«على» كه ۲۵ ساله است، وقتى بازداشت شد، به علت دستگيرى اش اعتراض كرد، دستان زمخت و كارگرى اش را به كارآگاهان نشان داد و با بيان اينكه كارگر كوره پزى در خاتون آباد است، خواستار رهايى خود شد. اين شغال جنايتكار وقتى از سوى پدر يكى از بچه هاى نجات يافته در خاتون آباد كه همكار وى در كوره پزى بود، شناسايى شد، با وجود سكوت مرموزش به عنوان مظنون شماره يك اين پرونده شناخته شد.
> شغال با دوربين شكارى
همه تحقيقات روى مظنون شماره يك متمركز شده بود. ۷۲ ساعت از بازجويى هاى شبانه روزى مى گذشت، «على» نزد بازپرس ابراهيمى تحت بررسى روانكاوى قرار گرفت، طلسم شكست و گفت: «از يك سال پيش تاكنون ۹ پسربچه را در خاتون آباد و اطراف آن ربوده ام و پس از تجاوز به آنان، همه شان را با وارد آوردن ضربات سنگ و چوب به سرشان كشته ام.» اين اعتراف تلخ درحالى صورت گرفت كه تنها نجات يافته از دست شغال با ديدن «على» گفت كه او را نمى شناسد و پسر ديگرى او را به باغ ذرت برده است.» وقتى اين جانى گفت كه هيچ همدستى نداشته است و خودش به تنهايى دست به اين جنايات زنجيره اى زده است، پليس در برابر شاخه ديگرى قرار گرفت و با اين تصور كه شغال به دام افتاده با يك گروه قاچاق كودك همكارى دارد، شعاع عملياتى را گسترده تر كردند. اين روش پليسى ظهر يكشنبه ۱۵ شهريورماه جواب داد و مأموران پليس وقتى پسر جوانى را در اطراف كانال آب قيامدشت ديدند كه دوربين شكارى در دست دارد و از فاصله دورى شنا كردن پسربچه ها را زير نظر دارد، با توجه به دستورات كلى بازپرس ابراهيمى، مأموران اين پسر جوان را دستگير كردند، او نيز ۲۵ ساله است و «محمد» نام دارد و در كوره هاى آجرپزى خاتون آباد كار مى كند.
> پيمان قوى بين دو شغال
«محمد» وقتى روبروى قربانى اش در باغ ذرت قرار گرفت، شناسايى شد. او براى اينكه پسر ۱۳ ساله فرياد نزند، دهانش را پر از گل كرده بود و تصور مى كرد او كشته شده است. ديگر راهى براى انكار نبود. اين شغال در برابر بازپرس ابراهيمى، سرهنگ طباطبايى ـ رئيس آگاهى شهررى ـ و افسر پرونده به تجاوز و قتل ۱۵ پسربچه و يك زن خيابانى اعتراف كرد. دو شغال در بازداشت پليس بودند كه با وجود سرنخهايى از دوستى شان هر دو ادعا مى كردند هيچ ارتباطى با يكديگر ندارند و در اين در قتلها و تجاوزهاى زنجيره اى جدا هم از عمل مى كردند. «على» و «محمد» مى گفتند كه به خاطر زندگى در پاكدشت و كارگرى كوره هاى آجرپزى همديگر را مى شناسند، اما در تجاوز به كودكان و قتل آنان هيچ همدستى اى با هم نداشته اند. با وجود اصرارهاى دو شغال به تك رو بودن، كارآگاهان مطمئن بودند آن دو به طور مشترك به شكار كودكان پسر مى پرداختند و با اين فرضيه قوى، دست به اقدامات تخصصى زدند تا اينكه پيمان و عهد بين دو شغال شكست. شكارچيان پسران خردسال به پليس گفتند كه از يك سال پيش وقتى با هم آشنا شده اند، تصميم به ربودن پسربچه ها، تجاوز به آنان و قتلشان گرفته اند و در بيشتر جنايات با همديگر بوده اند. در تحقيق از اين دو جانى، مشخص شد آنان با يكديگر عهد و پيمان بسته بودند تا در صورت دستگيرى به جانبدارى از هم بپردازند و يكديگر را لو ندهند.
> اعترافات وحشتناك
دو جانى هر لحظه اعتراف تازه اى مى كردند، آمار كودكانى كه به قتل رسيده بودند به ۲۲ پسربچه رسيده بود و «محمد» گفت كه دوكارگر كوره پزخانه و يك زن معتاد را نيز در پاكدشت به قتل رسانده است. پليس شهر رى كه با ادعاهاى وحشتناك دو جانى پى برده بود محل وقوع اين قتل ها خارج از محدوده پليس تهران است و آنان حتى با شكار پسربچه ها در قيامدشت يا حوزه استحفاظى تهران به خاطر هم مرز بودن با پاكدشت قربانيان كوچك خود را به نزديكى محله زندگى و كار خود مى كشاندند و در باغ ها و بيابان هاى خلوت آنان را به قتل مى رساندند. بدين ترتيب، از پليس پاكدشت نيز خواسته شد اگر اطلاعاتى از پسربچه هاى گمشده، كشف اجساد يا هر سرنخ ديگرى از دو شغال در حوزه استحفاظى شان است در اختيار آنان قرار دهند. همزمان با اين اقدامات ستادى، دو جانى به جزئيات جنايات سريالى خود اعتراف كردند و با خونسردى از كودك كشى حرف زدند. «على» گفت: «من از تربت حيدريه به تهران آمده ام و در كوره هاى آجرپزى در خاتون آباد كار مى كنم وقتى با «محمد» آشنا شدم مدتى بود كه پسربچه ها را براى تجاوز مى ربودم و بعد از رابطه برقرار كردن با آنان، همه شان را به قتل مى رساندم. از دوران كودكى ام كه در شهرمان مورد تجاوز جنسى قرار گرفتم احساس بدى داشتم، وقتى در خاتون آباد كار مى كردم با ديدن پسربچه ها كه اكثراً در خلوتى كوچه ها بازى مى كردند تصميم گرفتم به آنان تجاوز كنم. اين شغال ادامه داد: «ابتدا به بهانه گرفتن روباه يا سگ سراغ بچه ها مى رفتم اگر مى پذيرفتند به راحتى بچه ها را به بيابان ها مى بردم و اگر قبول نمى كردند نيت خودم را به آنان مى گفتم اكثراً نمى پذيرفتند كه با من براى سوءاستفاده جنسى بيايند با سنگ يا وزنه ترازو به سر و صورتشان مى كوبيدم و در حالت بى هوشى با بردن آنان به محله هاى خلوت دست به تجاوز مى زدم، بعد براى مطمئن شدن از مرگ پسربچه ها ضرباتى با چوب و سنگ به سرشان مى زدم.» براى اينكه جسد پسربچه ها پيدا نشود و در گودال هايى كه با انتقال خاك آن به آجرپزى به وجود آمده بود دفن مى كردم سپس براى اينكه كسى متوجه بوى تعفن نشود سگ يا گربه اى را مى كشتم و در اطراف محل دفن پسربچه ها مى انداختم و مطمئن بودم رهگذران اگر بوى تعفن احساس كنند به تصور اينكه حيوانى مرده است توجهى نخواهند كرد.»
اين شغال گفت كه در ۹ قتل پسربچه شركت داشته است و انگيزه اش تجاوز به آنان بوده است و چون احتمال مى داد شكارهايش با نجات از دست او باعث لو رفتن اقداماتش شوند با خونسردى آنان را به قتل مى رساند. «محمد» كه بعد از دوستش شروع به اين قتل هاى فجيع كرده است و بيش از او در اين راه هولناك پيش رفته است، به قتل ۱۵ كودك و يك زن خيابانى اعتراف كرد. اين شغال كه دو تن از شكارهايش توانسته اند از مرگ نجات يابند با دوربين شكارى در بيابان هاى خلوت و محل هاى بازى كودكان پرسه مى زد و طعمه هايش را انتخاب مى كرد.
|
|
|
«محمد» گفت: «من از قوچان به تهران آمده ام و با دوستم در كوره آجرپزى آشنا شدم، وقتى با هم صميمى شديم از او شنيدم با پسربچه ها ارتباط جنسى برقرار مى كند تحريك شدم همراه او باشم به خاطر همين با «على» نقشه كشيديم و پسربچه ها را به قتل رسانديم.» همزمان با دريافت گزارش پليس و دادگاه پاكدشت از سوى كارآگاهان شهررى كه نشان مى داد آنان پرونده هاى پراكنده اى از ناپديد شدن پسران خردسال در حوزه استحفاظى شان دارند و يكى از دو شغال «على» بيش از ۹ ماه به خاطر اتهاماتى غير از كودك ربايى در زندان بسر مى برده است و با سپردن وثيقه آزاد شده است، شغال ديگر اعترافى كرد كه با اين رويه مطابقت داشت. اين جانى گفت: «وقتى مدتى دوستم زندانى شد به خاطر عهد و پيمانى كه بسته بوديم مطمئن بودم او من را لو نخواهد داد از آن به بعد تنهايى به تجاوز و قتل پسربچه ها دست زدم بيشتر اوقات آنان را به باغ انارى مى بردم يا خاكشان مى كردم و اگر عجله داشتم اجسادشان را رها مى كردم و پابه فرار مى گذاشتم. اين ادعا نيز نزديك به واقعيت بود چرا كه دو نجات يافته در باغ انارى پيدا شده بودند و جسد پسر ۱۰ ساله اى به نام «محمد» در اين باغ كشف شده بود. «شغال» گفت: «در چند بارى كه جسد پسربچه ها را دفن نكردم نگران بودم ناچار بودم فرار كنم درحال تجاوز به اين كودكان بودم كه يك بار مردى نمكى نزديكمان شد و نتوانستم اجساد را سربه نيست كنم.» كارآگاهان در تحقيق از «محمد» دريافتند كه او يك زن معتاد را در پاكدشت اغفال كرده است و پس از برقرارى رابطه جنسى، زن خيابانى را با ضربات وزنه ترازو و سنگ به قتل رسانده است.
> كشف اجساد ۱۰ كودك
دو شغال بايستى محل وقوع جنايات را به پليس نشان مى دادند، آنان ۲۲ كودك، دو مرد و يك زن را دفن كرده بودند و چون اين جنايات زنجيره اى پراكنده صورت گرفته بودند و برخى از نظر زمانى به بيش از يكسال برمى گشتند شناسايى محل دفن اجساد بسيار سخت به نظر مى رسيد. به طور كلى، دو جوان شيطان صفت اجساد قربانيان خردسال خود را شبانه در محل گودبردارى ها كه پس از استفاده از خاك آن در آجرپزى محل ريختن نخاله هاى ساختمانى شده بودند دفن مى كردند. آنان اگر سگ يا گربه اى براى شكار پيدا نمى كردند تا بوى تعفن آن باعث گمراهى رهگذران و خاموش ماندن ماجراى جنايات بشود، اجساد كودكان را مى سوزاندند و سپس آن را دفن مى كردند. دو شغال جنايتكار وقتى قرار شد محل دفن اجساد را به كارآگاهان شهررى نشان دهند به آخرين جنايات فجيع خود اعتراف كردند. «محمد» و «على» ، آخرين بار وقتى سه پسربچه در حال بازى فوتبال بودند آنان را شكار كردند و با بردن به سوى ديگر كانال آب قيامدشت كه در حوزه استحفاظى پاكدشت بود، سه پسربچه را با ضربات سنگ و وزنه بى هوش كردند، بعد از تجاوز به آنان اجسادشان را سوزاندند و در حاشيه خيابان حصار امير در فاصله يك كيلومترى قيامدشت سه پسربچه را به آتش كشيدند.
> جست وجوى شبانه
تيم هاى تشخيص هويت پليس آگاهى تهران و كارآگاهان شهررى تحت سرپرستى سرهنگ طباطبايى به جست وجو براى يافتن اجساد كودكان در بيابان ها و باغ هاى پاكدشت پرداختند. دو جانى با توجه به تازگى قتل سه بچه همبازى به راحتى محل سوزاندن و دفن اجساد سه كودك را به پليس نشان دادند، كارآگاهان ساعت يك بامداد چهارشنبه ۱۸ شهريورماه در برابر ديدگان پدران چند كودك كه از قيامدشت ناپديد شده بودند به خاكبردارى در عمق ۱۰ مترى يك گودال به مساحت هزار مترى واقع در حاشيه خيابان حصارامير دست زدند. اجساد سه كودك از زير خاك بيرون كشيده شد و با توجه به اينكه هيچ نشانه اى براى تشخيص هويت اين قربانيان كوچك دردست نبود پليس با اعتراف دو شغال پى برد كه اجساد متعلق به «ميلاد امين پور»، «كيوان خسروى» و «احمد عظيمى» است.
همان شب، با راهنمايى هاى اين دو شيطان، جسد پسر ديگرى در مرغدارى حصارامير از زير خاك بيرون كشيده شد.
با اعترافات دو قاتل سنگدل مشخص شد كه اين جسد متعلق به پسر ۱۲ ساله اى به نام «سجاد ستوده» است كه ساعت ۱۹ روز ۵ شهريورماه سال ۸۲ ـ يك سال پيش ـ وقتى در كوچه شان واقع در شهرك انقلاب درحال بازى بود ربوده شده است و آنان پس از وارد آوردن ضربات سنگ به سر اين پسربچه، او را در حالت بى هوشى به مرغدارى حصارامير برده اند تحت تجاوز قرار داده اند و سپس جسدش را دفن كرده اند. در كمتر از ۴۸ ساعت، كارآگاهان شهررى توانستند در بيابان هاى خاتون آباد، كوره آج و حوالى حصارامير ۶ جسد پسربچه ناشناس ديگر را نيز از زير خاك بيرون آورند. با كشف اجساد ۱۰ كودك، تلاش ها براى به دست آوردن محل دفن ديگر اجساد به خاطر قديمى بودن جنايات به بن بست خورد و پليس در شاخه ديگرى از تجسس ها سعى كرد اطلاعات به دست آمده از دو شغال جانى با پرونده هاى پسران ناپديد شده خصوصاً در پاكدشت را مطابقت دهد تا بتواند هويت ديگر قربانيان خردسال را به دست آورد.
> شناسايى تعدادى از قربانيان
كارآگاهان در نخستين قدم براى شناسايى هويت اجساد كودكان پسر و همه ۲۵ قربانى دو جانى خونسرد به اقدامات اطلاعاتى پرداختند و با اطمينان يافتن از اينكه چهارجسد كشف شده متعلق به سه همبازى در قيامدشت و يك كودك ربوده شده در شهرك انقلاب است سعى كردند با مقايسه اعترافات دو شغال و پرونده گمشدگان كودكان پسر در پاكدشت، خاتون آباد و قيامدشت بتوانند هويت ديگر قربانيان را نيز به دست آورند. در اين بررسى ها مشخص شد كه قديمى ترين قربانى «سجاد ستوده» است كه ۵ شهريور ماه سال ۸۲ ناپديد شده است. بعد از او و در شهريورماه سال گذشته پسربچه اى به نام «محمد قديمى» در خاتون آباد، پسر ۱۲ساله اى به نام «يونس ملائكى» روز سوم دى ماه سال ۸۲ در خاتون آباد، «وحيد امينى» ۱۰ ساله ـ ۸ بهمن ماه ۸۲ در قيامدشت، «احسان زارع» ـ ۱۲ ساله ـ روز ۲۹ بهمن ماه سال ۸۲ در خاتون آباد، ميلاد امن پور، كيوان خسروى، احمد عظيمى ـ سه همبازى ـ، پسرى به نام محمد ـ قربانى باغ انارى ـ و يك پسر افغان در خاتون آباد قربانيان ديگر اين دو شغال بوده اند. با اين وجود، به خاطر از بين رفتن آثار شناسايى هويت ۱۰ جسد، هنوز ۶ جسد ناشناس مانده اند و مشخص نيست اين اجساد متعلق به كدام كودكان پسر ناپديد شده هستند.
گفت وگو با نجات يافته از چنگال شغالتنها نجات يافته توطئه دو شغال كه به آغوش گرم پدر ومادرش بازگشته است، ۱۳ سال بيشتر ندارد او با اين سن كم كار مى كند تا كمك خرج خانواده اش باشد. پدر و مادر «محمد» فقط بغض كرده بودند.
> اسمت چيه؟ و كارت چيست؟
ـ «محمد غلاميان» و كارگر يك علوفه جمع كنى هستم، در آنجا ـ اشاره به شرق قيامدشت كه نزديك و هم مرز با پاكدشت است ـ در باغى كنار كانال آب كار مى كنم.
> چه اتفاقى برايت افتاد؟
ـ من مشغول كار بودم، جمعه سه هفته پيش بود ـ ۶ شهريورماه ـ يك پسر به من كه تنها بودم نزديك شد و صدايم كرد، سمتش رفتم، او به زور من را به باغ ذرت برد. دستم را محكم چسبيد خواستم فرار كنم كه با يك وزنه ترازو كه در دستش بود محكم به سر و صورتم كوبيد. مى خواستم جيغ بزنم كه دهانم را پر از گل كرد.
> چه كسى تو را پيدا كرد؟
ـ نمى دانم چقدر طول كشيد به خودم بيايم، سروصورتم خون آلود بود به سختى از جايم بلند شدم و پيرمردى افغانى را نزديكى ام ديدم خودم را به او رساندم و خواستم پليس را خبر كند.
> مى دانى كداميك از دو متهم تو را به اين روز انداخت؟
ـ بله، در آگاهى او را شناختم اسمش «محمد» است.
• آنها بى خبر از سرنوشت شوم فرزندان
چهار مرد در حالى كه بى خبر از سرنوشت پسران ربوده شده شان هستند، ظهر چهارشنبه پاى در تحريريه روزنامه ايران مى گذارند. هركدام مى خواهد زودتر از ديگرى عكس جگرگوشه اش را براى چاپ به دستمان بدهد. از اين همه شوق براى يافتن فرزندشان و از آن همه اميد كه تا يكى دو روز ديگر بر باد خواهدرفت، شرمسار مى شويم. نقدعلى ستوده پدر سجاد ۱۲ساله است. او دو فرزند داشته است و سجاد فرزند بزرگ او است، مى گويد: «جز سجاد تنها دخترى ۹ ساله دارم. ساعت ۶عصر ۵شهريور سال ۸۲ بود پسرم در كوچه بازى مى كرده است. ساعت ۸ شب بود كه همسرم خبر داد سجاد ناپديد شده است همه جا را زير و رو كرديم خيلى جاها را به اميد يافتن حتى عينك اش زير و رو كردم ولى از او خبرى نشد. همسرم دروضعيت خيلى بدى است و در اين ماهها هنوز چشم ما به در مانده است، شايد ...
بغض را فرو مى دهد غلامرضا امينى مى گويد: ۸ بهمن ۸۲بود ظهر كه به خانه رفتم وحيد كارنامه اش را گرفته بود به شوخى گفت سه تجديد آورده ام و بعد كارنامه اش را به دستم داد. نمراتش عالى بود از خوشحالى يك پانصدتومانى جايزه به او دادم. عصر براى خريدن خودكار از خانه بيرون رفته بود. غروب كه برگشتم هنوز برنگشته بود به هرجايى كه بگوييد رفتيم. دستمان به هيچ جا نرسيد. زنم بيمار شد و گوشه بيمارستان افتاد و خودم هم درمانده شدم. نگاهم به دو مرد ديگر خيره مى شود. در چهره هاى نا آرام اين مردان و شانه هاى خميده شان يك دنيا حرف ناگفته مانده است، حرفهايى كه وقتى مى شنوى نمى توانى باور كنى سجاد، وحيد، احمد، يونس و ... فرزند تو نيستند و داغ جدايى شان فراموش نشدنى است. حرفهاى گفته نشده و غم هاى فراموش نشدنى با خانواده هاى داغديده را در شماره آينده به صورت مفصل خواهيد خواند.