يكشنبه ۱ شهريور ۱۳۸۳ - ۵ رجب ۱۴۲۵
Sun, Aug 22, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۸۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
استحاله كلمه در بافت
نگاهى به «يك گربه، يك مرد، يك مرگ» نوشته زولفو ليوانلى
استحاله كلمه در بافت
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
قسمت دوم
مى خواهم بحث خود را از استحاله آغاز كنم تا به ويژگى هايى كه در شعر دهه هفتاد حيات يافته اند برسم. بنا بر اين نظر خود را بر عبارت «استحاله كلمه در بافت» متمركز مى كنم.
بافت را مى توان مجموعه عواملى دانست كه در تعبير معنى مؤثرند. «صفوى، ۱۳۷۹:ص۲۱۲». براى بافت، تقسيم بنديهايى را برشمرده اند؛ از جمله بافت زبانى (co-text) و بافت غيرزبانى يا بافت موقعيتى (Physical) context. ترجمه هاى ديگرى نيز از اين دوكلمه شده است؛ از جمله اينكه براى بافت زبانى از تركيب «همبافت واژه» نيز استفاده شده است و در تعريف آن آمده است: «همبافتى يك واژه مجموع كلماتى است كه در همان عبارت يا جمله به كار مى روند.» (يول، ،۱۳۸۰ ص۲۰۰)
شايد بهتر باشد براى توضيح بيشتر مثالى بزنم. شما در خيابان به انتظار تاكسى ايستاده ايد؛ كسى كنار شما مرتب و با صداى بلند، هنگام عبور هر تاكسى تكرار مى كند: «سر تاكستان». شما از اين عبارت چه مى فهميد؟
حال مجسم كنيد در روستايى كنار يك تاكستان ايستاده ايد و شخصى روستايى همين عبارت «سر تاكستان» را تكرار مى كند. اكنون از اين جمله چه برداشتى داريد؟
در حالت سوم شخصى را در نظر بگيريد كه در يك تيمارستان با صداى بلند فريادمى زند «سرتاكستان». نظر شما نسبت به آن شخص چيست؟
در هر سه مورد، هر سه نفر، عبارت يكسانى را به كار برده اند؛ آنچه كه سبب مى شود شما معانى مختلفى را برداشت كنيد چيست؟
در مثال فوق مى بينيم كه كلمات «سر» و «تاكستان» و تركيب آنها با يكديگر در موقعيت هاى فيزيكى مختلف، معانى مختلفى مى يابند. آنچه سبب تعابير معانى مختلف مى شود در واقع بافت غير زبانى يا بافت موقعيتى است. يعنى موقعيتى كه در آن اتفاقى رخ مى دهد؛ به شما كمك مى كند تا معنى آن اتفاق را دريابيد. يا به عبارتى ديگر، شما معنى هر اتفاقى را به كمك موقعيتى كه در آن رخ داده است درمى يابيد. اهميت بافت به حدى است كه بدون آن، مفهوم ارتباط، دگرگون مى شود. بدون بافت، گوينده و شنونده، نمى توانند به تفاهم معنى دست يابند و ارتباط مختل مى شود. مثال ديگرى مى زنم كه با مثال اول كمى متفاوت است. اغلب مى بينيم بر روى آينه هاى بغل اتومبيل هاى اغلب جديدتر، به عنوان هشدار به راننده ها، اين عبارت به انگليسى نوشته شده است:
objects in mirror are closer than they appear.
كه ترجمه آن مى شود: «اشيا در آينه از آنچه به نظر مى آيد نزديكتر هستند.»
شما اين جمله را چگونه تعبير مى كنيد؟ مى توان اين جمله را اينگونه تعبيركرد كه:
الف ـ اشيا از آن چيزى كه در آينه مى بينيد نزديكتر هستند (آينه، اشيا را دورتر از آنچه هستند نشان مى دهد).
ب ـ اشيا در آينه، نزديكتر از آن چيزى كه هستند به نظر مى آيند (آينه، اشيا را نزديكتر از آنچه هستند نشان مى دهد). به دليل ابهامى كه در جمله وجود دارد مى توان دومعنى متضاد از يك جمله واحد به دست آورد. اما آنچه كه سبب مى شود ما معنى الف را براى جمله فوق برگزينيم و يا احتمال بيشترى براى مورد نظر بودن جمله الف قائل باشيم؛ كاربرد معنايى آن است. زيرا مى دانيم كه اين جمله به عنوان هشدار به راننده نوشته شده است تا راننده بداند اتومبيلهاى پشت سر به اتومبيل او نزديكتر از آن چيزى هستند كه در آينه مى بيند و مراقب باشد. در موارد فوق چيزى خارج از حوزه كلمات وهمچنين دستور زبان به كمك ما مى آيد تا بتوانيم ابهام موجود در جمله را برطرف كنيم؛ گاهى موقعيت فيزيكى به كمك ما مى آيد، گاهى معنا و گاهى هم هر دو. از اين نوع مثالها بسيار است ومى توان در زندگى روزمره به موارد متعددى از اين دست اشاره كرد. اين موقعيت ها هميشه خارج از حوزه كلمات و دستور زبان نيستند. اما جنبه ديگرى كه مى توان از بافت استخراج كرد دگرگونى معناى كلمات است. كلمات مى توانند در بافت زبانى داراى معانى جديدى شوند كه خواننده يا شنونده بايد آن معانى را استخراج كند و اين نكته اى است كه در شعر بسيار به كار مى آيد. در فرهنگ آكسفورد ذيل واژه context علاوه بر موقعيت فيزيكى به موقعيت كلمات نيز اشاره شده است؛ كلماتى كه قبل و بعد از كلمه، عبارت يا جمله اى مى آيند و به ما كمك مى كنند تا معنى آن كلمه، عبارت و يا جمله را دريابيم. شعر هفتاد به اين موضوع توجه بسيارى نشان داده است به گونه اى كه مى توان با صراحت ادعا كرد كه تا پيش از اين مقطع، اين نوع توجه واستفاده از بافت زبانى (به اين شدت و گستردگى) رايج نبوده است.
ادامه دارد
منابع:
صفوى، كورش. درآمدى بر معنى شناسى. تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامى، چاپ اول، ۱۳۷۹
يول، جرج. بررسى زبان. محمود نور محمدى. تهران: انتشارات رهنما. چاپ سوم، ۱۳۸۰

محمدحسين عابدى
نگاهى به «يك گربه، يك مرد، يك مرگ» نوشته زولفو ليوانلى
زندگى گربه اى
178815.jpg
«يك گربه، يك مرد، يك مرگ» يك قاعده خيلى مهم نوشتن را دوباره ثابت مى كند، اين كه يك نوشته مى تواند هر سوژه اى داشته باشد، اما آنچه قصه را جذاب مى كند، چگونگى پرداختى است كه نويسنده نسبت به آن دارد. با يك پرداخت خوب، حتى مى توان سوژه اى معمولى را خواندنى كرد، چرا كه جزئيات قصه را مى سازد.
«يك گربه، يك مرد...» زندگى يك مرد سياسى است كه كشورش، تركيه را به مقصد سوئد ترك كرده تا در آنجا مبارزه اش را دنبال كند، اما در سوئد او با محيطى سرد و يخزده روبرو مى شود و زندگى آنچنان برايش ملال آور مى شود كه در يك بيمارستان بسترى اش مى كنند. در بيمارستان، يكى از شكنجه گران سابق خود را مى بيند و حضور او را به دوستانش اطلاع مى دهد. دوستانش مى خواهند مرد را بكشند، اما «سامى» ديگر هيجان سابق را ندارد و دلش نمى خواهد مرد كشته شود. او ديگر آن انقلابى سابق نيست، يك پناهنده ساده است. اگر كسى اين خلاصه داستان را براى شما تعريف كند، احتمالاً حدس مى زنيد كه با رمان خسته كننده اى روبرو خواهيد بود، اما نويسنده اين رمان را آنقدر جذاب نوشته كه هنگام خواندنش، حتى يك لحظه هم دلتان نمى خواهد كتاب را زمين بگذاريد. رمان دو راوى دارد، روايت اول بازخوانى يا بازنويسى دستنوشته هاى «سامى» است و ديگرى توضيحاتى است كه «سامى» به اين متنها اضافه كرده. اين روايت دوگانه چند خصوصيت به اثر مى دهد كه مهم ترين آنها، روان تر شدن روايت است.
نويسنده به جاى آن كه در يك برداشت به همه جزئيات قصه بپردازد، آن را تقسيم مى كند و به دو زبان بيان مى كند. با اين كار، اولاً مخاطب را از خواندن جزئيات فراوان در كنار هم خلاص مى كند و به اين وسيله كمتراو را دچار سردرگمى مى كند، دوم اين كه با توضيح دوباره، چيزهايى كه ممكن بود فراموش كرده باشد، دوباره روايت مى كند، البته با نگاهى ديگر. نويسنده با استفاده از اين ترفند، با وجود آن كه خود را از چنبره روايت داناى كل رها مى كند، اما مخاطب را از ديدن زواياى پنهان زندگى «سامى» محروم نمى كند، او هم خود در مورد خودش توضيح مى دهد و هم كسى ديگر او را وصف مى كند. به اين ترتيب ما هم يك نگاه از درون داريم و يك نگاه از بيرون و به اين ترتيب سامى ملموس تر مى شود.
«يك گربه...» با توصيف رانندگى سامى در يك عصر زمستانى شروع مى شود. او سوار ماشين درب و داغانش مى شود و به مقصد نامعلومى رانندگى مى كند. در حين رانندگى با گوزنى تصادف مى كند، اما گوزن را همان جا مى گذارد و مى رود. كمى كه از محل حادثه رد مى شود، احساس پشيمانى مى كند و برمى گردد. اما هرچه در جاده مى گردد، اثرى از گوزن پيدا نمى كند. شك مى كند كه توهم بوده يا واقعاً اين حادثه برايش اتفاق افتاده است. همين كه توصيف نويسنده تمام مى شود، سامى قهرمان قصه شروع مى كند به قضاوت كردن در مورد قصه: من شخصيت اصلى اين رمان هستم. مى خواهم درباره آنچه تاكنون خوانده ايد، يادداشتهايى بنويسم. نمى توانم آنچه را نوشته شده است، دروغ بنامم... نويسنده به آنچه برايش نقل كرده ام وفادار مانده است. نوشته شدن رمانى درباره شما به اين مى ماند كه لخت و عور در يك ايستگاه پرجمعيت، زير نور خيره كننده چراغها بايستيد.»
او در همين دستنوشته ها به شرح نوشتن قصه، رفتار دوست نويسنده اش و جا افتاده هاى روايت هم اشاره مى كند و حتى گاهى در مورد دوست نويسنده اش و كلاً نويسنده ها قضاوت مى كند: «... من معتقدم همه هنرمندها در دوران كودكى شان يك عمل جراحى، يا يك بيمارى و يا يك معلوليت داشته اند كه آنها را از دوستانشان جدا كرده و باعث افسردگى شان مى شود.»
اين دو روايت به طور همزمان پيش مى روند و وقتى هر كدامشان را مى خوانى، دلت مى خواهد قسمت بعد را بخوانى تا از قضاوت قهرمان قصه، در مورد خودش بيشتر بدانى. فكر مى كنم در مورد روايت دوگانه رمان، همين قدر كافى باشد.
... و اما يكى ديگر از نكته هاى جالب «يك گربه، يك...» اين است كه نويسنده چنان به زواياى پنهان شخصيت «سامى» سرك مى كشد كه گاهى ما را دچار تعجب مى كند. «سامى» مى خواهد گذشته اش را فراموش كند و در يك جهان بدون دلبستگى، به يك نوع زندگى گربه اى برسد. او از گربه اى در خانه اش نگهدارى مى كند كه به نوعى رابطه جانشينى با آن دارد. «سامى» به گربه نگاه مى كند و الگو برمى دارد. او با گربه حرف نمى زند و به همين دليل ارتباط بهترى با آن برقرار مى كند، «زيرا نمى توان آدمها را از راه گفت و گو شناخت. گفت و گو بى اثرترين وسيله ارتباطى ميان موجودات است.»
سامى مى گويد كه تمام عمرش را مثل سگ زندگى كرده بود و ديگر نمى خواهد مثل سگ چاپلوسى كند «وابسته شدن به ديگران، وابسته كردن ديگران به خود، سر را به نوازش اين و آن سپردن و... سيريكيت (همان گربه اش) هرگز به هيچ كس محتاج نبود. نه دوست مى داشت و نه دوستش مى داشتند. كم كم مى فهميدم كه چرا در بعضى از فرهنگها گربه را مى پرستيدند. از رفتار گربه اى «سامى» كه بگذريم، نويسنده از زبان او توصيفهاى بسيار جالبى ارائه مى كند: «مادرم آدم دلنشينى است. مثل دوستانش هر حادثه اى را طبق زمانبندى آشپزخانه تعريف مى كند: «لوبيايم را پاك كرده بودم، پيازم را پوست كنده بودم، داشتم مى ريختم توى قابلمه كه صداى غرش از خيابان شنيدم»... مطمئنم كه اينها حتى لحظه اى را كه بشر براى اولين بار پا به كره ماه نهاد، با خرد كردن پياز در قابلمه در مى آميزند و تعريف مى كنند يا «گويا عشق، همان از ميان برخاستن احساس محرم است. يعنى اين كه دو نفر در برابر هم از هيچ چيز مبتذلى شرم نكنند و...»
زولفو ليوانلى هرگاه در بطن قصه به ارائه اطلاعات مى پردازد، كارش خواندنى است، به طور مثال او در حاشيه قصه اش به نحوه شكل گيرى انقلابهاى مهم جهان اشاره دارد، حتى به كودتاى ۲۸ مرداد هم اشاره مى كند. اما هرگاه او فقط به ارائه صرف اطلاعات بسنده مى كند، خواننده را به دست انداز مى اندازد. به طور مثال، فصل هفتم و قسمتهايى از فصل دهم كتاب به نظم زائد مى رسيد و خواننده را خسته مى كند. واقعاً به چه درد خواننده مى خورد تا از جزئيات زندگى يكى از سياهى لشگرهاى قصه، مثل ابراهيم يا خوان، اطلاع حاصل كند. فقط بايد به اندازه اى در مورد يك شخصيت، اطلاعات داد كه مورد نياز خواننده است و به روند روايت كمك مى كند.
زولفو ليوانلى توانسته فضايى وهم گونه بسازد و ما را يك بار ديگر با ترديدى بزرگ روبرو كند. «سامى» انتقام مى گيرد يا نه. آيا او دچار اضمحلال شده و ديگر آن انقلابى سابق نيست يا واقعيتهاى زندگى دگرگونش كرده؟ «يك گربه...» اگر هيچ نكته مهمى نداشته باشد، دست كم ما را با اين پرسشها روبرو مى كند. پرسشهايى كه به اندازه كل زندگى بنيادى اند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |