دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۳ - ۱۱ شعبان ۱۴۲۵
Mon, Sep 27, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۲۹۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
نوشته: آرتور كنال دويل
زنى مخوف تراز مردان
گروه حوادث: «مارجى ولمابولارد» زنى ۴۶ساله بود كه در پشت نقاب يك زن معتقد و مذهبى چهره اى مخوف از خود در طول تاريخ آمريكا برجاى گذاشت. اين زن در طول چندسال با به قتل رساندن همسران خود و زنان و مردان سالخورده اى كه پرستارى از آنان را برعهده داشت به عنوان يك قاتل سريالى نام خود را ثبت كرد. اقدامات جنايتكارانه اين زن زمانى فاش شد كه زنى جوان وناشناس با اداره پليس تماس گرفت.
\مرگ مشكوك
استوارت تيلور ۵۶ ساله به همراه نامزد ۴۶ساله خود و لما بارفيلد براى شركت در يك سخنرانى مذهبى راهى محل برگزارى آن در فايت ويل در كاروليناى شمالى شدند. اگرچه استوارت شخصاً چندان علاقه اى به همايش هاى مذهبى نداشت ، ولى مى دانست كه نامزدش كه زنى كاملاً ديندار و مذهبى است از آن لذت خواهد برد. اگرچه اين مسأله كه ولما از ازدواج رسمى با وى اجتناب كرده و علاوه برآن محكوميتى كوتاه مدت به جرم جعل اسناد را در پرونده خود داشت، كمى موجب نگرانى خاطر استوارت شده بود، چرا كه اين حقايق با ادعاهاى مذهبى ولما درتضاد بود. دقايقى چند از آغاز سخنرانى توسط كشيش نگذشته بود كه استوارت به ولما گفت دل درد شديدى دارد و ترجيح مى دهد به خودروشان بازگشته و كمى دراز بكشد. پس از پايان مراسم ولما نيز به نزد وى رفت و دريافت حال وى بسيار خراب است . با رسيدن به خانه، ولما شروع به مطلع ساختن يكى از همسايگان وهمچنين دختر استوارت نمود، چرا كه حالت تهوع شديد استوارت و دل دردهاى عجيب او كمى نگران كننده به نظر مى رسيد. با انتقال استوارت به بيمارستان پزشكان حدس مى زدند كه بيمارى وى تورم معده باشد كه علت آن ترشح بيش از حد اسيد معده است كه مى تواند در اثر مصرف زياد الكل حاصل شود. هنگامى كه ولما نيز به آنها گفت استوارت معمولاً زياد الكل مصرف مى كرده است ، پزشكان با انجام درمانهاى مقدماتى و بهبود حال وى، استوارت را راهى منزل كردند. فرداى آن روز مجدداً حال استوارت خراب شد و اين بار با رسيدن به بيمارستان ، پزشكان نيز كارى از دستشان برنيامد واستوارت جان سپرد.
\كالبد شكافى
پس از مرگ لازم بود كه كالبدشكافى به منظور تشخيص علت مرگ صورت گيرد. فرزندان استوارت بيلى و آليس دراين خصوص نظر نامزد وى كه پرستارى مهربان براى وى نيز بود را جويا شدند و ولما گفت اگر كالبدشكافى صورت نگيرد، همواره اين سؤال در ذهنشان خواهد ماند كه استوارت به چه علت فوت كرده است. با اين حرف قرار شد پزشكان مشغول كشف علت مرگ برآيند. ولما نيز با دلگرمى دادن به خانواده استوارت به آنها اطمينان داد كه پدرشان به ديار بهترى شتافته است و نبايد غمگين باشند چرا كه اين امر خواست خداوند بوده است. هنگامى كه پسر ولما از ماجرا مطلع شده بود با كمال حيرت گفته بود : «نمى دانم چرا تمام كسانى كه مادرم به سراغشان مى رود، درمى گذرند. چرا خداوند اجازه مى دهد چنين مصائبى برسر يك زن پرهيزگار ومذهبى بيايد؟»
\يك تماس با پليس
چندروز بعد، زنى ناشناس با ايستگاه پليس تماس گرفته واعلام كرد پليس بايد هرچه زودتر جلوى ولما را بگيرد چرا كه او استوارت و تعدادى ديگر از بستگان و دوستان خود را به قتل رسانده است. براثر فشار پليس، زن ناشناس خود را خواهر ولما معرفى كرده وگفت: على رغم نداشتن مدرك معتبر ، اطمينان دارد كه ولما استوارت، دو زن و شوهر پير را كه زمانى برايشان كار مى كرده و حتى مادر خود رانيز كشته است .
