|
نوعروس ۱۴ ساله از ۹ ماه اسارت و شكنجه گفت
چشمان پراز ترس
• ويژه نامه « حوادث » اين هفته را درصفحات ويژه بخوانيد.
|
|
|
گروه حوادث: وقتى پسر همسايه پى به ناله ها و ضجه هاى نوعروس ۱۴ساله همسايه برد و موفق به گرفتن عكسى از نوعروس در حياط خانه كه با غل و زنجير بسته شده بود، شد، راز تلخ شكنجه هاى ۹ماهه در خانه روستايى را فاش كرد. مأموران پس از اطلاع اين مرد روستايى به آنان گفت: از صداى ناله هاى نوعروس خانه همسايه مان روز و شب نداريم و بالاخره پسرم موفق شد از بالاى پشت بام از او عكس بگيرد. اين مرد روستايى براى اثبات گفته هايش اضافه كرد: براى اينكه مطمئن شويم اين زن كه با غل و زنجير بسته شده است، عروس خانواده است موفق به تهيه فيلم عروسى اش شده ام و با هزار ترفند پسرم را به خانه شان فرستادم و از شوهر اين زن كه «شريفه» نام دارد، خواستم فيلم عروسى شان را به ما بدهد تا آن را ببينيم و چون شوهر «شريفه» با من دوستى ديرينه اى دارد قبول كرد و اين فيلم را در اختيار ما قرار داد. پليس پس از بررسى فيلم عروسى و عكس زن جوانى كه با غل و زنجير درحياط خانه بسته شده بود پى برد، نوعروس جوان از مدتها قبل تحت شكنجه بوده است و زنى كه به عنوان عروس خانواده در جلسات شكايت و بررسى پرونده اى كه با پدر شوهرش و شوهرش براى تصاحب يك قطعه زمين حاضر مى شده، عروس خانواده نيست. به دستور قاضى پرونده يك اكيپ از مأموران براى بازرسى از داخل خانه مرد روستايى به محل اعزام شدند. آنان بلافاصله به خانه روستايى وارد شده و عروس جوان خانواده را در حالى كه لباس هايش خونين و به شدت متعفن شده بود در حالى كه غل و زنجير به دست و پا داشت پيدا كردند. آنان در حالى كه قصد انتقال عروس جوان را به پاسگاه داشتند با مقاومت چهار دختر خانواده روبرو شدند. يكى از اين دختران به مأموران گفت: براى بردن «شريفه» بايد از پدرمان اجازه بگيريد. در همين زمان عروس جوان ـ شريفه ـ كه به شدت ترسيده بود، بيهوش شد و زمانى كه به هوش آمد متوجه صحبتهاى خواهران شوهرش با مأموران شد. مأموران بدون توجه به حرفها و واكنشهاى چهار دختر صاحبخانه عروس جوان را به پاسگاه منتقل كردند. شريفه ـ عروس جوان ـ كه از ترس بر خودمى لرزيد در پاسگاه به مأموران گفت: من حاضر به دادن شهادت نيستم. اما پس از اينكه مأموران شوهر و پدرشوهر او را در حالى كه دستانشان با دستبند به هم بسته شده بود، در برابر او بردند. «شريفه» آرام شد و در مورد آنچه در خانه شوهرش بر او گذشته بود، لب به زبان گشود. او در حالى كه به شدت گريه مى كرد، روسرى اش راباز كردو با نشان دادن سرش به آنان گفت: موهاى سرم را پدرشوهرم تراشيده است. او هر روز و هر شب با انبردست موهايم را كه تازه درآمده بود، مى گرفت و مى كشيد. مدت ۹ماه است كه غذاى درست و حسابى نخورده ام. او ادامه داد: بيشتر اين سختى ها و مصيبتهايى كه كشيده ام را از مادرم مى دانم. او دومين زن پدر من بود. قبلاً يك بار ازدواج كرده بود. پدر و مادرم ۲۴سال با هم زندگى كرده اند. برادرى ۲۲ساله، خواهرى ۱۲ساله و دو برادر كوچك دارم. شريفه در حالى كه به تلخى از زندگى گذشته شان يادمى كرد گفت: پدرم كارگرى مى كرد. براى همين هر دو ماه يك بار به خانه مى آمدو چند روزى مى ماند. مادرم از نبودن او نهايت استفاده را براى آزار ما مى كرد. وقتى پدر مى رفت ما در كوچه و خيابان آواره مى شديم. از هركسى كه ما را مى شناخت طعنه مى شنيديم. من سنگ صبور خواهران و برادرانم بودم . جرأت بيشترى هم از آنها داشتم. با اينكه سن و سالم كم بود ولى وقتى پدر به خانه برمى گشت از آنچه در مدت نبودن اش به سرمان گذشته بود برايش تعريف مى كردم و پدرم كه به بچه هايش خيلى علاقه مند بود مادرم را به شدت كتك مى زد. چند بارى هم از او شكايت كرد و او را به زندان انداخت، اما نمى دانم چه مى شد كه پس از مدتى مادرم از زندان آزاد مى شد و به خانه برمى گشت. بغض اش را فرو مى دهد و مى گويد: ـ ديگر مادرم فهميده بود كه من به پدرم خبر مى دهم. اين بود كه نقشه اى ديگر كشيد. مدتى روى خوش به پدرم نشان دادو نام من را فضول گذاشت. از همان زمان بود كه او جلوى رفتن مرا به مدرسه گرفت و گفت قباحت دارد دختر مدرسه برود. درگيرى ها ادامه داشت. عموهاى من كه مى دانستند مادرم در نبودن پدرم چه مى كند از او مى خواستند مادرم را رها كند ولى انگار مادرم دست بردار نبود و پدرم دراين مدت براى حفظ آبرو ناچار شد از روستا ما را به شهر ببرد و از آنجا هم مدتى بعد چون شرايط همان طور شده بود، دوباره به شهر ديگرى نقل مكان كرديم. در همدان يك كارگاه كوچك كاشى سازى سنتى راه انداختيم و زندگى مان بد نبود تا اينكه پاى يكى از مشتريان پدرم به خانه مان باز شد و مادرم با او آشنا شد و معلوم شد كه با پدربزرگم آشنا بوده است . از وقتى زمزمه ازدواجم را با آن پسر شنيدم ، كارم گريه و زارى شده بود مى گفتم نمى خواهم شوهر كنم، پدرم از اين رفتار من مردد مانده بود ولى مادرم بالاخره با تهديد و فحاشى و كتك كارى كار خودش را كرد و رضايت خودش و پدرم را براى اين وصلت اعلام كرد و قرار شد كه مهريه ام ۴ميليون باشد و ۳۰۰هزارتومان برايم طلا بخرند. شانه هايش مى لرزد. نگاهش انگار پر از درد مى شود. ـ شب عقدكنان عاقد ازاينكه من حاضر به «بله» گفتن نبودم، به جريان مشكوك شده بود ولى مادرم با دخالت به او گفت من خجالتى و ناشى هستم و اولين بار است كه مراسم عقدكنان رامى بينم و چون دل به پسرى داده بودم و پدر ومادرم با آن ازدواج مخالف بوده اند قصد لجبازى دارم . بالاخره به عقد پسرى درآمدم كه مادرم «بله» داده بود و پاى در خانه شوهرى گذاشتم كه دو اتاق داشت و در آن پدرشوهرم و همسرش و ۷ فرزند ديگرشان هم زندگى مى كردند. عروس ۸ روزه اى بودم كه فهميدم شوهرم و خانواده اش همگى معتاد هستند. شوهرم هيچ عشق و علاقه اى به من نشان نمى داد و من بعداز ۲۰ روز از آن خانه و شوهر و زندگى متنفر شده بودم دراين فكر بودم كه هرطور شده از آن خانه فرار كنم و پيش پدرم برگردم. بى اختيار آينه وشمعدانم را شكستم، پيراهن عروسى ام را پاره كردم و حلقه ازدواجم را شكستم . يكى دوبار شوهرم دعوايم كرد گفتم نمى خواهم با تو زندگى كنم. بدون اينكه جوابم رابدهد گفت: بايد به پدرم بگويى. چشمانش پر از ترس مى شود. ـ پدرش كه آمد، تهديد مى كرد. گفتم نمى خواهم اينجا زندگى كنم ولى او و پسرهايش مرا زدند و من تنها در برابر آزارهاى آنان به آنان فحش مى دادم. بالاخره سراغ پدرم رفتند و او را از شهر آوردند و بعدهم برايش توضيح دادند كه من هزار عيب دارم و ناسازگار هستم و پدرم براى جبران خسارتى كه از ازدواج من با پسر آنان به وجود آمده بود بايد دو قطعه زمين به ارزش ۱۰ ميليون به آنان مى داد. پدرم بعد از رفتن از خانه پدر شوهر من بلافاصله دو زمين را فروخته بود وروز بعد وقتى شوهرم به پدرش براى تصاحب زمين رفته بودند، پى به كار پدرم بردند و پس از شكايت از پدرم او را به زندان انداختند. در دو ماهى كه پدرم در زندان بود قاضى از من خواست براى تكميل مدارك داخل پرونده شهادت دهم و من حاضر به قسم دروغ به نفع شوهرم و پدرش نشدم و از آن روز به بعد بود كه روزگارم را سياه كردند. دوباره بى حال مى شود. مأموران كلانترى برايش آب مى آورند. ضعف تمام وجودش را گرفته است معلوم است روزها و شب هاى زيادى را بدون غذا گذرانده است. ـ آن روز كه پدرم آزاد شد و دادگاه به نفع او رأى داد. خواهر شوهرم كه ۲۰ سال دارد با دستور پدرش مرا در حاليكه موهايم را مى كشيد به دستشويى برد. لباس كهنه اى به من داد كه بپوشم و بعد هم با كمك خانواده اش دستانم را از پشت با زنجير بست و به ميخى كه روى ديوار زده بودند مرا محكم كردند. آن شب نخستين شب از اسارت من بود. اكثراً در كنار دستشويى كه با پارچه اى از توالت جدا بود، اسير بودم. گاهى هم مرا در حلقه چاه خشك شده در گوشه حياط مى بردند. روزهايى كه هوا گرم بود براى شكنجه من دستهايم را به چوبى مى بستند واز پشت سر به طناب بالاى ديوار مى بستند. صورتم در برابر خورشيد مى سوخت. يكى از چشمانم خونريزى كرده بود. مچ دستانم پر از خون و زخم جاى زنجير شده بود به خاطر شكايت بعدى شان بايد در دادگاه حاضر مى شدم ناچار درمانم كردند ولى خوب نمى شدم. دخترشان را براى شهادت دادن به دادگاه بردند. روز به روز شكنجه هايم بيشتر مى شد. حاضر نبودم شهادت دروغ بدهم. پدر شوهرم و بچه هايش روز و شب با ريختن آب سرد و داغ و ادرار و مدفوع راه جديدى پيدا كرده بودند . مى خواستند با نخوابيدن هاى مكرر تحت فشارم بگذارند. يك روز از شدت گرسنگى گفتم حاضرم شهادت بدهم از آن به بعد پس مانده غذاهايشان را و نان خشك هايى را كه داشتند يك روز در ميان در حاليكه به شدت شور كرده بودند به من مى دادند. پدرشوهرم به زور ادرارش را به جاى آب به من مى خورانيد. ديگر صداى ضجه هايم را در گلو نمى توانستم خفه كنم. ناله هايم راهمسايه ها مى شنيدند يك روز وقتى پليس به خانه پدر شوهرم آمد تا علت صداى ضجه را بفهمد، آنها به سرعت مرا درچاه خشك حياط پنهان كردند و برادر شوهرم در چاه كنارم نشست مبادا كه صدايى بكنم سه بار مأموران آمدند ولى مرا پيدا نكردند تا اينكه امروز صداى پليس را شنيدم چون بارها شوهرم گفته بود كه به همين زودى ها براى شهادت مأموران به سراغم مى آيند از شدت وحشت بيهوش شدم. آرام با انگشتان لاغر و كبودش پارچه اى را از روى مچ پايش بازمى كند. چندكرم روى گوشت و استخوان گنديده ساق پايش پايين مى افتند. ـ چندماه قبل شوهرم با يك بيل كه پر از ميخ بود به پايم زد. پايم مى سوخت و من آن را در گرماى هوا با دستانى كثيف مى خاراندم. زخم پايم بزرگ و بزرگتر شد تا حالا كه كرمها... صدايش درگلو خفه مى شود. پرونده اى كه با شكايت مردهمسايه تشكيل شده بود به دادگاه فرستاده مى شود. پزشكى قانونى پس از معاينه «شريفه» نوعروس ۱۴ساله اعلام مى كند كه ۱۹ مورد جراحت و شكستگى درتمام بدن او مشاهده شده است. به گزارش خبرنگارما وقتى شوهر «شريفه» تمام آنچه را روى داده بود به گردن گرفت و قاضى پدرشوهر شريفه را با قيد وثيقه آزادكرد، نوعروس به دستور قاضى تا صدور رأى نهايى به بهزيستى سپرده شد.
كوتاه و خواندنى
لطفاً به آثار داخل موزه دست بزنيد!
موزه اى كوچك در شهر آتن در اقدامى بى سابقه با جمع آورى نمونه هايى گچى از آثار تجسمى كلاسيك جهان، موزه اى مخصوص نابينايان را افتتاح كرده است. در اين موزه، بازديدكنندگان نابينا مى توانند با لمس آثار، از آنها لذت برده و با خواندن نوشته هايى به خط بريل اطلاعاتى درخصوص آن كسب كنند.به گفته يكى از بازديدكنندگان، افراد نابينا هرگز نمى توانند به وجود آثار بزرگ هنرى جهان پى ببرند چرا كه تنها راه احساس آنها تماس و لمس آنهاست كه اين كار در موزه هاى بزرگ جهان، همچون لوور امرى كاملاً ممنوع است.
زن به جاى ميمون
يك مرد از اهالى مالزى هنگامى كه متوجه شد ميمونى مشغول چيدن ميوه از درخت باغش است به او شليك كرد و آن را كشت، ولى متأسفانه بعد از لحظاتى دريافت دزد ميوه ها همسرش بوده است نه يك ميمون.اين پيرمرد ۷۰ ساله هم اكنون به جرم قتل درزندان به سر مى برد و اصرار مى ورزد كه همسرش را با ميمون اشتباه گرفته است.قضيه از اين قرار بوده است كه همسر ۶۸ ساله وى به كمك يك نردبان از درخت انبه ميان باغ بالا رفته و مشغول چيدن ميوه بوده است و از آنجايى كه در ميان شاخ و برگ درخت پنهان شده بود با ميمون اشتباه گرفته شده و جان خود را از دست داده است.
تاريكى علمى كودكان سرزمين آفتاب
بنابريك آمار منتشر شده توسط مركز مطالعات نجومى ژاپن، كودكان سرزمين آفتاب تابان، در جهل كامل درباره خورشيد به سر مى برند. به نحوى كه بسيارى از آنها هنوز نمى دانند كه خورشيد در غرب غروب مى كند و عده اى نيز هنوز بر اين باورند كه اين ستاره سوزان به دور زمين مى گردد.براساس اين تحقيق كه در طول مدت ۳ سال با پرسش از ۱۶۹۲ دانش آموز ۱۳ـ۹ ساله ژاپنى حاصل شده است، توجيه اكثر دانش آموزان درخصوص تغيير شكل يافتن ماه در آسمان اين بوده است كه اين سياره اشكال مختلفى دارد، بدين معنى كه آنها از گردش آن به دور زمين بى خبر هستند.علت چنين جهلى را مى توان در نظام آموزشى ژاپن جست وجو كرد كه در آن اطلاعات در مورد اجرام آسمانى صرفاً از ديدگاه يك ناظر زمينى به دانش آموزان آموزش داده مى شود!
زبان زنانه
آخرين متكلم زبانى ۴۰۰ ساله كه صرفاً توسط زنان چينى به كار مى رفت درگذشت.اين پيرزن ۹۸ ساله كه در يكى از روستاهاى جنوب چين زندگى مى كرد آخرين شخصى بود كه به زبان نوشو سخن مى گفت. به گفته زبان شناسان نوشو تنها زبان زنانه جهان است كه در قسمت هاى مركزى و جنوبى كشور چين رايج بوده است.تلاش براى حفظ اين زبان عجيب ۴۰۰ ساله ادامه دارد ولى از آنجايى كه مكتوبات موجود به اين زبان به شدت كمياب است احياى اين زبان پس از مرگ اين پيرزن كه يكى از ماهرترين كاربران آن بود دشوار به نظر مى رسد.
دزدان عينك
دزدان در شهر استكهلم سوئد با دستبرد به يك كاميون حمل عينك هاى ارزان قيمت مخصوص مطالعه، اقدام به ربودن ۱۵۰۰۰۰ عدد عينك به وزن تقريبى ۳ تن كردند. اين كاميون كه در يك پاركينگ در شهر استكهلم توقف كرده بود عينك هايى را حمل مى كرد كه با قيمتى ارزان در پمپ بنزين ها و سوپرماركت ها عرضه مى شود. به گفته پليس انتقال اين تعداد عينك از كاميون به محلى ديگر زمان زيادى طلب مى كرده است و دزدان بيش از نيمى از عينك ها را به همراه نبرده اند. مجرم پنچرى
پليس ايالتى ويتفيلد درايالات متحده مجرمى را به جرم پنچر كردن اتومبيل هاى گشتى پليس دستگير كرده است. اين مجرم ۳۵ ساله كه رابرت هولكوم نام دارد با پاشيدن ميخ هايى تيز در اطراف اداره پليس اقدام به پنچركردن لاستيك تعداد زيادى از اتومبيل هاى پليس و همچنين اتومبيل هاى برخى از اهالى منطقه كرده است. به هنگام دستگيرى، ۲ جعبه پر از انواع ميخ از وى كشف شد.او به جرم ۱۷ فقره تخريب اموال عمومى و دولتى، ۳ فقره توليد زباله و چندين فقره ورود غيرقانونى به املاك دولتى دستگير شده و با قرار وثيقه ۳۵ هزاردلارى در زندان به سر مى برد.
موشهاى امدادگر
سگ هاى آموزش ديده اى كه نيروهاى امداد را در امر يافتن افراد مدفون شده در زير آوار كمك مى كردند، از اين پس ممكن است رقبايى چالاك تر نصيبشان شود ـ موشهاى جست وجوگر.دانشمندان در يك مركز مطالعاتى در لندن مى گويند موش ها مى توانند به واسطه جثه كوچكشان وارد سوراخهايى تنگ و تاريك شوند و حس بويايى قوى آنها، امدادگران را در يافتن اجساد و افراد اسير شده در زير آوار يارى خواهد داد.گفتنى است موشها به هنگام احساس بوى انسان، پيامهايى خاص را در مغز خود توليد مى كنند كه اين پيامها از طريق الكترودهايى كه در قسمت هاى مختلف مغز جاگذارى شده است به فرستنده اى كه بر پشت موشها نصب گرديد، ارسال شده و امدادگران از اين طريق مى توانند به محل دقيق گرفتارى مجروحان پى ببرند.
انضباط در مدرسه
پدر عصبانى دانش آموز ۱۲ساله اعلام كرده است كه ناظم مدرسه پسرش، در اقدامى عجيب فرزند او را نوارپيچ كرده است.اين اتفاق مضحك هنگامى رخ داد كه ناظم مدرسه متوجه شد شلوارى كه پسرك به تن دارد كمى برايش گشاد است و در حال سرخوردن به پايين است لذا از او خواست تا پيراهنش را درون شلوارش گذاشته و سپس با كمك نوارچسب برق سه دور، گرداگرد شلوار او را نوارپيچى كرد و او را به كلاس درس فرستاد. پدر اين دانش آموز با شكايت از مقامات مدرسه، اظهار داشته است كه اين عمل احمقانه باعث تحقير فرزندش در مقابل ساير همكلاسى هايش شده است.
هنرپيشگان سارق
يك گروه بازيگر در صربستان كه مشغول فيلمبردارى و اجراى يك سرقت مسلحانه از بانك بودند، نقش خود را به قدرى عالى ايفا كردند كه پليس همگى آنها را دستگير كرده و به اداره پليس انتقال داد.به گفته يكى از بازيگران، آنها با پوشاندن صورتشان با جورابهاى تيره با اسلحه هاى پلاستيكى وارد بانك شده بودند كه ناگهان ۳۰مأمور پليس آنها را دستگير كردند. پليس اسلحه هاى دروغين و اموال غارت شده را كه شامل چندين كيسه پلاستيكى پر از خرده روزنامه بوده است را توقيف كرد. علت اين سوءتفاهم عدم اطلاع قبلى به پليس محلى درباره صحنه فيلمبردارى بوده است. بازيگران دستگير شده پس از ساعاتى آزاد شدند.
خودكشى به خاطر تمشك
راننده قطارى در حومه شهر كلن آلمان هنگامى كه متوجه شد پيرمردى با آمدن بر روى ريل هاى راه آهن قصد خودكشى دارد، بلافاصله با اعلام وضعيت اضطرارى قطار را متوقف ساخت. پس از دقايقى آنها متوجه شدند پيرمرد ۷۰ساله مشغول چيدن تمشك از بوته هايى بوده است كه در اطراف خطوط راه آهن رشد كرده بود.توقف اين قطار كه يك سلسله توقف ديگر را نيز به همراه داشت باعث تأخير ۴/۵ ساعته ۱۱قطار در طول خطوط شد.پيرمرد اظهار داشته است كه صرفاً قصد داشته تمشك هاى رسيده ترى را به دست آورد.
قربانى مذهبى
يك پيرزن ۶۷ساله ايتاليايى به واسطه سقوط يك صليب فلزى سه مترى بر سرش، جان خود را از دست داد. حادثه هنگامى رخ داد كه كارگران مشغول چراغانى اطراف صليب بودند كه در ميان ميدان سنت اونوفريو قرار دارد. اين چراغانى به مناسبت برگزارى مراسمى مذهبى در حال انجام بود كه ناگهان صليب سنگين وزن فلزى سقوط كرده و جان يكى از عابران را گرفت. گفتنى است به واسطه جو مذهبى ايتاليا و به خصوص وجود واتيكان، صليب و نشانه هاى مذهبى ديگر از جمله تزيينات شهرى محسوب مى شوند.
دهانت بو مى دهد!
يك شركت سازنده تلفن هاى همراه در آلمان قصد دارد گوشى هايى را توليد كند كه نسبت به بوى بد دهان كاربرانشان حساسيت نشان مى دهند.اين شركت با تعبيه يك تراشه كوچك يك ميليمترى در اين گوشى ها حساسيت آنها را نسبت به بوى دهان، الكل و گازهاى بدبوى موجود در هوا بالا برده و لذا سيستم تلفن به طور خودكار نسبت به آن هشدار خواهد داد.به گفته سازندگان، استفاده از اين گوشى براى برخى از افراد كه نسبت به بوى بدن و دهان بسيار حساس هستند، بسيار مفيد خواهد بود.
ماليات آدامس
دولت ايرلند قصد دارد با اعمال مالياتى ۱۰درصدى بر فروش آدامس، هزينه پاكسازى كشور از اين ماده چسبناك را تأمين كند.اين ماليات مى تواند درآمد بالغ بر ۴ تا ۵ميليون يورو در سال براى دولت به همراه آورد.از آنجايى كه هزينه پاكسازى زباله در سال گذشته، متجاوز از ۷۰ميليون يورو بوده است، ايرلند مصمم است با بالا بردن ماليات محصولات زباله ساز از جمله كيسه هاى پلاستيكى، ظروف يك بار مصرف و حتى رسيدهاى كاغذى خودپردازهاى بانك بخشى از اين هزينه گزاف را جبران كرده و از سوى ديگر به واسطه بالا رفتن قيمت اين محصولات ، فروش آنها را به طور نسبى كاهش دهد. در اين ميان آدامس هاى جويده شده بيش از ۳۰درصد كل زباله هاى شهرى را تشكيل مى دهند.
دستگيرى قاتل آمريكايى بعداز ۳۶ سال
گروه بين الملل ـ يك مرد آمريكايى كه در سال ۱۹۶۸ زن باردار ۱۶ساله اى را به قتل رسانده بود براى دومين بار به حبس ابد محكوم شد. به گزارش شبكه «سى ان ان»، «جان وايت كندى» ۵۹ ساله در يك اعتراف نامه كتبى به قتل «سندرا بومن» اقرار كرد. آزمايش هاى ژنتيك نيز برگناهكار بودن او دلالت دارد. براساس اين گزارش، او در سال ۱۹۶۸ يك زن آمريكايى به نام «بومن » را كه باردار بود با ۵۷ ضربه چاقو به قتل رسانده بود. اين درحالى است كه دادگاه واشنگتن در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده است كه كندى در سال ۱۹۶۹ نيز دو زن ديگر را از پاى درآورده است.
مرگ دلخراش كودكى زير كاميون
گروه بين الملل: كودك ۱۴ ماهه اى زير چرخهاى كاميون شوهر پرستارش در خيابان «منيدن» شهر «فورت ورت» آمريكا جان باخت. اين پسر كوچك همراه پرستارش بود كه با كاميون شوهر پرستارش برخورد كرد و جان خود را از دست داد. «اندرو لوپس» به همراه خانواده اش در خيابان «تاسمن» زندگى مى كرد و اين حادثه ساعت ۱۰ صبح اتفاق افتاد و هنگامى كه راننده تصميم داشت كاميون خود را از پاركينگ خارج كند، با اين پسربچه تصادف كرد.
|