• تأثيرگذاران بر محمد على كشاورز
نمى توانم تأثيرگذاران بر زندگى ام را تفكيك كنم. چون زندگى يك جريان پوياست كه آدم از هر لحظه اش تأثير مى گيرد. هر روز به ده ها نفر ممكن است برخورد كنى كه از آنها تأثير بگيرى و در زندگى ات تغييراتى ايجاد شود. پيش از هرچيز مادر و پدرم بر زندگى من تأثير گذاشتند و پس از آن جامعه اى كه در آن قرار داشتم. ديدن، خواندن و شنيدن مهمترين تأثيرگذاران بر زندگى من بوده اند. هيچ آدم مشخصى نبوده كه در لحظه از او تأثير بگيرم و روند زندگى ام تغيير كند.
آدم لحظه به لحظه زندگى اش تأثير مى گيرد و تغيير مى كند. اگر اين اتفاق نيفتد آدم مى پوسد، مى گندد و از بين مى رود.
نور ملايم از پنجره ها روى ده ها تابلويى افتاده است كه بر ديوارها نصبند. همه چيز تميز است و برق مى زند. سكوتى دوست داشتنى بر فضا حاكم است و لبخند مردى كه هر وقت او راديده ام آبى پوشيده، اين فضا را دوست داشتنى تر مى كند. محمدعلى كشاورز از آنچه در نقش هاى به ياد ماندنى چون «شعبون استخونى»، «پدرسالار» يا «داداش بزرگ» فيلم مادر مى شناسيم فاصله اى چند فرسنگى دارد. فاصله اى كه به توانايى هاى او در عرصه بازيگرى مربوط مى شود.
يك نفر برايم ميل زده بود كه اين هفته كه نزديك روز پدراست مى خواهى با چه كسى گفت وگو كنى؟ آن روز جواب او را نفرستادم اما حالا مى توانم بگويم: امروز با محمدعلى كشاورز گفت وگو كرده ام.
\ چه خانه قشنگى داريد، آرام و دوست داشتنى. آيا در اين قلعه امن، جايى هم براى دوستانتان وجود دارد يا معمولاً تنهايى را ترجيح مى دهيد؟
> من اينجا بيشتر اوقات تنها هستم. اما دوستانى كه دوران طولانى را با هم سپرى كرده ايم گه گاه سرى به من مى زنند. گپى مى زنيم، چايى مى خوريم و موزيكى گوش مى دهيم و ياد خاطرات دوران قديم مى افتيم.
\ اين «خاطرات قديم» يعنى كى؟
> يعنى دوران دبستان، دبيرستان، دانشكده و يا دوران پنجاه ساله كارى.
\ پس بايد دوستان قديمى فراوانى داشته باشيد.
> بله، همين طور است.
\ مهم ترين آنها چه كسانى هستند؟
> مهم ترين شان از بروبچه هاى دوران دبستان هستند. من به دبستان شاه عباس اصفهان مى رفتم كه مدرسه اى مختلط از مسلمانان و ارامنه بود. يكى از دوستان خوب باقى مانده از آن دوران «روبرت» است كه هنوز با هم رفت و آمد داريم يا «وازريك» كه گاهى تلفن مى كند يا سر مى زند. از دوستان ديگرم مهندس حقوقى، دكتر دهقان، دكتر ورزنده و دكتر شاه بياتى هستند كه در مدرسه ادب با هم همدوره بوديم و ديپلممان را همه با هم گرفتيم ولى به قول معروف:
ما و مجنون همسفر بوديم در دشت جنون
او به مقصدها رسيد و ما هنوز آواره ايم
آنها رفتند در رشته هاى علمى و در كار خودشان از بهترين هاى مملكت شدند اما من رفتم دنبال هنر.
\ كسى را از آن دوران به ياد داريد كه حالا خيلى دوست داشته باشيد او را ببينيد؟
> بله، يك دوستى داشتيم به نام مير حسينى و يك نفر ديگر هم بود به نام منوچهر آتش.
\ من يك «مير حسين» مى شناسم ولى «موسوى» است. يك «منوچهر» هم مى شناسم منتها آتشى است.
> ( مى خندد) نه... نه... هيچ كدام از اين ها نبودند. دكتر بشيرى را هم خيلى دوست دارم ببينم كه اولين بار با او رفتم روى صحنه. مى دانم الآن در آمريكا ست اما نمى دانم كجاست و چه مى كند.
\ دوستان صميمى دوران دانشكده تان چه كسانى بودند؟
> من دانشكده احتياط مى رفتم. آن موقع ها كسانى كه ديپلم يا ليسانس داشتند را براى گذراندن دوره مى فرستادند دانشكده احتياط كه محلش جاى امروز مصلاى تهران بود. مهم ترين دوستان آن دوره ام مسرت، اربابى، جمالى، مقبل ، زنده ياد احمد محمود و فرهنگ شريف بودند. كفارى هم بود كه بعداً اسمش را عوض كرد و شد امير شروان.
\ احتمالاً بايد از دوران هنرستان هنرپيشگى هم دوستانى را به خاطر داشته باشيد.
> بله. عده اى از آنها الآن اصلاً معلوم نيست كجا هستند. از جمله «وازگن آوديان» كه اصلاً نفهميدم كجا هست، يا يك «عباس دماوندى» داشتيم كه نشانه اى از اوندارم. اسماعيل شنگله بود و...
\ اين دوستى ها مربوط به چه سالى مى شود؟
> سال هاى حدود ۱۳۳۶.
\ به نظر مى رسد دوستان غير هنرمندتان بيشتر از دوستان هنرمندتان هستند.
> در كار هنر وقتى مى توانى باديگران رفت و آمد دوستانه داشته باشى كه گروه خونى ات از نوع طرف مقابل باشد.
\ گروه خونى شما شبيه گروه خونى چه كسانى است؟
> من با كسانى مثل على نصيريان، عزت الله انتظامى، جمشيد مشايخى، حميد سمندريان و اسماعيل شنگله رفت و آمد بيشترى دارم. ما تقريباً از سال ۳۸ تا الآن با هم رفت و آمد داريم. سعيد پور صميمى و پرويز پور حسينى هم گه گاه سرى به من مى زنند.
\ پس «خانه دوست» اينجاست!
>نه، به نظر من «خانه دوست» خاك سرزمين ما ايران است. همه ما در اين خانه بزرگ شديم و نفس كشيديم. حتى اگر ساكن اين خاك هم نباشند اماخانه دوست شان اينجاست.
\ حرفتان را قبول دارم، اما چرا در اين خانه گاهى همه چيز به هم مى ريزد؟
> گه گاه آدمهايى هم به اين خانه مى آيند كه نمى دانند دوستى چيست و چه قدرى دارد. حضور آنها خانه را به هم مى ريزد. آنها اهل اين خانه هستند، اما قدر آن را نمى دانند.
\ توى اين خانه، اولين دوستى كه پيدا كرديد، چه كسى بود؟
> اولين دوستم يك بچه محل بود كه ما در۳ ـ ۲ سالگى با هم دوست شده بوديم. اسمش فضل ا• اصلانى بود و هنوز خوشبختانه زنده است. بعدتر با زنده ياد منوچهر كيوانى آشنا شدم. يك آقاى الفت هم بود كه چندين سال پيش ديدم كه در همان مدرسه ادب معلم شده است.
\ اگر اين فرصت را داشتيد كه امروز عصر تنها يك نفر از اين همه دوستان قديمى را ببينيد، وقتتان را به چه كسى مى داديد؟
> نمى توانم انتخاب كنم. يك نفر را انتخاب كردن كار سختى است. من خيلى ها را هنوز مى بينم و خيلى ها را هم دوست دارم كه ببينم دكتر بشيرى، قدرت را ستين يا اكبر دانشور كه هم مدرسه اى بوديم. كاش اين فرصت پيش از مرگ فراهم شود.
\ ظاهراً خاطره ها در ذهن شما خيلى پررنگ است؟
> بله، گذشته ها را به خوبى به ياد مى آورم.
\ قيافه ها را هم به ياد داريد؟
> دقيقاً. همه را توى ذهنم دارم... اتفاقاً چند سال پيش با مهندس حقوقى تصميم گرفتيم برويم اصفهان و بچه ها را تا جايى كه امكان دارد پيدا كنيم و دور هم جمع شويم.
\ موفق شديد؟
> نه، آنقدر هر دومان گرفتار شديم كه نتوانستيم برويم. يكى از دلايل كمرنگ شدن دوستى ها در اين دوران همين گرفتارى هاى بيخودى است كه براى خودمان درست مى كنيم.
\ اگر قرار باشد بچه هاى آن دوره پيدا شوند، آنها را در كجا جمع مى كنيد؟
> همه شان را جمع مى كنم توى مدرسه ادب. ياد آن مدرسه به خير. همه ما مديون آن مدرسه و زنده يادانى هستيم كه آنجا به ما درس مى دادند. البته خبر دارم كه دو تا از معلمين هنوز زنده اند. آقاى بهاء صدرى و يك نفر ديگر كه... كه... اسمش را الآن يادم نمى آيد.
\ بايد سن شان زياد باشد، نه؟
> بله، فكر مى كنم نود و چهار و پنج را داشته باشند. من الآن خودم هفتاد و سه سالمه. ديگه رفته ام جزو زيرخاكى ها.
\ اختيار داريد. تا صد و بيست سال هنوز چهل و هفت سال ديگر باقى مانده.
> نخير قربان، همچين خبرهايى نيست. آدم به يك جايى مى رسد كه مى بيند كه ديگر توانش دارد تحليل مى رود. من از جوانها مى خواهم كه نگذارند اين توانشان در راههاى بد به حدر رود.
\ شما خودتان اين اصل را رعايت كرده ايد؟
> هميشه.
\ پس چرا مى گوييد توانم تحليل رفته؟
> منظورم توان جسمى است، نه توان روحى. به هرحال آدم توى زندگى به جايى مى رسد كه مى بيند سلولهايش ديگر جواب نمى دهند. هيچ آدمى را پيدا نمى كنى كه تا ابد زنده باشد. آدم بايد دلش را خوش كند، به اينكه اسمش زنده بماند.
\ مثل اسم شما؟
> اميدوارم اين طور بشود. من عاشق اين سرزمينم. عاشق اين مردم هستم. شايد اگر بگويم عاشق همه زنها و مردهاى ايرانى، چاپ نكنى، ولى من دوستشان دارم. اين سرزمين با همه كم و كاستى هايى كه داريد، خانه من است و قدر دارد، چون آدمهاى گردن كلفتى را به دنيا تحويل داده. من به اين سرزمين و به مردمش بدهكارم.
\ پس شما از آن دسته هنرمندانى نيستيد كه معتقدند قدرشان شناخته نشده و بهشان جفا مى شود؟
> نه، من هيچ گاه، هيچ گونه توقعى از هيچ كس و حتى از دولت ندارم. من به خودم متكى ام. كار مى كنم و هيچ احتياجى هم ندارم كه كسى به من برسد. آن روزى كه آدم احساس بكند يك نفر بايد به او برسد، روز مرگش است. من اصلاً با اين مسأله مخالفم كه برنامه هايى درست مى كنند كه بياييد به هنرمندان كمك بكنيد. مگر هنرمند گداست كه به او كمك كنند. ممكن است نيازمند باشد، اما گدا نيست. درست است كه مشكلات زياد است و رابطه ها هميشه جاى ضابطه ها را گرفته، ولى با اين حال نبايد نا اميد شد. من چند روز پيش در جلسه انجمن منتقدان تئاتر ديدم كه آنها بدون هيچ چشمداشتى چطور عاشقانه دارند كار مى كنند.
\ حرفتان درست، ولى شرايط را هم درنظر بگيريد. به قول خودتان رابطه جاى ضابطه را گرفته است؟
> بايد شرايط را تغيير داد.
\ چطورى؟
> بايد هر كس كار خودش را قوى كند. تو اگر كارت خوب باشد، هميشه برايت كار هست... من هميشه روى پاى خودم ايستاده ام و هيچ وقت هم محتاج كسى نبوده ام.
\ ولى شايد شما هم اگر نياز مالى داشتيد، حالا اين حرف ها را نمى زديد.
> نه، مگر فكر مى كنى من اوضاعم چطور است؟ با يك حقوق بازنشستگى سر مى كنم. حقوق هاى بازنشستگى هم كه مى دانى چندان زياد نيست. من ممكن است نياز مالى داشته باشم اما دريوزگى نكرده ام. هيچ وقت يادم نمى آيد از كسى گدايى كرده باشم.
\ آيا كسى بوده كه آرزوى دوست شدن با او را داشته ايد ولى هيچ وقت موفق نشده ايد؟
> نه، من در برخورد با آدم ها حدودى را نگه مى دارم. نه آنقدر جلو مى روم كه به تير چراغ بخورم و نه آنقدر عقب مى آيم كه بيفتم توى حوض.
\ زندگى تان را دوست داريد؟
> خيلى... خيلى دوستش دارم. از اينكه به خوبى و سادگى مى گذرانمش خوشحالم. من نه ماشين آخرين سيستم مى خواهم، نه موبايل و نه هيچ زرق و برق ديگر. حتى لباس هايم هم هيچ وقت گرانقيمت و شيك نيست. چون معتقدم كه شخصيت آدم ها به لباس شان نيست به اين است كه بداند با ديگران چطور كنار بيايد. بداند حد ديگران چيست و حد خودش چيست و استخوان لاى زخم نمى گذارم.
\ براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد؟
> هيچ چيز.
\ هيچ چيز؟!
> بله، چون مهمترين چيزم را به او داده ام.
\ مهم ترين چيزتان چه بوده؟
> خودم... ديگر چه چيزى بيشتر از اين مى خواهد؟ پس دوست يعنى چى؟
\ يعنى چى؟
> گفت: اى دل من تو را بشارت باد كه تو را من به دوست خواهم داد. دوست از من تو را همى طلبد. روبر دوست، هرچه بادا باد... دوست يعنى اين. دوستى هم يك نوع عشق است تنها ما معنايش را نمى دانيم. دوست مثل دموكراسى يا آزادى كه حرفش را مى زنيم اما اصلاً نمى دانيم يعنى چه.
\ فردا روز پدر است، چه كسانى به شما تبريك مى گويند؟
>نمى دانم... نمى دانم چه كسى بهم زنگ مى زند. شايد هم اصلاً كسى زنگ نزند.
\ شما اگر سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
> من اصلاً با خوردن مخالفم. يعنى اصلاً واژه هايى مثل خوردن و كشتن برايم بيگانه است. كسى كه هنرى مى كند با اين مسأله كنار نمى آيد.
\ پس سوسمارهاى هنرمند چه كار مى كنند؟
> آنها هم مثل آدم هاى هنرمند سختى مى كشند.