\نظريه كالبدشكافى
در همين خلال نتايج كالبدشكافى ، نشان داد نوعى تركيب عجيب در داخل بافت هاى كبد استوارت وجود دارد و پس از تحقيقات بيشتر مشخص گرديد او براثر مسموميت با آرسنيك مرده است. نخستين مظنون ماجرا ولما بود كه بلافاصله دستگير گرديد. البته دستگيرى ولما باعث تعجب بسيارى از جمله فرزندان و دوستانش گرديد كه به هيچ وجه احتمال نمى دادند زنى چون ولما مرتكب قتل شده باشد واطمينان داشتند كه اشتباهى از جانب پليس رخ داده است و بزودى برطرف خواهد شد. ولى ولما به پسر خود رانى گفت استوارت را او مسموم كرده ولى اصلاً قصد كشتن او را نداشته است.
\كودكى
مارجى ولما بولارد در ۲۹ اكتبر ۱۹۳۲ در منطقه اى روستايى در كاروليناى جنوبى متولد گرديد. او فرزند دوم خانواده بود و پس از وى هفت فرزند ديگر به دنيا آمدند. والدين او مورفى و ليلى بودند. پدرش مورفى كشاورزى فقير بود كه ابتدا از راه كاشت پنبه و توتون امرار معاش مى كرد و بعدها مشغول كار در يك چوب برى گرديد. او مردى بسيار سخت گير وخشن بود و براثر بروز كوچكترين ناراحتى پس از مصرف زياد الكل اقدام به كتك زدن زن وفرزندان خود مى كرد. از ميان كودكان ، ولما محبوب پدرش بود، با اين حال يك بار وقتى كه ولما مبلغ ۸۰دلار از يكى از همسايگان دزديده بود ، پدرش كتك سختى به او زد به نحوى كه ولما ديگر هرگز در دوران كودكى مرتكب چنين خلافى نشد. ولما همواره مادرش را مقصر اصلى در تنبيه شدن فرزندان مى دانست ومعتقد بود كه وى مى بايستى به جاى فرمانبردارى محض از فرزندان خود، دفاع كند.
\ازدواج
هنگامى كه ولما ۱۶ساله بود با پسرى كه يك سال از خودش بزرگتر بود آشنا شد. پسرك كه توماس برك نام داشت از ولما خواستگارى كرد وآنها دوسال بعد با يكديگر ازدواج كردند كه البته موردمخالفت شديد پدر ولما قرار گرفت. توماس برك مشاغل مختلفى داشت كه از آن جمله مى توان به كشاورزى، كار در كارخانه پنبه و رانندگى كاميون اشاره كرد. درفاصله سالهاى ۱۹۵۳ ـ۱۹۵۱ ولما دو فرزند خود يعنى پسرى به اسم رانى و دخترش كيم را به دنيا آورد. او علاقه شديدى به فرزندان خود داشت و همواره سعى مى كرد در دوران تحصيل نيز آنها را يارى كند وهمچنين آنها را فرزندانى باتقوا و با ايمان پرورش دهد. به هرحال مشاجرات او با همسرش توماس در مورد نوشيدن الكل ادامه داشت و پس از سانحه رانندگى كه در سال ۱۹۶۵ رخ داد كه علت اصلى آن مست بودن توماس در حين رانندگى بود، توماس ديگر قادر به ادامه كار نبود چرا كه علاوه برسردردهاى شديد و ضعف جسمانى ، گواهينامه رانندگى او را نيز از اعتبار ساقط كرده بودند. چندى بعد نيز براثر يك آتش سوزى در منزلشان ، توماس كه تنها در خانه بود كشته شد.
\قتل هاى سريالى
ولما پس از مرگ توماس مدتى را با كار در يك فروشگاه گذراند واين درحالى بود كه براثر افسردگى شديد مجبور به مصرف داروهاى مختلفى شده بود و خود شخصاً با گرفتن نسخه از پزشكان مختلف چندين نوع دارو را همزمان مصرف مى كرد و بيشتر اوقات براثر مصرف بيش از حد دارو دچار اختلالات روحى وجسمى بود. وى بالاخره در سال ۱۹۷۰ پس از آشنايى با مردى بازنشسته و بيمار به نام جنينگز بارفيلد با او ازدواج كرد. از همان ابتدا مشاجرات آن دو برسرمصرف بيش از حد دارو توسط ولما كه منجر به بسترى شدن وى نيز شده بود، آغاز شد ولى اين مشاجرات زياد طول نكشيد چرا كه بارفيلد يك سال بعد يعنى در سال ۱۹۷۱ براثر سكته قلبى درگذشت.
مرگ بارفيلد و اعزام فرزندش رانى به جنگ ويتنام، شرايط روحى ولما را وخيم تر كرد و او مجبور شد نزد والدين خود رفته و به همراه دخترش در كنار آنها زندگى كند. بيكارى و مطلع شدن از بيمارى پدرش كه مبتلا به سرطان ريه شده بود باعث گرديد تا ولما داروهاى بيشترى مصرف كند و تمام مدت را در حالت اغما به سر برد. مرگ پدرش مورفى در سن ۶۱ سالگى ضربه نهايى روحى براى ولما بود. در مارس سال ۱۹۷۲ ولما به جرم جعل نسخه پزشكى دستگير شده و به پرداخت جريمه و حبس تعليقى محكوم گرديد ولى خبر بازگشت پسرش از جنگ توانست جبران اين ضربه را بكند. اقامت در منزل پدرى اش در كنار مادرش ليلى توأم بو د با نزاع و مشاجره بين او و ليلى، چرا كه مادرش به مصرف دارو توسط ولما به شدت معترض بوده و از اينكه او اكثر اوقات روز را در حالت نيمه بى هوشى به سر مى برد، شكايت داشت.
در سال ،۱۹۷۴ ليلى به شدت بيمار شد و دل  دردهاى شديد، به همراه تهوع و اسهال به سراغ او آمد و در ظرف مدت چند روز از پاى درآمد. اين بار نيز پزشكان علت مرگ را تورم شديد معده تشخيص دادند. يك سال بعد ولما به جرم كشيدن ۶ فقره چك بى محل به مدت ۶ ماه راهى زندان گرديد. پس از آزادى، ولما كه به شدت نيازمند يافتن كارى بود، پرستارى از يك زوج سالمند به نامهاى مونگمرى و دالى را به عهده گرفت. ولى از آنجايى كه به علت مصرف دارو توان انجام كار را نداشت مورد اعتراض مونگمرى ۹۴ ساله واقع شد. مونگمرى در ژانويه سال ۱۹۷۷ درگذشت و ولما پرستارى از دالى را ادامه داد . ولى يك ماه بعد دالى بر اثر بروز مسموميت و رنج بردن از دل درد و حالت تهوع در بيمارستان درگذشت.
پس از اين ماجرا ولما پرستارى از زوج سالمند ديگرى به نامهاى «جان هنرى لى» ۸۰ ساله و همسرش «ركورد» ۷۶ ساله را به عهده گرفت. اين بار اوضاع نسبتاً خوب به نظر مى رسيد ولى چندى بعد «ركورد» متوجه شد كه كسى امضاى او را جعل كرده و اقدام به كشيدن چك به نام او كرده است. شكايت «ركورد» به پليس نيز كارى از پيش نبرد چرا كه او قادر نبود، مضنونى را معرفى كند. چند روز بعد جان هنرى نيز دچار مسموميت گرديد و به واسطه دل درد شديد و اسهال راهى بيمارستان شد. اقامت وى در بيمارستان چند روزى به طول انجاميد و پس از بازگشت به منزل و ادامه يافتن حالت تهوع ودل درد مدام او، ولما پرستارى او را برعهده گرفت و جان هنرى نيز به واسطه توجهى كه ولما به او داشت، خود را مديون او مى دانست. با اين حال جان هنرى به علت مسموميت و ضعف شديد جسمانى دوماه بعد درگذشت. پس از مرگ جان هنرى آشنايى ولما با استوارت تيلور آغاز شد و ولما براى زندگى نزد استوارت رفت و تا زمان دستگيرى نيز در خانه او زندگى مى كرد.
\ محاكمه و صدور حكم
محاكمه ولما بارفيلد در سال ۱۹۷۸ با رياست قاضى هنرى مك كينون در كاروليناى شمالى آغاز گرديد. دادستان پرونده مردى به نام جو فرى من بريت بود كه از هواداران حكم اعدام به شمار مى آمد. ولما متهم به ارتكاب قتل درجه اول درخصوص استوارت تيلور شده بود. تنها دفاع ولما و وكيل مدافعش باب جاكسبون، غيرعمدى نشان دادن قتل بود و اينكه ولما صرفاً قصد داشته است او را مسموم كند و در آن صورت حكم اعدام درمورد وى صادر نمى گشت. از آنجا كه انگيزه بروز قتل در اين پرونده از اهميت بالايى برخوردار بود، قاضى تقاضا كرد تا اعضاى هيأت منصفه در جريان اقدامات قبلى ولما درمورد مسموم كردن جان هنرى لى و دالى ادواردز و مادر ولما يعنى ليلى بولارد نيز قرار گيرند.
دادستان نيز با تأكيد بر اين نكته كه اگر ولما به پزشكان بيمارستان گفته بود كه از آرسنيك براى مسموم ساختن استوارت استفاده كرده است، آنها مى توانستند با استفاده از پادزهر مناسب جان وى را نجات دهند. وكيل مدافع نيز صرفاً قصد داشت با بيان مشكلات روحى ولما و مصرف دارو كه مى توانسته عقل او را زايل كرده و قدرت تشخيص را از او بگيرد، ولما را بى گناه جلوه دهد.
در نظر دادستان، ولما بارفيلد زنى مكار و قاتلى بى رحم بود كه قصد داشت در پس نقاب مذهبى بودن و دلسوزانه جلوه دادن خود، اعمال پليدش را پنهان كند.
نهايتاً ولما به دفاع از خود پرداخت و گفت تمامى افراد يادشده را مسموم كرده است ولى قصد كشتن آنها را نداشته و از موادى چون آرسنيك و مرگ موش و حشره كش براى اين منظور بهره جسته است. ديگر آنكه قصدش از مسموم ساختن استوارت و سايرين را بهره بردن از منابع مالى آن افراد به منظور خريد دارو ذكر كرد و اشاره كرد در نظر وى آنها براثر مسموميت نمرده اند چرا كه جز در مورد استوارت، ساير نتايج كالبد شكافى ها، حاكى از مرگ به علل گوناگون و طبيعى بوده است.
در جريان محاكمه، ولما چند بار به دادستان پرخاش كرد و چهره واقعى خود را در پشت ماسك دلسوزى و زوال عقل آشكار ساخت. در آخر، هيأت منصفه متفق القول ولما بارفيلد را مجرم شناخته و تقاضاى صدور حكم اعدام نمود. قاضى نيز با تأييد اين حكم او را روانه زندان ساخت تا در انتظار اجراى حكم به سر برد.
در دورانى كه ولما در سلول خود در زندان مركزى ايالت كاروليناى شمالى انتظار مرگش را مى كشيد، شروع به برقرارى رابطه با گروههاى مختلف مذهبى نمود و اظهار كرد كه براى نخستين بار تبديل به يك مسيحى واقعى شده است و اطمينان دارد كه خدا گناهان او را بخشيده و او را مورد عنايت قرار خواهد داد. در طول ۶ سال حبس وى كه به علت تقاضاهاى مكرر فرجام و بازبينى پرونده به طول انجاميده بود، ولما بيشتر وقت خود را مشغول نامه نگارى به هوادارانى بود كه او را زنى پرهيزگار تلقى كرده و به چشم يك قربانى بى گناه به او مى نگريستند. تمامى تقاضاهاى محاكمه مجدد مورد مخالفت قرارگرفت چرا كه دادگاه معتقد بود روند محاكمه ابتدايى بى نقص بوده و هيچ تغييرى در پرونده حاصل نشده است. ولما در اين فاصله به يكى ديگر از قتل هاى خود اعتراف كرده و به پسرش رانى گفته بود با قراردادن يك سيگار روشن در تختخواب شوهرش توماس برك كه از فرط مستى بى هوش شده بود، باعث بروز آتش سوزى و مرگ وى شده است.
\ مرگ
تاريخ نهايى اجراى حكم اعدام ۲ نوامبر ۱۹۸۴ اعلام گرديد و ولما با اعتماد به نفس كامل با بيان اين مطلب كه به ديدار خدا مى شتابد، به اتاق مرگ منتقل گرديد. در آنجا با تزريق مرگبار به وى حكم اعدام در ساعت ۱۵:۲ صبح اجرا گرديد و بدين ترتيب زندگى يك قاتل زنجيره اى، مادرى دلسوز و گيرنده جان همسر خود پايان يافت.
دوچرخه سوار تنها
نوشته: آرتور كنال دويل
بخش پايانى
خوانديد زن جوانى به نام «وايلت اسميت»  با مراجعه به دفتر شرلوك هلمز به او گفت كه از مدتى پيش پس از چاپ آگهى درروزنامه اى به دفتر دو مرد رفته و متوجه شده عمويش در آفريقاى جنوبى جان سپرده و اموال او به وايلت مى رسد. او به علت مشكلات مالى ناچار به تدريس براى دختر كاروترز مى شود ولى در آنجا يكى از آن دو مرد به نام وودلى از او خواستگارى مى كند. وايلت آخر هر هفته پس از بازگشت به خانه شان در جاده اى خلوت متوجه مى شود مردى دوچرخه سوار او را تعقيب مى كند. هلمز به بررسى مى پردازد و پس از اينكه واتسون دست به تحقيقات محلى مى زند و چيزى دستگيرش نمى شود، ناچار خود شرلوك هلمز براى تحقيق مى رود ولى پس از اينكه به دفترش بازمى گردد به شدت مجروح است و اينك ادامه ماجرا.
شرلوك هلمز با هيجان ماجراى سفرش به دهكده را براى واتسون شروع به تعريف كردن كردوگفت:
ـ صاحبان ميهمان خانه محلى اطلاعات مفيدى را به من داد. من از اين اطلاعات بود كه فهميدم ويليامسون مردى ريش سفيد است كه در خانه چارلينگتون در كنار مستخدم هاى خود زندگى مى كند. شايعاتى رواج داشت كه نشان مى داد اين ويليامسون در گذشته كشيش بوده است. شرلوك هلمز در ادامه گفت:
ـ براساس اين شايعات بود كه به سراغ يك راهبه رفتم و در مورد او سؤال كردم. اين دختر به من گفت شخصى با اين نام را در گذشته به ياد مى آورد و مى داند كه اسمش در اين دفاتر ثبت شده است و او از نظر كارى آدم درست و سالمى نبوده است. شرلوك هلمز در حالى كه هنوز هيجان زده بود اضافه كرد:
ـ اين طور كه من ازميان حرفهاى صاحب ميهمان خانه متوجه شدم ظاهراً چند نفر آخر هر هفته براى ديدن ويليامسون به ميهمانخانه مى روند يكى از آنان مردى است كه سبيلى قرمز رنگ دارد، مى دانى آن مرد كيست؟
بدون اينكه منتظر جواب واتسون شود، ادامه داد:
ـ وودلى!  مى دانى وقتى حرف من و صاحب ميهمانخانه به اينجا كشيد، وودلى كه از پشت ديوار حرفهاى ما را مى شنيد به سرعت به اين سوى ديوار آمد و با كلمات زشتى به من گفت براى چه به اينجا آمده اى وچه هدفى را دنبال مى كنى؟ بعد هم بدون اينكه منتظر شنيدن پاسخ من شود مشت محكمى را به صورت من زد. مشاجره ما چند دقيقه اى طول كشيد و من كه به شدت مجروح شده بودم از آنجا بيرون زدم. شرلوك هلمز در حالى كه لبخندى مى زد گفت:
ـ به هر حال جست وجوهاى من هم مثل تحقيقات تو بى نتيجه بود، واتسون عزيز! در حالى كه اين تحقيقات بى نتيجه مانده بود نامه اى از طرف وايلت به دفتر شرلوك هلمز رسيد. در اين نامه وايلت به هلمز نوشته بود:
ـ آقاى هلمز مطمئن هستم كه تعجب مى كنيد اگر برايتان بگويم كه ديگر قصد ندارم به عنوان معلم در خانه كاروترز كار كنم و حقوق بالايى هم كه او به من مى دهد به هيچوجه نمى تواند باعث جبران مشكلات و سختى هايى شود كه در حال حاضر با آن روبرو هستم. روز شنبه به شهر برمى گردم و ديگر به آنجا برنمى گردم. براى همين قرار شده كاروترز كالسكه اى تهيه كرده است تا اگر احتمالا ً خطرى در بين راه مرا تهديد كرد، برطرف شود. او در قسمت ديگرى از نامه اش اضافه كرده بود:
ـ علت اصلى ترك كردن كار من به جز سختى هايى كه كشيده ام حضور دوباره «وودلى »است. نمى دانيد كه چقدر از گذشته ترسناك تر و منفورتر شده است زيرا در صورتش جاى ضرباتى است كه احتمالاً  در يك درگيرى به وجود آمده است. نمى دانم چرا كاروترز حاضر است آدمى مثل او را تحمل كند. به هر حال من تصميم ام را گرفته ام و تمام اين سختى ها تا روز شنبه تمام خواهد شد. هلمز خواندن نامه را كه تمام كرد بلافاصله گفت:
ـ واتسون! مطمئن هستم كه براى وايلت جوان نقشه اى شوم كشيده شده است به اين علت من و تو بايد هر دو روز شنبه به آن جاده خلوت برويم و از دور مراقب باشيم تا خطرى او را تهديد نكند. شنبه صبح زود واتسون و هلمز به طرف خانه چارلينگتون راه افتادند. باران باريده شده ديشب طراوت و زيبايى خاصى به اين منطقه داده بود. هلمز و واتسون بعد از كمى پياده روى خود را به بالاى تپه اى رساندند كه بر جاده منتهى به خانه چارلينگتون مشرف بود. هلمز در حالى كه بى صبرانه منتظر بود گفت:
ـ من نيم ساعت براى اختلاف زمان در نظر گرفته بودم.
او در حالى كه به انتهاى جاده اشاره مى كرد اضافه كرد:
ـ اگر آن وسيله متحرك كالسكه اى باشد كه خانم وايلت در آن است احتمالا ًمى خواهد سوار قطار شود كه زودتر به راه مى افتد. واتسون!  مى ترسم قبل از رسيدن ما به پايين تپه كالسكه او از برابر ما عبور كند. هلمز بلافاصله پس از پايان اين حرف شروع به دويدن به طرف پايين تپه كرد اما واتسون كه سعى مى كرد از هلمز عقب نيفتد، به نفس نفس افتاده بود. هلمز در حالى كه از واتسون جلو افتاده بود دستانش را در هوا به نشانه يأس و افسوس براى واتسون تكان داد و فرياد زد:
ـ خيلى دير رسيديم واتسون!  خيلى دير! در يك لحظه هلمز متوجه شد كه كالسكه خالى است و كسى در آن نيست و اسب در حالى كه افسارش روى زمين كشيده مى شد در حال حركت بود. هلمز با صداى بلند گفت:
ـ چرا قبلاً  فكرش را نكرده بودم!  واتسون! آدم ربايى شده است، آدم ربايى! هلمز به سرعت اسب را متوقف كرد و هر دو سوار بر كالسكه شدند. هلمز به شدت كالسكه را در جهت مخالف قرارداد و با نواختن شلاق به اسب، كالسكه به سرعت شروع به حركت كرد. وقتى كالسكه از پيچ جاده گذشت هلمز واتسون كه متوجه دوچرخه سوارى شده بود كه به سوى آنان حركت مى كند در حالى كه بازوى هلمز را به شدت فشار مى داد گفت:
ـ اين همان دوچرخه سوار است! دوچرخه سوار كه به كالسكه نزديك شده بود، جلوى كالسكه را گرفت. هلمز نگاهى به اين مرد با ريش سياه رنگش كرد. هيچ نسبتى بين چشمان براق و وحشت زده اين مرد با ريش او نداشت.
ـ صبر كنيد!  اين كالسكه را از كجا آورده ايد؟ آن مرد بلافاصله اسحله اى را از جيب كت اش بيرون آورد و در حالى كه بلند بلند صحبت مى كرد گفت:
ـ جواب مى دهيد يا اينكه شليك كنم؟ هلمز گفت:
ـ ما كالسكه را خالى پيدا كرديم. ما مى خواهيم دنبال وايلت اسميت بگرديم. مرد با ناراحتى فرياد زد:
ـ خداى من!  خداى من!  چه كار بايد بكنم؟ او را گرفته اند؟ وودلى و كشيش قلابى دختر بيچاره را دزديده اند. شما اگر با وايلت دوست هستيد همراه من بياييد، شايد بتوانيم جان او را نجات دهيم. حتى اگر جانم را نيز سر اين كار از دست بدهم، او را نجات مى دهم. مرد غريبه در حالى كه اسلحه اش را در دست داشت شروع به دويدن كرد. در كنار جاده آنان متوجه چند رد پا شدند كه به سوى راهى در ميان بوته ها ختم مى شد. كمى كه جلوتر رفتند پسر جوانى را ديدند كه بيهوش افتاده بود. هلمز گفت:
ـ اين ديگر كيست؟
ـ سورچى كالسكه بود.
مرد غريبه با گفتن اين جمله روى پسر جوان خم شد. جاى زخمى عميق روى پيشانى او ديده مى شد. زخم زياد عميق نبود. براى همين مرد غريبه گفت:
ـ آن دوحيوان كثيف اين پسر بيچاره را به اين روز آورده اند حتماً از داخل كالسكه به زور او را بيرون كشيده و بعد هم به شدت كتكش زده اند. فكر كنم بهتر است اول آنان را پيدا كنيم و پسرك را همين جا رها كنيم. در لحظه اى كه سه مرد به هم نگاه مى كردند صداى جيغ بلند زنى به گوش آنان رسيد صدا از آن سوى بوته ها مى آمد. هر سه مرد با ناراحتى به هم نگاه كردند. مرد غريبه گفت:
ـ بهتر است تا دير نشده آنان را پيدا كنيم.
سه مرد از ميان بوته هاى بلند و متراكم شده عبور كرده و به محوطه اى باز رسيدند كه درختان بزرگ و قديمى آن را احاطه كرده بود. در زير يك درخت بلوط قديمى و تنومندوايلت در حالى كه دستمالى به دهانش بسته شده بود د ركنار دومرد به درخت بسته شده بود.
وودلى شلاقى در دست داشت و در كنار وايلت و مردى كه لباس بلند كشيش پوشيده بود و ريش بلندى داشت كنار آنها ايستاده بود. او كه انگار مراسم ازدواجى را برگزار كرده بود كتاب مقدس را در جيب خود گذاشت و با دست به پشت شانه هاى وودلى زد و گفت:
ـ مبارك باشد!
واتسون در حالى كه فرياد مى زد گفت:
ـ خداى من! اينها ازدواج كردند!
مرد غريبه آرام به آنها گفت كه جلوتر برويم وايلت كه رنگى پريده داشت از شدت ضعف و ناتوانى به درخت تكيه داده بود. ويليامسون كه در لباس كشيش متوجه سه مرد شده بود با تمسخر به آنان اداى احترام كرد. وودلى با غرور پيش آمد و فرياد زد:
ـ باب! ديگر مى توانى ريش خودت را بردارى! تو و دوستان ات خوب وقتى رسيدى اجازه بدهيد تا خانم وودلى را به آنان معرفى كنم. راهنماى غريبه ريش مصنوعى سياه رنگ را از صورتش برداشت و آن را با عصبانيت روى زمين پرتاب كرد. صورت مرتب «باب كاروترز» ظاهر شد. او با اسلحه به طرف وودلى نشانه گرفت و گفت:
ـ من از اين زن جوان محافظت مى كنم. اگر او را اذيت كرده ويا رنجانده باشى همانطوركه قبلاً هم به تو تذكر داده بودم حتماً تو را خواهم كشت.
وودلى در حالى كه لبخند مى زد گفت:
ـ برايت خيلى متأسف هستم. توخيلى دير رسيدى، او ديگر زن من است. صداى شليك يك تير بلند شد. خون از جليقه وودلى بيرون زد و او با كشيدن فريادى روى زمين افتاد و رنگ چهره اش كاملاً سفيد و بى رنگ شده بود. كشيش پير اسلحه اش را بيرون آورده و آماده شليك بود ولى قبل از اينكه فرصت اين كار را پيدا كند شرلوك هلمز لوله اسلحه اش را به طرف اونشانه رفت و گفت: ـ ديگر كافى است! اسلحه ات را بينداز! واتسون! آن اسلحه را بردار و به طرف سرش نشانه بگير و شما هم آقاى كاروترز اسلحه تان را به من بدهيد و ديگر اين بازى را تمام كنيد. كاروترز با تعجب گفت:
ـ شما ديگر كه هستيد؟ شرلوك هلمز با لبخندگفت:
ـ من شرلوك هلمز هستم. فكر كنم قبلاً اسم مرا شنيده باشى و بدانى كه تا رسيدن پليس من نماينده قانونى هستم.
در اين زمان پسر كالسكه ران به طرف آنها نزديك شد. هلمز در حالى كه فرياد مى زدگفت:
ـ هى! تو! بيا اينجا!
بعد او به سرعت روى تكه كاغذى چيزهايى رانوشت و به دست پسرك داد وگفت:
ـ با سرعت به طرف فارنهام برو و اين يادداشت ها را به رئيس پليس ايستگاه بده!
ويليامسون و كاروترز، وودلى راكه مجروح بود به طرف خانه كارلينگتون بردند. واتسون در كنار وايلت كه به شدت وحشت زده بود. راه مى رفت. هلمز بعد از معاينه وودلى مطمئن شده بود كه حال وودلى زياد وخيم و نگران كننده نيست. كاروترز وقتى متوجه شد كه وودلى بزودى خوب خواهد شد با حالتى پرخاشگرانه و افروخته به طرف وودلى رفت. او مى خواست هر طور شده است كار او را تمام كند.
ـ من تو را مى كشم. حيف است دخترى به اين جوانى و متانت همسر آدم كثيف و پستى مثل تو باشد. هلمز در حالى كه حرف كاروترز را قطع مى كرد، گفت:
ـ اين ازدواج قانونى نيست. چون ويليامسون سالها قبل خلع لباس شده و از اينكه بتواند يك كشيش بماند محروم شده است. در ثانى ازدواجى كه تحت زور و فشار انجام شود به هيچ وجه قانونى به شمار نمى آيد و شما هم آقاى كاروترز در محافظت و دفاع از خانم وايلت كوتاهى كرده ايد وگرنه نبايد اين حادثه اتفاقى مى افتاد. كاروترز حرف هلمزرا قطع كرد و گفت:
ـ من به وايلت علاقه زيادى پيدا كرده ام. هميشه به خاطر اين احساس كه براى نخستين بار است كه در وجود من به وجود آمده سعى كردم او را از شراين مرد وحشتناك كه در تمام آفريقاى جنوبى به قساوت و خشونت و بى رحمى معروف بود، دورنگه دارم به اين علت بود كه با چسباندن ريش مصنوعى به صورتم، سوار بر دوچرخه شدم واز دور مراقب او بودم تا در دام و تله وودلى گرفتارنشود.
هلمز گفت: پس چرا او را از خطرى كه در كمين اش بود آگاه نكردى.
ـ چون او مرا ترك مى كرد و من نمى توانستم دورى او را تحمل كنم. كاروترز بعد از اين حرف بود كه تلگرامى رااز جيب كت خود بيرون آورد روى اين تلگرام نوشته شده بود: پيرمرد مرده است. كاروترز گفت:
ـ اين تلگرام وقتى در آفريقاى جنوبى بودم به دستم رسيد. پيرمرد همان عموى خانم وايلت اسميت است. ويليامسون در اين لحظه با عصبانيت از جا بلند شد و در حالى كه كاروترز را تهديد مى كرد گفت:
ـ اگر حرفى عليه من بزنى، بلايى به سر تو مى آورم كه تو به سر وودلى مى خواستى بياورى. هلمز حرف كشيش قلابى را قطع كرد و گفت:
ـ ديگر لازم نيست حرفى بزنى. من خودم همه چيز را مى دانم. شما سه نفر براى انجام اين بازى كثيف از آفريقا به انگلستان آمديد. ويليامسون گفت:
ـ شما يك دروغگوى بزرگ هستيد. من تا دوماه قبل اصلاً اين دونفر را نديده بودم و تا حالاهم اصلاً به آفريقا نرفته ام. هلمز گفت:
ـ فرقى نمى كند. اين دونفر از آفريقا به اينجا آمدند و چون ازقبل بارالف اسميت در آفريقا آشنا شده بودند و مى دانستند برادر زاده اش وارث اموال او است و وصيت نامه اى هم در كار نيست براى او نقشه كشيدند. كاروترز در حالى كه حرفهاى هلمز را تأييد مى كرد گرفت:
ـ بله! اسميت سواد درست و حسابى نداشت. ما تصميم گرفته بوديم كه يكى از ما دونفر با دخترك ازدواج كند و ديگرى هم سهمى از دارايى به دست آورد. وقتى وايلت را استخدام كردم داشتم شرايط را براى ازدواج او و وودلى فراهم مى كردم ولى نمى دانم چه شد كه يك دفعه به او علاقه مند شدم و سعى كردم اوضاع را تغيير دهم و رابطه ما هم تغيير كرد ولى وودلى مى خواست نقشه را اجرا كند او مى گفت تو با دخترك ازدواج كن وسهم خودت را به من ببخش. مى دانستم وايلت حاضر به اين كار نيست اين مسأله را به وودلى گفتم ولى او نمى خواست اين حقيقت را بپذيرد. وودلى مى گفت اختلاف شديدى بين ما به وجود آمده بود او مى گفت با زور و خشونت بايد اين ازدواج سر بگيرد و از ويليامسون براى اجراى اين نقشه كمك خواست. روزى كه وايلت را سوار كالسكه كردم احساس خطر براى او كردم به همين علت او را تعقيب كردم. هلمز سيگارى روشن كرد و با خونسردى گفت:
ـ پس شما نقش خودتان را در حفاظت از او ايفا كرده ايد.اگر اينطور باشد به نظر من بخشى از ضررى را كه به واسطه نقشه شوم تان به او وارد كرده بوديد، جبران كرده ايد و اگر در دادگاه به شهادت من لازم بود من حاضر به انجام اين كار هستم. واتسون اگر حال خانم وايلت بهتر نشده بهتر است به نامزدش تلگرافى بزنيم و او را احضار كنيم شايد با آمدن او پايان خوشى براى اين ماجرا به وجود آيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |