يكشنبه ۵ مهر ۱۳۸۳ - ۱۰ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Sep 26, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۹۲۳
sLogo.Gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
خوان رولفو درخشان ترين چهره داستان نويسى ادبيات آمريكاى لاتين
مردى از
جنس دشت و خشكسالى
182919.jpg
به تازگى شش داستان از نويسنده نامدار مكزيكى خوان رولفو پيدا شده است كه سالها پيش دست نوشته هايش را به ناشر سپرده بود اما ناشر آنها را گم كرده بود. پيدا شدن اين داستانها دوستداران آثار رولفو را به حدى شاد كرده است كه بزرگترين ناشران مكزيكى در تب و تاب اند تا افتخار چاپ اين مجموعه كم حجم را داشته باشند.
اين نويسنده مكزيكى دقيقاً مصداق همان جمله معروف: «كم گوى و گزيده گوى» است. شايد بتوان او را به راحتى جزو سرآمدترين داستان نويسان آمريكاى لاتين دانست. نويسنده اى كه آوازه اش مرزها را در نورديده و اين شهرت را تنها با يك مجموعه داستان و يك رمان نسبتاً كوتاه به دست آورده است. بى شك او يكى از پيشگامان و پايه گذاران سبكى است كه رمان نويسى دوره جديد پس از انقلاب مكزيك را بنا نهاد. او از پيشروان خط ادبيات كنونى آمريكاى لاتين است. آثارش به بيشتر زبانهاى دنيا ترجمه شده است.
رولفو كه در داستانهايش از رئاليسمى آميخته با روشنفكرى استفاده مى كند هميشه سعى كرده است خواننده را به روستاهاى متروك و خالى از جمعيتى كه سرشار از فقر است بكشاند، اين سياهى ها را با بيان مستقيم نزديك به گزارش تصوير مى كند. او از آن دست نويسنده هايى است كه دست به سنت شكنى زد و ادبيات سالهاى۳۰ را به سمت واقعگرايى و اجتماعى بودن سوق داد.
داستانهايش پيوسته در فضايى كه گاه عادى و گاه غيرعادى جلوه مى كند، اتفاق مى افتند. داستانهاى كوتاه او اغلب از نثرى محكم و داراى انسجام برخوردارند كه همين امر از شاخصه هاى مطلوب كار اوست و خصوصيتى برجسته به داستانهايش مى بخشد كه بخشى از اين انسجام به ريشه هاى عميقى كه وى در خاك مكزيك دارد بازمى گردد. رولفو در شانزدهم ماه مه۱۹۱۸ در استان خالسيكو مكزيك چشم به جهان گشود. او در سرزمينى ناهموار و خشك كه رو به ويرانى مى رفت بزرگ شد. سرزمينى كه مردانش دهها برابر كشاورزان بخش مركزى مكزيك جان مى كنند اما هميشه به محصولى كمتر مى رسند. او در روستايى به كند و كاو مى پردازد كه تنها سايه هايى بدون جسم در آن حكمفرما هستند.
تنها چند پيرمرد و پيرزن لب فرو بسته كه توش و توانى ندارند در داستانهاى او به چشم مى خورند. مردانى كه به همه بدگمان اند و لب از لب برنمى دارند، اينها نشانه هاى سرزمين اوست. او در پدر و پارامو تنها رمانش آدمهاى زنده اى كه در ميان انبوهى از مردگان محصور شده اند را به تصوير مى كشد. هيچ يك از اينها رولفو را رها نمى كنند، زيرا كه اين روستاها با پوست و خون رولفو عجين اند. او نيز انگار به جست وجوى گذشته گم شده اش در پس قرنها مى رود. روستايى كه مردمانش مرده هايشان را تنها نمى گذارند، روستا بر گرده مردها كشيده مى شود و زندگى همچون آب رودخانه در آنجا خشكيده است. او براى يافتن ريشه هاى خود به سراغ گورها مى رود، زنده ها را رها كرده است. دشوار است كه آدم وقتى دارد پامى گيرد به چيزى چنگ بزند كه ريشه هايش خشكيده است و اينها همه نتيجه روزهايى است كه او در اوج تنهايى به عرصه رسيده است.
شايد دليل نوشتن رولفو اين بود كه مى خواست قفس انزواى پيرامونش را در هم بشكند، او تنها چيزى را مى نويسد كه آن را لمس كرده است و به وجودش ايمان دارد. به راحتى عشق، مرگ، فقر و اميد را در دل مرد كشاورز به تصوير مى كشد. زيرا كه عميقاً اين احساس را درك كرده است. با زبانى ساده به بيان مطالبى بس دشوار مى پردازد، اندوهى كه عنصر اصلى نوشته هاى اوست و با وجود آدمى عجين شده است. رولفو انگار در پس نوشته هايش مى گويد آدمى حقير است. در اين اندوه تنهايى به دنبال همدل است، اما اغلب با هيچ مواجه مى شود. او در خشونت حاكم بر داستانهايش يكه تاز است اما با اين وجود داستان وقار خود را حفظ مى كند و هر گز تصنعى جلوه نمى كند.
در «پدرو پارامو» خوان پرسيادو پس از سالها دورى، به خاطر عهدى كه با مادر در حال احتضارش بسته بود در جست وجوى هويت گمشده اش از كومالو سردرمى آورد. كودكى نامشروع كه پدرش را نمى شناسد و تا انتها هم هرگز او را همچون تمام داستانهاى اساطيرى نمى بيند. خوان پرسيادو به روستايى متروك مى رسد، روستايى كه تنها از انعكاس سايه و صدا زنده است. برادر ناتنى اش كه صاحب گله اى قاطر است به او مى گويد كه پدروپارامو سال ها پيش مرده است. بى اينكه اشاره كند او با چاقوى چه كسى كشته شده است.
پدروپارامو پدرخوان پرسيادو مردى كه با جعل اسناد، املاك زيادى را به نام خود مى كند، او ياغى است و سركش، با زور و خشونت به شادى ها و جاه طلبى اش مى رسد. اين همه را يكى از ارواح كه دوست مادر «خوان پرسيادو» است و دل خوشى از پدروپارامو ندارد به او مى گويد.
پدرو پارامو اسطوره اى است از هر چه كه بايد باشد و به قول مترجم كتاب احمد گلشيرى از عنوان اثر يعنى نام آدم اصلى داستان كه مركز ثقل جهان رمان است، خواننده ناگزير به تركيبى اليوت گونه از سنگ (پدرو) و سرزمين ويران «پارامو» است دست مى يابد و اين تركيب غم آور استعاره نويسنده است براى جهانى كه ارائه مى دهد. خوان رولفو ياغى بودن پدروپارامو را تنها ناشى از جهان پيرامونش مى داند.
نفرين و اشتباه پدروپارامو بر روستاى كومالاى آن را تبديل به گورستان كرده است. زيرا كه كومالا براى سوسانا به سوگ نشسته است.
هرچند كه هيچ كس از مرگ اين زن رؤيايى، زنى كه از آن و اين دين دنيا نيست خبر ندارد. سوسانا مرزهاى ميان واقعيت و رؤيا و ديوانگى را درنورديده است. زنى كه تسليم پدروپارامو مى شود و مرد بى رحمانه عشق سوسانا را از سرخودخواهى مى كشد. زن در انتها براساس تشويش ها و تشنج هاى شبانه اى كه پدروپارامو ناخواسته مسبب آن بوده است، مى ميرد.
به دستور پدروپارامو ناقوس كليسا سه روز به صدا درمى آيد و شايد توسل به ناقوس نشان از اين دارد كه هنوز چيزى در وجود اين مرد زنده است.
پدروپارامو خسته و درمانده در انتظار مرگ نشسته است و سرانجام او با چاقوى «آبونديو» فرزندش به قتل مى رسد.
تمام شخصيت هاى اين رمان هر كدام به نوعى درگيرند. چيزى ميان عقل و جنون در تن هر كدام از شخصيت هاى رمان پدروپارامو موج مى زند. كشيش بخش از هر انسانى گناهكارتر است كه تنها با خاطراتش زندگى مى كند.
رولفو معتقد است، آنقدر با اين داستان عجين شده بود كه موقع نوشتن اين رمان بارها و به عينه پدروپارامو را ديده است. او مرده ها را بيرون از مكان و زمان مى بيند و همين باعث شد كه او به راحتى هرچه را كه مى خواهد بنويسد. رمان كه سيرى شگفت انگيز دارد نشانه تبحر قلم نويسنده است. هرچند از درون گرفتار همان ترس و رنج تكان دهنده اى است كه قلب همه انسانها را به لرزه درمى آورد. داستانهاى او اغلب در فضايى گنگ و رؤياگونه مى گذرد، نويسنده به درون شخصيتها رسوخ مى كند و مى توان درونيات آنها را به وضوح ديد. اما هر وقت كه رولفو دوست دارد مى تواند آنها را آنچنان مه آلود كند كه هرگز قابل تشخيص نباشند.
با اين همه رولفو در داستان كوتاه به اوجى از هنر مى رسد كه هرگز كسى آن را نديده است چرا كه او در اين داستانها به پرداخت رويدادهاى فردى و خويشتن نگرى مى پردازد و به همين ترتيب زندگى انسان آكنده در نوميدى محض را به نمايش مى گذارد. او با شجاعتى تمام قلمش را در بسترى تازه به كارمى اندازد. دشت مشوش (The Burning Plain) عنوان مجموعه داستان اوست كه هر كدام از داستانهايش در عين اينكه استقلال خود را دارند و حرفى جدا از ديگر داستانها براى گفتن، روحى واحد در تمام آنها دميده شده است. دشت مشوش را مى توان مرثيه اى دانست بر نقطه اى كه آخرين نفسهايش را مى كشد.
داستان كوتاه «لوونيا »همه ويژگيهاى پدرو پارامو را داراست و از
محورى ترين داستانهاى اين مجموعه محسوب مى شود. سرزمينى بلند و سنگلاخى كه انگار هميشه خيس از شبنم صبحگاهى است، افقى كه هميشه تيره و تار است. شهرى كه هر جا را مى نگرى، مى بينى كه تنها غم برجاى مانده است و باقى ويران شده اند. مردانى كه صورتكهاى يخ زده بر چهره غم آلودشان نقش بسته است.
تمام زنده هاى دهكده تنها به خاطر مرده ها مانده اند. آنها كه تنها در آنجا زنده هستند (زيرا كه معنى زندگى براى آنها مرده است) يا بهتر محكوم به زنده بودن هستند مانده اند تا هر وقت كه طول بكشد. لوونيا، همان كومالاى پدروپاراموست و همچون پدروپارامو مرده ها و زنده ها هيچ تفاوتى با هم ندارند چه بسا كه مردگان نقش مؤثرى دارند. لوونيا سرزمينى كه نفسهاى آخرش را مى كشد و چيزى به پايانش نمانده است. يكى ديگر از داستانهايى كه
مى توان به آن اشاره كرد و از ايستاترين داستانهاى اين مجموعه است، داستان ناتوراليستى (آناكلتومورونس) است كه واقعيات دردناك را عريان مى كند.
در ابتداى داستان با اشاره به پيرزنهاى عجوزه و كپه سنگهايى كه
گوشه اى تلنبار شده اند و شكل قبر هستند، توصيف جنين كه همچون تكه گوشت خشك است، سبيل هاى سيخ سيخ پيرزنهاى باكره همه چيز را عريان مى كند. قديسى كه طالع بينى حقه باز و گوش بر است. كسى كه خود شيطان حى و حاضر بود و نگاه تحقيرآميز نويسنده كه همه چيز را كوچك مى كند و در هم مى شكند از شاخصه هاى داستان است.
داستان كوتاه «عاقبت زمين دار شديم »كه تنها با اداى كلمه «اين همه زمين بى حاصل» سراسر داستان پيش مى رود كه داستانى تكان دهنده و تسخير كننده است.
بيشتر اين داستان برپايه تك گويى شكل مى گيرد. البته گاه گفت وگو هم ديده مى شود كه از هنرهاى اين داستان شكل گيرى صحنه ها و موقعيتها، از زبان كسى است كه آن را بازگو مى كند.
همه عناصر محيطى كه بر داستانهاى او حاكم اند، خاص سرزمينش هستند. اما آنها ناگزير به چالش با واقعيت هستند، واقعيتى كه قسمتى از آن دشتهاى خشك و تفتيده و بى علف است و كسى را ياراى مقابله با آن نيست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |