يكشنبه ۵ مهر ۱۳۸۳ - ۱۰ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Sep 26, 2004
ويژه ۱
سال دهم - شماره ۲۹۲۳
sLogo.Gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
مدرسه اين روزها ـ مدرسه آن روزها
هنوز هم علم بهتر است يا ثروت؟
• ويژه نامه «جوان » اين هفته
را در صفحات ويژه بخوانيد.
182775.jpg
اين روزها راديو، تلويزيون، خيابان ها همه و همه بوى مدرسه مى دهند باز تابستان جاى خود را به پاييز داد تا بازى و شيطنت هاى بچه ها رنگ و بوى مدرسه بگيرد.

يادش بخير، پاييز
«علم بهتر است يا ثروت»، «تعطيلات تابستان را چگونه گذرانديد؟»
يادش بخير، باز هم هوا بوى «مدرسه ها واشده...» را گرفته امسال هم نسيم مهرماه با ديگر نسيم ها فرق دارد، باز هم خريد اول سال تحصيلى، باز هم شور و شوق و هيجان همراه با اضطراب، باز هم با خود عهد بستن ها و برنامه ريزى كردن ها، باز هم نسيم مهرماه و بوى نويى كيف و كفش و مدادتراش و باز هم مدرسه....
«خانم ها و آقايان فرارسيدن پاييز و بازگشايى دوباره مدرسه ها مبارك، پاييز برگريز، پاييز هزار رنگ آمد و همراه خود حال و هواى بچه ها را عوض كرد. با آمدن پاييز، بچه ها بعد از سه ماه تعطيلات و استراحت و شايد هم تقويت دروسى كه در آنها ضعيف بودند، دوباره به سوى يادگيرى علم فراخوانده شده و در كنار آن به فراگيرى زندگى خواهند پرداخت. فكر نمى كنم هرگز كسى وجود داشته باشد كه مدرسه و دوران تحصيل خود را فقط به فراگيرى علم پرداخته باشد. زيرا همين اجتماع، و همين دور هم بودن و يك جامعه كوچك تشكيل دادن، زندگى را براى كودكى كه تا به حال در كنار افرادى روزگار گذرانده كه كوچكترين خارى را به پايش نمى توانند ديد ملموس خواهد كرد. بازيگوش ها و شيطنت ها در كنار مسؤوليت پذيرى در مورد درس و دوست يابى و ديدن كودكان ديگر با فرهنگ ها و تفكرات ديگر، كودك را به سمت لمس جامعه اى كه گرچه بسيار كوچكتر و نرمتر از واقعيت است ولى مطمئناً مؤثر، خواهد كشيد.
روزهاى اول مدرسه در هر سنى براى همه، پر از خاطرات خوب و ناخوش است. ناخوشى به اين دليل كه بچه ها بايد عادت هاى سه ماهه خود را كنار گذاشته و به تجربه عادت هاى جديد بپردازند. ديگر خبرى از شب نشينى هاى خانوادگى و تا ظهر خوابيدن ها و بازى و تفريح هر روزه و حتى كار كردن تابستانى هم نيست و تغيير عادات هميشه در نقطه نخست، سختى به دنبال دارد و شايد به همين دليل روزهاى اول مدرسه متفاوت از ديگر روزهاى آن خواهد بود. هيجان ديدن معلم جديد و كتاب هاى جديد، دوستان قديمى و پيدا كردن دوستان جديد، تغييرات حياط مدرسه و نو شدن مدرسه، هم از خاطرات خوب اين روزگار است.
چقدر مدرسه را دوست دارى؟
اما يك سؤال، واقعاً چقدر مدرسه را دوست داريم؟ و اساساً آيا مدرسه را فقط براى درس يادگرفتن مى خواهيم؟ اين سؤالى است كه شايد تابه حال چندين بار در ذهنتان از خود پرسيده باشيد، در ايران با بيش از ۷۰% جمعيت جوان طبق آمارهاى غيررسمى داخل مدارس جمعيت بچه هايى كه مدرسه را واقعاً دوست دارند بسيار پايين است. مقدارى از آن را مى توان با بازيگوشى كه مختص به سن اين افراد است قبول كرد ولى بقيه؟ مطمئناً فضاى مدارس ما، كمبود كلاس، بعضى از معلم ها و نداشتن برنامه هاى تفريحى، تحقيقى مناسب براى بچه ها اين روند رو به رشد را ايجاد كرده است.
اما در تمام اين حالات نقش بسزاى آموزگار را نمى توان ناديده گرفت. آموزگار خوب و همراه مى تواند تمام معضلات را از ديده احساس و مضطرب كودك دور كرده و او را به سمت ديدن افقهاى باز هدايت كند. كودكانى بوده اند كه تنها به خاطر معلم خود مدرسه را دوست داشته و ادامه داده اند و روزگارى هم بود كه كودكانى به خاطر رفتار معلم خود، مدرسه را ترك كرده و ديگر هيچگاه بازنگشته اند.
۷۰تا مدرسه را دوست دارم
هادى طباطبايى دروازه بان تيم فوتبال استقلال اوايل اصلاً مدرسه را دوست نداشته و با اينكه تأكيد مى كند نمى ترسيده ولى از حس غريبگى كه داشت به تلخى ياد مى كند.
از دوران تحصيل خود اصلاً خاطره اى به ياد نمى آورد و مى گويد: «آخه از اون دوران خيلى دور شدم. اينقدر مشغله دارم كه كمتر به اون دوران فكر مى كنم.» او معتقد است كه اين روزها مدارسى با آن دوران قابل مقايسه نيست و صد البته بهتر شده و خود به سرعت تأكيد مى كند: «كه البته زياد هم نگذشته از دوره اى كه من مدرسه مى رفتم ولى بخاطر پيشرفتهاى سريع، اين تفاوتها خيلى زياد شده و مدارس خيلى عوض شده اند.»
هادى معلم كلاس دوم اش را هرگز از ياد نخواهد برد و خاطره مهربانى هايش تا ابد در ذهن هادى خواهد ماند، مى گويد: «خيلى دوستش داشتم، يعنى همه دوستش داشتيم ولى متأسفانه اواسط سال بيمار شد و كلاس ما را ترك كرد. ما به حدى از اين موضوع رنج برديم كه تا مدتها كلاس آن نشاط و شادابى هميشگى رانداشت.» از او اسم معلم مهربان را مى پرسم، مى گويد: «شالچى». هادى ادعا مى كند كه هميشه ورزش اش را بيست مى شد و به حق دروازه بان شده، موقع خداحافظى انگار او را به روزگار دورى برده ام، مى پرسد: «مدارس فردا باز مى شود؟» ، «بله» مى خندد و مى گويد«به سلامتى».
سيامك گلشيرى با آن لهجه زيباى اصفهانى اش برايم مى گويد كه از مدرسه خيلى بدش مى آمده و آن را شبيه زندان ترسيم مى كند. مى گويد: امروز در مسير محل كارم يك مدرسه ديدم كه گويا كلاس اولى ها را به داخل مى بردند. ياد دوران خودم افتادم بسيار شاد شدم كه ديگر قرار نيست مدرسه بروم. از روزهاى اول مهر مى گويد كه هميشه شبها بغض مى كرده و همه اين مشكلات را تقصير سيستم آموزش و حشتناكمان مى داند. معتقد است كه چرا بايد در دوران ۱۲ سال تحصيل درسهايى بخوانيم كه هيچ وقت ديگر به دردمان نمى خورد.
«چرا استعداد بچه ها نبايد شناسايى شود و هر كدام در مسير درست مرتبط با استعدادشان هدايت، در اكثر كشورها تكليف بچه ها در يك سال مشخص مى شود و استعدادهايشان شناسايى، ولى ما ۱۲ سال در يك محيط خسته كننده درس هايى را مى خوانيم كه اكثرآنها زمانى كه ۱۸ ساله شديم و از مدرسه بيرون آمديم به هيچ دردمان نمى خورند.» اين را بسيار صريح مى گويد و از او مى خواهم تا مثالى بزند، مثلاً در طول دوران تحصيلم هرگز از شيمى سر در نياوردم، مطلقاً مثلثات را نمى فهميدم و دائماً تجديد مى شدم، يك سال كه تجديد شدم در همان شهر خودمان اصفهان پيش يكى از معلم هاى معروف مثلثات تقويتى رفتم و تازه آنجا فهميدم مثلثات چيست و به آن علاقه مند شدم، ولى درمورد شيمى هيچ كارى اثر نمى كرد.»
سيامك گلشيرى كه نويسنده بنامى است معتقد است معلم ها بايد آموزش ببينند چطور بچه ها را به مدرسه علاقه مند كنند و محيط را از كسالت درآورند. او در مدرسه بسيار شيطان بوده و تعريف مى كند: «معلمم هر روز پدر يا مادرم را مى خواست و مى گفت اينقدر سيامك مرا اذيت مى كند و من اينقدر مى گويم گلشيرى بشين، گلشيرى نكن، گلشيرى... زمانى كه مى خواهم سوار تاكسى شوم به جاى مقصدم مى گويم: گلشيرى.» مى خندد و انگار در آن روزگار غرق شده. او هرگز شاگرد اول نشده و به سرعت اضافه مى كند كه هرگز شاگرد آخر هم نبوده. ادبياتش هم تعريفى نداشته و بعد از مدرسه به ادبيات علاقه مندمى شود. سيامك گلشيرى، محمود حسينى زاد مترجم را بهترين معلم خود مى داند و او را بسيار دوست دارد و در كنار آن از محمود حدادى مترجم هم ياد مى كند.
ويشكا آسايش هنرپيشه هم مدرسه را دوست داشته ولى عاشق اش نبوده. از ۱۰۰ تا ۷۰ تا مدرسه را دوست داشته و اين دوست داشتن را كاملاً مربوط به معلم آن سال خود مى داند. مى گويد: «مثلاً سال اول خيلى دوست داشتم سال دوم كمتر، سال سوم اى...»، خاطره جذاب ويشكا از روزهاى اول مدرسه جلد كردن كتاب و دفترهايش بوده و اينكه خود اين كار را مستقلاً انجام دهد.
ويشكا يك سال تحصيلى را در آلمان گذرانده و پشت سر هم مى گويد: «چرا نبايد اينجا در مدارس امكان آموزش موسيقى هاى مختلف وجود داشته باشد و يا بچه ها را به تفريحات و ورزش هاى سالم مثل كوه، راهپيمايى و غيره... نمى برند. فكر مى كنم اينها مى تواند خيلى در روحيات بچه ها تأثير بگذارد.» او كه بسيار خوشرو و مهربان است، معلم كلاس دوم دبستانش را بسيار دوست دارد و مى گويد: «با اينكه من در اين سال بيمار شدم و امتحانات آخر سال را ديرتر از بقيه بچه ها دادم ولى ايشان بسيار بامهربانى كمكم كردند و خيلى در قلبم به جا ماندند.» همچنين او از معلم كلاس چهارم، معلم تاريخ اش خانم صبحانى و آموزگار جبر و هندسه و مثلثاتش در دوم نظرى به خوبى ياد مى كند. ويشكا هرگز انشاى خوبى نداشته و در عوض رياضياتش قابل تعريف بود. با خنده متذكر مى شود: «به خاطر اينكه پدربزرگم نويسنده بود و هميشه انشاهايم را برايم ديكته مى كرد».
خانم شهرستانى يكى از معلمهاى اين مرز و بوم است كه چند سالى است ديگر تدريس را كنار گذاشته، از او مى پرسم «چرا؟» مى گويد: «به خاطر چشمم اينقدر برگه صحيح كردم كه ديگر نمى توانم» با ظاهر بسيار مهربانش برايم مى گويد كه مدرسه را خيلى دوست داشته و عاشق مدرسه بوده. مى گويد: «وقتى مى خواستم برم مدرسه، همش به اين فكر مى كردم كه معلمم چه شكليه و چى پوشيده؟ هميشه اونو مثل فرشته ها تصور مى كردم. فكر مى كردم مگه مى شه معلمها هم مثل ما غذا بخورن، دستشويى برن...» مى خندد، او هم به مانند فرشته ها براى بچه هاى اين مرز و بوم ۳۵ سال كار كرده. مى گويد: «هر اتفاقى كه در دوران تحصيلم اذيتم مى كردم، سعى كردم زمانى كه معلم شدم، انجام ندهم. دوست داشتم بچه ها احساس كنند مشكل آنها مشكل من هم هست و با هم مى توانيم آن را حل كنيم.» او خاطرات زيادى از دوران تحصيل خود دارد، ولى اين يكى را از بقيه بيشتر دوست دارد: «كلاس سوم بودم و چون رياضياتم خوب بود، برگه رياضى ام روى همه قرار داشت و زمانى كه بازرس به كلاسمان آمد، برگه مرا برداشت و تا بيستم را ديد، گفت كه پاى تخته بروم، اين عدد (۰۰۰۱) را نوشت و گفت بخوان، گفتم يك است. داد زد: بچه ها اين عدد چند است؟ همه گفتند: ،۱۰۰۰ گفت: دوباره عدد را بخوان، گفتم: يك است. آقا ، عصبانى شد و داد زد كه اين عدد چند است؟ گريه مى كردم. گفتم ببخشيد اين (۱۰۰۰) كه من به روى تخته مى نويسم هزار است آقا، خنديد و گفت: آفرين دخترم، برو بنشين و بهم اجازه هم داد.» او هنوز هم روزهاى اول مهر بى تابى مدرسه را مى كند و دوست دارد هنوز هم محصل باشد. از او مى پرسم چقدر مدرسه را دوست داريد؟ مى گويد: «آرزو مى كردم در مدرسه بميرم.» خانم شهرستانى مهربان معلم كلاس چهارم خود را يعنى خانم آزادگان از همه بيشتر دوست داشته.
وقتى از او جدا مى شوم، به ياد اشكهاى شوقش وقتى راجع به روزهاى اول مدرسه حرف مى زد، مى افتم. خوش به حالش و خوش به حال همه آنهايى كه در مدرسه زندگى را تجربه مى كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |