اين ميل ها هم شده مثل «فشار افكارعمومى». هرهفته با پيشنهادات مختلفى روبه رو هستيم و تقاضاهاى فراوانى كه آدم هاى مختلف را در برمى گيرد. از ابتداى راه افتادن صفحه «خانه دوست كجاست» چندين ميل به دستم رسيده بود كه آدم پيشنهادى شان «نيلوفر لارى پور» بود. او يكى از موفق ترين ترانه سرايان حال حاضر است. ترانه هايى مثال «مسافر»، «پر پرواز»يا «يه پنجره، يه قفس» و… بسيارى از آهنگسازان معتقدند ترانه هاى او بخوبى روى موسيقى مى نشيند و از همين روست كه او معمولاً جزو اولين انتخاب هاى كسانى است كه مى خواهند وارد موسيقى پاپ شوند. به هر حال، اين هفته او مهمان «خانه دوست كجاست» است با اين توضيح كه روحيه و شوخ طبعى قابل تقدير او باعث شد كه اين گفت وگو اصلاً با يك شوخـى شروع شود. در ضمن نشانـى الكترونيكـى او اين است : niloufarlaripour@yahoo.com خواهش مى كنم اگر درباره ايشان سؤالى داريد براى خودشان ميل بزنيد و اميدوارم كه او بلد باشد ميل هايش را چك كند و بازهم خواهش مى كنم كه اينقدر دنبال زندگى خصوصى اين هنرمندان نباشيد و بخاطر به دست آوردن تلفن هايشان، مرا تلفن پيچ نكنيد.
• تأثيرگذاران بر نيلوفر لارى پور
عمو امير
عمو امير يكى از عزيزترينهايم است. او شاعر است و اولين بار او بود كه باعث شد من شعر بگويم. يك بار يكى از شعرهايش را دزديدم و فرستادم براى راديو. آنها هم در برنامه نقد شعر، شعر را خواندند و كلى تعريف كردند. بعد با خودم گفتم، خب چرا من خودم شعر نگويم؟
ساعد باقرى
ساعد باقرى اولين كسى بود كه از من خواست براى راديو مطلب بنويسم. شعرهاى مرا خواند و نقد كرد. او در اينكه من تصميم بگيرم شعر بگويم و با واژه ها بازى كنم، بسيار مؤثر بود. شايد از شعر او هيچ گاه تأثير نگرفته باشم، اما از روحيه شاعرانه و حس اعتماد به نفسى كه دارد، چرا.
سهيل محمودى
به سهيل محمودى در زمانى برخورد كردم كه داشتم تصميم مى گرفتم، چه كاره شوم. همه هنرها را دوست داشتم و مى دانستم كه مى توانم در خيلى از آنها موفق شوم. اما سهيل و شعر و حرفها و رفتارش باعث شد، شعر را انتخاب كنم.
مسافر
آلبوم مسافر تأثيرگذارترين كار حرفه اى ام بود. تا قبل از آن خيلى ها اسمم را هم نشنيده بودند، اما آلبوم مسافر آنچنان با استقبال مواجه شد كه بلافاصله بعد از آن به يك ترانه سراى موفق تبديل شدم. با مسافر خودم هم خودم را باور كردم. وقتى ديدم مردم توى خيابان شعرهايم را زمزمه مى كنند، به خودم اميدوار شدم.
> خانم لارى پور ! چندنفر هستند كه مرتب براى من ميل زده اند تا در ايران جوان باشما گفت وگو كنيم. اينها دوستان شما هستند يا فاميل هايتان؟ يا اينكه خودتان با آى ـ دى هاى مختلف ميل مى زنيد؟
\ و لابد از اين سه حالت هم نمى تواند خارج باشد!
> احتمالاً…
\ شايد هم دشمنانم بوده اند. خواسته اند مرا در مصاحبه نابود كنيد…
> به نظر نمى رسد دوستان زيادى داشته باشيد.
\ چطور؟
> آخر شاعرها دوستان شان را زود از دست مى دهند.
\ نه، درباره برمن برعكس است. دوستان من به طرز وحشتناكى زياد هستند و هيچكدامشان هم نمى روند. وقتى دوست مى شوند، ديگر دوستى شان قطع نمى شود.
> مگر چه ويژگى در شما هست؟
\ نمى دانم، اين را از خودشان بپرسيد. ولى يك چيز هست. من وقتى دوستم، خيلى دوستم و از هيچ چيزى مضايقه نمى كنم.
