دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۹ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Mon, Aug 16, 2004
مهرگان
سال دهم - شماره ۲۸۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
درباره بهرام بيضايى
وظيفه ماست
كه خطر كنيم
بخش دوم و پايانى
177894.jpg
روز گذشته بخش نخست مطلبى درباره بهرام بيضايى در صفحه مهرگان به چاپ رسيد. بخش دوم و پايانى آن در پى مى آيد:
اما آقاى فيلم ساز، زمانى ، اصلاً تصور راه يافتن به دنياى ناشناس سينما را نداشت. بخصوص كه محيطش هم بدنام بود وخانواده بيضايى اصلاً نمى توانست طاقتش را بياورد. پس به جاى سينما، به خواندن در باره آن رو آورد. با قرض گرفتن مجله اى يا روزنامه اى يا بازخريد مجلات دست دوم و بطور اتفاقى درمسابقه اى كه بى خبر در آن پرت شده بود، نفر اول در فرهنگ سينمايى شد واين كمى به سينمايى كه او يكى دوبارى حرفش را درخانه زده بود وكسى ، تصورى از آن نداشت ، اعتبار بخشيد. كم كم به دنبال فيلم همه جا مى دويد وچيز ديگرى كه به دنبالش مى گشت، شكسپير بود. آن وقتها، فيلم يا تئاترى از كسانى كه فرنگ تحصيل كرده بودند به نمايش درآمد و او با شور و شوق رفت وسرخورده برگشت. آنچه فرداى ديدن آنها، اميدكى به وى بخشيد ديدن «بلبل سرگشته» برصحنه بود. اما اتفاق مهم تر، فيلم عجيبى بود به نام «هفت سامورايى».
اين اتفاق از لحاظى در روح وى يك مبدأ است. نه به خاطر ساخت آن، به خاطر تالار و تماشاگران. در سينماى پارك، همه به آن مى خنديدند. جماعت معتاد به سينما، فرهنگ و رفتار غربى ، حرف زدن، حركات و فريادهاى تنگ چشمان رامسخره مى كردند. چهارمرتبه فيلم را ديد و سعى مى كرد آن را بفهمد.
«چندروز ترديد كردم وسرانجام درخيابان جلو رفتم تا از بازيگر معروفى كه روى صحنه ديده بودمش راجع به نمايش ژاپنى اطلاعاتى بگيرم. ولى او گفت اصلاً در شرق نمايش وجود ندارد و مرا مبهوت وشرمنده گذاشت ورفت. من از همان لحظه در جست وجوى مقالات ومطالبى در مورد نمايش شرق برآمدم. جست وجويى كه چندسال بعد نتيجه داد».
بيضايى پس از پايان دبيرستان و پس از يك سال رد شدن در دانشكده ادبيات، دانشجو بود وهمزمان ، كارمند اداره اى در دماوند بود. آنجا باز اتفاقاً ، براى اولين بار در تكيه و برسكوى ده گيليارد، چند روز پشت سر هم تعزيه ديد. همان بود كه پى اش مى گشت. نمونه اى از آنچه بازيگر مشهور گفته بود، در شرق وجودندارد. پس موضوع پايان نامه اش را «نمايش درايران» انتخاب كرد. گفتند: درايران نمايش وجود ندارد وا گر دارد موضوع اين دانشكده نيست. پس از دانشگاه بيرون آمد. سال چهل ويك ، اداره برنامه هاى تئاتر از سويى و دانشكده هنرهاى دراماتيك از سوى ديگر، از بيضايى خواستند كه از اداره اى كه در آن بود به آنجا منتقل شود.
« اما بعد هرگز نمى دانستند با من چه كار كنند. اول گمان كردند من آچارى هستم كه به هر پيچى مى خورم و بعد معلوم شد پيچى هستم كه در هيچ دستگاهى جا نمى افتد. به هرحال من در چند تجربه نمايش صحنه در شغل هاى مختلف كار كرده بودم مثل مدير صحنه، دستيار كارگردان، طراح صحنه، ويراستار متن و… و چند نمايشنامه هم منتشر كرده بودم كه هيچكدام دلخواه هيچكس نبود واصطلاحاً بر امكانات منطبق نمى شد. با اين سوابق گذاشتند، شخصاً دست به كارى بزنم در حد نيم ساعت تا يك ساعت».
بيضايى «آتسومورى» اثر «سه آمى موتوكيو» را تمرين كرد. يك نمايشنامه «نو»ى ژاپنى كه در عمل، مطلقاً ضدسبك ها وشيوه هاى رايج بود وظاهر واقع گرايى در بازى داشت.
هنگام بررسى گفتند : براى مردم ما زود است وكسى آن رانمى فهمد. گفت: «وظيفه ماست كه خطر كنيم و تجربه اى نو بياوريم. كمك كنيم به فهميدن. بعد هم اصلاً زود نيست. اين متن متعلق به ششصدسال پيش است . » گفتند: «بله! اما خلاف عادت است وبراى عامه مناسب نيست».
بالاخره ، اول بار در سال چهل وپنج توانست اجراى خاصى از «عروسكها» را به نتيجه برساند و در سال چهل وشش «ميراث و ضيافت» را به صحنه برد و بلافاصله، چنان رفتارى ديد كه زندگى اش را براى زمان درازى از تهران بيرون برد و در اصفهان با اداره اى كه همان شيوه تهران را داشت در جدل افتاد.آنها «برنامه» مى خواستند و طى توافق قبلى، قرار بود، بيضايى يك دوره نمايش نظرى وعملى را تدريس كند. كارى كه سرسوزنى امكانش را ندادند. به هر حال برگشت و در سال چهل و هشت ، باز در شرايطى مشابه، در گروه هنر ملى «سلطان مار» را به صحنه برد. پس از آن دانشگاه تهران، بنا به خواست دانشجويان تئاتر، وى را به كار تدريس در گروه نمايش، دانشكده هنرهاى زيبا دعوت كرد و بيضايى اجباراً از اداره تئاتر به كلى رفت تا سال پنجاه وهشت كه «مرگ يزدگرد» بر صحنه آمد.
نمايش سنتى ايران در «چريكه تارا» هم ديده مى شود كه عملاً در سال ۵۷ ساخته شد. هم زمان با شبيه خوانى، زندگى ديگرى اتفاق مى افتد كه «شبيه» نيست و خود اصل است. برخورد رو در روى تارا و مرد تاريخى «چريكه» يعنى داستان هاى نيمه حماسى ـ نيمه واقعى محلى كه به آواز و ساز مى خواندند در مورد قهرمانان عاميانه ونوعى تاريخ و داستان محلى سرگرمى آور در زمان اشكانيان، خوانندگان اين افسانه ها، گوسان ها بوده اند كه« ويس و رامين» و دهها داستان ديگر از آنها مانده است.
«غرابتى كه در «چريكه تا»را مى بينيد از جوهر آيين و اسطوره و تاريخ ايران مى آيد كه امروزه در چشم همه ما بيگانه است و از نظر نمايشى از تعزيه مى آيد واز خود من، كه گمان مى كنم، خلاقيت بسته شده تعزيه را با نگاه وتربيتى معاصر ادامه مى دهم».
177891.jpg
پس از چهار سال بيكارى كه به نظر بيضايى، براى اهل هنر يعنى مرگ و يك سال مقاومت در برابر پيشنهادساختن فيلم «مرگ يزدگرد» ،  بالاخره قبول كرد اين فيلم را بسازد. نه فقط به خاطر وسوسه اى كه يك تئاترى دچارش مى شود كه نمونه اى از كار صحنه  اى اش باقى بماند، اما روزى نيست كه بعد از «چريكه تارا» به طرحى براى كار جديد فكر نكند. هرچند كه تهيه كنندگان سينما، ناپديد شده اند و تهيه كنندگان جديد هنوز از پرده در نيامده اند و مسؤولان مدام، امروز و فردا مى كنند. سه سال است كه نيروهايى كه مى توانستند، بسيار سازنده باشند، فرسوده مى شوند و در اين ميان، ناگهان پيشنهاد ساختن «مرگ يزدگرد» مى رسد. فيلمى در يك فصل، درزمان بى زمان، درلحظه صفر. وقتى كه تاريخى به سر رسيده وتاريخ ديگر هنوز آغاز نشده است و همه به مرد فيلم ساز مى گفتند:« چرا اينقدر تلخ وعصبى هستى؟»
و اودر دلش مى گفت: «پس از چهار سال انتظار و دوندگى بايد دورترين متن، نسبت به طرح دلخواهم را بسازم و امروز فكر مى كنم تجربه بسيار لازمى بود».
و از بسيارى خواسته هايش به ناچار، چشم پوشيد. به خاطر فقر امكانات يابهتر است بگويم، دريغ كردن امكانات. در حالى كه همان وقت، وسايل نور و صدا درتهران به بهانه تهيه زنجيره فيلمهايى كه براى حدود يك سال تعطيل شده بود، بيكار مانده بود. و چگونه اين مرد، مى تواند توضيح دهد براى آدم ها، كه اگر در اين تصوير بازيگر، خنده اش نمى آيد، براى آن است كه پشت ديوارهاى اين لحظه مرده مى برند. بازيگرانى كه در حرارت روزهاى تابستانى خشك، در كوير آران كاشان، زير آن همه چراغ ، در لباس هاى سنگين بخار مى شدند و هر پريدن مگس يا زدودن عرق بازيگرى، تكرار ديگرى بود. قحط حشره كش بود ووقتى به صد برابر بدترين نوع آن به دست مى آمد، تنفس آن هوا، صدا وگلوى بازيگران را خش مى انداخت.
و مشكل ديگر صدا بردارى سر صحنه است آن هم در شهرى كه از چهار بلندگو، عزادارى و آيين هاى مرسوم پخش مى شد يا فروشنده دوره گردى كه در بلندگوى دستى اش، فاتحانه فرياد مى زد.
«مرگ يزد گرد » سايه اى بود از همه فيلم نامه هاى داراى زمينه تاريخى كه فكرشان بود، ولى نشد به اجرا و عمل درآيند. به خاطر تمام فيلم هايى كه نساختم، متأسفم ، چون هر كدام چيزديگرى مى شدند».
و همه اين ها را گفتم از «يزدگرد» و شرايط سخت كارهاى بيضايى تا شايدبهتر بفهميم، وقتى مى گويد: «زمانى كه تعهدى را مى پذيرم، طبيعى است كه مشكلاتش را حل مى كنم. جذابيتش در همين است كه چقدر بشود از حدى كه تعيين شده فراتر رفت».
و با همين نگاه است كه باز هم در جلسه نقد و بررسى «شب هزار و يكم» مى گويد: «ما نمى توانيم بگوييم اگر اين ميز خراب است، مال من نيست. نه! اين ميز خراب است چون ما خرابيم. نمى توانيم بگوييم، ما ايرانى هاى خالصى هستيم ويك نيروهايى در ما است كه به نتيجه نرسيده، بلكه هر كارى كه انجام مى دهيم، همان هويت ما است».
صداى تشويق تماشاگران كه تالار را پرمى كند، دستهاى بازيگران بالامى رود و استاد دركنار اكبر زنجانپور قدم به صحنه مى گذارد، درحالى كه دست مى زند به احترام تماشاگران، تعظيم مى كند و دستش شلال موهاى لخت نقره اى را ازروى چين هاى پيشانى كنارمى زند.موها كنارمى روند و دوباره روى پيشانى مى نشينند و زمان ايستاده است، وقتى كه دو چشم دقيق از عمق صحنه، آدم هاى ايستاده در رديف تماشاگران را مى كاود. اما به راحتى اعتمادنمى كند. طى تدوين فيلم «دونده» اميرنادرى هم دوسه بارى پيش آمد كه بخواهد، طرحى به كانون پرورش فكرى بدهد و او طفره رفت. به همين خاطر بود كه وقتى بعد از دوازده سال، به او پيشنهاد ساخت فيلم دادند، باورش نمى شد.همان روزها كه خبريافتن سوخته هاى «رگبار» در شورآباد را تازه شنيده بود و چقدر عجيب بود برايش كه در روزگار جنگ پيش بينى «چريكه تارا» به وقوع مى پيوندد!
پيش ازاين چه كسى جنوبى ها را با آن فرهنگ و پوشش متفاوت در شمال تصورمى كرد! و طرحى كه از اين واقعيت جنگ به ذهن سوسن تسليمى مى رسد و با فروتنى طرح را به دست بيضايى مى سپارد كه مى شود، «باشو، غريبه كوچك» و بعد از دوازده سال، بيضايى براى كانون فيلم مى سازد. اما پشت هرديوار، درهرسوارى، داستانى مى گذرد كه به خودى خود، مجردنيست و به كسى يا كسانى ديگر در پشت درها، ديوارها و سوارى هاى ديگر مربوط است. كه يكى از اين داستان ها مى رسد به زندگى مستندسازان و اينكه چه چيزهايى را مى بينند و لايه ديگر، مردانى كه در اطاق هاى تاريك دربسته مى نشينند و درباره زنانى كنجكاوى يا توطئه مى كنند كه گرچه كنارشان زندگى مى كنند ولى اصلاً آنها را نمى شناسند و لايه نهايى شايد خود زن ها و كابوس هايشان باشد و داستانى كه لايه اى از آن در «شايد وقتى ديگر» نمودمى يابد.
اما مگرمى شود در نيمه اى از صفحه روزنامه، همه حرف ها را درباره بيضايى گفت: مگر تمام مى شود حرف ها دراين مهلت محدود؟ هرچند كه مى دانم هنوز از «بنداربيدخش» چيزى نگفته ام و «مسافران» و...
نگفته ام كه با اخلاقيات رايج نمايش هاى آن زمان سازگارى نداشت كه ستايش يا تأييد اخلاقيات سنتى متوقف كننده بود كه درنظرش غلط مى آمد و معتقدبود هنرنمى تواند برده و اسير اداره بازى شود و انتخاب ها و ارزيابى ها در ادارات، بيشتر براى آرام كردن، جوشش هنرى است و استعدادهاى بسيارى در فزون خواهى ها و توقعات «برنامه سازى» ادارى از شكل و پيشرفت مى ايستد و كم كم فقط خودش را تكرارمى كند و بسيارى از استعدادها را كه نوانديش تر و زنده ترند، اداره تصويب نمى كند و همه اينها بود كه ازجماعت تئاترى دورشد و جدا!
يادم هست كه اين را هم نگفته ام كه همه نمايشنامه هايش را به عشق كاركردنشان نوشت.نه فقط براى كشوى ميزش و نه فقط براى خواندن هرچيز كه هرگزنمى خواهد با اجراهاى محتاط مشروط مصالحه كند. اما متأسف است كه اين متن ها نتيجه تجربى خود را به نويسنده و جامعه تئاترى بازپس نداده اند!
و هزارنگفتم ديگر!... گفتم كه اين صفحه براى پرداختن به همه بيضايى كم است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |