دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۹ جمادى الثانى ۱۴۲۵
Mon, Aug 16, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
نامه هاى محرمانه
SHerlock Holmes
177993.jpg
سالها از ماجرايى كه قصد بازگوكردنش را دارم گذشته است. در طول اين سالها عملاً امكان نداشت كه چنين ماجرايى به طور علنى مطرح شود، ولى هم اكنون مى توانست داستان را به نحوى بيان كرد كه موجب آزار كسى نشود، چرا كه شخصيت اصلى مطرح در اين ماجرا فراتر از چنگال قانون به سر مى برد. اين داستان مربوط به ماجرايى منحصر به فرد در زندگى شرلوك هلمز و من مى شود. ساعت حدود ۶ بعدازظهر در يكى از روزهاى سرد زمستانى است من و هلمز پس از پياده روى روزانه به خانه بازگشتيم. با واردشدن به اتاق، هلمز چراغ را روشن كرد و ما متوجه كارتى كه روى ميز بود، شديم. هلمز نگاهى به نامه انداخت و بعد با نفرت آن را روى زمين پرتاب كرد. خم شدم و كارت را برداشتم و نوشته روى آن راخواندم:
چارلز آگوستوس ميلورتون،
اپلدور تاورز،
همپستد
مأمور.
ـ اين شخص كيست؟
هلمز درحالى كه مشغول نشستن در كنار بخارى بود پاسخ داد: «پليدترين شخص در لندن. آيا چيزى پشت كارت نوشته است؟»
كارت را برگرداندم: ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه به ملاقاتتان مى آيم. هلمز گفت: «عجب! پس همين الان سر مى رسد. واتسون! آيا تا به حال وحشتى كه از تماشاى افعى هاى مخوفى كه درباغ وحش با چشمانى براق و صورتى عجيب حاصل مى شود را احساس كرده اى؟ ميلورتون نيز دقيقاً چنين احساسى در من ايجاد مى كند.در طول عمر حرفه ايم به بيش از ۵۰ پرونده قتلى رسيدگى كرده ام، ولى هيچكدام به اندازه رويارويى با اين مرد برايم نفرت انگيز نبوده است. با اين حال نمى توانم از انجام معامله با وى شانه خالى كنم. درواقع من وى را دعوت كرده ام.»
ـ ولى او كيست؟
ـ او سلطان تمامى باجگيرها است. خدا به داد مردان و به خصوص زنانى برسد كه اسرار و آبرويشان به دست ميلورتون مى افتد. با لبى خندان و قلبى سنگين، قربانيان خود را تا سرحد بيچارگى مى كشاند و تا حد ممكن آنها را سركيسه مى كند. او در اين كار نابغه است. روش كارش اينطور است كه ابتدا اعلام مى كند حاضر است قيمتى كلان براى خريدارى نامه هايى بپردازد كه مى توانند آبرو، موقعيت و ثروت افراد سرشناس را به خطر بيندازد. او اين نامه ها را از طريق خدمتكاران و نگهبانان غيرقابل اعتماد اين افراد به دست مى آورد و حتى گاهى اشخاصى را اجير مى كند تا با ظاهر آراسته شان طرح دوستى با افراد سرشناس را بريزند و بعد اقدام به تصاحب اين نامه ها نمايند. او حاضر است هفتصد پوند براى نامه اى دوخطى كه حاصلش ويرانى يك خانواده نجيب زاده است بپردازد او بازار داغ اين اعمال پليد را در اختيار دارد و كسانى هستند كه با شنيدن نام ميلورتون رنگ چهره شان مثل گچ سفيد مى شود. كسى خبر ندارد كه وى چه وقت ضربه مى زند، چرا كه به اندازه اى ثروتمند وفريبكار است كه هرگز به واسطه سود مالى نقشه هاى خود را برملا نمى كند. او برگ برنده خود را زمانى رو مى كند كه مطمئن باشد بيشترين منفعت مالى نصيبش خواهد شد. به نظر من ميلورتون پليدترين مرد لندن است. چگونه مى توان قاتلى خشن را كه با باطوم به جان قربانى خود افتاده و او را از پاى درمى آورد، با مردى كه قربانى خود را ذره ذره شكنجه روحى داده و فنا مى سازد و بدين واسطه جيب خود را پر مى كند مقايسه كرد؟ بايد اعتراف كنم كه هلمز را تا اين اندازه مضطرب نديده بودم. به هلمز گفتم: «ولى مطئناً قانون مى تواند اين شخص را گير بيندازد.» هلمز ادامه داد: «ظاهراً اين طور است ولى عملاً هرگز. براى مثال براى يك زن بيچاره چه فايده اى دارد كه اين مرد را براى مدت چند ماه روانه زندان كند و پس از آزادى شاهد ويرانى مطلق خود باشد؟ قربانيان اين مرد قدرت و جسارت مقابله با او را ندارند. اگر شخص بى گناهى را مورد عذاب و باجگيرى قرار مى داد در آن صورت مى توانستيم او را گرفتار كنيم، ولى ميلورتون به مكارى خود شيطان است. نه بايد راه ديگرى براى مقابله با او پيدا كنيم.»
ـ حالا براى چه به اينجا مى آيد؟
ـ براى اينكه شخصى متشخص دچار عذاب ميلورتون شده و ماجرا را با من مطرح ساخته و كمك خواسته است. اين شخص كسى نيست جز خانم ايوا بلكول. اين بانو يى محترم قرار است تا دو هفته ديگر با كنت دوركورت ازدواج كند و اين حيوان كثيف نامه هايى نسنجيده ـ تأكيد مى كنم صرفاً نسنجيده ـ از آن بانو در اختيار دارد كه خطاب به ملاكى جوان و مفلس در حومه شهر نوشته است و همين نامه ها براى برهم زدن پيوند بانو و كنت كافى خواهد بود. ميلورتون در صورتى كه پول قابل توجهى دريافت نكند، نامه ها رابراى كنت ارسال خواهد كرد. من نيز قرار شده است با ميلورتون ملاقات كنم و به توافق با او برسم. در اين لحظه صداى توقف كالسكه اى در خيابان مقابل خانه به گوش رسيد از پنجره پايين را نگاه كردم و متوجه كالسكه اى اشرافى كه از چوب بلوط ساخته شده بود، شدم. يك مستخدم در كالسكه راباز كرد و بعد مردى قوى هيكل و كوتاه قد كه پالتويى پوستى به تن داشت از آن پياده شد. چند دقيقه بعد مرد در اتاق هلمز بود. چارلز آگوستوس ميلورتون مردى پنجاه ساله با سرى بزرگ و صورتى گرد و گوشتالو بود كه لبخندى پاك نشدنى بر چهره اش نقش بسته بود. چشمان براق و نافذش از پشت عينك قاب طلاى وى جلوه نمايى مى كرد. درواقع لبخند خشك و هميشگى او به همراه چشمان شفافش بارزترين مشخصه چهره اش بود. صدايى نرم و دلچسب داشت و درحالى كه دست فربه اش را به سوى هلمز دراز كرده بود از اينكه نتوانسته بود در ملاقات اول حضور يابد پوزش خواست. هلمز توجهى به دست كشيده شده او نكرد و با چهره اى سنگى وبى احساس به او خيره شد. لبخند نقش بسته بر چهره ميلورتون عميق تر شد. او پالتويش را بيرون آورد و با دقت آن را بر پشت صندلى آويزان كرد و سپس نشست. با دستش به من اشاره كرد و گفت: «اين آقا؟ حضورشان اشكالى ندارد؟» هلمز پاسخ داد: «دكتر واتسون!  دوست وهمكار من است.»
ـ بسيار خوب آقاى هلمز، اگر سؤال كردم صرفا ً به جهات حفظ منافع مشترى شما بود، چرا كه موضوع از حساسيت بالايى برخوردار است... هلمز حرفش را قطع كرد: دكتر واتسون ازهمه چيز خبر دارند. ميلورتون ادامه داد: پس مى توانيم به اصل مطلب بپردازيم. اظهار داشته ايد كه به وكالت ازخانم ايوا وارد عمل شده ايد. آيا اين اختيار به شما داده شده است كه شرايط بنده را قبول كنيد؟
ـ شرايط شما چيست؟
ـ هفت هزار پوند!
ـ و راه حل ديگرى وجود ندارد؟
ميلورتون گفت: جناب هلمز عزيز!  واقعا ًبرايم دردناك است كه اين موضوع را مطرح كنم، ولى اگر پول را تا روز چهاردهم پرداخت نكنيد، قطعاً ازدواجى در روز هجدهم رخ نخواهد داد. حال راحت تر مى شد لبخند را بر چهره ميلورتون مشاهده كرد. هلمز لحظه اى به فكر فرو رفت و بالاخره گفت:«به نظر مى رسد كه شما قضيه را خيلى راحت تلقى كرده ايد. مسلما ًبنده از محتواى نامه ها باخبر هستم، با اين حال خانم ايوا در اين ماجرا نصايح بنده را مو به مو اجرا خواهند كرد و من به ايشان توصيه خواهم كرد كه اصل ماجرا را بدون هيچگونه تعللى به همسر آينده شان بازگو كنند و به بزرگوارى وى اميدوار باشند.» ميلورتون خنده خود را خفه كرد و گفت: «به نظر مى رسد كه شما شناخت خوبى از جناب كنت نداريد.» از حالت آشفته چهره هلمز دريافتم كه وى شناخت خوبى از كنت دارد. هلمز پرسيد: «چه چيز مضرى در نامه ها وجود دارد و اين نامه ها چه آسيبى مى توانند به كسى برسانند؟» ميلورتون پاسخ داد: اين نامه ها لحنى بسيار شاد و جسورانه دارند. به نظر مى رسد كه بانو ايوا درنامه نگارى بسيار سرزنده و جذاب است. ولى به شما اطمينان مى دهم كه كنت دوركورت اين موضوع را درك نخواهد كرد. به هر حال اگر نظرى غير از اين دارد، مى توانيد صبر كرده و نتيجه را شاهد باشيد. بنده شخصاً  از جنبه شغلى با شما صحبت مى كنم. اگر فكر مى كنيد كه به نفع بانو ايوا است كه اين نامه ها در اختيار همسر آينده اش قرار گيرد، در آن صورت حماقت محض است كه مبلغ هنگفتى براى بازستاندن آنها به بنده بپردازيد. در اين لحظه ميلورتون برخاست و پالتويش را برداشت. هلمز از شدت عصبانيت كبود شده بود.
ـ يك لحظه تأمل كنيد. خيلى تند مى تازيد. قصد ما بايد اين باشد كه از هرگونه آبروريزى در چنين قضيه حساسى جلوگيرى كنيم. ميلورتون مجدداً به سوى صندلى بازگشته و آرام نشست و با صدايى كاملاً خونسرد گفت: مطمئن بودم كه ماجرارا از اين ديدگاه پيش خواهيد كشيد.
ـ به خاطر داشته باشيد كه بانو ايوا به هيچ وجه زن بسيار ثروتمندى نيست. به شما اطمينان مى دهم كه حتى مبلغ دو هزار پوند نيز وى را با مشكلات مالى متعددى روبرو خواهد كرد و حال مبلغ پيشنهادى شما به مراتب فراتر از توان مالى ايشان است. به اين علت، مصرانه تقاضا دارم كه اين مبلغ را كمى كاهش داده و نامه ها را در ازاى مبلغ پيشنهادى بنده به وى بازگردانيد، چرا كه قطعاً  از راه ديگرى نمى توانيد پولى بيشتر به جيب بزنيد. باز هم لبخند ميلورتون عميق تر شد، برقى در چشمانش ظاهر شد و گفت: گفته هاى شما را در خصوص توان مالى بانو قبول دارم ولى بايد خاطرنشان سازم كه مناسبت ازدواج ايشان، زمانى بسيار خاص است كه در آن مى توان از كمك مالى دوستان و اقوام نزديك برخوردار شد و با اطمينان مى گويم كه اين بسته حاوى نامه هاى مذكور بيش از هر هديه گران قيمت ديگرى موجب شادى و آرامش خاطر بانوى عزيز خواهد شد. هلمز گفت: «اين كار غيرممكن است.» ميلورتون در حالى كه دفترچه يادداشتى ضخيم را از جيبش خارج مى ساخت بلند گفت: «خداى من، خداى من، جاى بسى تأسف است. اصلاً نمى توانم باور كنم كه به خاطر اشتباه ديگرى خود را بدبخت كنم. اينجا را نگاه كنيد!» در اين لحظه او پاكت نامه اى را كه نشانى اشرافى روى آن چاپ شده بود، از ميان دفتر يادداشت خارج كرد و ادامه داد: «اين نامه متعلق به ـ بهتر است نام صاحب آن را فردا صبح به شما بگويم. ولى در آن زمان اين نامه در دستان همسر آينده بانو ايوا خواهد بود و علت آن صرفا ًاين حقيقت است كه بانو نمى خواهد با فروختن تعدادى از الماسهايش ، مبلغ ناچيزى را براى آنها پرداخت كند. واقعاً جاى تأسف است. آقاى هلمز، گمان مى كنم پايان ناگهانى و تلخ نامزدى خانم مايلز و كلنل دوكينگ را به خاطر داشته باشيد. تنها دو روز مانده به مراسم ازدوج، يادداشتى در روزنامه مورنينگ پست انتشار يافت كه در آن نوشته شده بود، مراسم ازدواج لغو شده است. علتش چه بود؟ علتش واقعاً باورنكردنى است. صرفاً به خاطر مبلغ ناچيز هزار و دويست پوند تمامى مراسم بر هم خورد. آيا چنين ماجراهايى غم انگيز نيست؟ و حال شما كه مردى عاقل و منطقى هستيد، على رغم علم به در خطر بودن آينده و شرف بانو، مشغول چانه زدن بر سر مبلغ و رسيدن به توافق هستيد. واقعا ً از شما تعجب مى كنم، جناب هلمز!» هلمز باز هم گفته خود را در خصوص شرايط مالى بانو تكرار كرد. ميلورتون در پاسخ گفت: «شما در اشتباه هستيد. اگر من در اين ماجرا برنده شوم، ساير افرادى كه نقشه هايى مشابه برايشان در سر دارم، حساب كار خود را خواهند كرد.» در اين لحظه هلمز ناگهان از روى صندلى خود به طرف ميلورتون پريد و فرياد زد: «واتسون، از پشت او را بگير!  نگذار خارج شود. خيلى خوب آقا! حالا محتويات دفترچه ات را به ما نشان بده!»
ادامه دارد
برادران دو قلو
بى رحم ترين زوج
177999.jpg
گروه حوادث: «رجى و رانى» برادران دوقلوى انگليسى نام خود را در صدر ليست تبهكاران و گنگسترهاى اين كشور به ثبت رسانده اند. وابستگى و همراهى اين دو برادر شرور در تاريخ همكارى هاى آنان در معاملات غيرقانونى، تهديد، ارعاب، ضرب و شتم و آدم كشى تا جايى پيش رفت كه وقتى در زندان يكى از آن دو جان سپرد، ديگر نتوانست تحمل كند و او نيز در فاصله كمى جان داد.
> تولد دوقلوها
روز ۲۴اكتبر سال ۱۹۳۳ وايلت كه همسر مرد دوره گردى به نام «چارلى كى» بود احساس كرد كه درد زايمان او را فراگرفته است. او كه با شوهرش در ناحيه اى به نام هاكستون در شمال ايست راند زندگى مى كردند اكثراً تنها بود. چارلى بيشتر روزهاى سال را مشغول سفر به شهرهاى مختلف براى خريدن طلا، لباس و نقره بود. «وايلت» پس از اينكه زايمان كرد با دو نوزاد پسر روبروشد. حالا او به خوبى مى دانست كه بايد به تنهايى تربيت و مسؤوليت نگهدارى از فرزندانش را برعهده بگيرد. منطقه اى كه آنها زندگى مى كردند محل رشد بسيارى از بزرگترين تبهكاران انگلستان بود. در تمام خيابان هاى اين منطقه فقر، بدبختى و جنايت ديده مى شد. مهاجران زيادى از تمام دنيا در اين منطقه گردآمده بودند.
> جنگ جهانى دوم
«وايلت» تا شش سالگى «رجى و رانى» در اين منطقه ساكن بود ولى در سال ۱۹۳۹ زمانى كه جنگ جهانى دوم آغاز شد، او و شوهرش تصميم گرفتند تا از اين منطقه به منطقه ديگرى سفر كنند. آنها به همراه دوقلوهاى خود به منطقه اى در آن حوالى كوچ كردند كه بالاترين آمار قتل در انگلستان را به نام خود ثبت كرده بود. «چارلى» پدر دوقلوها در همان سالها براى اينكه از خدمت در ارتش فرار كرده بود، ناچار شد تا زندگى پنهانى اش را آغاز كند. به اين علت «وايلت» ناچار شد تا دوران سختى را در كنار دوقلوهايش بگذراند و به تنهايى در چنين منطقه اى به تربيت شان بپردازد.
> دوران مدرسه
مدتى بعد رانى و رجى به مدرسه رفتند و در كلاس اول شروع به تحصيل كردند درست در همين زمان بود كه پدربزرگ آنها شروع به ياددادن اصول اوليه مشتزنى به آنان كرد. آنها در واقع در خانه شان كه به باشگاه كوچكى تبديل شده بود، آموزش هايى را براى ورزش بوكس مى ديدند. همين آموزش ها بود كه باعث شد اين دوقلوها در دوران نوجوانى قهرمان مسابقات سراسرى كشور انگلستان در رشته ورزشى بوكس شوند. در كنار هم بودن اين دو برادر دوقلو و رسيدن به اين موفقيت بزرگ باعث شد تا از همان ابتدا پيوندى عميق و ناگسستنى ميان آن دو به وجود آيد.
> ترك تحصيل
رانى و رجى در ۱۵سالگى در يك تصميم ناگهانى اعلام كردند حاضر نيستند به مدرسه بروند بنابراين دوقلوها پس از ترك تحصيل راهى بازاركار شده و پس از جست وجوى كار سرانجام موفق شدند در بازار ماهى فروشان لندن كارى براى خود دست و پا كنند.
اين كار و اين دوره در تاريخ زندگى دوقلوها تنها فرصت آنان براى كسب درآمد از راه قانونى به شمار مى رود.
> خدمت در ارتش
در سال ۱۹۵۲ در حالى كه دوقلوها ۱۹ساله بودند، طبق قانون به خدمت در ارتش فراخوانده شدند. اين دو برادر پس از اينكه دوره دوساله خدمت اجبارى شان را در ارتش گذراندند براثر فراز و نشيب هاى زياد، درگيرى و بدرفتاريى هايى كه آموزش ديده بودند، كاملاً پرخاشگر و خشن شده بودند.
>آغاز فعاليت
بعد از پايان دوران خدمت بود كه دوقلوها با پس انداز مختصرى كه داشتند و با قرض كردن مقدارى پول از برادر بزرگشان يك سالن بيليارد در لندن افتتاح كردند. در اين سالن خيلى زود دوستان قديمى دوقلوها و دوستان ديگرشان كه در مدت خدمت در ارتش پيداكرده بودند به همراه خلافكاران محلى و نوجوانان خشن اين باشگاه را پاتوق خود كردند. همين تجمع هاى روزانه باعث شد كه دوقلوهابا اتكا به داشتن قدرت بدنى شان و مهارتى كه در مشتزنى داشتند به فكر تشگيل گروه كوچكى افتادند اين گروه اقدام به باجگيرى از ساير تبهكاران فعال منطقه مى كرد.
زوج بى رحم
در سال ،۱۹۵۶ رانى و رجى كه در آن هنگام ۲۲ ساله بودند به عنوان زوجى بى رحم در منطقه معروف شده بودند و كسانى كه با آنان مخالفت مى كردند به شدت مورد حمله و ضرب و شتم قرار مى گرفتند. بزودى دامنه باجگيرى و زورگويى آنها به كلوپ هاى شرط بندى و قمارخانه ها كشيده شد و روز به روز برتعداد اعضاى گروه آنها و قدرت حملات آنها افزوده مى شد، بطورى كه گروههاى معروف و بزرگ فعال در شهر، براى انجام مقاصد تبهكارانه خود از اين دو كمك مى گرفتند. ولى اين دو برادر قصد داشتند كه به جاى كاركردن براى سايرين، رياست شبكه زيرزمينى لندن را خود به عهده داشته باشند و تبديل به سركرده تمام گروه ها شوند. يكى از پولسازترين ترفندهاى آنها اين بود كه به كمك شخص سومى كه فردى در ظاهر صادق بود، شروع به انجام معاملات تجارى مى نمودند و هنگامى كه اين فرد به واسطه پرداخت به موقع مطالبات و انجام تجارت عادلانه اعتبارى براى خود كسب مى كرد، در حركتى از پيش طراحى شده اقدام به خريد كالا در مقياس هاى بالا مى كردند و يك شبه ناپديد مى شدند. اين دو توانستند از اين طريق ظرف مدت كوتاه مبلغ ۱۰۰ هزار پوند به جيب بزنند. البته شخص سومى كه در واقع صاحب كار تلقى مى شد پس از مدتى دستگير شده و روانه زندان مى شد، ولى از يك چيز خيالش راحت بود و آن اينكه برادران دوقلو مبلغ هنگفتى به حساب وى در سوئيس واريز كرده اند و تلاش خواهند كرد وى را از زندان نجات دهند.
> نخستين شكايت
در سال ۱۹۶۴ شخصى به نام هيو مك كوهان از اين دو برادر به دادگاه شكايت كرده و ادعا كرد اين دو از وى باجگيرى كرده اند. در روز محاكمه از آنجايى كه هيأت منصفه نتوانست رأى متفق القولى ارائه دهد انجام محاكمات به بعد موكول گرديد. در اين فاصله طى تحقيقات صورت گرفته مشخص شد «مك كوهان» خود سابقه انجام معاملات غير قانونى دارد و شكايت وى وارد نيست، لذا دوقلوها آزاد شدند. ولى رئيس پليس لندن كه شخصى سرسخت به نام «لئونارد ريد» بود قصد داشت دوقلوها را به هر نحوى كه شده به چنگ قانون بيندازد ولى براى اين كار نياز به مدارك و شهود داشت، شهودى كه هرگز حاضر به اعتراف عليه رئيس تبهكاران نبودند. چرا كه مى دانستند بايد با جان خود قيمت اين خيانت را بپردازند.
