نماى مهر:
م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانى)، شاعر و مترجم
كتاب شناسى م. آزاد:
دفترهاى شعر:
ديار شب / قصيده هاى بلندباد و ديدارها / آيينه ها تهى ست / بهارزايى آهو / با من طلوع كن / گزينه شعر مرواريد / گل باغ آشنايى / بايد عاشق شد و رفت /
ترجمه :
شعرهايى از كارل سندبرگ (با كريمى حكاك) / بعل زبوب (خداوندگار مگس ها) از ويليام گلديك / سفرهاى شگفت آور اوديسه: بازنوشته م. آزاد /
تأليف: پرى شادخت شعر (زندگينامه و بررسى آثار فروغ فرخ زاد)
كودكان و نوجوانان:
سيمرغ و سى مرغ / عمو نوروز / طوقى / فيل و كوران / من كجا لالا كنم / مادرانه ها / اين كوچول موچول / جم جمك برگ خزون / ضحاك و كاوه آهنگر / و ...
| شعرى از م. آزاد
من زارى سه تارى را شنيدم / از دورهاى دور / در هاى و هوى باد / من زارى سه تارى را در باد/ از كوچه هاى دور شنيدم / كه مى گريست / سروى ميان باغ / بيدل كنار جوى / در هاى و هوى سبز گياهان پيش خوان ها / از ريشه ها جدا / من زارى سه تارى را از كوه / و هاى هاى مردى را از دشت / مى شنيدم كه مى خواندند / مرد و سه تار / گاهى، خداخدايى / از هم دلى جدايى را مى گرييدند / ديدم كه پارسايى بر بام هاى سرد سحر ناله كرد و خواند / با زارى سه تار / در هاى و هوى باران ديدم كه آب ها از چشمه ها تراويدند / و گياهان دشت ها روييدند / با شور سه تار /گل هاى سپيد / در سايه بيد / رقصيدند / آنگاه خموش ديدم / در آفتاب نگاه / سروى، مستى ست / بيد، سازى/ و آن مست گياه / تشنه نورى ست / و آن ساز خموش / چشمه آوازى.../
ساره دستاران: از مدرنيته خيابان شريعتى و قلهك، در يكى از كوچه هاى خيابان دولت به خانه اى قديمى مى رسى و شاعرى به تنگ آمده از بازى هاى شعرى اين روزگار، شاعرى كه البته در زمان خود از نوآوران بوده است.
شاهنامه فردوسى و كتاب هايى مربوط به آن روى ميز باز است و تابلوهايى از حماسه ملى ايران بر ديوار. بقيه خانه را هم تابلوهاى نقاشى از جمله تابلوى هانيبال الخاص از پدر شعر نو ـ نيما يوشيج ـ پر كرده، به اضافه تعدادى كارهاى دستى كه ره آورد آن را از مسافرت هايش به ديگر كشورها از جمله اسپانيا و ژاپن است.
محمود مشرف آزاد تهرانى (م.آزاد) شاعر هفتاد و يك ساله روزگارمان، فارغ التحصيل دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است و در دوران تحصيلى شاگرد اساتيدى چون محمد معين، بديع الزمان فروزانفر و پرويز ناتل خانلرى بوده كه معتقد است دانشكده ادبيات به علت حضور چنين اساتيدى، در آن دوره بسيار سودمندو اثرگذار بوده است. عشق به شعر و موسيقى را از پدر دارد كه شعر طولانى «سه تابلوى مريم» عشقى را از حفظ با آواز مى خواند و شعرهاى انقلابى فرخى و عارف را هم. صداى خوش قمر و ظلى و تاج اصفهانى فضاى اتاق مهمان خانه شان راپر مى كرد و عصرها براى پدر به شنيدن صفحه هاى گرامافون بوقى هيز مستر زوويس، خروس بازى، شعر سرايى و آوازخوانى مى گذشت.
پدر از همان چهار پنج سالگى به فكر درس خواندن بچه ها بود، سربازى از روى كتاب هاى آموزشى الفباى سربازان به آزاد و برادرش خواندن ياد مى داد. روستايى بود و اصيل، «جو» را با فتح «ج» تلفظ مى كرد و آزاد چون سردر نمى آورد كه چرا «جو» را بايد آن طور خواند در صندوق خانه زندانى مى شد. بعدها با برادر به مكتب رفتند، نزد سيد گلابى، «همان «سيدخندان» كه از او نامى در يكى از محله هاى تهران به يادگار مانده است. جنگ جهانى دوم شروع شده و شهر شلوغ بود. يك سال تمام هر روز صبح آزاد با برادرش تا ايستگاه بى سيم پياده مى رفتند و مدتى چشم به راه مى ماندند تا از سوارى هايى كه به شميران مى رفتند، يكى شان آنها را به قلهك برساند. اتوبوس هاى شهرى دير به دير مى آمد و آنها اغلب پياده از قلهك به خانه برمى گشتند. جنگ كه تمام شد، رضا شاه هم رفت، جو اختناق ناگهان فروكش كرد و بازار حزب بازى گرم شد. بچه ها دور از هياهو، كودكى شان را در باغ هاى الهيه به بازى و بى خبرى مى گذراندند. اما به قول آزاد تازه اول عشق بود. كلاس چهارم يا پنجم ابتدايى، باد سياست مدرسه آنها را هم گرفت. گويا معلم ها اعتصاب كرده بودند و ژاندارم ها آمده بودند و دانش آموزان به طرفشان سنگ پرتاب مى كردند، معنى اين بازى را نمى فهميدند، هرچند سال هاى بعد برايشان جدى شد و همه زندگى شان را فرا گرفت.
تابستان آن سال، پدر در كوره پزخانه يكى از سربازهايش براى آزاد كارى پيدا كرد. با همه ناراحتى ها كه آنجا داشت، در دفتر كوره پزخانه به گنجى «شايگان» دست پيدا كرد. يك روز از بيكارى و كنجكاوى در گنجه بزرگى را باز كرد و چشمش به دوره هاى «مردم» و «مردم آينه» افتاد. داستان «دختر رعيت» به آذين را اول بار در پاورقى هاى «مردم آينه» خواند كه نشريه اى ادبى ـ حزبى بود. مقاله تحليلى «مشكل نيما» ى آل احمد را هم در يكى از شماره هاى قديمى تر مردم ماهانه در همان دفتر كوره پزخانه پيدا كرد و شعرهايى از نيما را هم. مدرسه ها كه باز شد، آزاد با يكى از همكلاسى ها يك روزنامه ديوارى با تصوير سياه قلم ماكسيم گوركى راه انداخت كه همين يك شماره جهت زندگى سياسى ـ اجتماعى او را روشن كرد. آزاد مسؤول صفحه شعر، داستان و نقد ادبى نشريه ارگان دانش آموزان شد كه سعى مى شد كمتر رنگ حزبى داشته باشد. در روزنامه، نمونه هايى از ادبيات شعرى شاعرانى چون اسماعيل شاهرودى، سياوش كسرايى و حتى سهراب سپهرى را چاپ مى كردند.
|
|
|
آن روزها اگر كار روزنامه فراغتى مى گذاشت، آزاد با دوستى به كتابخانه ملى مى رفتند براى كار روى شعر نظامى. اما بيست و هشت مرداد ،۳۲ آزاد را يك سال از درس عقب انداخت و از بخت يارى او بود كه شهريور همان سال، هم در كلاس ششم ادبى قبول شد و هم در دانشكده ادبيات و دانشسراى عالى. سال بعد هم با شاملو آشنا شد كه مجله «بامشادكوچولو» را سردبيرى مى كرد. شاعر همان سال ها در ۲۲ سالگى اولين كتابش، «ديار شب» را با مقدمه شاملو درآورد كه خود در اين باره مى گويد: «شاملو معتقد بود: شاعر وظيفه اش بسيار فراتر از اين هاست كه به يأس تن دهد؛ او بايد اميد به آينده و شوق به زندگى را منعكس كند. علاوه بر آن قالب هايى مثل چهارپاره مناسب شعر امروز نيستند و وقتى كه قالب هاى نيمايى هست و زبان مى تواند وسيع تر شود، چرا بايد به قبل رجوع كنيم؟»
شاملو بر نخستين سروده هاى شعر جوان مى نويسد: «اين جا شاعرى احساس خود را عرضه مى كند. اين شعرها احساس بشرى است كه رنج مى برد، نه اظهار لحيه كاسبكارى كه بخواهد فروشنده هر متاعى به قلم رود. مهم اين است. اگر چه برسد شكل بعضى اين اشعار جاى سخن باقى است، و اگرچه مسموميت نوميدى چهره پاره اى از آنها را پريده رنگ كرده است، اما هنر اگر كشنده نباشد، اگر واقعيت را نفى نكند و اگر تلاش زندگى، تلاش براى يافتن زندگى، در آن سوسو زند، هراندازه تاريك باشد، باز راهى به روشنى دارد.»
تا چاپ كتاب هاى بعدى آزاد، «قصيده بلند ياد و ديدارها» و «آينه ها تهى است» پانزده سالى فاصله مى افتد، پانزده سال تلاش و تجربه براى دستيابى به سادگى و خلوص كلام شعرى. ميان اين دو كتاب و كتاب «با من طلوع كن» هم ده پانزده سالى فاصله است و اين وسواس در چاپ نكردن كتاب باعث مى شود كه آزاد خيلى از شعرهايش را دور بريزد، هرچند با اين همه فكر مى كند باز هم شعرهايى هست كه بايد كنارشان بگذارد؛ آزاد شاعرى است كه معتقد است هر شاعرى دست بالا چند شعر خوب دارد كه مى ماند.
اما م.آزاد در كنار شعر به كار براى كودكان، به خصوص در زمينه بازنويسى متون كهن پرداخته است. او كه دوران كودكى خود را با قصه هاى اميرارسلان رومى و حداكثر قصه هاى پرحادثه اى چون «سه تفنگدار» گذرانده بود، در سال هاى دبيرى اش در آبادان به فكر كار براى بچه ها مى افتد. كتاب هاى فارسى فاقد جاذبه هاى لازم بودند و آزاد از همان زمان در سطح دبيرستان، خواندن قصه هاى هدايت، جمالزاده و آل احمد را براى دانش آموزان شروع مى كند. بعدها كه با فريده فرجام و پرويز شيروانلو در انتشارات كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان مشغول مى شوند بسيارى از معاصران مانند به آذين، سياوش كسرايى، نادر ابراهيمى و حتى غلامحسين ساعدى هم جذب آنجا مى شوند. آزاد و همكارانش به پيدا كردن قصه هاى مناسب براى بچه ها مى پردازند. «خورشيد خانم» به آذين، «مهمانهاى ناخوانده» فرجام، «قصه طوقى»، «عمونوروز»، «كى از همه پرروتره» و ... در همان سال ها منتشر مى شود كه چيز مشخصى به نام ادبيات كودك وجود نداشته است. گاهى هم روايت هاى تازه اى از قصه هاى موجود به دست مى دهند و خود آزاد همان سال ها، «درخت دوستى» و «جنگ ماه با فيلان» را با برداشت از مثنوى مولوى و «زال و رودابه»، «هفت خان رستم» و «كاوه آهنگر» را با برداشت از شاهنامه فردوسى مى نويسد. اين روزها نيز يكى از مشغوليت هاى اصلى شاعر ادامه همين بازنويسى هاست كه فعلاً «ضحاك و كاوه آهنگر» از اين مجموعه منتشر شده است.
از ديگر كارهايى كه آزاد به نوعى شروع كننده آن بود، ترجمه ترانه هاى غربى است كه از اين بين مى توان به ترانه هاى پينك فلويد، باب مارلى و جوان بائز اشاره كرد كه آزاد البته بر وجود عناصر انديشه و اعتراض در ترانه هاى انتخابى اش تأكيد دارد. او در اين باره مى گويد: «در دوره اى جوانها به موسيقى پاپ علاقه داشتند، ولى اشعار برايشان مفهوم نبود، درنتيجه من به كار در اين زمينه پرداختم و البته بيشتر، گروه ها و خواننده هايى را مدنظر داشتم كه اشعارشان عمق و معنايى داشته باشد. او البته يادآور مى شود: «امروز ديگر اين كار براى عده اى به صورت دكان درآمده و صرفاً براى سودجويى است.»
م.آزاد از شرايط شعر امروز نيز دل خوشى ندارد. به اعتقاد او اين روزها كار جدى فرهنگى صورت نمى گيرد و شعر بلاتكليف است. به گفته او حجم كار زياد است، ولى كيفيتى در كار نيست و آدم هاى با استعداد هم در اين شرايط مشكل دارند. مى گويد: «اگر شاملو هم حالا بود، دچار مشكل مى شد و در اين شلوغى شعرش گم مى شد.» شاعر از تابلوى مدرنى روى ديوار منزلش با عنوان اينكه اين تابلوى عجيب، غريب هم مال دوستان پسرش است ياد مى كند و درحالى كه دل خوشى از شعرهاى امروزى ندارد، مى گويد: «هرچند زمان مى گذرد، شعر ما از وجه تفكر خارج مى شود و تغزل ما هم كم كم بى رنگ مى شود.» به عقيده آزاد شعر معاصر ما در مقابل شعر كلاسيك، مثل مقايسه پيكاسو با ميكل آنژ است كه ابعاد آنها اصلاً قابل مقايسه نيست. آزاد عنصر كلاسيك را عظيم و غيرقابل مقايسه با عنصر مدرن مى داند. از خانه قديمى شاعر نوپرداز، در انبوه شعر و شاهنامه به خيابان شريعتى با انبوه مغازه هاى لوكس و مدرنش كه سرازير مى شوم، فكر مى كنم شعر باز هم هست، در شلوغى شهر، در تنهايى تك تك رهگذران...
پى نوشت: در نگارش اين مطلب از زندگينامه م. آزاد به قلم خودش كه در فصلنامه شعر «گوهران» منتشر شده نيز استفاده شده است.