گروه حوادث: عاملان جنايت پاكدشت با دستور بازپرس ويژه قتل به زندان خورين ورامين تحويل داده شدند.اين اقدام در حالى صورت گرفته است كه هنوز تحقيقات قضايى و پليسى به اتمام نرسيده و دو جانى در آخرين بازجويى ها اقدام به قتل ۲۳كودك را به گردن گرفته اند.
ظهر ديروز سروان خانى رئيس آگاهى پاكدشت در شعبه اول بازپرسى دادسراى پاكدشت حضور يافت و بازپرس عباسى دستور داد تا «بيجه» و «على باغى» به زندان خورين ورامين تحويل داده شوند.
بازپرس ويژه قتل در اين دستور قضايى خواست با تحويل دو جانى به زندان، براى تكميل تحقيقات، بمدت ۱۰ روز در اختيار مأموران آگاهى پاكدشت قرارگيرند تا با روشن شدن جزييات جنايات تكاندهنده آنها مراحل تفهيم اتهام ازسوى بازپرس عباسى صورت گيرد.
اين دوجنايتكار تحت مراقبت ويژه قرار دارند تا از هرگونه اقدام احتمالى براى خودكشى جلوگيرى شود.
> تلخ ترين جنايت دو شغال
بازپرس عباسى كه از وقوع اين جنايات بسيار متأسف و متأثر است با ناراحتى از اين جنايات مى گويد و در حاليكه سرش را تكان مى دهد بغض خود را فرو مى خورد.
بازپرس پرونده همه جنايات آن دو را تلخ مى داند وقتى به آخرين جنايات آنان كه سه همبازى را در قيامدشت به دره نخاله ها در بلوار حصار امير كشانده و به قتل رسانده بودند، مى رسد مكثى مى كند، بيان اين سه قتل سخت است.
مى گويد: «بيجه» خيلى خونسرد است و از بيان جزئيات قتل هايش كه شنيدن آن هم طاقت فرساست، متأثر نيست. وقتى «بيجه» مى خواست قتل سه همبازى را شرح دهد باور نمى كردم كسى بتواند به اين اندازه سنگدل باشد. «بيجه» گفت كه سه پسربچه گريه و التماس مى كردند. قرار شد «على» نزد دو بچه بماند و من بچه ديگر را پشت تپه كوچكى ببرم، وقتى آنها را از هم جدا كرديم هرسه از ترس گريه مى كردند، اولى را كه كشتم صداى گريه هاى دوبچه ديگر را مى شنيدم كه به «على» التماس مى كردند. آنها با شنيدن فريادهاى دوستشان كه زيردست و پاى من بود وحشت كرده بودند، «على» وقتى با بچه ديگر رفت كودكى كه نزد من بود به دست و پايم افتاد با برخاستن هر فريادى از پشت تپه كوچك اين پسربچه بيشتر گريه مى كرد تا اينكه هر سه را كشتيم.»
بازپرس عباسى به خبرنگار ما گفت: اينگونه جنايات باورنكردنى است هيچ كس تاب گريه ها و التماس هاى كودكى را ندارد اما دو متهم نه تنها به راحتى آنها را كشته اند بلكه در شرح آن جنايات اصلاً ابراز ناراحتى نمى كنند. بنا به گزارش خبرنگار جنايى ما، تحقيقات در پرونده به مراحل پايانى نزديك شده است. آمار جنايات و كشف اجساد تغييرى نكرده است. تاكنون۱۸جسد شناسايى شده اند و اين دو جانى به شركت در ۲۶ قتل كه ۲۳كودك پسر، يك زن و دو مرد معتاد بين شكارهايشان است اعتراف كرده اند.
•• آخرين خداحافظى گمشده هاى پاكدشت
چهار مرد با هزار دلهره ظهر است كه از راهى دور خودرا به دفتر روزنامه ايران رسانده اند.
چشمان نگران و خسته شان حكايت از اندوه طولانى مى كند. هركدام روزها و شب هاى زيادى را تا صبح بيدار مانده اند كه شايد فرزند عزيزشان به خانه بازگردد. غافل از اينكه درهمان حوالى جگرگوشه شان با فريادى خاموش در گودالى سرد هنوز در انتظار است كه شايد براى يكبارديگر هم كه شده مادر حتى به شيون نام او را بر زبان بياورد.
چند عكس روى ميزم مى گذارند وچشم به دهان قفل شده ام مى دوزند، شايدبتوانند اززبان من خبرى از گمشده شان بشنوند و اشك شوق بريزند.از رودررو شدن با اين چند مرد مى ترسم. اين ترس از زمانى كه خبر جنايات را شنيده ام در وجودم ريشه دوانده است. چطور مى شود به اين پدران و مادرانى كه در خانه در كنار تلفن نشسته اند وچشم به در دوخته اند خبر مرگى تلخ و حادثه اى شوم را داد. نگاهم به عكس پسركى كه با هزار اميد و سليقه مادرى موهايش را شانه زده و جليقه اى وكراواتى به او پوشانده وراهى عكاسى اش كرده است، مى ميرد. چقدر«سجاد» عزيز بوده است! نقد على ستوده پدر سجاد است. شغل آزاد دارد. سكوت را مى شكند ومى گويد: فقط دو بچه دارم. يكى سجاد بود وديگرى دخترى ۹ ساله است.
آهى مى كشد ومى گويد: ۵ شهريور سال گذشته بود. غروب حدود ساعت ۶ و نيم عصر بود. براى بازى به كوچه رفته بود. ساعت ۸ شب وقتى به خانه آمدم همسرم گفت: سجاد ناپديد شده است. يك لحظه از محله پايين تر رفته وديگر برنگشته است.
از شنيدن اين حرف قلبم لرزيد . سجاد بچه سر به راه و خوبى بود . به سرعت تمام اطراف را جست وجو كردم ولى هيچ سرنخى از او پيدا نكردم. به كلانترى رفتم واعلام كردم بچه ام را دزديده اند و ناپديد شده است گفتند تحقيق مى كنيم. خودم افتادم دربيابان هاى اطراف، باغ هاى اطراف، به اميد آنكه پيدايش كنم. به پيدا كردن حتى عينك اش هم راضى شده بودم، اگر گوشه اى از تى شرت طوسى و شلوار ورزشى قرمز رنگش را پيدا مى كردم و براى مادرش مى بردم شايد كمى او آرام مى شد.سجاد من بچه درسخوانى بود. تنها پسرم بود. بچه ساده اى بود. اهل دعوا نبود. بيشتر اوقات بامن سركار مى آمد. در مورد وضعيت روحى مادر سجاد مى پرسم. فقط مى گويد: مادر، فقط يك مادر مى تواند بفهمد كه در اين مدت چه حالى داشته است.تصور وضع روحى آن مادر حتى براى يك لحظه هم هر كسى را از پا در مى آورد واو ادامه مى دهد: وقتى ديدم درمحله مان چندموردديگر هم شده است، چهار ، پنج نفر از پدران با هم رفتيم دادسراى مامازن و گفتيم بچه هاى ما ربوده و ناپديد شده اند.
غلامرضا امنى پدر وحيد امنى است . دست هايش پينه بسته است. او روزها و شب هاى زيادى كارگرى كرده است تا توانسته خانواده اش را حفظ كند. خودش مى گويد: يك دختر و چهار پسر دارم. وحيد بچه چهارم ام بود و ۱۰ سال داشت. هيچوقت آخرين ديدارم را ، حرف ها و شيطنتهايش را فراموش نمى كنم. اعلاميه اى را نشان مى دهد و با بغض مى گويد: ظهر ۸ بهمن سال ۸۲ بود از سركار به خانه رفتم. وحيدجلو آمد و گفت بابا كارنامه ام را گرفته ام و سه تجديد آورده ام. تعجب كردم چون درس اش خوب بود. بعد هم كارنامه اش را به دستم داد. نمراتش خوب بود نگاهش كردم. برق شيطنت در نگاهش موج مى زد. از جيب ام يك اسكناس ۵۰۰ تومانى بيرون آوردم و به او جايزه دادم. بعد ازناهار به محل كارم بازگشتم. ساعت شش عصر وقتى به خانه رفتم همسرم گفت وحيد نيست! متوجه شدم پسرم ساعت ۴ عصر دويست تومان از پول جايزه اش را برداشته وبه مغازه سركوچه رفته تا خودكار بخرد.
از خانه بيرون زدم. به هر كسى مى رسيدم مى گفتم پسرى ۱۰ ساله با لباس كاموايى سبز و شلوار ورزشى را ديده يا نه! ولى از او هيچ خبرى نبود. ساعت ۹ شب بود كه به كلانترى رفتم وشكايت كردم. به اعلاميه اى كه در دست داردنگاه مى كند و ادامه مى دهد: خواستم عكس اش را در روزنامه چاپ كنم .روزنامه اى ۲۰۰ هزار تومان پول براى آگهى خواست.
وى باناراحتى مى گويد: خودم ناراحتى اعصاب گرفتم و همسرم افسرده شده و گردنش كج شده است. ديگر دوا و درمان روى او فايده ندارد. برده ايم گذاشته ايم جمكران . احسان تنها پسر قربان زارع است. او در مورد چگونگى حادثه مى گويد: ۲۹ دى ماه سال ۸۲ بود . ساعت ۱۰ و نيم صبح بود . لباس ورزشى آبى رنگ و كاپشن طوسى اش را پوشيد و گفت: تا قبل از اينكه مدرسه بروم يك دور با دوچرخه ام جلوى در مى زنم. چون هيچ جايى براى تفريح در منطقه نبود، بچه ها جلوى در خانه ها و در كوچه بازى مى كردند. رفت ساعت نزديك ۱۲ظهر بود. منتظرش بوديم بايد هر جا بود پيدايش مى شد تا ناهار بخورد و به مدرسه برود ولى نيامد. تمام اطراف را گشتم به كلانترى رفتم. ديدم فايده اى ندارد. به چند كوره آجرپزى سر زدم. درمنطقه حدود ۴۰ـ۵۰كوره آجرپزى دارد، ولى احسان نبود!پدر و مادرم بامن زندگى مى كنند تمام اين منطقه را وجب به وجب جست وجو كرديم. خانه ام به هم ريخته بود. احسان بزرگترين بچه و تنها پسرم بود مى گويد: بيشتر بچه ها جز يكى، دوتا روزهاى چهارشنبه دزديده شده بودند. نگاهم به سوى مردى مى چرخد كه كنارم نشسته است. على داد عظيمى راننده است. احمد پسر ربوده شده اش ۹ساله بوده است. او آخرين قربانى دوجوان جنايتكار بوده است. مى گويد: ساعت ۹ و نيم شب وقتى به خانه آمدم متوجه شدم پسرم از ساعت ۶ و نيم، ۷شب در حالى كه در كوچه بازى مى كرده است، يك دفعه ناپديد شده است. رفتم پاسگاه گفتند دوبچه شاهد داريم كه ديده اند سه بچه را دومرد با خود برده اند. خودتان جست و جو كنيد و اگر چيز مشكوكى ديديد به ما خبر دهيد.پنجشنبه خودم رفتم باغهاى اطراف و به پسر جوانى مشكوك شدم كه در حال كشيدن ترياك بود و انگار كمين نشسته بود. به پاسگاه خبر دادم. او را گرفتند و دوشاهد تأييد كردند. گفت بچه ها را افغانستان فرستاده ايم. اين مرد كه همسايه مان است ـ به يكى از پدران اشاره مى كند ـ از شنيدن اين حرف گريه كرد. يك هفته جلوتر از گم شدن احمد من پسر ۱۰ساله اى را برده بودند. بعد از اينكه با سنگ به سرش زده بودند و دهانش را با گل پر كرده بودند، به گمان اينكه مرده است، رهايش كرده بودند.
•• «قتل هاى سريالى» چگونه رخ مى دهند؟
امروز به دليل مشكلات و پيچيدگى زندگى، جرائم زيادى بر افراد بشر تحميل مى شود. «قتل هاى سريالى» را مى توان ناشى از اين مسأله دانست.به گزارش ايسنا، دريك بحث كارشناسى درباره «قتل هاى سريالى» آمده است: گرفتارى هاى شغلى و خانوادگى، ناكامى هاى دوران كودكى و جوانى، عدم تحقق آرزو و اميال بشرى ازجمله عواملى هستند كه موجبات ارتكاب قتل هاى سريالى را فراهم مى آورند.در قاره آمريكا ۳۰ درصد، درقاره اروپا ۴۵درصد، درقاره آفريقا ۴۰ درصد و درقاره آسيا بيش از ۳۵درصد قتل ها، درزمره قتل هاى سريالى قرارمى گيرند.اصغر شفيعى نيك در ترجمه مطلبى تحت عنوان «قتل هاى سريالى»، درباره خصوصيات روانى اين قاتلان آورده است: ازلحاظ روانى قاتل از طريق قتل هاى سريالى به نوعى آرامش و ارضاى روحى دست مى يابد. يك قاتل سريالى معمولاً كسى را به عنوان قربانى خود برمى گزيند كه مواردى كه وى در دوران زندگى از آن محروم بوده است، وى آنها را داراست.درحقيقت قاتل سريالى با ارتكاب قتل، به نوعى انتقام گيرى مى كند، انتقام ازكسانى كه فكرمى كند آنچه را كه او مى بايست داشته باشد، آنها دارند.درتحقيقات جنايى آنچه كه مهم است، نحوه ارتكاب قتل ها است. معمولاً يك قاتل سريالى در يك مدل و شيوه خاص اقدام به ارتكاب قتل مى كند، خصوصاً قتل اول كه اگر با موفقيت روبرو شد، همان شيوه را تا انتها ادامه مى دهد.منطقه وقوع قتل هم براى پليس بسيار مهم است. تحقيقات نشان داده كه برخى قاتلان سريالى يك منطقه خاص را براى ارتكاب قتل برمى گزينند.برخى ديگر نقاط مختلف را با توجه به موقعيت محل انتخاب مى كنند و بالاخره برخى ديگر نيز شهرهاى خاص را مدنظرقرارمى دهند و نكته آخر آنكه تعداد قتل ها درقتل هاى سريالى متفاوت است و اين تعداد از دوتن شروع شده و تا يكصد و پنجاه تن نيز ادامه مى يابد و مهمتر از اين مسأله آن است كه بسيارى از قاتلان سريالى به طوراتفاقى دستگيرمى شوند و اين به دليل هوش و ذكاوتى است كه آنها درانتخاب قربانيان از خود نشان مى دهند.