|
بزرگان انديشه (۴۱)
آلبرت شوايتزر انسان دوستى و موسيقى زندگى
حميدرضا فرزاد بخش نخست
در دنياى امروز انسان به يك ابرانسان (سوپرمن) بدل شده است. او ابرانسان است نه فقط به اين علت كه بر نيروهاى فيزيكى نزديك چيرگى دارد بل به اين علت هم كه به واسطه علم و پيشرفت تكنولوژيك بر نيروهاى پنهان طبيعت تسلط دارد و اگر بخواهد مى تواند آنها را به فعاليت درآورد. مى تواند از فاصله بسيار دور انسانهاى ديگر را بكشد. او با استفاده از قدرت عظيمى كه از طريق تكنولوژى جديد بدان دست يافته است مى تواند به فعاليت هاى بسيارى كه در حالت عادى خارج از توانش است دست بزند. اما اين سوپرمن از يك نقص ذهنى روانى كشنده رنج مى برد. او به آن اندازه كه از لحاظ مادى و جسمانى قدرت پيدا كرده در امور عقلى و معنوى ارتقا نيافته است. امروزه هم بار ديگر در دوره اى زندگى مى كنيم كه مشخصه آن فقدان صلح است. امروز هم ملتها بار ديگر خود را در معرض تهديد ملت هاى ديگر مى بينند. من معتقدم كه در اينجا انديشه ها و اميدهاى ميليونها انسان را كه در نقاط مختلف زمين در ترس از وقوع جنگهاى آينده به سر مى برند به بيان درآورده ام ... باشد كه آنان كه سرنوشت ملتها را در دست دارند به جاى آنكه بر وخامت اوضاع بيفزايند اين سخن سنت پل را سرلوحه فعاليت خويش سازند كه «تا آنجا كه امكان دارد با همه انسانها در صلح و آرامش زندگى كن.» بخشى از خطابه آلبرت شواريتزر در ۱۹۵۴ هنگام دريافت جايزه صلح نوبل *** آلبرت شوايتزر در ۱۴ ژانويه ۱۸۷۵ در آلزاس به دنيا آمد ناحيه اى كه بارها تملك آن بين حكومت آلمان و فرانسه گشت و به همين خاطر فرهنگهاى اين هردو كشور را در خود تركيب كرد. آلبرت از همان آغاز به موسيقى، دين و علم علاقه مند شد. پس از مطالعات و تحصيلات دانشگاهى اش سمتى روحانى در كليسايى كوچك در استراسبورگ يافت. سپس مدير يك مدرسه الهياتى در آن شهر شد. نوشته هاى او در باره دين و بويژه درباره منشأ مسيحيت نظرهاى فراوانى را به خود جلب كرد. در همين حال، تفسير و تحليل او از زندگى و موسيقى يوهان سباستين باخ (۱۶۸۵ ـ ۱۷۵۰ميلادى) و تجربه اش به عنوان يك ارگ ساز و ارگ نواز او را به يكى از چهره هاى پيشرو موسيقى روزگارش بدل كرد. باوجود اين موفقيت ها تصميم گرفت خود زندگى اش را برهان خويش سازد و با زندگى عملى اش انديشه هاى خود را نمايان كند. نظرات او در الهيات و تأكيدش بر تعهد و باور شخصى تا حدودى با ديدگاههاى رايج تفاوت داشت. او به جاى آنكه وارد بحث و گفت وگو با ديگران شود تصميم گرفت آرا و نظراتش را در بستر واقعيت زنده و به شكل عينى و عملى محك بزند. پس به دانشگاه بازگشت و پزشكى خواند و دكترايش را گرفت و به آفريقا رفت تا در يكى از روستاهاى كوچك آن بيمارستانى بنياد نهد. پاره اى از وقايع زندگى شوايتزر را در نهايت اختصار مى توان چنين بيان كرد: در ۱۸۹۳ تحصيلش را در دانشگاه استراسبورگ در رشته هاى الهيات، فلسفه و نظريه موسيقى شروع كرد. در ۱۸۹۸ ليسانس الهيات گرفت. در ۱۸۹۹ تحصيلش را در دانشگاه سوربن پاريس پى گرفت و چندى بعد دكترايش را در رشته فلسفه دريافت كرد. كتاب فلسفه دينى كانت را در همين سال منتشر ساخت. در ۱۹۰۱ كتاب رازحكومت خداوند را نوشت. در طول اين سالها تحصيل و تجربه در موسيقى را در سطوح عالى ادامه داد و كتاب يوهان سباستين باخ را در ۱۹۰۵ به رشته تحرير درآورد. او درباره باخ چنين مى نويسد: «موسيقى در نزد باخ فعل پرستش است. فعاليت هنرى او و شخصيت اش هر دو برپايه ديندارى و ايمان او قراردارند. براى او هنر دين بود و به همين خاطر هيچ تعلق خاطرى به دنيا و موفقيت هاى مادى نداشت. او هنر را يك غايت محسوب مى كرد كه ارزش فى نفسه داشت. باخ دين را در توصيف كلى هنر مى گنجاند. در چشم او هر هنر بزرگ حتى هنر دنيوى و عرفى در ذات خويش دينى است. باخ معتقد بود كه نغمه هاى موسيقى نابود نمى شوند بلكه همچون نيايشى از عمق خان به سوى خدا فرامى روند.» شوايتزر در ۱۹۰۶ كتاب در جست وجوى عيساى تاريخى را منتشر كرد. كتاب سنت پل و مفسران او را هم در ۱۹۱۱ به چاپ سپرد. كتاب خاطرات كودكى و جوانى را در ۱۹۲۴ و جلد سوم كتاب فلسفه تمدن را در ۱۹۲۹ منتشر ساخت. در ۱۹۲۹ سومين سفرش را به آفريقا شروع كرد. در ۱۹۳۱ دو دكتراى افتخارى در الهيات و موسيقى از دانشگاه ادينبورگ دريافت كرد. ۱۹۳۲ سال چاپ سومين جلد كتاب فلسفه تمدن بود. در ۱۹۵۲ جايزه صلح نوبل غياباً به او اهدا شد كه شوايتزر مبلغ ۳۶هزار دلار آن را صرف گسترش بيمارستانها در آفريقا كرد. شوايتزر در ۱۹۵۲ بالاخره انتظارها را برآورد و خطابه خود را به مناسبت دريافت جايزه صلح نوبل با عنوان مسأله صلح در دنياى امروز ايراد كرد. آلبرت شوايتزر در ۱۹۶۵ در لامبارن درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد. بيش از ۵۰ سال بيمارستانى كه او در لامبارن در كشور آفريقايى گابون تأسيس كرده بود همچون معبدى در عصر جديد محسوب مى شد. خود بيمارستان با معيارهاى جديدى كه براى امكانات و تجهيزات ضرورى در بيمارستانها درنظرگرفته مى شود وضعيتى محقرانه داشت اما حضور شوايتزر و شخصيت معنوى قوى او باعث مى شد پزشكان و پرستاران بسيارى، براى مداواى هزاران آفريقايى به دكتر بزرگ (Le Grand Docteur) بپيوندند. باوجود آنكه بيمارستانهاى جديد ديگرى هم در آفريقا بود اما هيچ يك نتوانست به نسبت بالاى استقبال بيماران و درصد بالاى معالجات موفق بيمارستان آلبرت شوايتزر برسد. نرمن كازنز در كتاب خوبى كه درباره زندگى و انديشه هاى شوايتزر به نام «سخنان آلبرت شوايتزر» (چاپ ۱۹۸۴) تأليف كرد به نقل خاطره اى از اولين ملاقاتش از بيمارستان شوايتزر در سال ۱۹۷۵ مى پردازد. او مى گويد: بزرگترين حسى كه از مصاحبت با شواتيزر به من دست داد اين بود كه او انسانى بود كه ياد گرفته بود از تمام قابليت ها و توانايى هاى وجودش استفاده كند. بسيارى از ما گاه بسيارى از قابليت هايمان را فراموش مى كنيم. گاه نمى توانيم حتى بانزديك ترين خويشاوندانمان ارتباط عميقى داشته باشيم اما شواتيزر هرگز نسبت به توانايى هايش بيگانه نبود و نيك مى دانست كه چه قابليت هايى در وجودش نهفته است. اين بدين معنى نيست كه شواتيزر در تحقق بخشيدن به قابليت هايش در پى رسيدن به خوشبختى بود. او بيشتر به هدف دلمشغولى داشت تا به خوشبختى. شواتيزر درد و رنج مردمان آفريقا را درد و رنج خود شمرد و بخش بيشتر زندگى اش را وقف آنان كرد. او معتقد بود كه ما نيازى به كند و كاوهاى بى پايان راجع به ماهيت هدف و غايت نداريم.او براى اصلى اخلاقى دست به يك قربانى زد و چون توانست از عمق وجودش خود را با انسان هاى ديگر همدرد بشمارد نيرو يى فراتر از هزاران مرد نظامى و جنگى از خود بروز داد. نيكوس كازانتزاكيس نويسنده پرآوازه يونانى كتاب سرگشته راه حق خود را كه رمانى بر پايه زندگى يكى از بزرگترين شخصيت هاى معنوى مسيحيت يعنى قديس فرانچسكو آسيزى(۱۱۸۲ـ۱۲۲۶ ميلادى) است به آلبرت شواتيزر اهدا كرده كه عنوانش چنين است: تقديم به آلبرت شواتيزر، قديس فرانچسكو آسيزى زمان ما. *** من به پزشكى روى آوردم تا بتوانم بدون سخن پردازى، عمل كنم. طى سال هايى خودم را در كلمات بيان مى كردم.اما اين شكل جديد فعاليت يعنى تجلى در عمل به سخن گفتن درباره دين عشق خلاصه نمى شد بلكه تنها در عرصه عمل خود را نشان مى داد. درباره فيلسوفان هم مى گويد كه بايد به ياد داشته باشيم كه فيلسوف نه تنها بايد به تكنيك ها و فنون عقل يا به مسائل مربوط به ماده و فضا و زمان و ستارگان و چيزهايى از اين قبيل بپردازد بلكه بايد به مردم هم توجه داشته باشد. در هر حال ارتباط انسان با عالم و نه صرفاً ارتباط يك كهكشان با كهكشانى ديگر يا ارتباط يك واقعيت با واقعيتى ديگر است كه بايد بخش اعظم جست وجوى فكرى فيلسوف را تشكيل دهد.» در پاسخ به اين پرسش كه آيا من يك بدبين هستم يا يك خوشبين مى گويم كه علم من بدبينانه است اما اميد و اراده ام خوشبينانه. هرگز نگو هيچ چيز زيبا در جهان وجود ندارد.هميشه چيز زيبايى هست كه به شكل يك درخت، يا رقص باد در لا به لاى برگ ها يا جنبش امواج دريا يا نفس كشيدن حشره اى كوچك در پهنه تخته سنگى بزرگ تو را به حيرت و شگفتى وا دارد. هر چه عميق تر به طبيعت بنگريم بيشتردر مى يابيم كه طبيعت پر از زندگى و طراوت است و هر چه ژرف تر بدانيم كه همه زندگى يك راز است بيشتر با آن يگانگى پيدا مى كنيم. هر قدر كه معرفت بيشترى كسب مى كنيم موجودات قابل فهم تر نمى شوند بلكه خصلت رازآميز بيشترى پيدا مى كنند. ادامه دارد نشانى الكترونيكى گروه انديشه think@icpi.ir
|