احترام به زندگى: احترام به زندگى يكى از پايه هاى اصلى زندگى و انديشه شوايتزر است. در اين باره مى نويسد: توجه به درد و رنج انسان و احترام به زندگى آدمى در كوچك ترين اجزاى آن بايد قانون تخلف ناپذير حاكم بر جهان باشد. قانونى كه نه با سخن پردازى هاى فاخر بلكه فقط با همدلى عميق ميان انسان ها تحقق مى يابد.
* انسان در رسيدن به ماه، از ديدن گل هايى كه زير پايشان شكوفه مى دهند قاصر است.
* من نسبت به همه آنچه زندگى خوانده مى شود نمى توانم احساسى جز احترام و توجه داشته باشم.نمى توانم از شفقت ورزيدن نسبت به هر چيزى كه زندگى و حيات خوانده مى شود خوددارى كنم. اين، آغاز و بنيان اخلاق است.اخلاق عبارت است از احساس مسؤوليت بى حد و مرز نسبت به همه موجودات.
* «احترام به زندگى»، ضرورت حفظ حيات، صيانت زندگى، آرى گفتن به زندگى. ما چنين تعابيرى را در اطراف خود مى شنويم، تعابيرى كه سرد و سايه گون به نظر مى رسند اما حتى اگر كلمات محقر و كليشه اى باشند از حيث معنى غنى اند. مثل دانه اى كه به ظاهر بى اهميت و حقير مى نمايد اما در درون خود قابليت تبديل شدن به يك گل دل انگيز و زيبا يا ميوه اى حيات بخش را داراست. اين كلمات ساده، شامل نگرش هاى اساسى اى هستند كه همه فعاليت هاى اخلاقى از آنها سرچشمه مى گيرد چه فرد از آنها آگاه باشد يا نباشد. از اين رو پيش فرض ها و زمينه هاى رشد اخلاق، هر چيزى را كه در اطرافمان مى گذرد در بر مى گيرد نه فقط حيات انسان بلكه حيات در همه مخلوفات را.
هر دينى يا فلسفه اى كه مبتنى بر احترام به زندگى نيست دين يا فلسفه حقيقى نيست. از نظر شوايتزر اخلاق احساس مسؤوليت بى حد و حصر نسبت به همه موجودات است.
همان طور كه رنگ سفيد شامل پرتوهاى رنگى است احترام به زندگى نيز شامل همه عناصر و مؤلفه هاى اخلاق است: عشق، مهربانى، همدلى، صلح و صفا، قدرت بر عفو كردن و بخشيدن.
* اين واقعيت كه در طبيعت يك مخلوق مى تواند براى مخلوقى ديگر درد و رنج به وجود آورد و حتى به بى رحمانه ترين شكل ممكن با او رفتار كند راز سختى است كه تا وقتى زنده ايم بر ما سنگينى مى كند.
* پيش از آنكه به مدرسه بروم اين موضوع كاملاً برايم غيرقابل درك بود كه چرا در دعاهايى كه وقت غروب مى خواندم فقط بايد براى آدم ها دعا مى كردم. به همين خاطر وقتى مادرم با من دعا مى كرد و مرا قبل از خواب مى بوسيد دعايى را كه خودم براى همه موجودات زنده درست كرده بودم زمزمه مى كردم. دعا اين بود:
«خدايا از همه موجوداتى كه نفس مى كشند حمايت كن و به آنها بركت ببخش. آنها را از همه بدى ها حفظ كن وبگذار آنها در آرامش و اطمينان به خواب بروند.»
* ما چيزهاى بسيارى اختراع كرده ايم اما قادر به خلق حيات نيستيم.ما حتى يك پشه هم نمى توانيم بيافرينيم.
ايمان: شوايتزر درباره ايمان مى گويد: من نمى توانم ايمان را تعريف كنم و بگويم چه معنايى دارد. معناى واقعى ايمان در جايى شروع مى شود كه توصيف و تبيين لفظى راه به جايى نمى برد و نارساست. مع الوصف در عمق وجودمان مى دانيم كه تبيين لفظى مى كوشد چه چيزى را بيان كند. هر خوبى كه مى توانيم بازشناسيم يا بدان تمايل داشته باشيم فى نفسه چيزى نيست و به جايى نمى انجامد مگر آنكه در پرتو ايمان قوت بگيرد. اين مانند كوبيدن برفلز است. هيچ كس نمى تواند توضيح دهد كه چه اتفاقى مى افتد. فلزى كه در ابتدا ضعيف و خم شدنى است پس از چكش كارى صدها بار قوى تر از آنچه بود، مى شود. به همين نحو اين را هم نمى توانيم تبيين كنيم كه چگونه فضايل انسانى فقط پس ازآنكه برسندان ايمان چكش كارى شدند و سختى و صلابت پيداكردند قوت و استوارى مى يابند. شوايتزر با آن حس قوى احترام به زندگى در همه سطوح مى نويسد: من احساس مى كنم كه متألهان مسيحى تمايلى ندارند از درى كه سعى كرده ام آن را بازكنم بگذرند. من تلاش كردم كه مسيحيت را به تقدس كل حيات و احترام نهادن به حيات همه موجودات مرتبط سازم. اين به نظرم جزيى حياتى از مسيحيت به آن معنايى است كه من در تصور دارم. اما بسيارى از نظامهاى الهياتى مسيحى، مسيحيت را به شكل انسانى حيات محدود مى كنند كه به نظرم درست نيست. چرا احترام به زندگى و حيات را بايد به شكل انسانى آن محدود كرد؟
درباره محبت الهى مى نويسد: محبت خداوند با ما در اعماق قلبمان سخن مى گويد و مى كوشد از طريق ما در جهان عمل كند.
درياى بيكرانه: پرسش هاى غايى و نهايى زندگى ما فراتر از معرفت اند. معما پشت معما ما را احاطه مى كنند. اما پرسش نهايى وجود ما يكى بيشتر نيست همانكه سرنوشت ما را رقم مى زند. پرسشى كه بارها و بارها بدان بازگشته ايم و با آن روبرو شده ايم. اراده ما به كجا مى انجامد؟ اراده ما چه نسبتى با اراده خداوندپيدا مى كند؟ رفيع ترين بصيرتى كه انسان مى تواند بدان دست يابد جهد و تلاش براى رسيدن به صلح و آرامش است، براى وحدت و يگانگى اراده اش با يك اراده و خواست نامتناهى، اراده انسان با اراده خداوند. چنين اراده اى در خلوت و انزوا و بريده از زندگى نيست. اراده آدمى همچون جويبارى است كه از كوهها سرازير مى شود و بى وقفه و پيگير و مجدانه انبوه پست و بلنديها را در مى نوردد و راه خود را به سوى رودخانه مى گشايد و سرانجام در درياى بيكرانه آرام مى گيرد.»
حيات روح و مرگ: به عقيده شوايتزر تعريف روح در قالب هاى زبانى متعارف نمى گنجد. در اين باره چنين مى نويسد: « هيچ كس نمى تواند تعريفى از روح به دست دهد. اما مى دانيم كه روح به چه چيزهايى شبيه است. روح حس چيزى عالى تر و فراتر از خودمان است چيزى كه در ما انديشه ها و اميدها و الهامهايى كه به خير و خوبى و حقيقت و زيبايى هدايتمان مى كنند برمى انگيزد. روح تمايل آتشين به فروبردن نور و روشنايى در اعماق وجودمان است كه آن را پايانى نيست. تمايل آتشين به اينكه فرزندان نور و روشنايى باشيم.»
شوايتزر تصريح مى كند كه «هدف هستى آن است كه ما انسانها، از هر ملت و قوم و قبيله، پيوسته و بى وقفه به سوى كمال گام بسپاريم. اگر چنين كنيم روح متناهى ما در هماهنگى با وجود متناهى خواهدبود. در اين ميان بزرگترين دشمن اخلاق بى اعتنايى به سرنوشت و حال و روز ديگران است: «بزرگترين دشمن اخلاق هميشه بى اعتنايى بوده است. در كودكى وقتى آگاهى مان از اشيا به حد متعارفى رشد مى كند توانايى اساسى براى همدردى داريم. اما اين استعداد و توانايى در طول سالهاى رشدمان متناسب با رشد عقلى و شناختى ما رشد نمى كند. متوجه مى شويم كه ديگر خيلى از مردم همدلى و شفقتى نسبت به ديگران ندارند. آنگاه اثر مى پذيريم و واداشته مى شويم كه همرنگ جماعت شويم. نمى خواهيم فرقى با ديگران داشته باشيم و نمى دانيم چرا بايد چنين باشيم.»
شوايتزر در عين توجه عميق به ارزش حيات و شور زندگى مرگ را هم از نظر دور نمى دارد و درباره آن مى نويسد: «اگر بخواهيم واقعاً مردمانى نيك باشيم بايد همه با فكر مرگ آشنا باشيم. لازم نيست هر روز و هر ساعت درباره اش فكر كنيم اما وقتى در راه زندگى با موقعيتى روبرو شديم كه صحنه اطرافمان محو مى شود و نظرمان به دوردست ها به انتهاى راه مى افتد نبايد چشممان را ببنديم. بايد لحظه اى درنگ كنيم كه به آن نقطه دوردست بنگريم و بازبه راهمان ادامه دهيم. انديشيدن راجع به مرگ به اين نحو، عشق و شوق واقعى به زندگى را در ما برمى انگيزد. چون با مرگ آشنايى و الفت پيدا كنيم هرهفته و هر روز و هر ساعت را عطيه و موهبتى خواهيم ديد. اگر قادر باشيم زندگى را اين گونه ببينيم يعنى چيزى كه ذره ذره به ما اعطا مى شود، زندگى مان ارزشمند و گرانبها مى گردد.»
فقط آشنايى با انديشه هاى مربوط به مرگ موجب آزادى و رهايى درونى و حقيقى از امور مادى مى شود. جاه طلبى و حرص و حسد و عشق به قدرتى كه سود ايشان را در سرمى پروريم گاه ما را اسير خود مى كنند اما در درازمدت قادر نخواهندبود انسانى را كه به مرگ مى انديشد و نسبت به آن غافل نيست بفريبند. برعكس، چنين انسانى با تأمل در غايت و هدف زندگى عاقبت احساس پاكى و رهايى از وجود سافل خويش را پيدا مى كند، رهايى از چيزهاى مادى از انسانهاى ديگر و نيز از ترس و نفرت از همنوعانش.» مى توان در نظر آورد كه چه وحشتناك مى شد اگر مرگى در كار نبود و زندگى براى هميشه به همين شكل ادامه پيدا مى كرد، گرفتار در تمايلات و محنت ها و مصائب و دردسرهاى بى پايان.
تمدن و صلح: در ابتداى اين مقاله از دلنگرانى هاى شوايتزر درباره جنگ و صلح در دنياى معاصر سخن رفت. او معتقد بودكه ما در عصرى تاريك و هراس انگيز زندگى مى كنيم. يكى از دلايل آن را نقشى مى دانست كه ايدئولوژى غيرانسانى در روزگار معاصر بازى مى كند. اما شوايتزر در مجموع نگرش منفى نداشت و نسبت به آينده بشريت خوش بين بود: «چون به قدرت حقيقت و قدرت روح ايمان دارم، براين باورم كه آينده فرخنده اى در انتظار نوع بشر است.»…
كتاب انديشه
يسن هاى اوستا و زند آن ها
(فصل هاى ،۷۰ ،۷۱ ۷۲)
دكتر سوزان گويرى
نشر ققنوس
دكتر سوزان گويرى، استاد رشته فرهنگ و زبان هاى باستانى، اخيراً كتابى درباره زبان هاى كهن ايرانى با نام «يسن هاى اوستا و زندآن ها» به رشته تحرير درآورده است.
«اوستا» نام كتاب دين زرتشتيان است كه از نظر زبان شناختى داراى دو گويش كهن و جديد است. گويش كهن، كه گاهان اوستا است و احتمالاً مربوط به هزاره نخست پيش از ميلاد است و سخنان خود زرتشت است كه به شكلى منظوم نگارش يافته است. بخش هاى ديگر اوستا كه دردست است يك چهارم اوستاى دوره ساسانى است. اوستاى متأخر شامل چندين كتاب است: يسن ها، ويسپرد، ونديداد، پشت ها و خرده اوستا.
يسن ها مهمترين بخش اوستا است. زيرا گذشته از گاهان شامل دعاهاى مشهور و نيايش هاى ديگر است. سه بخش پايانى يسن ها كه موضوع كتاب موردنظر است در ستايش امشاسپندان ، ايزدان و همه آفريده هاى نيك از يك سو و نكوهش اهريمن و دروغزنان، سست پيمانان و پيمان شكنان از سوى ديگر است. نويسنده در كتاب فوق به ترجمه و پژوهش درباره سه فصل پايانى يسن ها، يعنى فصل ،۷۰ ۷۱ و ۷۲ پرداخته است.
كتاب حاضر بخشى مهم از ادبيات بازمانده زبان هاى ايرانى را بررسى مى كند و آن را با گروه زبان هاى هند و اروپايى، به ويژه هند و ايرانى، لاتين و سانسكريت و در مواردى ـ به دليل يكى بودن منشأ واژه ها ـ با زبان هاى انگليسى و آلمانى مى سنجد.
قابل ذكر است كه اين كتاب از متن اصلى اوستايى، ويراسته گلدنر، بهره گرفته و به روش هوفمان آوانويسى گرديده است. پس از آن آوانويسى و برگردان فارسى آنها آمده است. متن زندآن از نسخه «دابار» گرفته شده و با روش مكنزى آوانويسى شده است، سپس برگردان فارسى زندآن آمده است.
اثر حاضر مى تواند براى دوستداران و دانشجويان رشته هاى زبان شناسى، ادبيات، تاريخ و دين شناسى مفيد واقع گردد.