> فرار عروس
در ۲۰ آوريل ،۱۹۶۵ رجى با نامزد خود فرانسيس ازدواج كرد و مراسم عروسى باشكوهى با حضور بسيار از سران مافياى اروپا و آمريكا برگزار شد. ولى تازه عروس تنها پس از هشت هفته به واسطه فشار روانى حاصل از فعاليت غير قانونى رجى و برادرش وسايه هميشگى پليس و در مقابل آن محافظت شديدى كه توسط افراد رجى از وى صورت مى گرفت دچار ضعف اعصاب شده و به خانه پدرى خود گريخت. در سالهاى بعد رجى همواره سعى كرد با قول دادن به تغيير روش زندگى اش، همسرش را به سوى خود بكشاند . ولى هر بار به واسطه اوج گرفتن اعمال تبهكارانه وى، فرانسيس مجبور به ترك خانه مى شد.
> دوران طلايى
با محكم تر شدن پيوند دوقلوها با گروههاى مافيايى، بخصوص مافياى فعال در نيويورك، دوران طلايى اين دوآغاز شد. به نحوى كه بسيارى گمان مى كردند اين دو غير قابل شكست هستند و دست پليس و يا قانون هرگز به آنها نخواهد رسيد. تهديد، ارعاب، ضر ب و شتم و آدم كشى تبديل به كارهاى روزمره رانى و رجى شده بود. ولى همواره به دليل فقدان مدارك و شواهد، بدون هيچ گزندى آزادانه و به دور از مزاحمت قانونى به كار خود ادامه مى دادند.
> انتقام
در بهار سال ،۱۹۶۶ در يك درگيرى مسلحانه، پسرخاله دوقلو ها به نام ريچارهارت به دست يكى از سران گروههاى تبهكار يعنى جورج كورنل به ضرب گلوله كشته شد. همين اتفاق انگيزه اى براى انتقام جويى دوقلوها از كورنل شد. آن دو به رستورانى كه كورنل در آن مشغول غذاخوردن بود حمله كرده و با شليك چند گلوله به سر وى، او را كشتند. با وارد شدن اسكاتلنديار در قضيه تحقيقات آغاز شد ولى زن مستخدم كه در محل قتل حاضر بود و به عنوان شاهد به اداره پليس برده شد نتوانست هيچ كدام از دوقلوها را از ميان ساير افراد مظنون شناسايى كند و بار ديگر دوقلوها بدون هيچ دردسرى آزاد شدند.
>خودكشى
در ۶ ژوئن ،۱۹۶۷ فرانسيس همسر رجى كه از اوضاع موجود به ستوه آمده بود با خوردن قرص خواب آور خودكشى كرد. رجى مراسم تدفين بسيار با شكوهى براى وى برگزار كرد كه در آن هزاران نفر از هواداران دوقلوها كه عمدتاً تبهكاران زير زمينى لندن بودند شركت داشتند. با وارد آمدن ضربه روحى شديد به رجى به واسطه خودكشى همسرش، دوران افسردگى و تزلزل اعصاب وى آغاز شد و در مدتى كوتاه فجايع زيادى را مرتكب شد كه به دستور قتل افراد مختلف و يا حمله شخصى به افراد و آغاز درگيريهاى خونين ميان وى و رقبايش در شهر مربوط مى شد.
\ دستگيرى
در يكى از اين درگيريها «رجى» شخصى به نام جك مك ويتى را به ضرب گلوله از پاى درآورد. مك ويتى يكى از اعضاى گروهى بود كه به سركردگى شخصى به نام لزلى پين از رقباى دوقلوها محسوب مى شد. پليس كه در اين هنگام مصرانه درصدد به دام انداختن دوقلوها بود، اين بار براى كسب اطلاعات محكوم كننده به سراغ لزلى پين رفت. پين نيز كه فرصت را مناسب ديده بود، طى گزارشى ۲۰۰ صفحه اى شروع به دادن اطلاعاتى حياتى عليه برادران دوقلو كرد كه همين اطلاعات منبعى با ارزش نزد رئيس پليس، كارآگاه ريد محسوب مى شد. «ريد» نيز با در دست داشتن اين اطلاعات و شواهدى كه در طول سالها عليه برادران كرى جمع آورى كرده بود، در حركتى جسورانه در ۸ مه ۱۹۶۸ به خانه پدرى آنها، يعنى محل سكونت موقت دوقلوها حمله كرده و آنها را دستگير كرد.
\ محاكمه
اين بار ديگر پليس برنده شده بود، چرا كه پايان كار دوقلوهاى اسطوره اى نزديك بود. پس از ۸ ماه بازداشت كه غالباً صرف فراخوانى شهود و انجام محاكمات مقدماتى شد، بالاخره جلسه نهايى محاكمه در ژانويه ،۱۹۶۹ با رياست قاضى مالنورد استيونسون برگزار شد. اتهام اصلى، قتل جورج كورنل و جك مك ويتى بود. شهود فراخوانده شده كه اين بار خود را در حمايت كامل قانون احساس مى كردند، شروع به اعتراف عليه برادران كرى كردند و در ۸ مارس ،۱۹۶۹ هيأت منصفه اين دو را متهم تشخيص داد و قاضى نيز براى هر كدام حبس ابد تقاضا كرد، ولى براساس قوانين انگلستان، مشخص بود كه اين دو با تقاضاى عفو پس از ۱۰ تا ۱۵ سال از زندان آزاد مى شوند، به اين علت قاضى حكم داد كه دوران محكوميت آنان حداقل ۳۰ سال باشد. پس از صدور حكم، رجى و رانى كه در آن زمان ۳۵ ساله بودند، براى گذراندن دوران محكوميت خود روانه زندان شدند. رجى به زندان پارك هرست در جزيره وايت منتقل شد و رانى روانه زندان دورهام شد. برادران دوقلو كه از بدو تولد تا آن زمان هرگز از يكديگر جدا نشده بودند، دوران سختى را پيش روى داشتند، ولى در سال ۱۹۷۲ با تلاشهاى پيگير مادرشان، اجازه پيدا كردند كه هر دو در زندان پارك هرست دوران محكوميت خود را در كنار يكديگر سپرى كنند. در زندان رجى مشغول انجام تمرينات ورزشى و كار با وزنه شد و رانى نيز به نقاشى پرداخت. او بيشتر اوقات تنها يك منظره ثابت را طراحى مى كرد كه شامل چشم اندازى روستايى با خانه اى در دوردست و خورشيدى سياه رنگ بود.
\ مرگ
رجى در دوران حبس دو بار ازدواج كرد كه هيچ كدام چندان موفقيتى دربر نداشت. در ۱۷ مارس ،۱۹۹۵ رانى در سن ۶۱ سالگى به علت استعمال بيش از حد دخانيات و پس از يك حمله قلبى درگذشت. او روزانه تقريباً بيش از ۱۰۰ نخ سيگار مى كشيد. رجى با كمك خانواده خود مراسم تدفين باشكوهى براى وى برگزار كرد و هزاران نفر از اهالى لندن شاهد برگزارى مراسمى بودند كه با صفى متشكل از ۲۵ اتومبيل ليموزين همراهى مى شد. با مرگ رانى، رجى نيز دچار افسردگى شديد شد و بيمارى سرطان بر وى غلبه كرد. وى چند سالى در انزوا و رنج سپرى كرد و با لاخره در اول اكتبر سال ۲۰۰۰ به واسطه ضعف قواى جسمانى درگذشت. افراد سرشناس زيادى در مراسم تدفين وى شركت كردند و روى دسته گلهاى اهدايى بر سر مزار وى جملات بسيارى به چشم مى خورد: جملاتى همچون «با عشق»، «احترام و سپاس»، «اسطوره جاودان» و «بالاخره آزادى فرا رسيد»، ولى جالب ترين آنها اين جمله بود: «بالاخره دوقلوها به يكديگر پيوستند.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |