دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۹ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Mon, Aug 16, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۲۸۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
يادداشت
از: دكتر فربد فدايى ـ روانپزشك
گفت وگو با افسانه نوروزى در زندان رجايى شهر
يادداشت
قتل در دوستى هاى خيابانى
از: دكتر فربد فدايى ـ روانپزشك
• ادامه از صفحه ويژه ۱
بنابراين چه زن وچه مرد مرتباً از ديگرى راجع به روابط پيشين او مى پرسد وهرچه بشنود او را به پرسش هاى بيشتر وا مى دارد و در حالى كه مى انديشد همسرش او را فريب داده است دچار خشم وحسد مى شود. گاهى خشم وكينه فقط متوجه شريك زندگى مى شود اما در برخى موارد ، با استفاده از ساز وكارهاى ناخودآگاه دفاعى روانى، فرد به اين نتيجه مى رسد كه همسرش در روابط قبلى خود گناهى نداشته است بلكه مورد اغفال يك فرد ديوسيرت قرار گرفته است . فايده موقت اين ساز وكار دفاعى روانى آن است كه او را از تعارض درباره پاكى يا ناپاكى همسرش رها مى كند. به اين ترتيب خشم وى (معمولاً شوهر) در مجراى تنبيه آن جوان ديوسيرت به جريان مى افتد. البته گاهى سازوكارهاى پيچيده ترى در جريان است. به اين معنى كه شوهر مى خواهد با مجازات فرد ديگرى در واقع تجسم نامطلوب و بد از خويشتن را تنبيه كند تا به آرامش برسد. اين نكته نيز محتمل است كه وجود رقيب سابق ، برانگيزنده تعارض هاى حل نشده اوديپى اين شوهر جوان نسبت به پدر باشد. به نحوى كه او در اصل با انتقام جويى از دوست يا نامزد سابق همسرش ، قصد انتقام جويى نمادين از پدر خود را دارد. موضوع تعارض هاى اوديپى ، حكايتى طولانى است و در اين جا به اين شرح مختصر بسنده مى شود كه بحران اوديپى به دوره اى ويژه از رشد روانى ـ جنسى پسربچه دلالت دارد كه در آن خواهان مالكيت انحصارى مادر است و پدر را رقيب وحريف خود مى پندارد.
۳ـ گفتيم كه انگيزه هاى زن هم دراين انتقام جويى ها مى تواند دخيل باشد. بايد به اين نكته ناخوشايند اعتراف كرد كه درمواردبسيارى انگيزه رفتار انسان دلايل خودپسندانه و جامعه پسندانه اى كه ابرازمى كند نيست، بلكه تعارض هاى حل ناشده پنهان در ناخودآگاه است كه با حسادت، رقابت، خشم، ترس و كينه مرتبط است. گاهى دخترجوانى كه در دوستى خيابانى ازطرف خود بى اعتنايى يا بى وفايى ديده است به انحاى گوناگون درصدد مقابله و انتقام برمى آيد.
ازجمله به وسيله ازدواج با نخستين مردى كه سرراه او قرارمى گيرد مى كوشد ضمن رفع احساس تحقير خود، حسادت معشوق بى وفا را برانگيزد، يا با تحريك شوهر خود ضربه اى جانانه به معشوق پيشين بزند. پس با حكايت هاى خود ازمعشوق جفاكار، فضاى ذهن شوهر را كه با ابرهاى بدگمانى تيره شده است توفانى مى كند. چنانكه صاعقه خشم سرانجام خرمن زندگى دوست قبلى را مى سوزاند. معمولاً زنانى با اختلال شخصيت مرزى درچنين تحريكاتى يدطولايى دارند و ردپاى آنان را دراين رويدادها مى توان يافت.
۴ـ گاهى رابطه اى حتى به صورت نامزدى رسمى و عقد بين دختر و پسرى برقرار بوده كه پس از چندى به موجباتى قطع شده است و دختر با ديگرى ازدواج مى كند. نامزد يا دوست خيابانى پيشين با انگيزه هاى كودكانه به مزاحمت اقدام مى كند. معمولاً زن در ابتدا مى كوشد موضوع را از شوهر پنهان دارد، با دادن امتياز و باج به مزاحم، موضوع را رفع و رجوع كند. دراكثر اوقات شوهر كه متوجه تلفن هاى مرموز يا بيرون رفتن هاى ناموجه يا تشويش زن شده است از او بازخواست مى كند و سرانجام با روشن شدن موضوع، ديگ خشم شوهر مى جوشد و از زن مى خواهد براى اثبات بى گناهى خود، مانند طعمه اى با آن نابكار قرارى بگذارد.
سپس شوهر سرمى رسد و گره اى را كه گاهى اصلاً پيچيده هم نبوده است و با دست بازمى شده است با اسلحه بازمى كند.
چه بايدكرد؟
بهتر است با فراهم آوردن محيط دوستانه درخانه، دوستى و احترام بين پدرومادر، آموختن نظم و انضباط و خويشتندارى و قواعد اخلاقى به كودكان از گرايش هاى زودهنگام و نابجاى نوجوانان به دوستى هاى خيابانى و جست وجوى عاطفه در خيابان پيشگيرى كرد.
خوب است پدران و مادران چنان به كودكان و نوجوانان خويش نزديك باشند كه آنان بتوانند دغدغه ها و گرفتاريهاى خود را درميان بگذارند.
امكان همكارى دختران و پسران در فعاليت هاى علمى و فرهنگى تحت نظارت مربيان كارآزموده، مؤمن و متعهد، دريچه اطمينانى است كه از جوشش هيجانات نوجوانى مى كاهد و آنها را با والايش، به آفرينش هاى مثبت و سازنده اجتماعى سوق مى دهد.
گفت وگو با افسانه نوروزى در زندان رجايى شهر
من آدمكش نيستم
177987.jpg
• بقيه از صفحه ويژه ۱

\چه چيزهايى دراينجا باعث خوشحالى ات شده است؟
> لباس زندان را كه جمع كردند خيلى خوشحال شدم. اينجا آشپزخانه راه انداخته اند و هركس مى تواند هرغذايى را كه خودش دوست دارد بپزد. من هم از فروشگاه مواد لازم را مى خرم و غذا درست مى كنم.
\ هيچ وقت فكر كرده اى كه شايد شوهرت همسر ديگرى بگيرد و تو را فراموش كند؟
>شوهرم با من دوست است. مطمئن بودم كه به من خيانت نمى كند. شوهرم ۴۰ سال دارد ولى دراين سالها هروقت كه آمده و مرا ديده ، گريه كرده است.
\كتاب و روزنامه هم مى خوانى؟
>روزنامه ايران را مى خوانم. كتاب هم كم وبيش مى خوانم. ولى صفحه حوادث روزنامه ايران را اول مى خوانم.
\وقتى رئيس قوه قضاييه دستور داد تا پرونده ات مورد رسيدگى قرار گيرد وحالا كه باتوجه به آن دستور حكم اعدام نقض شده، چه حرفى دارى؟
>خوشحالم ازاينكه رئيس قوه قضاييه به من كه زنى خانه دار بودم اهميت داد و دلم مى خواهد به پايش بيفتم و از او صميمانه تشكر بكنم.
\ دراين مدت كه زندان بودى باتوجه به فراز و نشيب هاى زيادى كه در پرونده ات بوده چه احساسى داشته و دارى؟
> در تمام اين سالها به خدا توكل داشته ام. نماز شب خوانده ام و نذرهاى زيادى كرده ام . همه پنج شنبه ها آجيل مشكل گشا در زندان بين زندانيان پخش كرده ام و خدا هم همواره مرا يارى كرده است.
\اينجا دلت تنگ هم مى شود؟
> اينجا هميشه دلم تنگ است. شب ها گريه مى كنم و خوابم نمى برد. قرص آرامبخش مى خورم تا با كسى درگير نشوم. شب اول كه اينجا آمدم چون محيط برايم جديد بود گريه مى كردم . زندانى ها دلدارى ام دادند وگفتند در روزنامه خبرت را خوانده ايم.
\تلويزيون مى بينى؟
> نه اصلاً تلويزيون نگاه نمى كنم. محيط كوچك است و دعوا مى شود ومن از دعوا فرار مى كنم.
\ تا حالا شده با كسى دعوا وكتك كارى كنى؟
>در بندرعباس اگر كسى اذيتم مى كرد او را مى زدم ولى اينجا اين كار را نمى كنم.
\ به خانواده ات تلفن هم مى زنى؟
> هر دو هفته يك بار تلفن مى زنم.
\در زندان مريض كه مى شوى، چكار مى كنى؟
> در بندرعباس مريض كه مى شدم اكثر زندانيان چون شهرستانى بودند به هم كمك مى كردند ولى اينجا تا حالا مريض نشده ام .
\ زلزله كه آمدچه كردى؟
>ترسيدم. از اتاقم بيرون زدم. ناراحت بودم . نمى توانستم با خانواده ام تماس بگيرم ولى خواهران زندان دلدارى ام دادند.
\تاحالا شده آزادى زندانى يا بخشش يك زندانى را پاى چوبه دار ببينى؟
> بله. هم دراينجا ديدم وهم در زندان بندرعباس. همه خوشحال مى شوند. از هم حلاليت مى طلبند. من حاضرم آزادنشوم تا كسى اعدام نشود.
\اعدام هم بندى ها چه تأثيرى روى تو گذاشته است؟
>در زندان بندرعباس يك بار يك اعدام روى داد. تا چند روز روحيه ام را از دست داده بودم و وضعيت بدى داشتم.
\كار هم مى كنى؟
> بله. اينجا به زندانيان با صلاحيت اجازه كار مى دهند و در برابر كار حقوق مى گيريم. تلفن تشويقى هم مى دهند. در زندان رجايى شهر هروقت كمك خواسته ام خواهران و مسؤولان زندان كمكم كرده اند.
\خاطراتت را نمى نويسى؟
> آن اوايل مى نوشتم ولى حالا توانايى نوشتن ندارم.
\ از بچگى هايت نگفتى؟
> بچه كه بودم خانواده ام روى من خيلى حساس بودند. ما شش خواهر بوديم گاهى برادرانم مرا مى زدند و من در عالم خودم دعا مى كردم اى كاش جايى بودم كه هيچ مردى نبود وهمه زن بودند و در ۲۸ سالگى دعاى من برآورده شد و من به شهر زنان آمدم.
\خواب مى بينى؟
> يك بار خواب ديدم آزاد شده ام . احساس خيلى خوبى داشتم و از خواب كه بيدار شدم اميدوار شدم . حتى در عالم خواب هم زيباست.
\نخستين جايى كه بعد از آزادى مى روى كجاست؟
> خانه مادر شوهرم، پيش بچه هايم و بعد خانه پدر ومادرم.
\مادرشوهرت به ملاقاتت مى آيد؟
>مادر شوهرم وخواهران شوهرم بعداز سه سال به ملاقاتم آمدند.
\با مادرشوهرت اختلافاتى را كه عروس و مادرشوهر دارند ندارى؟
> نه! من عروس بزرگ مادرشوهرم هستم و او دراين سالها با وجود زندانى شدنم كوچكترين بى احترامى به من نكرده است.
\يك بار حكم اعدام تو آمد، آن زمان در بندرعباس بودى، چه كردى؟
>شوهرم همان روز آمده بود ملاقات و برايم گز آورده بود. وقتى شنيدم حكم اعدامم آمده شروع به گريه كردم و گز را پخش كردم مى گفتم بچه ها اين شيرينى اعدام من است بخوريد!
\ تا حالا شده كه در مورد بچه هايت و سرنوشت شان دور از تو تصميم بگيرند؟
>دخترم خواستگاران زيادى دارد. ولى شوهرم مى گويد تا تو زندان باشى، او را شوهر نمى دهم.
\چه آرزويى دارى؟
> آزادى
\ حرف آخر.
> من آدمكش نيستم، فقط يك اتفاق بود.
معماى پليسى شماره ۳۵پدر بمان!
177990.jpg
صداى پارس سگ ها در فضاى مه آلود و خاموش منطقه دارآباد پيچيده بود، بيشتر ساكنان خانه هاى ويلايى و اعيانى پاى تلويزيون نشسته بودند و برخى از خستگى كار روزانه در خواب بودند.
چند دقيقه اى از نيمه شب گذشته بود، صداى فريادهاى پسر جوانى سكوت يكى از كوچه هاى دارآباد را شكست، همه شنيدند پسرى داد مى زند: «كشتند، پدرم را كشتند!»
صدا خاموش شد، آنانى كه حوصله داشتند از خانه هايشان بيرون زدند، پسرى درحالى كه حوله سرهمى حمام به تن كرده بود در آن هواى سرد زمستانى روبروى ويلاى شماره ۴۰ نشسته بود و گريه مى كرد.
«ناصر» با ديدن دكتر پيرمراد از او موبايلش را خواست بعد درحالى كه لكنت گرفته بود به پليس ۱۱۰ زنگ زد، اپراتور ابتدا او را به آرامش دعوت كرد و خواست شمرده شمرده حرف بزند.
ـ پدرم را كشتند و فرار كردند، او مونس تنهايى ام بود.
ـ قاتل را ديدى؟
ـ خير، اما مى توانم حدس بزنم كار كيست!
مشخصات اين پدر و پسر در رايانه پليس ثبت شد و ماجراى قتل به مركز پيام جنايى مخابره شد، ساعت يك بامداد بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد، او با اين اطمينان كه بدون ترديد قتلى به وقوع پيوسته است از خواب بيدار شد. اينگونه تماس هاى بى وقت جزئى از زندگى اش بود.
بازپرس در كمتر از ۱۵ دقيقه آماده شد، شال و كلاه كرد و به پاركينگ خانه رفت، سوز و سرما به حدى بود كه او هرچه تلاش كرد خودرواش را روشن كند نتوانست، چاره اى نبود با آژانس محله شان تماس گرفت و خواست هرچه سريعتر خودرويى سراغش بيايد.
راننده آژانس غريبه نبود و از پنج سال پيش بازپرس را مى شناخت، آدرس را از او گرفت و با گفتن اينكه تا محل قتل استراحت كن! به راه افتاد، بازپرس شمس نيز صندلى را خواباند و چشمانش را بست.
ساعت ۲ بامداد بود كه با وجود يخبندان بودن مسيرهاى مناسب براى رسيدن به دارآباد، آنان به محل جنايت رسيدند، خودروى اكيپ ويژه بررسى صحنه جرم نيز همان لحظه رسيد و جز مأموران كلانترى كه مقرشان نزديك به محل جنايت بود، نيروهاى ديگرى ديده نمى شدند.
بازپرس درحالى كه سعى داشت خود را بپوشاند و در برابر سرماى كوهپايه اى شمال تهران خود را ايمن كند از خودرو پياده شد، هيچ كس جز چند سرباز پليس جلوى در خانه ويلايى نبود و از تجمع همسايه ها نيز خبرى نبود.
ويلاى شماره ۴۰ ديوارهاى خيلى بلندى داشت به گونه اى كه درختان يا ساختمان عمارت اصلى ديده نمى شد.
بازپرس از خيابان به موقعيت جغرافيايى ويلا چشم دوخت، مساحت زيادى نداشت و به نظر مى رسيد قديمى باشد چرا كه نماى ويلا كاه گل تزئين داده شده بود.
وارد ويلا شد برخلاف آنچه از بيرون ديده مى شد آنجا بسيار شيك و تازه ساز بود، درختان زيادى نداشت اما فضاى سبزى پوشيده از چمن، استخرى بزرگ كه آب آن يخ زده بود و يك آلاچيق كه مجهز به بره گردان و كباب پز بود زيبايى خاصى زير نور قرمز و سفيدرنگ چراغ هاى داخل حياط به آن داده بود.
ساختمان عمارت كه درست روبروى دو خودروى بنز و دوو، كه كنار هم پارك شده بودند قرار داشت، يك ويلاى جمع و جور و شيك را روبروى بازپرس قرار داده بود، محل وقوع قتل را مى شد با توجه به استقرار يافتن سربازان كلانترى در مسيرى منتهى به عمارت حدس زد.
بازپرس با طى كرن مسيرى ۴۰۰ مترى به در ورودى عمارت رسيد، درى چوبى و تزئين يافته، داخل شد، جالب بود در جايى كه همه سعى دارند بلندمرتبه سازى كنند اين عمارت يك طبقه بيشتر نبود و شيروانى بالاى آن نشان مى داد صاحب ويلا با علايق شخصى خودش آنجا را ساخته است و حتماً سرمايه دار بوده است.
در داخل عمارت نيز سليقه خاص و جذابى ديده مى شد، يك پذيرايى بسيار بزرگ كه در سمت راست و چپ آن راهروهايى ديده مى شد و در سمت راست در ورودى آشپزخانه اى مجهز قرار داشت.
جسد دقيقاً روبروى اوپن آشپزخانه افتاده بود، روى مبل پسرى كه حوله سرهمى به تن داشت روبرو به جسد نشسته بود و گريه مى كرد.
بازپرس بالاى سرجسد رفت، آثار له شدگى روى مخچه ـ پشت سر ـ مقتول ديده مى شد و يك چوبدستى بزرگ آغشته به خون در سمت چپ جسد روى زمين افتاده بود، هيچ ردپا يا به هم ريختگى اى وجود نداشت، جسد با شكم روى زمين افتاده بود و از نحوه قرار گرفتن آن مشخص بود قاتل او را از پشت سر هدف قرار داده است و مقتول در حين رفتن به سمت آشپزخانه مورد حمله قرار گرفته به گونه اى كه در اثر پرتاب شدن به جلو با سكوى چوبى اوپن آشپزخانه برخورد كرده است.
سروان تقى نژاد كه قبل از بازپرس در صحنه قتل بود با رساندن خود به او گفت: «قربان، مقتول مرد ۵۲ ساله اى به نام «محمدمجيد» است و يك شركت كامپيوترى بزرگ با يك كارخانه رنگ سازى دارد و جز پسرش هيچكدم از اعضاى خانواده اش در ايران نيستند.»
ادامه داد: «فعلاً نمى دانم چه كسى دست به اين قتل زده است اما عدم شكستگى روى قفل هاى درهاى ورودى ويلا مشخص مى كند كه او كليد يدك داشته است شايد زير سر نگهبان اخراجى اين ويلا باشد البته پسر «محمدمجيد» مى گويد قاتل را مى تواند شناسايى كند.»
بازپرس از سروان تشكر كرد و به سمت پسر جوان رفت، او هنوز موهايى خيس داشت و از شدت گريه نمى توانست حرف بزند.
مردى كه خود را دكتر معرفى مى كرد از بازپرس خواست اجازه دهد «ناصر» به حالت عادى برگردد و اگر سؤالى است بعد بپرسد، او مدام تكرار مى كرد كه: «مى كشمت، نامرد، پدرم را از من گرفتى!»
حتماً «ناصر» قاتل را ديده بود اما آنها بايستى تا بهبود حالت آشفته روحى او صبر مى كردند، بازپرس آن شب وقتى از ويلا خارج شد جسد «محمدمجيد» داخل مينى بوس پزشكى قانونى انتقال داده شد و پزشك ويژه قتل در گزارش شفاهى به او گفت كه قتل حدود ساعت ۱۲ شب رخ داده است.
حدس درستى بود همه گزارشات پليس نشان مى داد كه نيمه شب «ناصر» به خيابان دويده است و از همسايه ها خواسته قاتل پدرش را دستگير كنند. سه روز از اين قتل گذشته بود كه در دفتر كار بازپرس شمس باز شد، «ناصر» به همراه سروان تقى نژاد وارد شدند، پسر جوان سياهپوش بود به همراه او دو مرد كه دستبند و پابند داشتند وارد شدند با نگاهى به آنان مى شد تشخيص داد كه يكى از دو مرد زندانى نگهبان خانه ويلايى است.
قبل از همه بايستى از «ناصر» تحقيق مى كرد، دو بازداشتى به درخواست بازپرس شمس همراه يك سرباز از اتاق خارج شدند بعد پسر جوان منتظر ماند تا به سؤالات پاسخ دهد:
ـ بگو آن شب چه اتفاقى افتاد؟
ـ در حمام بودم، تازه حوله را پوشيده بودم تا بيرون بيايم كه صداى فريادى شنيدم سريع بيرون پريدم مردى را ديدم كه جوراب زنانه اى به سر كرده است پشت به من بالاى سر پدرم كه روى زمين افتاده بود ايستاده است داد زدم: «اينجا چيكار دارى؟!» او چماق خود را در گوشه اى انداخت و پا به فرار گذاشت.
مى خواستم تعقيبش كنم اما وضعيت پدرم مهمتر بود خودم را به «محمدمجيد» رساندم با صورت روى زمين افتاده بود حتى نفس هم نمى كشيد وقتى به سمت حياط دويدم صداى به هم خوردن و بسته شدن در ورودى ويلا را شنيدم.
ـ پدرت دشمنى نداشت؟
ـ دشمن كه نه؟! اما خيلى ها زيرپايش نشسته بودند تا همه ثروتش را بردارد و نزد زن بابا و خواهر و برادران ناتنى ام در آلمان برود او نمى پذيرفت و به نظرم برادرزنش قاتل است.
ـ چرا با اين اطمينان مى گويى؟
ـ او همان فيزيك جسمانى اى دارد كه قاتل داشت، قفل درها را هم با كليد يدكش كه پدرم دراختيارش قرار داده بود تا براى انجام برخى از كارها بتواند به ويلايمان راحت رفت و آمد كند باز كرده است، همين.
ـ يعنى به تنهايى دست به اين قتل زده است؟
ـ فكر نكنم او را ديدم كه با خودروى پژو ۲۰۶ آجرى رنگى فرار كرد خودش چنين خودرويى ندارد بايستى ديد آن خودرو متعلق به چه كسى است.
ـ تو و پدرت تنها زندگى مى كرديد؟
ـ ۵ ساله بودم كه مادر و خواهرم در شمال غرق شدند، من و «محمدمجيد» تنها مانديم، پدرم براى اينكه خانه سوت و كور نباشد زن گرفت اما اى كاش نمى گرفت، شد بلاى جانش تا اينكه هر سه آنها را به آلمان فرستاد و خودش در تهران ماند.
از سه ماه پيش فشارها براى رفتن پدرم به آلمان زياد شده بود، برادرزنش مى خواست ثروت پدرم را در اينجا بالا بكشد و سرش را كلاه بگذارد من نمى گذاشتم و او چون دوستم داشت حرفم را پذيرفت و اى كاش مى رفت و زنده مى ماند.
وقتى «ناصر» از اتاق بيرون رفت به دستور بازپرس هر دو بازداشتى وارد شدند، «صادق» در همان لحظه نخست گفت كه هيچ دخالتى در قتل شوهرخواهرش نداشته و انگيزه اى نيز نداشته است.
ـ ماجراى رفتن «محمدمجيد» نزد خواهر و خواهرزاده هايت در آلمان چيست؟
ـ «محمدمجيد» و زن و بچه اش مى خواستند در كنار هم باشند اما «ناصر» مخالف بود تا اينكه شوهرخواهرم از من خواست بدون اينكه پسرش بفهمد ترتيب سفر او به آلمان را بدهم اما اين اتفاق ناگوار افتاد هنوز جرأت نكردم به خانواده ام چيزى بگويم.
ـ خودروى پژوى آجرى رنگ دارى؟
ـ خير، خودروى من پيكان سفيدرنگ است.
ـ دوستانت چنين پژويى ندارند؟
ـ «سعيد» يكى از دوستان صميمى من چنين خودرويى دارد اما چه ربطى به اين قتل دارد.
ـ بعداً وقتى ربطش را فهميدى متوجه مى شوى كه هر كارى نمى شود انجام داد و گير نكرد.
بازپرس شمس بعد رو به مرد ديگرى كرد كه او نيز بازداشت بود: «تو حتماً نگهبان خانه اى؟! بگو آن شب كجا بودى؟!»
ـ من در خانه مان كه در يافت آباد است بعد از ۵ روز كاركردن در جاده سازى يكى از روستاها به مرخصى آمده بودم باور كنيد بى گناهم!
بازپرس رو به سروان كرد و گفت كه نگهبان را آزاد كنند، سپس دستورى براى دستگيرى دوست «سعيد» نوشت، هنوز آن را امضا نكرده بود كه سروان تقى نژاد دو دليل آورد و در همانجا «ناصر» را دروغگو معرفى كرد.
خيلى جالب بود تا آن لحظه به اين موارد توجه نشده بود، «ناصر» به داخل فراخوانده شد او با ديدن «سعيد» شروع به لعن و نفرين كرد تا اينكه با فرياد بازپرس شمس ساكت شد.
باورش نمى شد كه نقشه اش لو رفته است سعى كرد بهانه اى پيدا كند اما دلايل سروان قابل انكار نبود، «ناصر» سرش را به زير انداخت و گفت: «پدرم داد زد كه مى خواهد برود، التماسش كردم اما او با گفتن اينكه سال ها از دست مادرت رنج كشيدم و حالا نوبت اذيت هاى تو است برخلاف ادعاى هميشگى اش مادرم را زير سؤال برد، نمى دانم چرا اما كارى كردم كه وحشتناك بود، چوبى از انبار برداشتم و به هال پذيرايى برگشتم. بعد وقتى پدرم به سمت آشپزخانه مى رفت با چوپ به سرش زدم، همين! بعد تصميم گرفتم قتل را به گردن «سعيد» بيندازم و چون او را يكبار اتفاقى داخل خودروى دوستش ديده بودم خودروى پژو آجرى رنگ را خودروى قاتل معرفى كردم.
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل تقريباً مشابه به هم مبنى بر دروغگويى «ناصر» مى توانيد در قرعه كشى جايزه ويژه شركت كنيد و برنده باشيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |