مهين دخت داودى معاون قضايى رئيس كل دادگسترى استان تهران
طبق ماده ۱۱۱۹ قانون مدنى، نفقه اولاد برعهده پدر است و براى درخواست نفقه، بايستى رابطه پدر و فرزندى برقرار و قرابت بين آنان محرز باشد و چنانچه اين رابطه مورد انكار قرار گيرد، مدعى بايستى دادخواست اثبات نسب به دادگاه خانواده تقديم و دلايل خود را ارائه دهد، از جمله دلايل ابرازى مدارك و اسناد سجلى و سوابق مضبوط در ثبت احوال مى باشد. همچنين مى توان به نظريه پزشكى قانونى و آزمايشات مربوطه و آزمايش DNA استناد نمود. اما براى طرح دعوى در دادگاه، طرفين بايستى اقليت قانونى داشته باشند و در ما نحن فيه با توجه به اينكه اعلام شده پدر «خوانده دعوى» به بيمارى روانى مبتلا است در ابتدا بايد مراتب بيمارى وى به اداره سرپرستى صغارو محجورين اعلام شود تا چنانچه مشخص شود كه نامبرده قادر به اداره امور خود نيست و محجور است، پس از اثبات حجر در دادگاه و نصب قيم متقاضى اثبات نسب دادخواست خود را به طرفيت قيم محجور به دادگاه تقديم و پس از احراز و اثبات رابطه قرابت «پدر فرزندى» درخصوص تقاضاى وى داير به مطالبه نفقه رسيدگى بعمل خواهد آمد.
حسن جمشيدى
معاون مجتمع قضايى دادگسترى تهران
\ لعان چيست؟ (ماده ۱۰۵۲ قانون مدنى)
هر گاه مرد زن خود را به زنا متهم، يا فرزندى را كه از فراش او به دنيا آمده است نفى كند ولى زن او را تكذيب نمايد و مرد بينه اى نداشته باشد مى تواند زن خود را لعان كند.
\ لغت لعان
يعنى لعنت كردن شوهر و زن به يكديگر و دو چيز موجب لعان مى شود اول اينكه شوهر به زن دائمى خود نسبت زنا دهد دوم اينكه نفى فرزند نمايد و بگويد فرزند متعلق به من نيست.
\ تشريفات لعان چنين است
زوجين در دادگاه حاضر مى شوند و مرد چهار بار خدا را گواه مى گيرد كه تهمتى كه به زنش مى زند صادق است و بار پنجم مى گويد لعنت خداوند بر من اگر از دروغگويان باشم سپس زن چهار بار شهادت مى دهد كه مرد دروغ مى گويد و بار پنجم مى گويد غضب خداوند بر من اگر مرد راست بگويد و اگر مرد عاقل از انجام لعان خوددارى كند او را حد مى زنند و اگر او لعان كرد و زن امتناع كرد زن را حد مى زنند وقتى ملاعنه پايان يافت حد از مرد و زن ساقط مى شود و بين آنها جدايى مى افتد و فرزندى كه مرد او را نفى كرد به او ملحق نمى شود و دليل لعان آيه ۶ ، ۷ و ۸ سوره مباركه نور است و همه فقها اتفاق نظر دارند كه پس از انجام لعان جدايى بين زوجين واجب است و زن و شوهر بعد از انجام لعان نسبت به هم حرام ابدى مى شوند.
شرح مختصر موضوع
زن و مردى كه سال ها با هم زندگى كردند و صاحب فرزندى شدند و از جايگاه بالايى برخوردار مى باشند اسلام اجازه نمى دهد كه يكى ديگرى را به زنا متهم كند و طريق اثبات و حكم آن را نيز بسيار سخت و دشوار قرار داده است زيرا براى ثبوت جرم قتل دو شاهد عادل را كافى مى داند اما زنا فقط با چهار شاهد عادل ثابت مى شود. (مواد۷۴ـ۷۷ ق.م) و به طورى شهادت دهند و با دو چشم خود موضوع را كاملاً ديده باشند و اگر سه شاهد به زنا شهادت دهند و نفر چهارم شهادت ندهد بايد هر كدام از شهود را هشتاد تازيانه زد(ماده ۷۹۰ ق.م) همچنين اگر كسى مردى يا زنى را به زنا متهم كند (قذف) هشتاد تازيانه مى خورد (اللمعة الدمشقيه ج ۲ باب حدود)
مقصود از اين كار اين است كه هتك حرمت نشود و خانواده محفوظ بماند تا نسل مردم تباه و اطفال آنان آواره نشوند و شريعت اسلام در مسأله زنا و نفى ولد بسيار سخت گرفته است و مفهوم آن را بسيار محدود كرده است زيرا آن را فعلى مى داند كه با علم و اختيار و تصميم انجام شده باشد به نحوى كه به هيچ وجه نتوان آن را بر غلط و اشتباه حمل كرد و طريق اثبات آن را منحصر كرده است به اينكه چهار شاهد عادل آن را به «رأى العين» ديده باشند يعنى چيزى كه عادتاً غيرممكن است و همه اين مسائل و سخت گيرى ها اين است كه اسلام باب سخن را در اين قسمت نفرت آور مى داند و اجازه نمى دهد هر كس به خود اجازه دهد هر سخنى را به زبان جارى كند و اگر زنا به راحتى ثابت شود موضوع طفل و نطفه و توارث از بين مى رود و مشكلات فراوانى به دنبال دارد.
\ قاعده فراش
فرزندى كه از نكاح صحيح به دنيا بيايد ملحق به پدر مى باشد و فرزند اصلاً نفى نخواهدشد حتى در جايى كه گمان مى كند زنى زوجه اوست ولى معلوم مى شود كه زوجه اش نبوده و آن زن فرزندى به دنيا بياورد شرعاً به آن مرد ملحق مى شود و آثار نسب مشروع بر آن بار مى شود و تمام آثار قرابت مشروع را دارد.
در مورد سؤال اين هفته كه مردى فرزند خود را نفى مى كند بايد دليل و برهان ارائه نمايد والا محكوم به مرد است زيرا سال ها زندگى كرده و اكنون ادعاى نفى ولد مى كند مسموع نخواهد بود مع الوصف به ادعاى مدعى رسيدگى مى شود والدين و طفل به اداره كل پزشكى قانونى معرفى مى شوند و آزمايشات تخصصى و علمى انجام مى شود و گروه خونى والدين و طفل مورد بررسى قرار مى گيرد و هيأت پزشكى قانونى اظهارنظر مى كند و نسبت طفل مشخص مى شود ولى قاعده كلى و اساسى اين است طفل ملحق به پدر مى باشد و قاعده فراش ۹۰ درصد مشكل را برطرف مى نمايد و اگر در شرايط فعلى پدرى قواى عقلى خود را از دست داده باشد ادعايش مسموع نخواهد بود. بنابراين اصل بر اين است كه طفل متوجه والدين خود بوده و انكار و يا نفى ولد مستلزم استدلال و منطق و مدارك است كه توسط محاكم قضايى قابل اثبات است.
رؤيا به بدن كبود مادرش نگاه كرد. با اينكه سن و سالى نداشت ولى دلش از اينكه پدرش تا اين حد نسبت به مادرش بى رحم است، مى سوخت. از وقتى خودش را شناخته بود، شاهد كتك خوردن هاى مادرش، فرياد زدن هاى مادرش و كلمه اى به نام مستى و مشروب خوارى بود. دستمال را نزديك دهان پر خون مادر گرفت و به سراغ تلفن رفت.
ـ بابا بزرگ! باز هم بابا، مامان را كتك زده است!
پدربزرگ يك ساعت بعد خودش را به خانه آنها رسانده بود.رنگ به چهره نداشت.
|
|
|
ـ آخر دختر تا كى مى خواهى زير بار ظلم بروى؟ تا كى مى خواهى اين قدر خفت و خوارى را تحمل كنى؟ آخر دخترم بچه ات ديگر تحمل اين همه دعوا و مرافعه را ندارد اگر تو به خاطر او تحمل مى كنى كه دارى او را ذره ذره نابود مى كنى؟ اگر يك وقت تو را جلوى بچه ات بكشد چه مى كنى؟ جواب خدا را چه مى دهى؟ با همين حرف هاى پدر بزرگ بود كه مادرش از روز بعد به دادگاه رفته بود و از شوهرش شكايت كرده بود. رؤيا متوجه شده بود كه پدرش از وقتى از درخواست طلاق مادر باخبر شده ديگر به خانه نمى آيد. چند ماه طول كشيده بود. با اينكه پدر به خا نه نمى آمد ولى روزى چند بار با تلفن هايى كه مى زد آرامش را به چشم آنان حرام كرده بود. رؤيا خسته از اين جر و بحث ها در ذهن كودكانه اش به باغچه اى پر از گل و پروانه فكر مى كرد. اگر پدرش مادر را رها مى كرد، شايد پروانه اى روى شانه اش مى نشست و او را شاد مى كرد. آن روز مادرش عصبى بود، رؤيا احساس مى كرد كه واقعه بزرگى در حال روى دادن است با اينكه ۱۰ سال بيشتر نداشت ولى معناى طلاق، احضار، دادگاه، حضانت و ... را خوب مى دانست. مادرش در برابر ميز قاضى ايستاده بود و اشك مى ريخت.
ـ آقاى قاضى شوهرم بدبين و مشروبخوار است. حالت هاى روانى دارد و وقتى كه عصبى مى شود مرا به شدت كتك مى زند. از دست كتك خوردن ها و اذيت هاى روحى و جسمى اش خسته شده ام و ديگر تاب و توان تحمل ندارم.
مادرش پس از بخشيدن تمام حق وحقوقش به طلاق گرفتن رضايت داده بود. حالا مى ماند رؤيا و سرنوشت او.
پدرش به او نگاه مى كرد و مادر با چشمانى پر از اشك آن طرف دادگاه ايستاده بود.
ـ آقاى قاضى! من مى خواهم با مادرم زندگى كنم. دوست ندارم در كنار پدرم باشم. او هيچ وقت به من محبت نكرده است. هيچ وقت دست نوازش به سرم نكشيده است. او اصلاً تولد مرا به ياد ندارد، اما مادرم...
گريه امانش را بريده بود و قاضى دادگاه حضانت او را به مادرش سپرده بود. پدر هم طبق قانون مكلف شده بود كه خرجى او را بپردازد.
رويا به چند سال فكر مى كرد. چند سالى كه به سختى گذشته بود. مادرش ناچار شده بود كه با خياطى و كارهاى دستى مخارج شان را تأمين كند. رويا به ياد نداشت كه پدرش حتى يك ريال هم براى نفقه به حساب دخترش واريز كرده باشد. از اين همه بى توجهى دلش گرفته بود. چرا مگر او چه بدى در حق پدرش كرده بود؟ مگر طلاق ميان پدر و مادر بايد باعث نابودى فرزند مى شد؟ نمى دانست. از چند نفر پرسيده بود ولى به نتيجه اى نرسيده بود. همه مى گفتند پدرت در حق تو وظيفه دارد. بيمارى امانش را بريده بود. مادر به هر درى مى زد نمى توانست مخارج درمان ا و را تأمين كند. نگاه خسته مادرش را كه مى ديد تنها بيچارگى را در آن مى يافت. با خودش فكر كرد، حالا كه ديگر بچه نيستم. يك دختر ۱۵ ساله ام كه مى توانم حق ام را خودم از پدرم بگيرم درست است كه پدرم در اين پنج سال و حتى قبل از آن هم هيچ سراغى از من نگرفته است ولى هر چه باشد من بچه اش هستم. مگر مى شود پدرى بچه اش را دوست نداشته باشد؟ فكر مى كرد كه لااقل مى تواند از طريق پدرش با گرفتن دفترچه بيمه مادرش را در تأمين مخارج درمان كمك كند. دفترچه بيمه چيزى نبود كه پدرش از دادن آن امتناع كند. به هزار اميد به محل كار پدرش رفت.مردى كه چهره اى مهربان داشت به او گفت:
ـ ايشان بازنشسته شده اند.
رويا قصه تنهايى اش را براى همكار پدرش گفته بود و مرد با دادن آدرسى او را راهنمايى كرده بود كه سراغ پدرش برود. با دلهره زنگ در را فشرده بود. زنى جوان در را به روى او باز كرده بود.
ـ چكار دارى دخترجان؟
ـ با پدرم كار دارم.
ـ پدرت؟
پدرش دم در آمده بود. نگاهش كرده بود و پرسيده بود:
ـ چه مى خواهى؟
ـ پدر،منم رويا!
ـ رؤيا!
ـ بله رؤيا! دخترت! همان كسى كه ۲ز پنج سال پيش رهايش كردى و رفتى. مرا يادت نمى آيد؟
مرد نگاهش كرده بود. زن گفته بود.
ـ دختر جان اگر يك بار ديگر مزاحم شوى پليس را خبر مى كنم.
رؤيا به خانه آمده بود. شب تا صبح گريه كرده بود.
ـ بابا حتى مرا نشناخت. مى گفت دخترى نداشته است. دايى اش را راضى كرده بود كه با او يك بار ديگر تا خانه پدرش برود. رؤيا صبح روز بعد بار ديگر كنار در خانه ايستاد. پدرش در را به روى او باز كرده بود.
ـ بابا منم رؤيا!
ـ باز هم كه آمدى؟
صداى زن پدرش را شنيد.
ـ چه مى خواهى؟
ـ پدرم را.
ـ پدرت ديگر كيست؟
ـ اين آقا! اين هم شناسنامه من، اسمش را ببين! او پدر من است.
پدرش به او نگاه كرده بود.
زن گفته بود.
ـ اين شناسنامه اين آقا. فقط اسم من و بچه هاى من در آن است. اسمى از تو در آن نيست.
مرد بدون اينكه چيزى به ياد بياورد تنها نگاهش كرده بود. يكى از همسايه ها مى گفت: پدرت حافظه اش را از دست داده است، درست نمى تواند حرف بزند و بيمارى روانى اش شديد شده است.
•••
رويا در فكر بود از طريق ثبت احوال به جايى نرسيده بود. نمى دانست چگونه مى تواند اين مشكل را ثابت كند.
بررسى مشكلات حقوقى و خانوادگى يكى از مسائل مهمى است كه اين روزها عده زيادى از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعى با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقى مى تواند راهگشاى بسيارى از اين معضلات خانوادگى باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش ، بهداشت روانى بيشترى را در محيط خانوادگى، كارى و شخصى خود فراهم آورند. از اين پس حجت الاسلام جمشيدى ـ معاون مجتمع قضايى خانواده يك تهران و مهين دخت داودى ـ معاون قضايى رئيس كل دادگسترى استان تهران ـ پاسخگوى مشكلات حقوقى شما در اين بخش هستند. مشكلات خود را به صورت نامه به نام خود و يا نام مستعار به صندوق پستى ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.