يكشنبه ۵ مهر ۱۳۸۳ - ۱۰ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Sep 26, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۲۳
sLogo.Gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
درباره «دوستى» با فاطمه بدخشان
دنبال چه مى گردى؟
شايد در سال چيز هاى زيادى را گم كنيم. شايد خيلى از آنها را اصلاً نفهميم كه گم كرده ايم و بعضى ها را هم وقتى فهميديم به سرعت باد فراموش كنيم. يعنى اصلاً چه بهتر! ولى چيز هايى هست كه وقتى گم شود از روى نبودنش، بودنش را حس مى كنيم و وقتى جايش خالى باشد تازه ديده مى شود. آنوقت به دنبالش خواهيم گشت از كوه و دره و دشت گرفته تا ستون روزنامه، نشانى ما:
donchemig@ Yahoo.com

دوست ۲۰ ساله

يادم مى آيد حدود ۲۰ سال پيش آنوقت ها كه كلاس زبان انگليسى شكوه مى رفتم با دخترى دوست شدم كه اهل اهواز بود و اسمش مريم خاكى بود. انصافاً دختر خيلى خوبى بود وخونگرم. بعد از ۲ سال همكلاس بودن از هم دور شديم ولى باز هم گهگاهى با هم ارتباط داشتيم تا اين كه او به اهواز رفت ومن ديگر از او بى خبرم، با اينكه تلفن منو داشت ولى نمى دونم چرا ديگر خبرى از او نشد تا سال ۷۲ كه آخرين تماس را با هم داشتيم و از شانس بد ،من منزل نبودم و او هم ديگر تماس نگرفت، حالا من ازدواج كردم و دخترى دارم و هنوز هم به يادش هستم و فراموشش نمى كنم ، خيلى دلم مى خواهد او را از نزديك ببينم خوشحال مى شم كه خودش يا هر كسى كه اونو مى شناسه با من تماس بگيره .
Nilo-amiri@yahoo.com

دوست قديمى كهكشان

با سلام خدمت دوستان
من مدتهاست كه دنبال يك دوست قديمى هستم به نام عليرضا امينى اما متأسفانه نتونستم پيدايش كنم و تصميم گرفتم دست به دامن «دنبال چه مى گردى» شوم.
Kahkeshan-94@yahoo.com

بچه هاى مدرسه دكتر شريعتى

من دنبال دوستان كلاس چهارم ابتدايى مى گردم، نام دوستانم از اين قرار است : نوشين مهربان، مهديه شرمين هدايتى. ۲۲ سال پيش همكلاس بوديم درمشهد ودر دبستان دكتر على شريعتى.
در صورت اطلاع لطفاً ايميل بزنيد و خوشحالم كنيد.
nooshin 5172 @ yahoo.com

باز هم تشكر

باورم نمى شد كه روزنامه تون رو بخونه آخه زهرا اصلاً روزنامه خون نيست ولى خب تيرى بود در تاريكى كه، چه گرفت!
به هر حال من زهرا رو كه در دوران دانشگاه همكلاسى بوديم در دانشگاه زبان رودهن پيدا كردم و اين رو مديون شما وروزنامه تون هستم ،پس متشكرم.
آزاده ـ تهران
درباره «دوستى» با فاطمه بدخشان
۱۴۰۰نفر
به اسم كوچك
182778.jpg
برايم نوشته بودند:
«ما مى دانيم كه شما در اين صفحه با هنرمندان و ورزشكاران و چهره هاى مشهور مصاحبه مى كنيد اما اين را فراموش نكنيد كه اگر كسانى مثل خانم بدخشان نبودند اين چهره ها هم ظهور پيدا نمى كردند.»
اين را چند نفر از شاگردان قديم يك خانم مدير در تهران برايم فرستاده بودند و ميل پشت ميل و پى گيرى پشت پى گيرى كه چرا با او گفت وگو نمى كنى.
اوايل مرددبودم كه آيا از اصول صفحه تخطى كنم و اين نكته را كه هميشه با آدم هاى معروف در اين صفحه گفت وگو كرده ام را زيرپا بگذارم يا خير؟ اما وقتى درباره خانم فاطمه بدخشان مديرى كه بارها به عنوان مدير نمونه انتخاب شده تحقيق كردم، ديدم او در حوزه خود يك سوپراستار واقعى است و چه اشكالى دارد كه دست كم يكبار هم كه شده يك صفحه از روزنامه را به گفت وگو با يك معلم دلسوز اختصاص دهيم.
روزهاى آغازين مهر كه همه چيز بوى مدرسه مى دهد، بهترين فرصت براى اين كار است.
گفت وگوى ما در دفتر مدرسه اى در خيابان وليعصر تهران انجام شد؛ روز سى و يك شهريور و در فضايى آرام كه به قول خانم بدخشان آرامش قبل از توفان بود.
•• تأثيرگذاران بر فاطمه بدخشان

همسر

او تنها «همسر» من نبوده، بزرگترين مشوق من بوده است. او هم دبير بوده و يك آدم به شدت فرهنگى. هر وقت در جايى تند رفته ام، او نقش ترمز را بازى كرده و هر وقت كند بوده ام، او مرا به جلو رانده. او يكى از مثبت ترين آدمهايى است كه در زندگى ديده ام.


خواهر همسر

خواهر همسرم مدير مدرسه من بودند. ايشان بسيار محترم و دوست داشتنى و مثبت هستند. رابطه ما فراتر از يك رابطه فاميلى است. ايشان از نظر فكرى مرا هدايت كردند و شايد يكى از اصلى ترين كسانى بودند كه باعث شدند من اين حرفه را انتخاب كنم.


سفر به عراق

در ابتداى زندگى زناشويى، بنا به كار همسرم چند سالى را در عراق گذرانديم و به بچه هاى ايرانى آنجا درس مى دادم. زندگى در عراق و در كنار عتبات عاليات، بر تفكر مذهبى من در زندگى تأثير فراوانى گذاشت. آنجا توانستم نوع نگرش مذهبى و فكرى خودم را سمت و سو بدهم و كشف كنم.


حرفه

اين حرفه بزرگترين تأثير را در زندگى من گذاشت و همه چيز را تحت الشعاع خود قرار داد. احساس مى كنم بدون اين حرفه ناقصم و اگر روزى برسد كه ديگر نتوانم با بچه ها سر و كار داشته باشم و مسائل و مشكلات آنها را حل كنم، زندگى برايم خيلى سخت باشد.


\ درخواست هايى كه براى گفت وگو با شما به دستم رسيده بود، نشان مى داد كه شاگردان تان عاشقانه دوستتان دارند. شما با آنها چه كرده ايد كه از شما به عنوان يكى از بهترين دوستان شان نام مى برند؟
> براى يك معلم هيچ چيز لذتبخش تر از اين نيست كه از دانش آموزانش محبت ببيند و معمولاً محبت دادن پاسخ محبت ديدن است.
\ اين محبت را چگونه به آنها مى دهيد؟
> من اين كار را با قلبم انجام مى دهم. بخش عمده زندگى من در ارتباط با بچه ها مى گذرد. به عشق آنها سركار مى آيم و به عشق آنها به خانه مى روم. من امسال بيست و پنج سالى است كه مديرمدرسه خواهم بود. اين استمرار برايم امكانپذير نبودمگر در سايه اين عشق. من وقتى اين كار را عاشقانه انجام بدهم مطمئناً بچه ها هم آن را درك مى كنند.
\ پس قاعدتاً بايد دوستان زيادى بين آنها داشته باشيد.
> بسيار زياد. به جرأت مى توانم بگويم در اين منطقه كه محدوده وسيعى هم هست، و تمام دوران كارى ام در آن گذشته ، اصلاً اتفاق نمى افتد كه بيرون بروم و به خانم هاى زيادى برنخورم كه حالا خودشان يا مادر شده اند و يا دارند در اجتماع فعاليت مفيد مى كنند. بچه هاى خيلى از آن مادرها الآن شاگردمن هستند.
\ وقتى آن مادرها را مى بينيد چه احساسى پيدا مى كنيد؟
> نمى توانم تشريح كنم. كار در مدرسه باعث مى شود ما از خودمان وگذرعمرمان غافل شويم. اما وقتى يك شاگرد قديمى را مى بينيم كه حالا مادرشده تازه مى فهميم چقدر سنمان بالاتر رفته.
\ اين شما را به وحشت نمى اندازد؟
> نه، اصلاً… بيشتر خوشحال مى شوم كه مى بينم حالا مى توانم براى بچه هاى آنها هم مفيد باشم.
\ ولى اصلاً به شما نمى خورد كه بيست و پنج سال سابقه كار داشته باشيد. از چند سالگى شروع كرديد؟
> از بيست و پنج ـ شش سالگى.
\ خيلى خوب مانده ايد... كاش اين ميز چوبى بود.
> دليل اصلى اين جوان ماندن، ارتباط داشتن با بچه هاست. ما با بچه ها در دوره اى از زندگى شان روبرو هستيم كه سرشار از انرژى هستند. اين انرژى و شور به من هم منتقل مى شود. اين اتفاق براى خيلى از معلم هايى كه در دوره راهنمايى تدريس مى كنند مى افتد. دنياى آنها با معلمين دوره هاى ديگر فرق مى كند. ما شاداب تر و پرانرژى تر هستيم.
\ اما تا جايى كه حافظه من يارى مى كند، در دوران راهنمايى معلمان و مسؤولين زيادى داشتيم كه اصلاً اينطور نبودند.
> حرفتان صحيح است، الآن هم همينطور است. به هر حال ويژگى هاى شخصى آدم ها را نمى توان در نظر گرفت. البته اين را هم فراموش نكنيم كه بچه هاى اين دوره بانشاط تر، با انرژى تر و پرشورتر شده اند.
دنياى نوجوان امروز دنياى وسيع تريست. او با رسانه هاى زيادى در ارتباط است. مى تواند پاى اينترنت بنشيند و هر چه مى خواهد به دست بياورد. نسل شما اينطور نبود مخصوصاً در سال هاى اوايل انقلاب و جنگ كه فضاى اجتماعى به اين مسأله دامن مى زد.
\ شما خودتان با اين پيشرفت ها جلو آمده ايد؟
> اگر نياييم، باخته ايم.
\ بلديد با اينترنت كار كنيد؟
> خوشبختانه آموزش و پرورش برنامه اى ترتيب داد تا همه مديران با اينترنت آشنا شوند و من هم در آن برنامه ها حضور داشتم.
\ بچه ها را به اسم كوچك صدا مى كنيد؟
> من هميشه خودم بچه ها را ثبت نام مى كنم و دليلش هم اين است كه مى خواهم بچه ها را بشناسم و اسم كوچكشان را ياد بگيرم. براى بچه ها خيلى جالب است كه روز اول مهر كه به مدرسه مى آيند ببينند مدير مدرسه آنها را به اسم كوچك صدا مى كند.
\ اين اسم ها را همان روز اول به خاطر مى سپاريد؟
> بله... الان ديگر برايم كار دشوارى نيست. من در سال هايى كه در مدرسه دولتى مدير بودم، هزار و چهارصد تا دانش آموز داشتم و اسم كوچك همه آنها را حفظ بودم. همان روز اول وقتى آنها را به اسم كوچك صدا مى كردم جا مى خوردند و هنوز هم كه مرا مى بينند، مى پرسند تو چطور اين كار را مى كردى. من همان وقت ثبت نام علاوه بر اسم سعى مى كردم يكى دونكته از شخصيت شان را هم كشف كنم و به خاطر بسپارم.
\ مديرها هميشه اتوريته بيشترى نسبت به معلم ها دارند. آدم بامعلمش شوخى مى كندولى معمولاً جرأت نزديك شدن به مدير را ندارد. چطور بين اين صميميت و اتوريته تعامل برقرار مى كنيد؟ بچه ها از اخلاقتان سوءاستفاده نمى كنند؟
> حرفتان را قبول دارم. خودم وقتى مدرسه مى رفتم، اگر از دفترصدايم مى كردند، تا برسم پيش مدير دست و پايم آنقدر مى لرزيد كه چى. وقتى در آموزش و پرورش پيشنهاد مديريت به من داده شد، اولين چيزى كه به ذهنم رسيد خاطره آن ترس ها بود. به آنها گفتم نمى خواهم شغلى را قبول كنم كه بچه ها از من بترسند. چون قبل از آن معلم رياضى بودم.
\ اوه... اوه... ديگه بدتر!
> نه. اتفاقاً اگر رياضى خوب تدريس شود درس بسيار خوبيست... خلاصه ديدم بهترين راهى كه مى توانم اين محبت را ايجاد كنم همان ماجراى ثبت نام است. يك ساعت تفريح من هميشه مال بچه هاست.مى روم توى حياط و با آنها شوخى و بازى مى كنم اما طورى رفتار كرده ام كه آنها حريم ها را حفظ مى كنند و به اين نتيجه رسيده اند كه من دنبال مچ گيرى و ايراد گرفتن از آنها نيستم. از طرف ديگر هيچ وقت يادم نمى آيد كه در دفترم روى بچه ها بسته باشد يا دفترم را جايى در نظر گرفته باشم كه دور از دسترش باشد. چه الآن و چه آن موقع كه در يك مدرسه دولتى به آن بزرگى بودم.
\ بچه ها مشكلاتى فراتر از مسائل مدرسه را هم با شما در ميان مى گذارند؟
> بله، هميشه من از صبح تا ساعت چهاربعدازظهر درمدرسه كار مديريت را انجام مى دادم و بعد از آن بيشتر مواقع با مادر و پدر بچه هايى كه مشكل داشتند جلسه هايى مى گذاشتم تا درباره بچه هايشان با آنها صحبت كنم.
\ براى اين كار پولى مى گرفتيد؟
> نه. اين كار را دوست داشتم.
\ كسى سرزنشتان نمى كرد كه چرا اينقدر وقتت را براى ديگران هدر مى دهى؟
> بارها و بارها مورد مؤاخذه ديگران قرار مى گرفتم. از فرزندان خودم گرفته تا سيستم هاى بالاتر.
\ چه جوابى به آنها مى داديد؟
> مى گفتم اين كاريست كه مرا راضى مى كند و به من احساس مفيد بودن مى دهد.من به كمك همان مادر و پدرها بزرگترين روان شناسان و معلمين را مى آوردم توى يك مدرسه دولتى. به كمك آنها و بدون خرج كردن يك ريال، عصرها هم مدرسه را داير كرديم و بهترين معلم هاى زبان، خوشنويسى، آشپزى و ... بدون دريافت يك ريال مى آمدند به بچه ها درس مى دادند.كار تا جايى پيش رفت كه يكى از مشكلات من ثبت نام از بچه هايى بود كه از همه جاى شهر به مدرسه ما مى آمدند. به كمك همان مادر و پدرها فضاى پشت مدرسه را تبديل به يك دبيرستان كرديم. آن هم در سال هاى جنگ كه وضع اقتصادى خيلى بد بود. من معتقدم كه مردم ما وقتى محبت ببينند، اعتماد مى كنند و از هيچ چيزى شان براى انجام يك كار خوب دريغ نمى كنند.
\ مطمئناً عملكرد شما دوستان زيادى را برايتان به ارمغان آورده. اما بين بچه ها كسانى هم بوده اند كه از شما خوششان نيايد؟
> اين ادعاى بى خودى است كه كسى بخواهد بگويد همه او رادوست دارند. مسلماً كسانى هم بوده اند كه اين رابطه دوستانه را نتوانسته ام يا نتوانسته اند برقرار كنند. من هم حتماً اشتباهاتى داشته ام كه از خدا و از بچه ها مى خواهم كه مرا به خاطر آن ببخشند. اما درهمه اين سال ها تنها يك دانش آموز را از مدرسه اخراج كرده ام.
\ برايم جالب است كه بدانم آن يك نفر چه كرده بود؟
> برايتان مى گويم، اما لطفاً ننويسيد. مسأله خانوادگى او بود. نمى خواهم خانواده يا خودش با يادآورى مجدد اين مسأله آزار ببينند... حالا كه فكرش را مى كنم خودم را سرزنش مى كنم و مى گويم كاش اين كار را نكرده بودم و كاش كارهايش را تحمل كرده بودم، كارى كه درباره خيلى ها ى ديگر كردم. هر چه تجربه ام بيشتر شد، بيشتر فهميدم كه پاك كردن صورت مسأله راه حل واقعى نيست. خيلى از ما بچه ها را از مدرسه هايمان بيرون مى كنيم و مى گوييم نمى خواهيم اين اتفاقات در مدرسه ما بيفتد اما فكر نمى كنيم بالاخره اگر اين ناهنجارى ها در خارج از اين مدرسه هم بيفتد باز هم داخل همين اجتماع است.
\ آن دانش آموز الآن كجاست؟
> بعدها كارش به كانون اصلاح و تربيت كشيده شد و اين هميشه مرا عذاب داده است. من خودم را راحت كردم تا حرف هاى مردم رانشنوم.
\ در شيوه كارى كه الآن داريد، باز هم حرف هاى مردم جاريست؟
> نه به شدت قبل. البته در بخش غيرانتفاعى گاهى اين حرف ها وجود دارد. در بخش دولتى آدم هر محبتى مى كرد رايگان بود و همه آن را به حساب فضاى دوست داشتنى مى گذاشتند كه بدون هيچ چشمداشتى به وجود آورده بودم اما الآن بعضى از اوليا خيال مى كنند محبتى كه به بچه هايشان مى شود و صميميتى كه ايجاد شده حاصل پولى است كه براى ثبت نام داده اند، در صورتى كه محبت و صميميت با پول خريد و فروش نمى شود. فضاى مدارس غيرانتفاعى گاهى اين شرافت را مخدوش مى كند.
\ از خيلى ها مى پرسم آيا نام نخستين معلم هايشان را به ياد دارند. درباره شما پرسشم بايد تغيير كند. آيا نام اولين شاگردهايتان را به ياد مى آوريد؟
> خير، چون وقتى اولين كلاس را به من دادند، بعد از چند روز آن كلاس تغيير كرد. اما نام اولين شاگردى كه به خوبى به سؤالهايم جواب داد را به ياد دارم و حتى مى دانم الآن چه مى كند و به چه درجه علمى رسيده است.
\ چه سالى بود؟
> يكى دو سال پيش از انقلاب.
\ و بعد از اين همه سال هنوز مى دانيد كجاست؟
> من سرنوشت اغلب بچه ها را پيگيرى مى كنم. باور نمى كنيد كه بيشتر وقت ها بچه هاى سال هاى پيش به اينجا مى آيند و سر مى زنند.
\ پس دانش آموز تربيت نمى كنيد در كار تربيت كفترهاى جلد هستيد!
> (مى خندد) به هر حال دانه پاشيده ايم تا كبوترها بيايند.
\ هيچ وقت شده در يك روز خاص كه به خاطر يك اتفاق ملى هيچ كس روحيه درس خواندن ندارد، كلاس ها را تعطيل كنيد و با بچه ها كار ديگرى انجام دهيد؟
> بله، زياد پيش آمده. من معتقدم كه شادى وقت نمى شناسد. بايد هميشه و عميقاً شاد بود و آن را ابراز كرد. يادم مى آيد كه روزى كه بازى ايران و استراليا بود به معلم ها گفتم نيازى نيست امروز درس بدهيد و هماهنگ كردم تا براى همه كلاس ها تلويزيون آوردند و بعد از پيروزى از آنها خواستم كه فرياد بكشند و شادى كنند. اگر اين كار را نمى كردم اشتباه كرده بودم. بچه ها اجازه دارند به مناسبت هاى مختلف روى ديوارها را نقاشى كنند. هميشه مسؤولين به من مى گويند اين چه اجازه  ايست كه به بچه ها مى دهى و هر سال خرج روى دست مدرسه مى گذارى كه ديوارها را رنگ كنيم.اما باورنمى كنيد كه اين نقاشى ها بهترين تزئينى است كه مى شود در يك كلاس داشت.
من هيچ وقت نگفته ام كه فلان كار را بكنيد يا حق نداريد فلان كار را انجام دهيد.
\ اين اتفاق در بخش دولتى هم مى افتاد؟
> بسيار بيشتر از الآن.
\ اما اين تلاش شما، يك اقدام شخصى است. چرا به شكل سيستماتيك در نمى آيد؟ چرا اين «رهايى» را آموزش و پرورش دربچه ها تقويت نمى كند؟
> بخش عمده مشكل ما اين است كه دنيا را از زاويه چشم خودمان مى بينيم نه از زاويه چشم بچه ها. يك زمانى مى گفتيم بچه ها حق ندارند كتانى يا جوراب سفيد بپوشند، اما سالها گذشت كه فهميديم اين سفيد نشانه بهداشت است و چرا نبايد اين اتفاق بيفتد؟ عدم درك دنياى نوجوانها و جوانها در اين سالها هم به آموزش و پرورش ضربه زد و هم به شماها كه از زير دست ما بيرون آمديد. ما بايد افق ديدمان را وسيع كنيم. وقتى مى بينيم انجام چيزى در حوزه مسائل دينى مى گنجد و مغايرتى با هيچ اصل دينى و عرفى ندارد، چرا اجازه نمى دهيم اين اتفاق بيفتد؟ ما بچه ها را براى امروز كه تربيت نمى كنيم، بايد آنها را براى فردا تربيت كنيم. پس بايد فكر كنيم آنها ده سال ديگر در چه وضعيتى هستند؟ در همان مدارس دولتى چقدر مرا مؤاخذه كردند كه چرا اجازه مى دهى بچه ها سر كلاس مقنعه شان را بردارند. من مى گفتم آخر وقتى كلاسهاى ما به هيچ جا مشرف نيست و هيچ مردى هم در مدرسه حضور ندارد، چرا بى خودى تعصب داشته باشم؟ من اگر به او اجازه ندهم مقنعه اش را بردارد، پس فردا مى خواهد توى خيابان اين كار را بكند و من با اين كار از اتفاقات بعدى جلوگيرى مى كنم.
من رنگ لباس بچه هاى مدرسه ام را عوض كردم. در دورانى كه همه مى گفتند بايد مشكى و سورمه اى بپوشيد، من به بچه ها گفتم سبز بپوشند. كجاى دين من با اين مسأله مخالف بود كه عده اى مخالفت مى كردند؟
\ الآن اگر توانايى تغيير سيستم را داشتيد، نخستين كارى كه مى كرديد، چه بود؟
> حذف يا تغيير بعضى كتابهاى درسى. بچه هاى ما خودشان، جامعه شان و سرزمين شان را نمى شناسند، اما از كلاس سوم بايد حفظ كنند كه صادرات كشورهاى اروپايى و آفريقايى چيست. من فكر مى كنم اين حجم كتاب براى بچه هاى ما زياد است. ما به جاى اين همه مطالب غير مفيد مى توانيم مهارتهاى زندگى را به آنها آموزش دهيم. يكى از دوستان من رفته بود ژاپن. آنجا رفته بود سر كلاسى كه بچه هايش تقريباً معادل دوم راهنمايى ما بوده اند. از بچه ها مى پرسد آيا شما مى دانيد ايران كجاست؟ و آنها مى گويند: نه. معلم كلاس به او ايراد مى گيرد كه چه لزومى دارد آنها ايران را بشناسند؟ آنها بايد اول خودشان و ژاپن را بشناسند.
\ فرزند هم داريد؟
> بله، سه تا. پسر بزرگم دكتراى متالوژى دارد و در كانادا تدريس مى كند، دختر بزرگم ارتباطات خوانده و در هواپيمايى مشغول به كار است و دختر كوچكترم هم كامپيوتر مى خواند.
\ با آنها مشكل نداشتيد، نمى گفتند چرا به بچه ها بيشتر از ما مى رسيد؟
> با پسر و دو دختر بزرگم اصلاً مشكلى نداشتم. شايد چون هم سن و سال تر بودند و بچه هاى دوره انقلاب و جنگ، اما دختر كوچكترم گاهى مرا مورد انتقاد قرار مى دهد كه آنقدر كه براى ديگران مادر بوده اى، براى من نبوده اى. اين انتقاد بر من وارد است.
\ معلمها هداياى زيادى از بچه ها مى گيرند كه خوشحالشان مى كند، آيا هيچ گاه هديه غم انگيزى هم گرفته ايد؟
> بله، گرفته ام... من هميشه از بچه ها خواسته ام كه براى روز معلم هيچ وقت غير از گل چيزى نياورند. روز معلم در مدرسه آنقدر پر از گل مى شود كه ما مجبور مى شويم سطلهاى آشغال را هم بشوييم و بگذاريم توى دفتر كه معلمها گلهايشان را ساعت تفريح داخل آن بگذارند. يك بار كه روز معلم بود، يكى از بچه ها كه مى دانستم وضع مالى خوبى ندارد، زمانى كه همه سر كلاس بودند، آمد توى دفتر. من داشتم كار مى كردم و فكر كرد كه من حواسم به او نيست. او آرام آرام از كنار ديوار به سمت گلها رفت و اين طرف و آن طرف را نگاه كرد و طورى كه جلب توجه نكند، يك دسته گل را بيرون كشيد و از دفتر بيرون رفت. چند دقيقه بعد دوباره آمد توى دفتر، اما اين بار در زد و اجازه گرفت. بعد آمد پيش من و دسته گلى كه برداشته بود، را به من هديه داد.
هيچ وقت حالتى را كه او اين كادو را به من داد، فراموش نمى كنم. آنقدر ترس توى چشمهايش بود كه آدم وحشت مى كرد. حتما مى ترسيد كه نكند صاحب گل سر برسد يا من بفهمم او چه كار كرده. من مانده بودم كه خوشحال باشم يا ناراحت!
\ بچه ها را چطور تهديد مى كنيد؟
> سؤال سختى مى پرسيد، چون در شرايط مختلف آدم رفتارهاى متفاوت دارد. اما بزرگترين تهديدها و سرزنش هايم اين است كه مثلاً مى گويم: ديگه دوستت ندارم يا ديگه اون دختر خوبى كه من فكر مى كردم، نيستى يا نمى بخشمت.
\ اگر سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟
> (مى خندد) من از خوى خوردن ديگران خوشم نمى آيد. دوست ندارم چيزى را ببلعم تا خودم را راحت كنم. فلسفه من اين است كه ديگران را تغيير نده، خودت را تغيير بده. هيچ وقت آنقدر تنفر نداشته ام كه آرزوى خوردن كسى را داشته باشم. احتمالاً سهم طبيعى يك سوسمار توى آب را مى خوردم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |