يكشنبه ۱ شهريور ۱۳۸۳ - ۵ رجب ۱۴۲۵
Sun, Aug 22, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
درباره «دوستى» با امير كريمى
دنبال چه مى گردى
سهراب گفته هميشه فاصله اى هست. اما ما مى گوييم هميشه گمشده اى هست! همه ما چيزهايى از دست داده ايم. گاه اين گمشده ها را مى توان يافت و گاهى هم امكان يافتنشان وجود ندارد. ستون دنبال چه مى گردى درباره همين چيزهاست.نشانى اين ستون است.
donchemig @ yahoo.com
به دنبال مجله فيلم
من دنبال شماره ۲۳۲ مجله فيلم مى گردم. لطفاًَ اگر كسى اين شماره را دارد به من mail بزند. منتظر هستم.
mrbkh2000@yahoo.com
خبر از دوست
مى خواهم از دوست عزيزم غلامعلى بيرانوند خبرى داشته باشم. از آشنايان مى خواهم اگر خبرى از ايشان دارند به من mail بزنند. غلامعلى! شايد خودت اين متن را مى خوانى با من تماس بگير.
اميرمطهر
a-m-b79@yahoo.com
به ياد معلم حرفه و فن
من يك گمشده دارم. مدتى است كه دنبال معلم مهربان خودم مى گردم. نام او خانم ف. خرم بود كه در مدرسه غيرانتفاعى نوين به ما درس حرفه و فن مى داد. اگر اين مطلب را مى خوانيد لطفاً با من تماس بگيريد.
shabnamkamel@yahoo.com
شبنم كامل
سرزمين هيچكس
چيزى نيست دنبالش بگردم. سردرگم؛ مثل همه كه خيال مى كنن نيستن! خيال مى كنن مى دونن از زندگى شون چى مى خوان. چيزى نيست كه دنبالش بود. هيچ توجهى هم نداره، چرا اينقدر طلب كاريم؟ اونايى كه مى گن گمشدمون رو پيدا كرديم، الكى دلخوش ان. من دنبال هيچ چيز نيستم. اصلاً خودم گم شده ام. تو بگو خودمو كجا مى تونم پيداكنم؟ مى دونى كه گمشده ام اون قدر مبتذل نيست كه به زبان به ياد و مى دونى كه وقتى كسى پيدايش كنه، زبنوش مهر مى شه.
درباره «دوستى» با امير كريمى
بى خوابى
178836.jpg
كمتر كسى پيدا مى شود كه با موسيقى پاپ داخل مرزها آشنا باشد و امير كريمى را نشناسد. او از نخستين چهره هاى شاخص اين عرصه بود. از او كمتر گفت وگويى در جايى ديده ام. به نظر آرام مى آيد و هيچ وقت هم هيچ شايعه اى در اطرافش شنيده نمى شود. چهره اى كه از او در اين گفت وگو شناختم، با آنچه تصور مى كردم فاصله زيادى نداشت به غير از كشف تنهايى اش كه برايم جالب بود.
براى همه آنهايى كه حتماً از امروز براى من ميل مى زنند و مى خواهند كه نشانى الكترونيكى امير كريمى را برايشان بفرستم، بايد توضيح دهم كه او اصلاً اهل اينترنت نيست. پس خواهش مى كنم در اين زمينه ميلى نفرستيد. شماره تلفن او را هم نمى توانم در اختيارتان بگذارم و... اين نكته  هاى آخر را از اين رو نوشتم كه بگويم هر هفته مجبور هستم ساعات زيادى را صرف پاسخ به ميل هايى بكنم كه دنبال نشانى كسانى هستند كه با آنها گفت وگو مى كنم. به من حق بدهيد كه اخلاق حرفه اى اجازه ندهد كه شماره تلفن و آدرس آدم ها را در اختيار علاقه مندان شان قرار دهم و يا نكاتى كه در باره زندگى خصوصى آنها مى دانم را بازگو كنم. براى ارتباط با آدم ها شايد بهترين راه همان ميل زدن باشد. از اين پس اگر مصاحبه شوندگان نشانى الكترونيكى داشته باشند آن را در مقدمه گفت وگو مى نويسم واگر اين نشانى نيامده بود نشانه اين است كه آنها اهل اين نوع ارتباط نيستند. اميدوارم عذرخواهى مرا از بابت اينكه نمى توانم هيچ راه ديگرى براى ارتباط برقرار كردن با آدم هاى مورد علاقه  تان در اختيارتان بگذارم، بپذيريد.

تأثيرگذاران بر امير كريمى:

قرآن
عميقاً احساس مى كنم در هر شرايطى درك مفهوم قرآن برايم بسيار آرامش بخش است. به گمان من تمام آيات قرآن يك معناى واحد دارند و اگر آدم بتواند براى يك لحظه آن معنا را كشف و درك كند به آرامش رسيده است. اما مى دانم كه رسيدن به آن لحظه كار دشواريست.

مادرم
تا حدود پانزده شانزده سالگى، شخصيت مادرم، نوع عملكرد او و حرف هايى كه به من مى زد به  شدت در شكل گيرى شخصيت من مؤثر بود. با بزرگتر شدنم اين مسأله اگر چه تأثير خود را باقى گذاشته بود اما گرايش فكرى ام به سوى ديگرى رفت.

شعر
با شعر هميشه رابطه صميمانه اى داشته ام. از حافظ و سهراب و شاملو بگير تا شاعرانى كه شايد چندان معروف نباشند. اگر بخواهم فهرستى از شاعران مورد علاقه ام ارائه دهم، آن فهرست نوشته اى بلند و بالا خواهد شد. اما آنچه در آنها برايم مهم است، مقوله شعر بود.

ايسم ها
براى سال هايى با «ايسم» ها به شدت درگير بودم. انديشه هاى مختلف مكاتب بشرى را دنبال مى كردم از ماركسيسم تا نهيليسم، اما بعدتر با كتاب هاى علمى ـ مذهبى بويژه آثار نور على الهى آشنا شدم كه در شكل گيرى ذهنى ام تأثير فراوانى گذاشت.

جامعه
از وقتى به عنوان خواننده شناخته شدم، مفهوم جامعه و حضور در جامعه برايم معناى خاصى پيدا كرد و روى زندگى ام تأثير گذاشت. حالا مى دانستم كه ديگر هر كارى را نمى توانم در جامعه انجام دهم. جامعه همان طور كه امتيازات ويژه اى به من داد، امتيازاتى را هم از من گرفت.

\ بين ترانه هاى تو، كمتر ترانه اى را ديده ام كه در آن از واژه «دوست» استفاده شده باشد. آيا چنين ترانه اى دارى؟
> در كمتر ترانه اى از اين كلمه استفاده شده به غير از يك ترانه دو صدائه كه با ناصر عبداللهى در سال ۷۸ خوانديم.
\ شعرش چه بود؟
> در ديگران مى جويمت اما بدان اى دوست
اين سان نمى يابى زمن حتى نشان اى دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مى زن
تا پاسخ خود بشنوى پژواك وار اى دوست...
\ هيچ وقت پاسخى را پژواك وار از دوستى شنيده اى؟
> خيلى به اين موضوع دقت نكرده ام اما معتقدم كه آنچه از پيرامون مان دريافت مى كنيم، بازگشت آن چيزيست كه به پيرامون مان ارسال كرده ايم. در دوستى هم همين اتفاق مى افتد، يعنى آنچه در دل داريم در نهايت به خودمان باز مى گردد.
\ اما من شنيده ام در عرصه موسيقى اين دوستى ها به شدت خدشه پذير است و دوستى هاى صميمى كمتر به چشم مى خورد..
> خود بچه هاى موسيقى يكديگر را به شدت درك مى كنند و با هم صميمى هستند. اما شانتاژ ها واتفاقاتى كه بيشتر از خارج اعمال مى شود، گه گاه يكى از ويژگى هاى اين افراد كه حسادت است را برانگيخته مى كند و اين طور برداشت مى شود كه آنها دوستى هايشان خدشه پذير است. اين يك مسأله سطحى است و عميقاً هيچ دشمنى وجود ندارد.
\ درباره تو هم اين شانتاژ ها وجود داشته؟
> خب، طبيعى است كه وجود داشته.
\ چطور با آنها برخورد كرده اى؟
> در اين لحظات معمولاِ به آدم هاى خبر چين يا كسانى كه شروع مى كنند به مشوش كردن ذهنم در باره ديگران، اصلاً مجال ظهور نمى دهم و گاهى رفتارم خيلى تند به نظر مى رسد، آنقدر كه پيش آمده كسى را از جمع بيرون كرده ام.
\ به نظر نمى آيد آنقدر عصبانى شوى كه بتوانى چنين كارى كنى...
> اگر در اين گفت وگو اتمسفر ديگرى وجود داشت و حرف هاى ديگرى ردو بدل مى شد، تو هم مى توانستى عصبانيت مرا ببينى!
