «او از من متنفر است» را محكوم كنند؛ تنها مؤسسه اى كه ممكن است خود را به حق بداند، كليساى كاتوليك رم است.
|