> ولابد وقتى دشمنيد هم خيلى دشمنيد؟
\ دشمن كه نه. ولى اگر دوستى به من بدى كند، با او كارى مى كنم كه يادش بماند به دوست بعدى اش بدى نكند.
> مثلاً چى كار مى كنيد؟
\ من هيچ وقت شروع كننده رفتار بد نيستم. اگر هم چنين رفتارى بوده، هميشه عكس العمل بوده ولى عكس العملم شديد است. اگر كسى يك فندك به طرفم بگيرد، من پيت بنزين را روى او خالى مى كنم.
> آهان! پس كلاً بى جنبه هستيد.
\ نه، مسأله جنبه نيست. من چون به خاطر دوستم از همه چيز مى گذرم، انتظار ندارم كه او با من بدرفتارى كند. البته اينها به ندرت پيش مى آيد.
> خب در همان ندرت ها، شما چه واكنش عملى اى داشته ايد؟
\ نمى شود گفت. بستگى دارد.
>به چه بستگى دارد؟
\ به نوع رفتار آن آدم، نوع رابطه من، اندازه اى كه برايش مايه گذاشته ام و…
> همه اينها درست، ولى يك موردش را تعريف كنيد.
\ چندوقت پيش يكى از دوستانم چندترانه از من گرفته بود و چون مشكل مالى داشت من از او پول نگرفتم، بعد يك قرار و مدار مالى پيش آمد… اصلاً ولش كنيد؛ دوست ندارم بگويم چه كار كردم اما او هنوز از دوستان خيلى خوب من است و ماجرا حل شد. من قدرت انتقام گيرى دارم اما معمولاً از آن استفاده نمى كنم.
> امكاناتش را داريد يا توانايى ذاتى اش را؟
\ نه، بيشتر بحث امكانات است وگرنه در مقابل هر ده تا خوبى كه جبران مى كنم شايد يك بدى را تلافى كنم. آن هم به اين دليل است كه گاهى وقت ها گذشتن از بعضى بدى ها، به حساب بزرگوارى تو گذاشته نمى شود، بلكه همه فكر مى كنند چقدر ساده هستى كه به اين راحتى مى شود سرت كلاه گذاشت.
> پس اطرافيان تان مدام در حال خيانت كردن به شما هستند.
\ نه، من تعداد دوستان خوبم خيلى بيشتر از تعداد دوستان بدم است.
> اگر قرار باشد يك روز بالاخره يك نفر با شما ازدواج كند، براى دعوت كردن همه دوستانتان به يك سالن چندنفره احتياج داريد؟
\ اتفاقاً يكى از دلايلى كه من هيچ وقت نمى توانم مهمان دعوت كنم اين است كه تعداد دوستانم آنقدر زياد است كه نمى توانم همه شان را دعوت كنم.
> خب، گروه گروه دعوتشان كنيد.
\ ناراحت مى شوند.
>خب، خانه بزرگترى بخريد.
\ پول ندارم.
> اختيار داريد. من كه مى دانم ترانه سراها خيلى پولدارند…حالا نگفتيد كه آن سالن چندنفره است.
\ اگر بخواهم همه دوستانم را منهاى افراد فاميل دعوت كنم، يك سالن ۲۰۰ نفره لازم است .
> براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد.
\ بستگى دارد.
> اى بابا! توى زندگى شما كه همه چيز بستگى دارد. خب، به چه بستگى دارد؟
\ به اينكه يك دوست در چه مرتبه اى باشد. براى بهترين دوستم، هر چيزى كه در توانم باشد و به خودم لطمه نزند را حاضرم از دست بدهم.
> اولين دوستتان را يادتان مى آيد؟
\ بله، اسمش فرشته بود و همسايه بوديم. بعد هم با هم مدرسه مى رفتيم. بيشتر دوستانم، هم مدرسه اى ام بودند، چون من اصولاً آدم توى كوچه برويى نبودم.
> نه توروخدا، توى كوچه هم مى رفتيد!
\ وقتى چهارسالم بود را مى گويم. دختر بچه ها آن موقع ها هميشه توى كوچه لى لى بازى و دوچرخه سوارى مى كردند.
> توى مدرسه آدم سمپاتيكى بوديد؟
\ آره، هميشه. زود دوست پيدا مى كردم و مى كنم. براى همين دوستانم از قشرهاى مختلف هستند. من توى مطب دكتر هم كه مى روم هميشه دوست پيدا مى كنم.
> توى مدرسه چطور بود؟ اگر دوستانتان روى دمتان پا مى گذاشتند چه واكنشى نشان مى داديد؟
\ شما بحث را خشن مى كنيد. هر كس بخواند فكر مى كند من با چاقو دنبال آدم ها مى كرده ام تا دودمان شان را بر باد دهم.مسأله انتقام نيست، ولى گاهى لازم است بعضى ها بدانند كه دوستى سوبسيد دادن نيست. دوستى يك رابطه مقدس دو طرفه است.
> قهرو هم هستيد؟
\ نه، اصلاً. هيچ وقت يادم نمى آيد با كسى قهر كرده باشم.
> حواسم نبود كه گفتيد همان اول ريشه اش را مى زنيد.
\ محمدعلى بهمنى بيت قشنگى دارد كه فلسفه من در دوستى است. او مى گويد:
تا نيمه چرا اى دوست لاجرعه مرا سركش
من فلسفه اى دارم، يا خالى و يا لبريز
من الان اگر با شما بحثم شود، سى ثانيه نمى شود كه سعى مى كنم يك جورى فضا و بحث را عوض كنم تا هيچ فاصله و خدشه اى در دوستى نيفتد.
> با اين همه شلوغى كه دوستانتان در اطرافتان ايجاد مى كنند، آيا خلوتى هم براى ترانه گفتن پيدا مى كنيد؟
\ آنها در زمانى با من هستند كه من نيازى به خلوت ندارم. من شعرهايم را شب ها مى گويم و در آن ساعت ها هم تنها هستم. اتفاقاً بودن دوستانم براى من انگيزه ترانه گفتن است. من خيلى از بيت هايم را در همين مكالمات روزمره با دوستانم پيدا كرده ام. خيلى از كلماتى كه ما به شكل روزمره استفاده مى كنيم موزون است و بار عاطفى و شاعرانه دارد. من خيلى از مكالمات عادى را حفظ مى كنم. مثلاً چند روز پيش از يكى از دوستانم كه موبايلش را فروخته بود، پرسيدم: «اگه تو رو خواستم كجا پيدات كنم؟» و بعد ديدم كه اين دقيقاً مى تواند مصراع يك ترانه باشد.
> و بعد ترانه را گفتيد و پانصد هزار تومان فروختيد.
\ مظنه را پايين نياوريد لطفاً.
> خيلى بى انصافيد.
\ بالاخره ما داريم از روح و جان و تجربه مان مايه مى گذاريم! (مى خندد)... ولى لطفاً اين مصراعى كه گفتم را ننويسيد.
> چرا؟
\ چون زود يكى بر مى دارد و برا يش ترانه مى گويد. اين روزها دزد زياد شده. اصلاً به جايش اين را بنويسيد كه چند وقت پيش باز يكى از دوستانم، سر يك مسأله به من گفت: «ولى اين بار بد آوردى» و اين شد نطفه يك ترانه كه مى گويد:
هميشه قصه همينه، نه سياهى نه سفيدى
ولى اين بار بد آوردى، آخر قصه رسيدى
بستگى دارد كه چقدر واژه برايتان مهم باشد. من هر كلمه اى برايم مهم است.
> يعنى براى كشف اين واژه ها، توى اجتماع مى گرديد؟
\ من نمى گردم، خودشان مى آيند سراغم.
> منظور من چيز ديگرى است. مى خواهم بدانم اساساً آدم اجتماعى اى هستيد يا خودتان را محدود مى كنيد به كلنى دوستانى كه در اطرافتان هستند؟
\ نه، به شدت اجتماعى هستم. حتى با يك آدم غريبه هم زود سر حرف را باز مى كنم. فكر مى كنم اگر سكوت كنم بد است و بايد حتماً حرف بزنم.
> اين علاقه مفرط به حرف زدن به خاطر اين است كه شاعر هستيد يا به خاطر اين است كه زن هستيد؟
\ نه، فكر نمى كنم به خاطر هيچكدام از اينها باشد. چون شما نه زن هستيد و نه شاعر اما زياد حرف مى زنيد.
> زياد حرف زدن من دقيقاً از روزنامه نگار بودنم مى آيد تا با آدم ها زياد حرف نزنم كه نمى توانم دست شان را رو كنم!
\ نه، خيلى ها هم هستند كه شغل شما را ندارند اما زياد حرف مى زنند. اين مربوط به ذات آدم هاست.
> آيا كسى بوده كه خيلى دوست داشته باشيد با او دوست شويد؟
\ خب، بستگى دارد...
> اى بابا، اين يكى ديگر به چى بستگى دارد؟
\ به دورانى كه آدم درونش زندگى مى كند. مثلاً يك زمانى خيلى دوست داشتم از نزديك با «مسعود بهنود» آشنا شوم. چون تنها كسى است كه مى تواند تاريخ ـ حتى بخشى كه هيچگاه اتفاق نيفتاده ـ را جورى برايت روايت كند كه تو مرز ميان خيال و واقعيت را گم كنى. از سن ۱۷ـ۱۶ سالگى تا الان هم هميشه دوست داشته ام با «پرويز دوايى» آشنا شوم. يك نكته در او برايم بسيار جالب است و اينكه چطور آدمى تا اين حد نوستالژيك مى تواند اين همه سال از ايران دور باشد.
> شما كه خودتان به عنوان يك شاعر در كار جلوه دادن حقيقت به گونه اى ديگر هستيد، چطور كار آدمى مثل بهنود برايتان سؤال برانگيز است؟
\ اگر در ترانه واقعيت و رؤيا را به هم ببافى خيلى عجيب نيست. اين كارى است كه تخصص ماست. همه اش هم از همين تجربه هاى ساده زندگى مى آيد.
تجربه هايى كه همه از سر گذرانده ايم، اما يك نفر مى تواند آنها را به اين شكل عرضه كند.
تو فقط يه اتفاق ساده اى
تو رو تا شهر معما مى برم
اگر اين دروغا باورت بشه
من تو رو تا شهر رؤيا مى برم
> ترانه «مسافر» هم از تجربه هايتان آمده بود؟
\ ترانه مسافر، قصه خود من بود. گاهى آدم دوست دارد برود، اما دليلش را نمى داند، اما مشكل اصلى خودش است، بايد از خودش بكند و برود. براى همين گفتم:
مسافر خسته من، بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينه ها، به انتظار نشسته بود
> احساس تنهايى هم مى كنيد؟
\ خيلى وقتها... خيلى وقتها دلم براى خودم مى سوزد.
> چرا؟
\ نمى دانم، براى همين توى آن ترانه گفتم: «دلش پر از گلايه بود، اما نمى دونست چرا». خدا را شكر، همه چيز داشته ام، اما گاهى آدم ته دلش غصه دارد. ته دلش تنهاست.
> اگر قرار بود امروز عصر، پنج دوست را خانه تان دعوت كنيد، چه كسانى ميهمان تان مى شدند؟
\ دو تا خواهرهايم و سه تا از دوستانم، ملودى، مرجان و پونه.
> الآن قيمت يك ترانه چقدر است؟
\ همه جور هست. از ترانه اى كه بايد يك پولى هم بدهى تا بخوانند شروع مى شود تا به چهارصد، پانصد تومان مى رسد.
> ترانه هاى شما چى؟
\ خب، فرق مى كند.
> ببخشيد، اصلاً حواسم نبود كه بستگى دارد.
\ بله خب، يك وقتها پيش مى آيد كه من ترانه اى را به كسى هديه مى دهم و خيلى وقتها هم بعضى ترانه ها را به گرانترين قيمت مى فروشم.
> زده دارها را هديه مى دهيد؟
\ نه، اتفاقاً زده دارها را مى فروشم.
> معمولاً به دوستانتان چه چيزى هديه مى دهيد؟
\ گل نمى دهم، چون اصلاً از گل خوشم نمى آيد.
> مگر مى شود؟ شاعر باشيد و از گل خوشتان نيايد. چيز غريبى است.
\ آره، من به گل حساسيت دارم.
> پس در آن شب معروف دويست نفرى، به جاى دسته گل، چه چيزى دستتان مى گيريد؟
\ واى، تصور اين كه بخواهم دسته گل عروس دستم بگيرم و لباس عروس بپوشم، برايم غير ممكن است.
> اگر شما سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟
\ هر كس جلوى دستم بود.
> هيچ انتخابى نداشتيد؟
\ آخر سوسمار حق انتخاب ندارد.
> حالا فرض كنيد شما سوسمارى بوديد كه حق انتخاب داشتيد.
\ سوسمار كه آدم نمى خورد. تمساح آدم مى خورد.
> مگر فرقشان چيست؟
\ پوزه تمساح پهن تر است و براى همين مى تواند آدم بخورد.
> از اطلاعات بيولوژيكى تان سپاسگزارم. بفرماييد اگر تمساح بوديد، چه كسى را مى خورديد؟
\ باز هم كسى را نمى خوردم.
> پس مشكل از پوزه تان نيست.
\ (مى خندد) نه، من اساساً از گوشت بدم مى آيد. تصور خوردن جوجه كباب هم حالم را به هم مى زند.