\ كودكى ات در كجا گذشت؟
> من در سال ۱۳۴۹ در بيمارستان شوروى سابق در خيابان كريم خان به دنيا آمدم و تا سال ۱۳۵۸ در تهران بوديم. سال ۵۸ رفتيم كرج به عزم اينكه يك سال بمانيم و برگرديم. اين يكسال تا الآن طول كشيده است. البته من خودم حالا در تهران زندگى مى كنم ولى خانواده ام همچنان در كرج هستند.
\ انتظارندارم كه در بيمارستان شوروى دوستى پيدا كرده باشى، ولى اولين دوست ها را كجا پيدا كردى؟
> اولين اسمى كه به يادم مى آيد مربوط به كلاس اول دبستان مى شود. دوستى داشتم كه اسمش فريدون بود. فاميلش را هم يادم نيست. اما بگذار يك چيز را بگويم. باور كن از آن زمانى كه من خودم را شناختم، بهترين دوستم نيرويى بوده كه در خودم احساس مى كرده ام. شايد اين نيرو همان چيزى باشد كه ما به عنوان «خدا» مى شناسيم. او بهترين دوست من بوده است. اما به هر حال صحبت كردن درباره اين مسأله مجال ديگرى مى خواهد. مى دانم كه اين گفت وگو درباره دوستان انسانى است. فصل هاى زندگى من زود به زود عوض مى شد و هر كدام از اين فصل ها دوست هاى مربوط به خودش را مى طلبيد.
\ اين تغيير فصل ها در چه حوزه هايى بود؟
> خب سال ها دانش آموز بودم بعد دانشجو شدم، مدتى كلاس خوشنويسى مى رفتم، كلاس فوتبال مى رفتم، بدنسازى مى رفتم، همبازى هاى شطرنج داشتم، دوستان عرصه موسيقى و شعر داشتم و....
\ پس فقط آشپزى نمى كردى!
> در واقع آره و اين كار يست كه هيچ وقت ياد نگرفته ام. حتى الآن كه تنها زندگى مى كنم با اين مسأله مشكل دارم. وقتى خانه هستم يا غذا از بيرون سفارش مى دهم يا با غذاهاى آماده يك جورى خودم را سير مى كنم...
\ در كار حرفه اى موسيقى صميمى ترين دوستت كيست؟
> از ابتداى شروع به كار در عرصه موسيقى تا امروز، سعيد امير اصلانى صميمى ترين دوستم بوده است.
\ آن نيرويى كه گفتى در درونت وجود داشت و بهترين دوستت بود را در سال هاى كودكى چطور احساس مى كردى؟
> آنچه انسان را در درون خود با اين نيرو آشنا و سازگار مى كند تنهايى است و اين تنهايى لزوماً تنهايى فيزيكى نيست. يك تنهايى عاطفى است و آدم به اين نقطه مى رسد كه احساس مى كند آنچنان كه شايسته و بايسته است از طرف خانواده و اطرافيانش درك نمى شود. اين به معناى كمبود محبت نيست بلكه فكر مى كند همه اين محبت ها نمى تواند به آنچه در درون او مى گذرد جواب دهد. اين اتفاق معمولاً به يك درون گرايى منجر مى شود. يادم مى آيد اولين بار كه به مفهوم مرگ فكر كردم، تقريباً شش سالم بود. آن روزها نمى دانم چند صدمين سال مرگ فردوسى بود وهمه جا صحبت اين مسأله بود. همان موقع با خودم فكر مى كردم چقدر عمر چند ده ساله آدم  ها در مقابل زمانى كه بعد از آنها وجود دارد، زمان كوتاهى است. آنجا بود كه مفهوم مرگ را درك كردم.
\ خب، اين فكر كردن ها زندگى تو را از بچه هاى هم سن و سالت تفكيك مى كرد؟
>آن طور كه اين تفاوت از لحاظ ظاهرى حس شود، خير. اما باعث مى شد كه علايقم تفاوت داشته باشد. يعنى مثلاً با مقوله خوشنويسى و خط ارتباطى خاص داشتم. خط مرا به دنياى ديگرى مى برد، همچنان كه هنوز هم مى برد. همين الآن اگر خط تو را ببينم مى توانم تا حدى به روحيات تو پى ببرم. اين مسأله به خوش خطى و بدخطى تو بر نمى گردد بلكه معتقدم كه خط تو اتمسفرى ايجاد مى كند كه مى تواند در باره ات حقايقى را مشخص كند.
\ گوشه گيربودى؟
> مطلقاً.
\ پس متفاوت بودنت چطور بروز مى كرد؟
> با دير خوابيدن.
\ دير خوابيدن!
> آره، هيچ وقت يادم نمى آيد در دوران كودكى ـ و حتى الآن ـ زودتر از ساعت يك و دو شب خوابيده باشم.
\ راستش را بگو! بيدار مى ماندى فيلم هاى آخر شب را ببينى؟
> گه گاهى فيلم ها را هم مى ديدم ولى بيشتر وقتم توى تخت خواب مى گذشت.
\ آنجا چه كار مى كردى؟
> دو سه ساعت توى رختخواب بيدار مى ماندم و فكر مى كردم.
\ هنوز هم اين عادت را دارى؟
> الآن ديگر نهادينه شده است. اين زمان را يا كتاب مى خوانم يا موسيقى گوش مى دهم يا چيزى مى نويسم.
\ با بچه هاى ديگر زود صميمى مى شدى؟
> آره... خيلى زود. روابط عمومى بدى نداشتم. اما فقط دوست مى شدم. رفاقت به آن معناى عميقى كه فكر كنى نه.
\ اين «رفاقت عميق» كه مى گويى يعنى چى؟ 
>از نظر من رفاقت دو شكل است، رفاقت سطحى و رفاقت عميق. رفاقت سطحى براى رفع تنهايى هاى سطحى است و رفاقت عميق براى رفع تنهايى هاى عمقى. اما مسلم است كه اساساً هر نوع رفاقتى مبتنى بر نيازمندى بشر است. حالا اين نياز چيست و اين نياز چه هويتى دارد، مسأله ديگرى است. چون به گمان من انسان ها را بايد براساس نيازمندى هايشان طبقه بندى كرد. براى خيلى ها همين كه در روز دو نفر را ببينند، سلام عليك كند كافيست. همين و سلام و عليك آنها را از تنهايى در مى آورد. اين نوع آدم ها بيشتر «برون گرا» هستند. آدم هاى درون گرا، به اينكه در طول روز چند نفرى را ببينندو يك تعامل عاطفى داشته باشند، احتياج زيادى ندارند. آنها به رابطه عاطفى عميق ترى نيازدارند. دنبال قربان صدقه رفتن نيستند. گاهى مى بينند كه رابطه هاى محبت آميز، هر چقدر هم كه به لحاظ كمى زياد باشند، آنها را نمى تواند از تنهايى عميقى كه دارند بيرون آورد. من از اين دسته آدم ها هستم.
\ اين وضعيت اذيتت نمى كند؟
> به آن عادت كرده ام.
\ لذت هم مى برى؟
> سعى مى كنم لذت ببرم و لى هنوز به مرحله اى نرسيده ام كه بتوانم بگويم از اين وضعيت خيلى خوشحالم.
\ از حضور در جمع هم مى ترسى؟
> نه، اصلاً ، خوشبختانه حرفه من طوريست كه بايد در جمع باشم و با مردم در ارتباطم.
\ همين درون گرايى ات باعث شده كه تنها زندگى كنى؟
> بله، به جرأت مى توانم بگويم بله. من خانواده ام را بسيار دوست دارم. پدرم را چند سال پيش از دست دادم ولى مادر، دو برادر و دو خواهر دارم كه بسيار دوستشان دارم اما اينكه بتوانم زمان زيادى را با آنها سپرى كنم برايم مقدور نيست.
\ هيچ وقت دنبال اين نبوده اى كه اين تنهايى ها را با آدم ديگرى قسمت كنى؟
> چرا، ولى بايدكسى را پيدا كنى كه تنهايى اش با تو از يك سنخ باشد وگرنه مشكل پيدا مى كنى.
\ واگر اين تنهايى ها ادامه يابد در پيدا كردن آن «آدم ديگر» مشكل پسند مى شوى، نه؟
> آره، اين را قبول دارم ولى اين مسأله يك چيز ذاتى است. من وقتى كه دبيرستان مى رفتم به زن آينده ام فكر مى كردم و اينكه قرار است با چه كسى زندگى كنم. حالا ۳۴ سال دارم و هنوز مجردم. من با مقوله اى به نام ازدواج مشكلى ندارم ولى اين تنهايى ذاتى يا به عبارتى ديگر شايد اين مشكل پسندى باعث شده مجرد بمانم.
\ بهت فشارى وارد نمى شود؟
> فشار؟
\ آره اينكه ديگران مرتب از تو بخواهند ازدواج كنى.
> اگر دلايلى منطقى ام را قبول نكنند، در نهايت قاطعانه مى گويم، نه!
\ آدم هاى تنهاى «عميق» ، معمولاً آدم هاى بسيار منظمى هستند. آيا توهم منظمى؟
> چطور به چنين استنتاجى رسيده اى؟
\ همين طورى فقط دوروبرم را نگاه مى كنم. تو منظم نيستى؟
> وقتى يكى از دوستان من به خانه ام مى آيد، بزرگترين نگرانى اش اين است كه مبادا ترتيب چيزى را به هم بزند. به شدت منظم هستم و همه چيز در اطرافم از نظم و ترتيب خاصى پيروى مى كند، در خلوتم هيچ چيز به طور اتفاقى جايى قرار نگرفته.
\ نظم ذهنى هم دارى؟
> بله
\ اين نظم ذهنى چه كمكى به كار حرفه اى ات مى كند؟
> به قول آقاى الهى قمشه اى در زندگى همه چيز با هارمونى معنا پيدا مى كند. درك هارمونى علم است، عرضه هارمونى هنر است وعمل به هارمونى اخلاق است. بنابراين هرنوع هارمونى به نوعى يكى از اين سه حالت است. مطمئناً وقتى منظم باشى در عرصه هنر، عرضه هارمونى برايت راحت تر است.
\ و اين باعث مى شود از ديگران جلوتر بيفتى؟
> خيلى به اين مسأله فكر نمى كنم. برايم مهمتر اين است كه در جايى كه هستم احساس رضايت كنم.
\ در جايى كه هستى احساس رضايت مى كنى؟
> نه... نمى دانم چرا الآن دارم از خصوصى ترين مسائل شخصيتى ام صحبت مى كنم ولى اين نداشتن رضايت هميشه از ويژگى هاى من بوده است. با اينكه به جرأت مى توانم بگويم كه امكاناتى كه هميشه در اختيار داشته ام به مراتب بهتر از ديگران بوده است. اين عدم رضايت آنقدر هست كه گاهى خودم راتخطئه مى كنم كه تو آدم شاكرى نيستى و براى همين احساس رضايت نمى كنى.
\ چه چيزى كم دارى كه احساس رضايت نمى كنى؟
> نمى دانم... به واقع نمى دانم چه چيزى كم دارم.
\ احساس رضايت و يا عدم رضايت يك امر نسبى است. يعنى آدم بعضى وقت ها كمتر و بعضى وقت ها بيشتر احساس عدم رضايت دارد. چه وقت هايى اين احساس در تو كمتر است؟
> زمانى كه بتوانم انرژى درونى خودم را بخوبى تخليه كنم.
\ خب اين انرژى چطور تخليه مى شود؟
> شيوه هاى مختلف دارد. مثلاً وقتى بنشينم با يك آدمى كه مى داند چى دارد مى گويد و درست مى شنود و درست حرف مى زند صحبت مى كنم. يا مثلاً وقتى كنسرت مى دهم حالم خيلى خوب مى شود. يا مثلاً وقتى كارى را ضبط مى كنم و مى بينم با آنچه در ذهنم بوده تطابق دارد و...
\ اين احساس عدم رضايت در روابط دوستانه ات تأثير نمى گذارد؟ مثلاً اطرافيان بگويند امير را ولش كن، از زمين و زمان ناراضى است؟
> تمام اطرافيان من اين را فهميده اند كه نمى شود زمان زيادى را با من سر كرد ولى مى دانند امير به اندازه ۳ـ۲ ساعت انرژى مثبت دارد كه به آنها خوش بگذرد.
\ تو اگر سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
> سؤال عجيبى است. مى توانى سؤالت را واضح تر مطرح كنى؟
\  خب تو اگر سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
> اينجا يك مسأله مطرح است. تو منظورت اين است كه من تبديل به يك سوسمار شوم يا كسى را از روى خشم بخورم.
\ من منظورم اين است كه تو يك روز صبح از خواب بيدار شوى و ببينى تبديل به يك سوسمار شده اى حالا موقعيت خوبى پيدا كرده اى كه كسى را كه هميشه دوست داشته اى بخورى را، بخورى، بدون اينكه كسى از تو ايراد بگيرد.
> حق زندگى را نمى توان از كسى گرفت و من به اين مسأله معتقدم. حتى خداوند هم وقتى به آدم اجازه كشتن كسى را مى دهد كه طرف بخواهد آدم را بكشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |