سه شنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۳ - ۲۱ رجب ۱۴۲۵
Tue, Sep 7, 2004
فرهنگ و پايدارى
سال دهم - شماره ۲۹۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
روزهاى جنگ يادش بخير!
180450.jpg
شاخ شميران كه بوديم نان خشك به همديگر تعارف مى كرديم و اصلاً وجود دوشكاها برايمان اهميت نداشت، فقط به اين فكر بوديم كه نمازمان سروقت اداشود. در «فكه» كسى به فكر خنثى كردن مينها نبود و در «هور» كسى به منورها اعتنا نمى كرد. شبى موج خروشان «اروند» بسيجيان را با خود برد و كسى هم ديگر آنان را پيدا نكرد اما نمى دانم چرا شبها فرشته ها آنجا جمع مى شوند و يا پرنده ها درد دل مى كنند. در كوچه هاى شهرمان هيچ كسى غربت بسيجيان را فرياد نكرد. بچه هاى گردان «محلاتى» و «محرم» در ماووت روى دوش مينها، آغوش به شهادت گشودند و گردان «بهشتى» و «ابوذر» در شاخ شميران با گلوله هاى دوشكا بهشتى شدند. در كشكولى، قناسه ها رد «فريدالله مرادى» را گرفتند و «عبدالله سرخى» در قلاويزان با چشمانى بينا به خدا رسيد.شهيد «آدينه» مظلومانه به جمع آسمانيان پيوست و «غلام بازدار» در هجدهمين بهارش راهى بهشت شد «سيداسدالله خيرى» تا زمانى كه در كنارمان بود كسى او را باور نداشت اما در ماووت فرشته ها او را باور كردند و بر او نماز عشق خواندند. «نور محمد قربانى» در ميدانهاى مين قلاويزان به سمت آسمانها بال گشود و «محمد درگاهى» را بمبهاى خوشه اى تكه كردند «على حياتى» در والفجر۳ جاودانه شد و «محمد كرمى» در «گامو» جاپاى فرشته ها گذاشت تا با آخرين بهار كه از راه مى رسد، شكوفا شود «كريم حاتمى» با بدنى پاره پاره خدا را طلبيد و «الياس ملكى» و «خان محمد محمدى» هر دو با دستهاى بسته سر بر شانه هاى همديگر به ملاقات خدا رفتند. «جعفر ميرزايى» سالهاست كه تنها در ام الرصاص آرميده است گويا هيچ وقت دل از خاكريزهاى خونين نمى كند و «غلامحسين محمدى» در مهران غريبانه دست در دست فرشته ها گذاشت. برادر سوم مهدى كه شهيد شد مادرش گفت: «سرامام سلامت!» و خودش وقتى عمليات تمام شد با شادى گفت: «خدايا شكر من هم عملياتى شدم!» حاج حسين مى گفت: «اگر شهيد شدم جنازه ام را در كنار بسيجيها دفن كنيد.» آن يكى مى گفت: «روز شهادتم نقل بپاشيد.» درمهران محمود آنقدر آرپى جى شليك كرد تا از گوشهايش خون چكيد. در كربلاى ۵ وقتى كه «كاكاعلى» را آوردند سر نداشت و «اكبرى» در كنار نهر جاسم با تنى مجروح غسل كرد و صبح روز بعد بر دوش فرشته ها بود. جنازه «قاسم» را كسى نمى شناخت مگر به نوشته پشت پيراهنش «يا زيارت يا شهادت»
محمد زكايى كه برادرش مفقود بود درماووت به حالت سجده شهيد شد، «عباس ماكيانى» گلوله مستقيم تانك بر گلويش نشست و «حسين طانى» را آرپى جى دونيم كرد. وقتى كه به «پورميرزا» گفتند«ماكيانى دارد شهيد مى شود» گفت: خوشا به حالش!
