|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۳۹
|
|
|
|
|
پليس خانواده
پيت حلبى كنار خيابان
|
|
|
با شروع يك روز ديگر، آرامشى كه در شب بر خيابان مستولى بود رفته رفته جاى خود را به شلوغى اتومبيلها و رفت و آمد مردمى مى داد كه با عجله مشغول رفتن به سر كار خود بودند. گوياخيابان نيز از خواب شبانگاهى خود بيدار شده و همرنگ جماعت مى رفت تا يك روز شلوغ و پرسروصداى ديگرى را تجربه كند. اصولاً خيابانهايى كه محل واقع شدن ادارات و اماكن تجارى است داراى چنين خصوصيتى هستند كه شبها خلوت و خالى از وجود اتومبيلهايى هستندكه در روز در دو طرف خيابان پارك كرده و عبور و مرور را با مشكل روبرو مى كنند. رانندگانى كه در ساعات ادارى به اين خيابانها مراجعه مى كنند به علت پارك طولانى مدت خودروهايى كه متعلق به كارمندان و كاركنان اين مجموعه ها و يا كسبه محل مى باشد، بسيار به سختى مى توانند محلى را براى توقف هرچند كوتاه مدت اتومبيل خود پيدا كنند. كارمندان شاغل در ادارات اين خيابانها هم خوب مى دانند كه اگر صبح اندكى دير بجنبند ديگر جاى پاركى پيدا نكرده و مجبور خواهند شد اتومبيل خود را چند خيابان و يا كوچه آن طرف تر بگذارند. بنابراين هميشه صبح، يك نوع مسابقه زود آمدن براى پيدا كردن جاى خالى پارك بين آنها برگزار و برندگان اين مسابقه و يا به اصطلاح زرنگ ترها جايزه خود را كه محلى مناسب براى توقف اتومبيلشان است به دست مى آورند. روى هم رفته اغلب اتومبيلهاى پارك شده در اين نوع خيابانها، اتومبيلهاى هميشگى و شناخته شده اى هستند كه به ندرت اتومبيل هاى غريبه و ناآشنا در بين آنها ديده مى شود مگر زمانى كه كارمندى براى انجام كارى از اداره خارج و اتومبيل خود را از پارك بيرون آورده باشد و اتومبيلهاى مراجعه كنندگان كه به صورت دوبله در خيابان ايستاده اند معجزه آسا جايى براى پارك كردن پيدا كرده و اتومبيل خود را در آن محل بگذارند. اما در روز يادشده، از اول صبح و قبل از پارك كردن اتومبيل هاى هميشگى ، پيكان رنگ و رورفته غريبه اى با سه سرنشين در كنار خيابان پارك كرده و افراد داخل آن مشغول خوردن صبحانه و گفت وگو هستند. به نظر مى رسد آنها از مراجعه كنندگان شهرستانى ادارات هستند كه صبح اول وقت به جلوى اداره موردنظر آمده و تا باز شدن و شروع به كار اداره، در اتومبيل به انتظار نشسته اند. پس از پر شدن جاهاى خالى كنار خيابان، كارمندانى كه اندكى ديرتر به محل رسيده و با نبود جاى خالى براى پارك اتومبيل خود روبرو شده اند با ناراحتى كنار پيكان رنگ و رورفته اى ناآشنا توقفى كرده و با خشم به سرنشينان داخل آن كه مشغول صبحانه خوردن بوده و قصد رفتن را ندارند نگاهى كرده و براى پيدا كردن محل خالى در خيابانى ديگر ويا كوچه هاى فرعى، از كنار آنها غرولند كنان مى گذرند. ساعتى از باز شدن ادارات و مغازه ها گذشته ولى انگار سرنشينان داخل پيكان قصد پياده شدن و يا رفتن ندارند. مدتها است كه صبحانه خوردن آنها تمام شده ولى هنوز داخل اتومبيل نشسته و چشم به خيابان دوخته اند. رانندگانى كه براى انجام كارى با اتومبيل شخصى خود به اين خيابان آمده اند، به دنبال جاى خالى پارك، چند بار طول خيابان را پيموده و مأيوس از پيدا كردن محلى مناسب، مجبور به توقف دوبله شده و با چشمانى جست وجوگر و اميدوار منتظر خالى شدن جاى پارك هستند. شايد هم در دل با خود مى انديشند كه اى كاش اتومبيل همراه نياورده و با وسيله نقليه عمومى به اين محل مى آمدند. با بالا آمدن خورشيد و گرم تر شدن هوا، يكى از سرنشينان پيكان از آن پياده شده و به فاصله چند متر جلوتر، كنار جوى خيابان در زير سايه درختى ايستاده و چشم به رفت و آمد اتومبيل ها مى دوزد. اندكى بعد سرنشين ديگر نيز پياده شده و از داخل صندوق عقب پيكان، پيت حلبى اى را درآورده و پس از اينكه راننده پيكان، اتومبيل را از پارك خارج مى كند، پيت حلبى را در جاى خالى شده روى زمين گذاشته و خودش دركنارش مى ايستد. چنين به نظرمى رسد كه راننده قصد رفتن جايى را داشته و دوستش مى خواهد جاى خالى را تا برگشتن او همچنان حفظ نمايد. راننده پيكان پس از خروج از پارك، دنده عقب گرفته و به اندازه چنداتومبيل عقب تر به صورت دوبله توقف مى كند. لحظه اى بعد اولين اتومبيل عبورى با ديدن جاى خالى، با خوشحالى دركنار آن توقف كرده و از مرد كنار پيت حلبى سؤال مى كند: ببخشيد حضرت آقا، ممكن است آن پيت را برداريد تا بنده بتوانم اتومبيلم را پارك كنم. مرد نگاهى به اتومبيل كه قديمى و زوار دررفته بود انداخته و پاسخ مى دهد: اگر قرار بود هركسى از راه رسيد بيايد اينجا پارك كند ديگر چرا بنده را مأموركرده اند اينجا بايستم؟ راننده كه ازگرماى هوا كلافه شده بود با عصبانيت سؤال كرد: يعنى چه؟ مگر كنار خيابان را خريده ايد كه نمى گذاريد اتومبيلى ديگر اينجا پارك كند؟ مرد با خونسردى جواب داد: خير قربان، اينجا را نخريده ايم، ولى حق داريم كه جلوى اداره يك محل را براى ماشين رئيس كه تا چند دقيقه ديگر خواهدآمد، خالى نگه داريم. راننده كه حوصله دهان به دهان گذاشتن بيشتر با مرد را نداشت درحالى كه زيرلب غرغرمى كرد به اميد پيداكردن جايى ديگر از محل حركت كرده و دورمى شود. به فاصله چند دقيقه از رفتن اتومبيل اول، اتومبيلى شيك و مدل بالا دركنار مرد ايستاده و راننده آن مردى ميانسال و موقر است با علامت دست از او مى پرسد كه آيا مى تواند درآنجا پارك كند. مرد برخلاف دفعه اول، سرش را به علامت مثبت تكان داده و راننده براى آنكه بتواند اتومبيل را به خوبى پارك كند قدرى جلوتر رفته و آماده دنده عقب رفتن مى شود. مردكنار پيت درهمين حال با دست به راننده پيكان رنگ و رورفته كه قدرى عقب تر ايستاده و او را زيرنظردارد علامتى داده و با تأمل مشغول برداشتن پيت حلبى مى شود. راننده پيكان در اين فرصت اتومبيل را روشن كرده وبه سرعت خودش را به جلوى محل خالى و درست پشت سراتومبيل مدل بالا كه قصد عقب آمدن وپارك كردن را دارد رسانده و توقف مى كند. راننده اتومبيل جلويى كه متوجه مى شود پيكان پشت سر او ايستاده است با دست به او اشاره مى كند كه از پشت سر او كناررفته تا بتواند اتومبيل را پارك كند، اما راننده پيكان انگارنه انگار كه متوجه درخواست راننده جلويى شده همچنان بى خيال داخل اتومبيل چشم به ماشين جلويى دوخته و هيچ عكس العملى ازخودنشان نمى دهد. راننده جلويى به تصوراينكه نتوانسته منظورش را به راننده پيكان بفهماند مجدداً با حركات دست و سر از او مى خواهد كه اندكى عقب تر برود. اما راننده پيكان اين بار نيز اصلاً به روى خود نياورده و او را نگاه مى كند. ديگر براى راننده اتومبيل مدل بالا يقين حاصل مى شود كه اتومبيل پشت سرى قصد رفتن نداشته و مى خواهد او را وادار به حركت كند تا خودش درمحل خالى اتومبيلش را پارك كند. با ناراحتى نگاهى به كنارخيابان انداخته و با چشم به دنبال مردى كه با برداشتن پيت حلبى به او اجازه پارك كردن داده بود مى گردد، اما او را پيدانمى كند. با خودش مى گويد تنها چاره كار اين است كه پياده شده و با اين راننده زبان نفهم دست به يقه شود ولى با نگاهى به پيكان رنگ و رورفته و راننده ژوليده آن كه با پررويى تمام به او زل زده و انگار آماده هرنوع درگيرى است، اين كار را درحد شخصيت خود ندانسته و با ناراحتى تمام از خير پارك كردن درآن محل گذشته و صلاح را دراين مى بيند كه عطايش را به لقايش ببخشد! با رفتن اتومبيل مدل بالا، مردى كه پيت حلبى را برداشته و سپس از محل دورشده بود به سرعت خودش را به محل رسانده و مجدداً پيت حلبى را درمحل خالى پارك مى گذارد. راننده پيكان رنگ و رو رفته نيز با خونسردى اتومبيل را دنده عقب برده و در محل سابق خود متوقف و چشم به دوستش كه كنار پيت ايستاده است مى دوزد. دقايقى نمى گذرد كه اتومبيلى نو و تازه نمره شده كنار محل خالى توقف مى كند و راننده آن كه جوان ورزشكار و قوى هيكل است از مرد مى خواهد كه پيت را بردارد. مرد نيز درحالى كه مشغول برداشتن پيت است از جوان مى خواهد كه قدرى جلوتر رفته تا بتواند اتومبيل را خوب پارك كند. به محض حركت اتومبيل ، راننده پيكان كه همه چيز را زير نظر دارد همانند دفعه قبل به سرعت اتومبيل خود را به جلوى خالى رسانده و توقف مى كند. جوان قوى هيكل كه از اين حركت ناراحت شده است به تندى به او اشاره مى كند كه عقب رفته و بگذارد او ماشينش را پارك كند اما راننده پيكان باز هم بى حركت ايستاده و هيچ عكس العملى نشان نمى دهد. جوان كه از بى اعتنايى راننده پيكان حسابى عصبانى شده است درحالى كه زير لب فحشى را نثار او مى كند ترمزدستى را كشيده و از اتومبيل پياده مى شود. سپس بدون آنكه در اتومبيل را ببندد به سمت پيكان رفته و نهيبى بر سر راننده آن مى كشد كه: مرد حسابى مگر نمى بينى مى خواهم اين جا پارك كنم چرا اين ابوقراضه را عقب نمى برى؟ راننده پيكان بدون هيچگونه پاسخى، خونسرد پشت فرمان اتومبيل نشسته و با لبخندى تمسخرآميز جوان را نگاه مى كند. جوان كه ديگر كلافه شده است جلوتر رفته و دستش را به داخل اتومبيل برده و يقه او را مى گيرد، سرش فرياد مى كشد: مثل اينكه حرف حسابى سرت نمى شود، حركت مى كنى يا فكت را پياده كنم؟ مردى كه كنار خيابان زير سايه درخت ايستاده و از اول جريان را زير نظر دارد از غفلت جوان استفاده كرده و خودش را به اتومبيل روشن او مى رساند. پشت فرمان نشسته و از آيينه نگاهى به عقب انداخته و چون جوان را همچنان درگير با راننده پيكان مى بيند اتومبيل را به حركت درآورده و به سرعت از محل دور مى شود. جوان تنومند بى توجه به اين حادثه، هنوز هم با عصبانيت تمام مشغول كلنجار رفتن با راننده پيكان است. در اين هنگام مردى كه پيت حلبى را برداشته و كنار گذاشته بود جلو آمده و به جوان توصيح مى دهد كه: اين بنده خدا كر و لال است و متوجه منظور شما نمى شود، اجازه بفرماييد من حاليش مى كنم. جوان تنومند كه از شنيدن اين حرف يكه اى خورده است با حالتى خجلت زده يقه راننده پيكان را رها كرده و مات و متحير به او خيره مى شود. راننده كه انگار با حركات دست و سر مرد متوجه چيزى شده باشد، سرش را به علامت مثبت چند بار تكان داده و اتومبيل را عقب مى برد. مرد به جوان مى گويد: اين بيچاره در همين نانوايى پايين كوچه كار مى كند و حالا هم كه كارش تمام شده منتظر دوستش است كه با هم جايى بروند. اصلاً متوجه منظور شما نشده بود. شما هم زياد ناراحت نباشيد بفرماييد اتومبيلتان را سوار شده و آن را پارك كنيد. جوان ورزشكار مبهوت و اندكى هم خجلت زده از رفتارى كه كرده بود به طرف محلى كه اتومبيل خود را دوبله رها نموده بود مى رود و براى چند لحظه دچار شك و ترديد مى شود كه ا تومبيل را كجا گذاشته بود، نگاهى به اين طرف و آن طرف انداخته و از مرد مى پرسد: اتومبيلم چى شد؟ كى آن را برد؟ مرد با حالتى دستپاچه فرياد مى زند: اى بابا، نكند آن را دزديده باشند، بدو، حتماً سر چهارراه به آن مى رسى، عجله كن. جوان بى اختيار شروع به دويدن به سمت بالاى خيابان مى كند و پس از مدتى كه از يافتن اتومبيلش نااميد شده دوباره به محل اول برمى گردد اما ديگر نه آن مرد و نه پيكان رنگ و رو رفته را مى بيند. توصيه انتظامى ـ در هيچ شرايطى، اتومبيل خود را بدون آنكه درهاى آن را قفل كرده باشيد حتى براى لحظه اى ترك نكنيد. ـ فريب صحنه سازى ها، تصادفات و نزاعهاى ساختگى از طرف سارقين را نخورده و در همه حال موارد ايمنى را در نظر داشته و رعايت نماييد
|
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۳۹
عروسك موطلايى
|
|
|
پاسخ معماى پليسى شماره ۳۶ـ شب كريسمس بازپرس شمس وقتى به اتاق خواب مادام رفت گرماى خاصى به چهره اش خورد كه با هواى راهروهاى ساختمان متفاوت بود. سپس پنجره كاملاً باز را ديد و داستان ساختگى ميكائيل درخصوص شنيده شدن صداى افتادن چيزى در حياط و ديدن سايه اى لابه لاى درختان و باغچه كه با ردپاهاى روى برف مطابقت داشت خصوصاً اينكه انگشتر مادام نيز توسط ميكائيل روى برف ها پيدا شده بود و تحويل پليس داده بود را شنيد. از سوى ديگر نظر دكتر رنجبر درخصوص ساعت قتل كه حول و حوش ۵ بامداد بود نيز با ادعاى داماد مادام كه وى نيز ساعت ۵ بامداد را ساعتى دانست كه صدايى در حياط شنيده است مطابقت داشت. اما يك مورد داستان ساختگى ايراد داشت اگر ساعت ۵ اين قتل رخ مى داد تا وقتى كه بازپرس وارد اتاق مقتول شد يعنى سه ساعت بعد اگر پنجره اين اتاق كاملاً باز بود بزرگترين بخارى نيز در برابر سرماى زمستان و آن شب برفى آن هم در اقدسيه تهران دوام نمى آورد، چون بازپرس با گرمى اتاق مقتول روبرو شده بود پى برد كه پنجره اتاق ساعتى قبل باز شده است به خاطر همين هنوز گرماى داخل آن پايدار مانده است و داستان ميكائيل دروغ است. ناله هاى زنانه اى از لابه لاى درختان پارك جنگلى لويزان شنيده مى شد. دو جنگلبان درحالى كه چراغ قوه اى دردست داشتند به سمت اين صدا حركت كردند، وقتى نور چراغ روى پيكر خون آلود زنى جوان افتاد آنان وحشتزده قدمى به عقب برداشتند. مركز جنگلبانى با دريافت گزارش بى سيمى دو مأمور خود، پليس را در جريان قرار دادند، هنوز زن جوان زنده بود و تصور مى رفت او از مرگ نجات خواهد يافت. همزمان با مأموران كلانترى امدادگران اورژانس نيز در جنگل لويزان حضور يافتند و پزشك كشيك بعد از معاينه زن جوان با تأثر سرى تكان داد و گفت: «دير شده او تمام كرده است.» ساعت ۱۰ شب بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد، ستوان بلالى از مركز پيام جنايى پليس خبر داد كه جنايتى در پارك جنگلى لويزان رخ داده و مقتول يك زن است. خيابان ها و بزرگراه ها خلوت بود، هنوز نيم ساعتى در راه نبود كه چراغ گردان هاى قرمز رنگ خودروهاى پليس را در سراشيبى تند بخشى از جنگل لويزان ديد و بدون دردسر توانست محل افتادن جسد را پيدا كند. نوار زردرنگ بررسى صحنه جرم زير روشنايى نورافكن ها جلوه خاصى پيدا كرده بود. بازپرس شمس با پشت سر گذاشتن خودروهاى پليس خود را به محل تجمع مأموران پليس رساند همه با ديدن او به كنارى رفتند، جسد زنى ۳۵ ساله با روسرى آبى كه مانتوى كرم رنگ به تن داشت روى زمين بود. جاى اصابت ضربات چاقو روى صورت، گردن و سينه اين زن ديده مى شد، كيف سفيدرنگ زنانه اى در دو قدمى سمت راست جسد افتاده بود و حالت گونه ها و لب هاى او نشان مى داد اين زن قبل از مرگ ناله مى كرده است و قطره هاى اشك هنوز روى صورتش ديده مى شد. به دستور بازپرس، كيف زنانه از سوى سروان وطنى بررسى شد و گواهينامه اى متعلق به زنى با نام «هايده» به دست آمد، با مقايسه عكس گواهينامه با چهره خون آلود جسد مشخص شد مقتول همان «هايده» است. بازپرس شمس دستان، گوش و كيف هايده را به دقت بازرسى كرد، النگوهاى طلا، گوشواره و پول هاى اين زن كه حدود ۵ ميليون تومان ارزش داشت سرجايش بودند و به سرقت نرفته بود. انگيزه سرقت نبود، پزشك جنايى كه در صحنه كشف جسد به معاينه «هايده» پرداخته بود وجود علائم اذيت و آزار جنسى را منتفى دانست و با توجه به اينكه خون زيادى از «هايده» رفته بود، بازپرس به خاطر عدم وجود آثار خون در اطراف جسد و روى چمن هاى پاى درختان جنگل پى برد قتل در مكان ديگرى رخ داده است و عامل جنايت درحالى كه «هايده» نيمه جان بود او را به پارك جنگلى انتقال داده و از خلوتى آنجا براى رها كردن جسد استفاده كرده است. با اين فرضيه از همه مأموران خواست اطراف محل جنايت را خلوت كنند سپس نزديكترين خيابان به محل رها شدن جسد را شناسايى كرد، در ضلع غربى جسد يك خيابان خاكى در فاصله ۵۰ مترى وجود داشت. به سمت خيابان خاكى قدم برداشت، نورافكن به درخواست او مسير قدم زدنش را روشن كرده بود. آثار كفش يك مرد همراه قطره هاى خون روى چمن ها و مسير گلى ديده مى شد تا اينكه به خيابان رسيد. رد لاستيك هاى يك خودرو كاملاً ديده مى شد و مشخص بود قاتل يك مرد بوده است كه با خودرواش به تنهايى اين جسد را به پارك جنگلى لويزان انتقال داده است. بازپرس مطمئن بود كه هيچ كسى پيدا نخواهد شد تا مشخصاتى از قاتل يا خودروى او را در اختيار آنان قرار دهد. از مأموران تشخيص هويت پليس خواست تا آثار كفش و رد لاستيك را آناليز كنند و به كارآگاهان گفت تا خانواده «هايده» را شناسايى كنند. قرار شد تا پرونده زنان ناپديد شده كه از ۴۸ ساعت پيش خانواده هايشان به پليس مراجعه كرده اند تحت بررسى قرار گيرد تا اگر اين زن نيز جزو آنان است خانواده اش شناسايى شود. هنوز بازپرس در صحنه جنايت بود كه سروان وطنى به او نزديك شد و گفت: «شوهر «هايده» ساعت ۹ شب به كلانترى تهرانپارس مراجعه كرده و از گمشدن همسرش خبر داده است.» همان شب «محمد» شوهر «هايده» كه مردى ۴۲ ساله بود به درخواست بازپرس شمس همراه مأموران در پارك جنگلى لويزان حاضر شد و بالاى سر جسد زنش رفت، او با ديدن «هايده» وقتى مطمئن شد او مرده است سرش را به درختان كوبيد و از هوش رفت. واكنش «محمد» كه طبيعى نيز به نظر مى رسيد باعث شد اورژانس او را به نزديكترين بيمارستان برساند، بازپرس شمس چاره اى جز مطالعه پرونده گمشدن هايده، كه از زبان شوهرش بود، نديد. گزارشى كه پليس آن را تهيه كرده بود، «هايده» همسر يك تاجر تازه كار بود و روزهاى فرد هفته به كلاس موسيقى مى رفت تا فن نواختن گيتار را بياموزد. «محمد» ساعت ۹ شب به كلانترى رفته و گفته بود: «زنم براى رفتن به كلاس موسيقى از خانه مان در فلكه اول خارج شد. او بايستى به ميدان آرژانتين مى رفت، از ساعت ۵ عصر تا ساعت ۷ او كلاس موسيقى داشت و هميشه يك ساعت بعد از تعطيلى كلاس در خانه بود يعنى اگر دير مى كرد در اين ساعت به خانه مى آمد، من و دخترم وقتى ديديم «هايده» بازنگشت نگران شديم ابتدا به دفتر كلاس موسيقى اش زنگ زدم استاد آنان گفت كه از ۴۵ دقيقه پيش دفتر او را ترك كرده است باز منتظر مانديم خبرى نشد به دوستان او زنگ زدم انگار آب شده بود و به زمين رفته بود، وقتى ديدم ماجرا بغرنج مى شود به پليس مراجعه كردم.» بازپرس شمس وقتى اين اظهارات مرد تاجر را خواند به سروان وطنى دستور داد تا ظهر فرداى آن شب استاد موسيقى و دختر «هايده» را به دفتر كار او ببرد. ساعت ۱۲ ظهر فرداى جنايت وقتى در باز شد سروان به همراه دختر ۱۶ ساله اى وارد اتاق بازپرس شمس شد، شنيد كه استاد موسيقى با عذرخواهى اجازه گرفته است تا فرداى آن روز به دادسرا برود، «ليلا» گريه مى كرد، ابتدا او را دلدارى داد و خواست با دقت به سؤالاتش جواب بدهد: > دوستان مادرت را مى شناسى؟ ـ دوست زيادى نداشت. اكثراً با خاله ام و زن دايى ام دوستى مى كرد، البته عمه فريبا كه همسايه مان هست بيشتر از همه با مادرم دوست بود. > آخرين بار كه از خانه خارج مى شد، نگران نبود؟ ـ اصلاً نگران نبود، او مى خنديد و قرار بود شب كه به خانه برگشت همگى به پارك جمشيديه برويم اما ديگر نيامد. > از سوى كسى تهديد نمى شد؟ ـ نه تا حالا ديده ام و نه شنيده ام! او زن شادى بود نمى دانم كدام نامردى مادرم را كشته است. مى خواهم سريع دستگير شود و اعدامش كنيم. > چه كسانى به خانه تان زنگ مى زدند؟ ـ بستگانمان، اگر منظورتان مزاحم تلفنى باشد اصلاً چنين مشكلى نداشتيم. > مادرت در كلاس موسيقى دوستانى نداشت؟ ـ شنيده بودم اكثراً در كلاس تنها بود، ساعتى مى رفت كه خلوت باشد و خوب ياد بگيرد. مى گفت سه نفر هستيم كه به كلاس مى رويم و گاهى با غيبت آنها مادرم تنها مى ماند. > از استادش راضى بود؟ ـ خيلى، مى گفت يكى از موسيقيدان هاى مظلوم است، خيلى محجوب و سربه زير است و سعى دارد هرچه بلد است به او ياد بدهد. > هيچ وقت در بيرون از خانه احساس خطر نمى كرد؟ ـ احتياط مى كرد هميشه نگران من بود مى گفت هميشه سوار تاكسى شو يا اگر خودروى دربستى گرفتى در صندلى عقب بنشين، از دوستانم تحقيق مى كرد و توصيه داشت هميشه از محله هاى شلوغ رفت و آمد كنم و از خودروها بخواهيم از داخل شهر حتى اگر ترافيك بود عبور كنند. > رفت و آمدهاى پنهانى نداشت؟ ـ اصلاً، او پدرم را مى پرستيد و به او وفادار بود هميشه وقتى در روزنامه ها جنايت زنان را مى خواند باور كنيد گريه مى كرد، بهترين مادر دنيا بود. بازپرس شمس ديگر كارى با «ليلا» نداشت از سروان خواست استاد موسيقى را تا ۲۴ ساعت بعد در دادسرا آماده بازجويى كند، هرچه به سرنخ ها توجه مى كرد بيشتر نااميد مى شد. قويترين فرضيه اين بود كه «هايده» در مسير برگشت به خانه اش توسط خودروى مسافركش ربوده شده است اما انگيزه غير از سرقت بود و همين همه چيز را پيچيده مى كرد. شوهر «هايده» هنوز در بيمارستان بود و به خاطر ضربه اى كه به سرش خورده بود تحت مراقبت هاى ويژه قرار داشت، دو روز مى گذشت كه ساعت ۹ صبح در اتاق بازپرس باز شد و مردى با موهايى ژوليده و عينكى دودى وارد شد. از سروان وطنى خبرى نبود، بازپرس شمس وقتى پرسيد او چه كارى در شعبه اش دارد شنيد كه «محمودى» استاد موسيقى است. جالب بود او با پاى خود به دادسرا آمده بود، عذرخواهى كرد و روى صندلى نشست: > چند سال است كلاس موسيقى دارى؟ ـ حدود ۱۲ سال است كه موسيقى تدريس مى كنم. > شاگردانت زن هستند يا مرد؟ ـ اكثراً زن هستند و كلاس ها هميشه چهارنفره برگزار مى شود مگر اينكه كسى غيبت داشته باشد. > «هايده» را از كى مى شناسى؟ ـ از طريق شوهرش به كلاس من آمد. حدود يك سالى مى شد، خيلى به موسيقى علاقه داشت و يكى از شاگردان ممتازمن بود، خدا بيامرزدش! > آخرين بار كى به كلاس آمد؟ ـ شاگرد منظمى بود، سر ساعت ۵ عصر بود كه زنگ دفترم را زد، در را باز كردم. داخل آمد، دو همكلاسى اش غيبت داشتند. او تنها بود و من توانستم درس هاى پايانى استفاده از گيتار را به او بياموزم. > چه ساعتى از دفترت خارج شد؟ > ۱۵ دقيقه بيشتر از روزهاى ديگر در دفترم ماند، بعد هر دو با هم از دفتر خارج شديم، من بايستى به خانه مان مى رفتم قرار بود همسرم از آمريكا زنگ بزند و من متن يك سندى را كه در خانه مان بود برايش بخوانم. پاى ساختمان او از من جدا شد تعارف كردم تا به خانه اش برسانم چون مى دانست عجله دارم نپذيرفت، وقتى خودرو ام را از پاركينگ درآوردم، «هايده» را ديدم كه با گرفتن خودروى دربست كنار راننده نشست و راه افتادند. > او هيچ گاه نمى ترسيد؟ ـ من ترسى در وجودش نديدم. > وقتى به سر كلاس مى آمد رفتارش نوعى نبود كه كسى منتظرش باشد؟ ـ خير، زن راحتى بود! > مشخصات خودروى دربستى را در خاطر دارى؟ ـ يك پرايد يشمى رنگ كه عروسكى موطلايى به آينه آن آويزان بود. بازپرس شمس وقتى اين استاد موسيقى پاى صورتجلسه تحقيق را امضا كرد با موبايل سروان وطنى تماس گرفت و خواست اگر در آژانس هاى نزديك خانه «هايده» يا دفتر موسيقى استاد «محمودى» خودرويى با مشخصات پرايد يشمى رنگ است راننده اش را بازداشت كند. اين تصور بود كه هايده بخاطر محتاط بودن با خودروى آژانس به صورت رفت و برگشت از خانه اش سركلاس رفته باشد. ساعتى نگذشته بود كه تلفن همراه بازپرس زنگ خورد، سروان وطنى بود او گفت كه راننده را شناسايى كرده است. او خارج از آژانس است و منتظر مى ماند تا او برگردد و دستگيرش كند. سروان وقتى از بازپرس شنيد كه نيازى به دستگيرى راننده آژانس نيست و قاتل را شناسايى كرده است تعجب كرد، وقتى مكالمه تمام شد، بازپرس شمس موبايل استاد موسيقى را گرفت و از او كه در نزديكى دادسرا بود خواست براى دقايقى و زدن اثرانگشت پاى صورتجلسه به اتاق او برگردد. همزمان با «محمودى»، سروان نيز به دادسرا رسيد، بازپرس مى خنديد و با كنابه به دودليل خود كه نشان مى داد استاد موسيقى دست به قتل هايده زده است اشاره كرد و خواست او واقعيت را اعتراف كند. استاد چاره اى نداشت، دلايل كاملاً نشان مى داد او قاتل است با صدايى لرزان گفت: «مقصر خودش بود من با همسرم كه در آمريكا بود دعوا كرده بودم و عصبانى بودم، «هايده» سؤال پيچم كرد وقتى ماجرا را گفتم حرفى زد كه نتوانستم تحمل كنم او گفت كه همسرت حتماً در آمريكا زير سرش بلند شده است و يك توهين سنگين كرد. در اوج خشم بودم كه سيلى محكمى به صورتش زدم، او به من حمله كرد چاقوى ميوه خورى روى ميزم بود برداشتم و چند ضربه به او زدم بعد جسدش را شبانه با خودروام به جنگل هاى لويزان بردم.» \ \ \ شما خوانندگان گرامى با اشاره به اين دو دليل مى توانيد در قرعه كشى معماى پليسى شماره ۳۹ «عروسك موطلايى» شركت كنيد و برنده جايزه ويژه باشيد. .
|
|
|
|
|