ضمن تبريك روز و هفته دولت ما مى خواستيم چند عنوان لطيفه دولتى ـ يارانه اى چاپ كنيم، بعد ديديم نمى توانيم همه اعضاى هيأت دولت را دست بيندازيم و اگر هم بخواهيم يك يا چند نفر را بياوريم در ستون يخچال فرنگى كه به بقيه آقايان برمى خورد. براى همين اصلاً از خير لطيفه هاى دولتى گذشتيم و بهتر دانستيم توپ را بيندازيم توى زمين خوانندگان و از آنها بخواهيم خودشان بروند توى صفحه هاى سياسى و لطيفه هاى موردنظرشان را پيدا كنند و كار هم دست ما ندهند و نگذارند گاز اين يخچال گرانقدر خالى شود. اما با اين حال ما همچنان برمواضع خود درباره مناقشات چين و تايوان پافشارى مى كنيم و تا حل كامل اين اختلافات با نظارت سازمان ملل متحد به چاپ لطيفه ادامه مى دهيم.
يك لطيفه بى اطلاعانه
ليلى خانوم كه از امورات برق و سيم كشى به همان اندازه اطلاع داشت كه بعضى از سياستمداران از رموز پرتاب آپولو به فضا، وارد يك مغازه الكتريكى شد و گفت:
-آقا! پريز دارين؟
فروشنده گفت:
ـ پريز نر يا ماده؟
ليلى خانوم اخم ها رو درهم كرد و گفت:
ـ قباحت داره آقا، من مى خوام پريز رو به برق بزنم نمى خوام كه جوجه كشى راه بندازم.
يك لطيفه پوچيانه
امير حسين خان شب قبل رفته بود به تماشاى يكى از اين نمايش هاى بسيار مدرن از نوع تئاتر پوچى و اين جورچيزها و فردايش داشت براى رفيقش تعريف مى كرد.
امير پرويزخان مدتى ماوقع را گوش كرد و بعد پرسيد:
ـ راس راسى به همين بى مزگى بود؟ آخرش هيچ كس كشته نشد؟
اميرحسين خان گفت:
ـ نه والله. البته مردم خيلى دست زدند و تقاضا كردندكه نويسنده بياد جلوى صحنه، ولى اون آدم با احتياطى بود و خودش رو نشون نداد.
يك لطيفه مقروضانه
جناب آقاى طهماسبى كه به چرب زبانى و البته كلاهبردارى معروف بود، سال پيش همين موقع ها چهارصد و پنجاه هزار تومان از رفيقش آقاى مؤمنى قرض كرده بود كه چه مى دونيم به چه زخمى بزنه و دو سه روزه پس بده. ولى با گذشت يك سال، انگار نه انگار كه بدهى دارد و همه مراجعات و خواهش ها و التماس هاى طلبكار بيچاره را بى جواب مى گذاشت، آن هم با اين استدلال كه آه در بساط ندارد و حتى معطل نان شب است.
بالاخره يك روز كاسه صبر آقاى مؤمنى لبريز شد و يك ظهر جمعه سرزده موقع ظهر وارد خانه آقاى طهماسبى شد و چه ديد؟ ديد كه جناب ايشان خود را مفلس و معطل نان شب معرفى مى كرد، سرسفره اى نشسته كه يك بوقلمون بريان به درشتى يك گوسفند، وسط آن است. آقاى مؤمنى با لحنى شماتت آميز گفت:
ـ طهماسبى! اين بود اون ادعاى فقر و گرسنگى؟
آقاى طهماسبى صدا را نالان و غمزده كرد و گفت:
ـ به خدا دروغ نمى گفتم مؤمنى جون. چون پول نداشتم دون و آب بخرم جلو بوقلمونه بذارم، مجبور شدم بكشمش.
(همه كسانى كه به همكاران و رفقاشان پول قرض داده اند و رويشان نمى شود بگويند پولمان را پس بده اين لطيفه را يك جورهايى يا برايشان تعريف كنند يا بگذارند روى ميزكارشان تا دوزارى آنها بيفتد، البته اگر بيفتد!)
يك لطيفه منطقى يانه
پسرك هفت هشت ساله اى سرگذر نشسته بود، كاسه گدايى دست گرفته بود و ملتمسانه ناله مى كرد:
ـ بدين در راه خدا، به من گشنه بدبخت كمك كنين.
ملوك خانوم ـ مادر ليلى جان ـ كه از آنجا رد مى شد، به ديدن جثه سالم و لپ هاى سرخ پسرك گفت:
ـ بچه بيخودى اينجا نشسته اى گدايى مى كنى كه چى؟ چرا نمى رى مدرسه؟
پسرك جواب داد:
ـ خانوم جون، اونجا هم رفتم ولى هيچ كس چيزى بهم نداد.
يك لطيفه آب جوشانه
اشرف خانوم و شايسته خانوم، با حرارت و اشتياقى خارج از حد و وصف مشغول درددل و مذاكره و غيبت و ساير سرگرمى هاى متداول بين بانوان محترمه بودند. البته در اين اثنا اشرف خانوم داشت كارهاى خانه داريش را هم انجام مى داد. از جمله اينكه بچه نوزادش را توى وان حمام مى كرد. در همين حال، تلفن زنگ زد و اشرف خانوم بچه را سپرد دست شايسته خانوم و رفت جواب تلفن را بدهد كه البته در آنجا هم نيم ساعتى مشغول مذاكره بود. در گرماگرم صحبت تلفنى بود كه شايسته خانوم فرياد كرد:
ـ اشرف، اشرف، بدوبيا، بچه ات داره توى وان غرق مى شه.
اشرف خانوم بى آنكه گوشى را از دست بگذارد گفت:
ـ اوا، شايى جون! از توى وان درش بيار خب، كارى نداره كه…
ـ نمى تونم اشرف، آخه آبش جوشه.
يك لطيفه ترحيمانه۱
ولى خان و نصرالله خان رسيدند به هم . چاق سلامتى مختصرى برگزار شد و بعد نصرالله خان گفت:
ـ خبردارى بيچاره امرالله خان ديروز سكته كرد؟
ـ نه بابا! نمى دونستم، حالا از تو مى شنفم، يعنى اينكه…
ـ بله، همون دم تموم كرد.
ولى خان چشم هايش پر از اشك شد و گفت:
ـ خدا رحمتش كنه، چه مرد خوبى بود…
ـ فردا تشييع جنازه شه، تو هم ميايى؟
ـ فردا؟…فردا… نه،نه… متأسفانه بايد برم شهردارى دنبال پايان كارم. ولى اگر بندازين به پس فردا بيكارم.
يك لطيفه ترحيمانه ۲
آقاى محبت نژاد، كارمند بازنشسته اداره ثبت احوال و ساكن دائمى يكى از شهرستان هاى يكى از استانهاى مركزى، با دوست تهرانى اش صحبت مى كرد. دوست او پرسيد:
ـ خب، آقاى محبت نژاد، ايام بازنشستگى رو چطور مى گذرونى؟
آقاى محبت نژاد گفت:
ـ هر روز صبح اول وقت، از خواب بيدار مى شم.
ـ چه عجله اى دارى كه صبح زود بيدار مى شى؟ مى ترسى اداره ات دير بشه؟
ـ نخير، صبح زود بيدار مى شم كه روزنامه ديشب رو كه تازه رسيده به اينجا نيگا كنم. بله… اول صفحه ترحيم و تسليتش رو با دقت مى خونم…
ـ خب، منظورت رو فهميدم. اگر اسم خودت اون تو نبود، اون وقت چيكار مى كنى؟
ـ اون وقت برمى گردم به رختخواب و دوباره مى خوابم.