|
گفت وگو با حكمت ملاصالحى، استاد دانشگاه
امكان بالندگى براى تمدن ايرانى
بخش دوم و پايانى
|
|
|
مقدمه درنخستين بخش گفت وگو با ملاصالحى، گفته شد ايران و فرهنگ و مدنيت ايرانيان از نخستين طراحان و بنيانگذاران گفت وگوى بين فرهنگها و تمدنها بوده اند و تيغ و شمشير همواره آخرين گزينه در فرهنگ ايرانى بوده است. واپسين بخش گفت وگو نيز پيرامون ضرورت انتقادپذيرى براى رسيدن به تعامل است. \ مونتسكيو بحثى را پيش مى كشد به اين صورت كه او تاريخ شرق و ايران را غالباً تاريك و استبدادى ارزيابى مى كند. آيا اين بحث، درست و قابل تأييد هست؟ از سوى ديگر، گفته مى شود كه ما انتقادناپذيريم و يا اينكه از سطح انتقادپذيرى پايينى برخورداريم. اگر ما بپذيريم كه انتقادپذيرى يكى از پيش نيازهاى گفت و گو و تعامل هست، با چه ساز و كارى مى توان بر اين مشكلات غلبه كرد؟ > به نظر من، استبداد فرآورده دوره و تمدن خاصى نيست. البته حكومتها و دولتها فرآورده دوره ها و تحولاتى خاص هستند، ولى استبداد، انحصار و تماميت خواهى در هر جايى كه زمينه مستعد بوده، روييده است. اگر بخواهيم نظامهاى استبداد شرقى و غربى را با يكديگر مقايسه كنيم، بدون اغراق شمار بسيارى از نظامهاى حكومتى تماميت خواه و امپراتوريهاى عظيم شرقى به مراتب معنوى و انسانى تر از استبدادهاى رومى و قرون وسطاى اروپا بوده اند. امپراتوريهاى ايرانى و حكومتهاى عهد اسلامى به جز امپراتورى عثمانى، با بنيانهاى معنوى و تسامح زياد بر مردمان خود حكومت كردند تا امپراتوريهاى رومى و بيزانسى. روميان در خشونت و قساوت در مقابله با مخالفان خود در جهان عصر خود شهره بودند و آوازه برخوردهاى سخت و خشونت بار امپراتوران روم شرقى از دروازه هاى چين هم گذشته بود. بى مناسبت نيست كه دكتر على شريعتى با نقد برخى از انديشه هاى متفكران غربى در اين زمينه ها، عبارت نغز «بدهاى آنها خوبند و بدهاى ما بد» را به كار مى برد. در مورد مسأله انتقادپذيرى نيز بايد گفت كه اروپايى ها نيز معتقدند كه رنسانس، درس تسامح و تساهل، انتقاد و احترام به ايده ديگران را از مسلمانان اخذ كرده است. دنياى مدرن بيش از هر دنيايى، درس انتقاد و فرهنگ انتقاد را به بشريت آموخته، ولى امروز متأسفانه غرب هم در حال پشت كردن به اين ارزشها است. ما اگر قابليت نقدپذيرى خودمان را بالا ببريم و از نقد تاريخ و ميراثمان، هراسى به خود راه ندهيم، به مراتب قوى تر خواهيم شد و امكان بقاى بيشترى خواهيم داشت. يك فرهنگ تندرست و بالنده و پويا همانند قيف و غربال است و استعداد و هوشمندى و حكمت تفكيك و تشخيص و تمايز سره ها از ناسره ها را دارد. به عبارت ديگر، هر فرهنگى هم از شبكه هاى عبور قوى برخوردار است و هم از خطوط عبورناپذير. همه انديشه ها، باورها و آرمانهاى اصيل از ريشه و بنياد انتقادى و انتقادپذير هستند. اصولاً فلسفه ظهور آنها بر انتقاد از وضع موجود و پى افكندن عالم و آدمى ديگر نهاده شده اند. همه انديشه ها و عقيده هاى اصيل و حقيقى، انتقادى آغاز مى شوند و سؤال خيز و دشمن برانگيز بوده اند. حتى قرآن مجيد نيز مشحون از كلام، ايمان و معنويتى انتقادى است و فرهنگ و مدنيت اسلامى نيز از چنين سنتى بى بهره نبوده است. \ غرب مدرن، ابزارى همچون عقلانيت را در اختيار دارد. عقلانيتى كه به مرحله و مقطع پست مدرن رسيده است، اما ما تا حدود زيادى سنتى و پايبند سنتها هستيم. آيا همين موضوع كه غرب در مرحله پست مدرنيسم ناچار است كه به سنت هم توجه نشان دهد، به نوعى زمينه را براى كمرنگ كردن تنشها ميان ما و غرب و گفت و گو فراهم كرده است؟ > اساساً هيچ شكلى از ابداع و نوآورى و خلاقيت بدون اتكا و رجوع به ميراثى معين و يا بدون بهره مندى از ذخاير فكرى و معنوى گذشته ممكن نيست. سنت مندانگى، نه مايه كاستى و نه پايه سستى است. البته سستى و كاستى هنگامى آغاز مى شود كه يك جامعه، قوه و قابليت يا استعداد و هوشمندانگى و جسارت مواجه با ديگرى را از كف داده باشد. گفت و گوى با ديگرى نيز مستلزم بهره مندى از ابزارهاى گفت و گو نيز هست. زبان، يگانه ابزار گفت و گو نيست. سنت، ميراث و فرهنگى كه ما بر آن تكيه زده ايم نيز خود مى تواند مستعد و بارورترين زمينه گفت و گوى ما با ديگرى باشد. در وضعيت كنونى، گفت و گو امرى اجتناب ناپذير و حتمى است. ديگر هيچ دين، آيين، سنت، ميراث، مدنيت و معنويتى را در كنج حجره و خانه و خانقاه، نه مى توان پاس داشت و نه آن كه به آن باور ورزيد. اتفاقاً عالم مدرن با ورود به منطقه ها و مراحل تجربه ها و ذائقه هاى پست مدرنيستى، زمينه را نيز براى شنيدن سخن ديگرى مستعد كرده و هم آن كه ديگرى را نيز به سمت جغرافياى جديدى از چالشهاى فكرى، مدنى و معنوى فراخوانده است. البته تاريخ پارادوكس عجيبى است. امروزه مناديان و مشتاقان بزرگ عرفان و معنويت شرقى در دوره جديد از غرب بر مى كشند و شرقيان قانع اكنون از مصرف كنندگان سيرى ناپذير فرآورده هاى باغ سبز سرمايه دارى غربيان هستند. چه بسا متعصب ترين سنتها و فرهنگها سراز افق بى بند و بارترين جامعه ها بر كشيده اند و چه بسا نيز بى بندو بارترين جامعه ها به سمت چنان رياضت و زهدگرايى روى آورده اند كه تصورش هم به ذهن آدمى سخت آمده است. \ در همان سال ۲۰۰۱ كه به عنوان سال گفت وگوى تمدن ها معرفى شد، حادثه ۱۱ سپتامبر نيز روى داد. آيا اين حادثه خط بطلانى بر انديشه گفت وگو بود؟شما دنياى پس از ۱۱ سپتامبر را چگونه ارزيابى مى كنيد؟ > يك فكر، عقيده و ايده واقعى و اصيل همانند يك قهرمان واقعى به دنبال هماورد است و به علت معارضه جويى از تنها چيزى كه مى گريزد، عافيت طلبى است. طراحى و معمارى يك فكر يا ايده، تنها آغاز يك راه هست و با حكمت و تدبير مى بايد گام در راه نهاد و از چالشها نهراسيد. فروپاشى برجهاى سازمان تجارت جهانى بى ترديد، چالش سنگين و سختى براى انديشه گفت وگوى تمدنها بود ولى بايستى انديشه گفت وگو را تحت سخت ترين شرايط جدى بگيريم و صفى متحد از انسانهاى عدالتخواه و بشر دوست در سطح جامعه جهانى آراست و بشريت را به مخاطرات نظريه موهوم جنگ تمدنها آگاه كرد. در حال حاضر، مفهوم جنگ نيز به لحاط كمى، حجم، معنا و كيفيت، در مقايسه با جنگهاى گذشته، تفاوت آشكار يافته است و از حماسه و احساس تراژيك و بار عاطفى و ارزشى نيز تهى مى باشد. امروزه مى توان از داخل يك پادگان و پايگاه نظامى، با فشار دادن دكمه اى، منطقه اى را در هزاران كيلومتر آن سوتر به تلى از خاكستر مبدل ساخت. ما بايستى ايده گفت وگو را جدى بگيريم. حتى ممكن است كه در آينده، انديشه گفت وگو و آرمان تفاهم با چالشهاى هول انگيزترى مواجه شود ولى ما نبايد از ترويج اين ايده دست بكشيم. ما حتى مى توانيم و بايد ايران را به كانون گفت وگوى جهانى تبديل كنيم. \ در برابر تمدن غربى، تمدن ايرانى و تمدنهاى هند و چين هم وجود دارد. اما شرق آسيا و بهتر از آنها كشور ژاپن در نهايت با غرب وارد گفت وگو شده اند و منطقه ما و خاورميانه به سطح سازنده اى از گفت وگو و تعامل با غرب دست نيافته است. > خاورميانه و آسياى غربى در تقدير تاريخ غرب، بسيار مؤثر بوده و در واقع غرب با آسياى غربى و خاورميانه آغاز مى شود. تصادفى نيست كه پيامبران دراين منطقه ظهور كرده و آيين آنها به سوى غرب حركت كرده است. ما، در تاريخ غرب حضور داريم و به همين خاطر، بحرانهاى بنيادى غرب را درك مى كنيم و حتى من معتقدم كه انقلاب اسلامى در درون تمدن غرب روى داده است. ما اگر نتوانستيم مثل ژاپن مدرن شويم و يا اينكه مثل چين كمونيست باشيم، به اين دليل است كه ما نمى خواهيم دقيقاً مانند ديگرى شويم. ما مى خواهيم، عالم ديگرى را با همين ميراث مدرنيته خلق كنيم. ميراثى كه در درون تاريخ ما به طريق ديگرى حضور دارد. اگر دقت كرده باشيد، آتن و اسپارت به فرهنگ ما نزديكتر است تا بنارس، توكيو و پكن. ما سقراط و افلاطون و ارسطو را بسيار نزديكتر به خودمان احساس مى كنيم تا لائوتسه و كنفوسيوس. انقلاب ما هم در پى آن بوده كه معنويت جديدى راعرضه كرده و بحران به وجود آمده را بر طرف كند. به همين دليل است كه سرنوشت كشور ما با وضعيت كشورى مثل ژاپن تفاوت پيدا كرده است. \ نقطه اشتراك ما با غرب چيست؟ > آنها متشرع به وحيانيت ما شدند و اين ميراث عظيمى بود كه آسياى غربى به غرب داده است و ما هم از ميراث هلنى بسيار تأثير پذيرفتيم. انديشه افلاطونى و ارسطويى وارد تاريخ ما شد و ابزار قدرتمندى براى فهم ما از وحى شد. \ شما مى خواهيد بگوييد كه ما با غرب در يك فضاى كلى قرار گرفته ايم؟ > من به اين موضوع اعتقاد راسخ دارم كه آسياى غربى و غرب در يك عالم قرار مى گيرند. \ راجع به اين بحث كه برخى از انديشمندان ايرانى مانند داريوش آشورى مطرح كرده اند كه ما از بستر فرهنگى متفاوت با غرب برخورداريم و فرهنگ ما با روح علم مدرن ناسازگار است، چگونه اظهار نظر مى كنيد؟ غرب امروزى، آن عقلانيت انتقادى را دارد و ما به نوعى بيم از آن داريم كه غرب با آن نوع انتقاد به ما آسيب برساند. > البته عالم مدرن، تا حدود زيادى عالم ديگرى است ولى عالم مدرن با عالم قرون وسطايى هم تفاوت دارد. تمدن مدرن با گذشته خودش در زمينه آخرت نگرى، معادشناسى و مدنيت گسست ايجادكرده و تنها با ما نيست كه دچار تفاوت بنيادى شده است. تمدن مدرن بامتزلزل شدن ايمان در كليساى كاتوليك، عقلانيت، علم، اقتصاد، نگرش و عالم و آدم جديدى ايجاد كرد. هرچند كه از ميراث و ايده تاريخى كه ريشه آن به تورات و عهدين برمى گردد، بهره هاى فراوان گرفته است ولى نبايد تفاوت غرب را به ما محدود كنيد. \ برچه مبنايى مى توان با غرب وارد گفت وگويى شد كه نتايج مثبتى را براى مانيز به بار بياورد؟ > ما، در مرحله نخست بايد ميراث خودمان را و سپس زبان، انديشه و ميراث ديگرى را بشناسيم. اين كار نياز به تسلط بر زبان و ميراث خودمان هم هست. ما نيز به نوعى با ميراث غنى خود، دچار انقطاع و گسست شده ايم ولى بايد از اين گسست فرابگذريم. در حال حاضر ما ميراث خودمان را نمى شناسيم و شناخت دقيقى از زبان ديگرى، عالم مدرن و عقلانيت غربى نداريم و گاه دستاوردهاى آنها را مسخره كرده و به ديد تحقير نگاه مى كنيم. در حالى كه اين دستاوردها را نبايد انكاركنيم. چون آنها دستاوردهاى بشرى است و مختص يك قوم و گروه خاصى نيست. حتى اگر غرب به اين دستاوردها مثل عقلانيت، انتقاد و حقوق بشر پشت كرده، در مقابل ما بايد اين دستاوردها را جدى بگيريم و از آنها محافظت كنيم. ما حتى مى توانيم ، كاستى هاى آنها را برطرف كنيم و در عين حال دچار استحاله نشويم. همانگونه كه فلاسفه مسلمان با فرهنگ هلنى روبرو شدند و دچار استحاله هم نشدند. ما مى توانيم براى دستاوردهاى جديد ارج و اعتبار قائل شويم و به آنها به ديده تحقير و انكار نگاه نكنيم و از اين طريق با غرب وارد گفت وگو شويم و بسيارى از معضلات فراروى بشر امروزى را برطرف نماييم. \ همواره گفته مى شود كه تمدن ايرانى قوى است. ما حتى در ديوان حافظ موارد اين چنينى را سراغ داريم: «آسايش دوگيتى، تفسير اين دو حرف است/ با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» و يا اينكه: «حافظ از خصم خطا گفت نگيريم براو/ ور به حق گفت، جدل با سخن حق نكنيم.» اما برخى از رفتارهاى ما كاملاً متضاد با اين آموزه هاى عقلانى، انسانى و مترقى است… > يك فرهنگ هرچه بالنده تر، غنى تر و خلاق تر باشد، اساساً ميدان را براى گفت وگو باز و فراخ مى كند و هستى را با تماميت آن مى پذيرد و به عكس به هر اندازه كه كمتر بالنده باشد، خائف تر، گريزان تر و در عين حال متعصب تر و خشن تر است. از اين رو مى توان گفت كه عالم هخامنشى چون يك فرهنگ بالنده هست، اينگونه نبود. عالم اسلام هم عالم بالندگى است. اگر امروز مى بينيم كه گاه مى ترسيم، به اين خاطر است كه از خاكستر يك افول برخاسته ايم و تا رسيدن به مرحله خلاقيت واقعى به زمان بيشترى نياز داريم. بالندگى مجدد ما نيازمند اين است كه شعله هاى ايمان، عقلانيت و انتقادپذيرى را برافروزيم. يك ايمان اصيل، هستى را كه مظهر اراده خداوند است در تماميت اش پذيرا هست ولى نسبت به آن تعصب ندارد. چون تعصب برگرفتن جزيى كوچك از حقيقت و نشاندن آن برمسند تمام حقيقت هست و يك ايمان اصيل، اينگونه نيست. يك ايمان اصيل حتى به سرنوشت ديگرى و به لجوج و عنودترين دشمنان هم عشق مى ورزد. \ ما چگونه مى توانيم از اين افكار و رفتارهاى عصبيت آميز و حالت سياه و سفيد ديدن، تقسيم بندى هاى خشن و انعطاف ناپذير و همچنين از شيفتگى و خصومت فراتر برويم و به اطراف و جهان خودمان بهتر نگاه كنيم؟ > اصولاً يك ايمان اصيل به ما مى گويد كه هرجا به اقتضاى شرايط، چگونه عمل كنيم. يعنى تا به كجا گفت و گو و در چه جايى از سنگر اقتدار و با حماسه و تراژدى با ديگرى برخورد نماييم. وقتى كه اين ايمان وجود ندارد، سريعاً شيفته مى شويم و يا تعصب مى ورزيم. ايمان به اين معنا نيست كه ما خودمان را در مقابل ديگرى خلع سلاح كنيم و يا اينكه آنچنان متعصب باشيم كه هركسى را كه مثل ما ايمان نورزد، از دم تيغ بگذرانيم. \ ما چگونه مى توانيم به شناخت دقيق ميراث خودمان نائل شويم كه در ورطه تعصب و افراط در نيفتيم؟ > ما به يك رجوع فراگير و همه جانبه به ميراث خودمان در زمينه هاى عرفانى، فقهى و كلامى، فلسفى و حكمى نياز داريم. تمدن ما، تمدن عشق، عرفان، فقه، شعر و ادب، معمارى، سياست و اقتصاد است و ما نبايد اين تمدن را محدود به يك بخش كرده و فقط به آن بخش بسنده كنيم. البته نوع رجوع و استخراج ما از اين ميراث نبايد سوداگرانه باشد. اين رجوع به ميراث مانند شكستن يك سد بزرگ است كه آبهاى زلال آن مى تواند زمينهاى تشنه و باير را سيراب كند ولى من بر اين موضوع تأكيد مى كنم كه اين رجوع بايد همه گير و فراگير باشد وگرنه برمشكلات ما افزوده مى گردد.
|