«مهدى حسين زاده» كه پدر نداشت وبرادرش مفقود بود خبر شهادتش را پيشاپيش به بچه ها گفت. آن يكى دعا مى كرد كه مفقود شود مبادا دراين دنيا جايى اشغال كند. در كانى مانگا «مهدى» بعد از سه روز تشنگى و گرسنگى بر اثر خونريزى غريبانه به شهادت رسيد. «حميد» مى گفت: آنقدر تركش در بدن دارم كه تا حالا يك كيلو از آن خارج كرده ام. «حسين باباخانى» در كربلاى۵ با يكدست هم آرپى جى شليك مى كرد، هم به بچه ها روحيه مى داد. على عرب وقتى كه در ميدان مين كوله آرپى جى اش آتش گرفت براى اينكه عمليات لو نرود زنده زنده در آتش سوخت و زير لب فقط ذكر يازهرا (س) مى گفت. محمود و مصطفى كه هر دوبچه يك محله بودند با هم به جبهه آمدند، مى گفتند: «ما با هم شهيد مى شويم» و سمندريان خواب شهادت هر دو را ديده بود. حميد در شب آخر براى مادرش نوشت: «مادر جان، امشب به خط مى زنيم و تو ديگر نمى توانى مرا ببينى و ببوسى و برايم درد دل كنى.»
«احمد كيايى» هنگام دفن، جاى يكى از پاهايش خالى بود يكسال بعد در قلاويزان پاى ديگرش را يافتند اكبرى آنقدر التماس كرد تا دعاى «فك كل اسيرش» به اجابت رسيد. «زمانى» مى گفت: «دوست دارم طورى شهيد بشوم كه دل بچه ها شاد بشه».
«على عاصمى» غصه مى خورد و مى گفت: «خدايا چرا من صدپاره نمى شوم؟» و آخر هم شد. «رضا مولايى» مى گفت: «در مهران وقتى كه فهميديم رمز عمليات يا ابوالفضل (ع) است، بچه هاى گردان شهادت، قمقمه هاى خود را خالى كردند. «مهدى اعلمى» كه زير آتش سنگين مجروحين را به عقب مى آورد با گلوله كاتيوشا پودر شد. «رضايى» مى گفت: اگر شهيد شدم رو قبرم ننويسيد «سردار رشيد» بنويسيد: «بسيجى عاشق!»
... شماها رفتيد وخدا را به بلندترين فريادها صدا زديد. ما مانديم و داغ ماند. و خاطره هايى كه از آن روزهاى برادرانه مانده است و من ديگر چه بگويم!؟
بهتر از شما برادرى نبود
در شبى كه هيچ ياورى نبود...!
روى بال عشق
180456.jpg
خاطرات همه رزمندگان شنيدنى و خواندنى هستند اما خاطرات ديده بانها شنيدنى تر و خواندنى تر، فراز زيربخشى از خاطرات شيرين احمد استادباقر از فرماندهان ديده بانى است كه بيانگر دشوارى كار رزمندگان را به خوبى ترسيم مى كند.

كار روى ديواره شرقى ادامه پيداكرد. اين درحالى بود كه خطرهاى مختلف تهديدمان مى كرد. در فرصت مناسبى به منطقه رفتم و كارم را به آخر رساندم. اطلاعات ذى قيمتى به دست آمد. از پشت دوربين، ديواره را ديدزدم. صخره هاى صاف و عمودى، هيبت رعب آورى داشتند. درنگاه اول به نظرمى رسيد كه هيچ راهى به سمت بالا وجودندارد؛ اما اينطورنبود.
عبور از ازگله هم يكى از موانع به شمار مى آمد. آتش عراقيها سرراهمان بود. يا بهتر است بگويم كه ما مجبور بوديم ازجلوى ديد آنها بگذريم. ده ازگله در شرق بمو واقع شده است. جاده وقتى به آنجا مى رسيد، يك پيچ تقريباً ۳۶۰درجه مى خورد و تغييرجهت مى داد. جاده نزديك ازگله، كفى بود؛ حدود ۲كيلومتر هيچ حايلى وجودنداشت. دراين قسمت هميشه دچار مشكل مى شديم. ۵۰۰متر از اين راه، ثبت شده عراقيها بود. آنها در بالاى بمو مستقر و يك كاليبر روى اين قسمت راه ثبت كرده بودند؛ فقط مى بايست ماشه را مى چكاندند. خمپاره هم روى جاده كارمى كرد. چاله هاى فراوانى بر اثر اصابت گلوله هاى خمپاره درجاده به جا مانده بود.
قبل از رسيدن به محل ثبتى عراقيها، تپه كوتاهى وجودداشت. اين تپه براى ما و آنها بسيارتعيين كننده بود. آنها ما را از دور مى ديدند و صبرمى كردند تا ما به پشت تپه برسيم و بعد بكوبند.
ما هم وقتى به تپه مى رسيديم، سرعت موتورمان را تغييرمى داديم. اگر هريك از طرفين اشتباه مى كرد، طرف مقابل برنده مى شد. مرتب مى شنيديم كه ماشينهاى ما درآن نقطه صدمه ديده اند.
خوب، ما خودمان را به تپه مى رسانديم. جاده ازبين آن مى گذشت. معمولاً با سرعت بالا چاله ها را پشت سرمى گذاشتيم. عراقيها هم مى دانستند كه ما درچه نقطه اى سرعتمان را كم و زيادمى كنيم. وقتى به پيچ مى رسيديم، سرعتمان را كم مى كرديم. عراقيها روى ۱۰ متر از اين نقطه متمركزبودند. ما با سرعت فرارمى كرديم و آنها هم گلوله بارانمان مى كردند. درچنين حالتى فقط با توسل به ائمه درمى رفتيم. كارمان خيلى حساب شده نبود؛ ولى كارايى داشت.
180465.jpg
بعد شيوه ديگرى پيش مى گرفتيم . وقتى به تپه مى رسيديم، مى ايستاديم. عراقيها پيش روى ما را مى زدند. ما با سرعت كم حركت مى كرديم وآنها فرصت پيدا نمى كردند خودشان راتنظيم كنند. با اين كار، زمان بندى رؤيت خودرو توسط ديده بان و دستور شليك گلوله توپ يا خمپاره و ارسال آن تا رسيدن ما به محل به هم مى خورد. بنابراين، گلوله ها جلوى ما فرود مى آمدند و ما هم پشت سرشان مى رفتيم. اين جورى مى توانستيم مقدار ضريب زنده ماندن را بالا ببريم. حال تاچه حد معقول به نظر مى رسيد، بماند. اين كار را كسانى مى كردند كه با مهلكه اى مرگبار دست وپنجه نرم كرده بودند. افراد تازه وارد به دام مى افتادند. ردخور هم نداشت. همه چيز در همان لحظه ها شكل مى گرفت وبس. عبور ازاين نقطه، كارى حسى وعقلى بود. مى بايست با قلبت حس مى كردى كه وقت توقف است يا حركت كردن يا تنظيم سرعت. اين را مى بايست از هوا مى فهميديم، از رد گلوله ها، از زمان، از قيافه خودمان، از سايه و روشن تپه و … عقل وتجربه هم به كمك مان مى آمد. مثلاً به تجربه دريافته بوديم كه بايد اول متوقف شويم وبعد با سرعت مناسب راه بيفتيم. چه كسى مى توانست دقيق بگويد كه با چه سرعتى بايد حركت كنيم؟ اگر راننده هول مى كرد وقدرى به سرعتش مى افزود، بى شك به تيررس خمپاره ها مى رسيد. عبور ازاين مهلكه، يك بازى بود… بازى؛ يك بازى بزرگ. ما لاشه هاى چندين ماشه وموتور را مى ديديم. مى دانستيم كه چه صحنه اى در انتظار ماست. جاده از گله، شبيه كركس بود. چندكركس سير هميشه انتظار مى كشيدند. اصلاً عجله نداشتند. صبورترين بودند. اين ما بوديم كه به كام مرگ مى شتافتيم و محاسبات دشمن را به هم مى زديم. بچه هاى ما در بازى دادن مرگ استاد شده بودند.
از اين ميدان مى گذشتيم و به دو راهى مى رسيديم؛ باز دام ديگرى براى ما مهيا كرده بودند. ما زير آتش دشمن براى شناسايى مى رفتيم. دردسرهاى اين راهكار تمامى نداشت. هميشه در وضعيت فوق العاده به سر مى برديم. با حساب وكتاب خاصى وارد منطقه مى شديم و به هركسى اجازه نمى داديم براى شناسايى برود.
با هنرمندان دفاع مقدس
180441.jpg
مرحوم دكتر سيدحسن حسينى در يكم فروردين ماه ۱۳۳۵ در تهران به دنيا آمد.
دوران كودكى و تحصيلات خود را در زادگاهش گذراند و در سال ۱۳۵۳ ديپلم طبيعى گرفت. سپس براى ادامه تحصيل به جمع دانشجويان دانشگاه مشهد پيوست و در سال ۱۳۵۸ با اخذ مدرك كارشناسى تغذيه فارغ التحصيل شد. «مرحوم سيدحسن حسينى» دوران خدمت وظيفه خود را در طول سال هاى ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ در تهران گذراند و در آن دوران نويسندگى برنامه هاى راديوى ارتش را عهده دار بود. وى دكترى زبان و ادبيات فارسى را در دانشگاه آزاد واحد تهران گرفت. در سال ۵۹ به جمع شاعران حوزه هنرى پيوست و از جمله شاعرانى بود كه در شكل گيرى تجمع شاعران انقلاب و دفاع مقدس و تداوم جلسات در حوزه هنرى كوشش فراوانى كرد. وى از آغاز دفاع مقدس در بسيارى از جبهه ها حضور يافت و همراه با كاروان شاعران متعهد به شعر خوانى براى رزمندگان پرداخت و ...
«همصدا با حلق اسماعيل»، «براده ها (نثر ادبى)»، «بيدل، سپهرى و سبك هندى»، «گنجشك و جبرئيل» و ... بخشى از آثار منتشر شده مرحوم سيدحسن حسينى هستند. كوچ نابهنگا م وى در هشتم فروردين ماه امسال شاعران دلباخته و عاشق را به سوگ نشاند.
بخشى از صحبت هاى گذشته وى را كه در قالب گفت وگويى صميمانه است مى خوانيم:
\ چه تعريفى از مقوله شعر داريد؟
> شعر قابل تعريف نيست مى توان آن را توصيف كرد. تلاشى است براى ماندگارى شاعران در ارتباط با مخاطبى كه مى بيند و نمى بيند.
\ همين تعريف را با موضوع دفاع مقدس چگونه مى بينيد؟
> در موضوع شعر دفاع مقدس به نظر من همه شاعرانى كه به وظيفه ملى و مذهبى خويش عمل كردند وملت خويش را در معبرهاى صعب العبور تاريخ و به تعبير سنايى، در روز پيچاپيچ» تنها نگذاشتند در زمره بهترين ها هستند.
\ در صورت امكان به آثار برتر شعر جنگ اشاره اى داشته باشيد.
> شعرى براى جنگ از قيصر امين پور، حماسه ۱۴ ساله از محمدرضا عبدالملكيان، غريبانه از پرويز بيگى حبيب آبادى، برخى ازشعرهاى سپيد محمدرضا محمدى نيكو، برخى از مثنوى هاى قادر طهماسبى، برخى از شعرهاى سيد ضياءالدين ترابى، برخى از رباعيات وحيد اميرى، چارپاره هاى حسين اسرافيلى و غزل ها و چارپاره هاى يوسفعلى ميرشكان و ...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |