جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۳ - ۱۵ شعبان ۱۴۲۵
Fri, Oct 1, 2004
گزارش زندگى
سال دهم - شماره ۲۹۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
خوانندگان
سينما
گزارش ويژه
گزارش زندگى
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ورزشى
اوقات شرعى
موسيقى
گوناگون
ارتباطات
هزارويك شهر
آرشيو
زندگى تحت تأثير فصل ارغوانى
اين پاييز
دوست داشتنى
بگذار از حسادت بميرند، برگ هاى سبز متظاهر. فصل محبوب من و كلاغ ها از راه مى رسد؛ زرد خاكسترى. خورشيدخانم وقتى عصبانى مى شود، برعكس ما فشارخونش مى افتد پايين. اين روزها نفس سرد پاييز داغى دست هاى خورشيدخانم را گرفته. پاييز واردشد و رنگ زندگى تغييركرد. اتفاقاً همين تغيير زندگى بهانه اى است براى نوشتن. حق با شماست، شايد بهتر بود كه اين مطلب به مناسبت آغاز پاييز، روز اول مهرچاپ مى شد؛ اما راستش ايراد از تنبلى ما نبود. اگر اين مطلب درمورد بهار بود، جاى دفاع نداشتيم. اما درفصل محبوب ما و كلاغ ها، تنبلى مفهومى ندارد. خواستيم وقتى مطلب پاييز را مى خوانيد، محيط زندگيتان كاملاً پاييزى شده باشد.
زنگ مدرسه
صبح است اول مهر. دينگ و دينگ صداى زنگ مى آيد، ونگ و ونگ صداى گريه مى آيد. قرارنيست كه پاروى قانون طبيعت بگذاريم. روال طبيعى گزارشى درمورد پاييز اين است كه برويم سراغ مدرسه. ما هم رفتيم. صبح روزى كه جشن عاطفه ها برگزارمى شد، ما مقابل يكى ازمدارس تهران بوديم؛ چه دنيايى دارند بچه هاى كلاس اول دبستان.
پسربچه اى آنجا ايستاده بود و از ته دل گريه مى كرد. مادر انواع و اقسام ناز و نوازش را به كارمى برد اما كارگر نمى افتاد؛ پسر نه مثل ابر بهار، كه مثل ابرهاى پاييز مى گريست. ياد بچگى هاى خودمان افتاديم. مى خواستيم برويم جلو و به پسر بگوييم: مدرسه كه گريه ندارد. آنجا خيلى خوش مى گذرد. ايده خوبى بود اما عملى نبود. آخر ما ياد بچگى هايمان افتاده بوديم.
«تقصير خودم است. پسرم خيلى به من وابسته شده. حالا نمى تواند چندساعت زندگى بدون مرا تحمل كند. اما چاره چيست، بالاخره بايد برود مدرسه. اگر ممكن است شما كمى با پسرم صحبت كنيد. بگوييد كه مدرسه خيلى بهتر از خانه است. بگوييد كه آنجا دوستان خوبى پيدامى كند و...»...
183546.jpg
اين حرف ها تا نوك زبانمان آمدند اما بيرون نريختند. به هرحال ما آدم هاى صادقى هستيم. دلمان نمى خواست دروغ بگوييم. اين بود كه مادر پسر ناراضى را ازخودمان ناراضى كرديم و رفتيم. دور كه مى شديم هنوز صداى پسرمى آمد: «آخه من مامانمو مى خواهم» جمله آشنايى بود؛ تازه، به اندازه همين بيست و يكى، دوسال پيش!
بگذريم. اصولاً ما به گذشت عادت داريم. البته مى توانيم اين را هم بگوييم كه چون گذشتن زيباست، مى گذريم. اما دراصل قضيه تفاوتى ايجاد نمى شود. پس مى گذريم و مى رويم سراغ موردبعدى! يك بچه مدرسه اى شاد شاد.
«خيلى خوشحالم. الآن چندروز است كه منتظر اول مهر هستم. دلم براى معلم و دوستانم خيلى تنگ شده. اِ شجاعى با باباش آمد. پارسال با هم روى يك نيمكت مى نشستيم. بگذاريد صدايش كنم تا بيايد اينجا.»
شجاعى، اسمش على است. على شجاعى، كلاس چهارم دبستان، فرزند اسفنديار شجاعى، كارمند. حالا يك سوژه عالى براى ادامه گزارش پاييز داريم. دقيق تر كه بنويسيم، مى شود ۲سوژه؛ على شجاعى، دانش آموز كلاس چهارم دبستان، پدر على شجاعى، كارمند.
«تعطيلات خوب بود اما من از بازشدن دوباره مدرسه ناراحت نيستم. اينجا هم خيلى خوش مى گذرد.»
و اما پدر على شجاعى. پاييز براى يك كارمند چه مفهومى دارد؟
«طبيعى است كه حال و هواى زندگى تغييرمى كند. مى بينيد كه امسال تغييرهوا هم خيلى زود مشخص شده. اين روزها ديگر هوا گرم نيست و همه به فكر مقدمات لازم براى پشت سرگذاشتن فصل تازه هستند. اما ازهمه چيز مهمتر، براى خانواده هايى كه فرزند دارند، بازگشايى مدارس است. مثلاً من بايد برنامه هايم را طورى تنظيم كنم كه هرروز پيش ازحضور در محل كار، پسرم را به مدرسه برسانم. گذشته از اين، بچه ها طى سال تحصيلى نيازهاى ديگرى هم دارند. والدين از آغاز پاييز بايد خودشان را براى اين فرازونشيب ها آماده كنند. راستش وسط اين همه مشغله كارى، اضافه شدن يك مشغله ديگر كمى نگران كننده است.ا ما به هرحال هيچكس از تلاش براى فرزندش دلخور نمى شود.»
چند دقيقه كه روبروى يك مدرسه بايستيد، نكات ديگرى هم دستگيرتان مى شود. مثلاً بچه هايى كه با اشتياق از يك پيكان پياده مى شوند، بچه هايى كه گروه گروه پياده مى آيند، بچه هايى كه پس از خارج شدن از يك خودروى خوشگل، ساندويچشان را ازمادرشان تحويل مى گيرند، نوازش مى شوند و مى روند و... به هرحال مدرسه هم يك اجتماع كوچك است!
باز هم بگذريم. حالا ما پشت در آهنى هستيم. نوستالژى مدرسه، بازهم مدرسم ديرشد، كتك هاى صبحگاهى و... احتمالاً درمحلى مشابه همين پشت درمدرسه بود كه بارها و بارها بابت ديررسيدن به مدرسه كتك خورديم و خورديد. پس تعجبى ندارد كه سالها پس از آن خاطرات شيرين(!) دوباره از ديدن يك درآهنى و صداى بلندگوى مدرسه دچار استرس شويم. اما نه مدير و نه ناظم، هدف ما چند دقيقه گفت وگو با يك معلم بود؛ كامران اسفنديارى، معلم كلاس پنجم دبستان.
«من هم امسال مثل شاگردانم يك كلاس رفتم بالا. يعنى تا پارسال دركلاس چهارم درس مى دادم و از امسال معلم كلاس پنجم هستم. بابت اين اتفاق خيلى خوشحالم. اينجا مثل مدارس راهنمايى و بخصوص دبيرستان نيست كه در تابستان هم به دلايل مختلف امكان ملاقات با بچه ها فراهم شود. در مقطع دبستان، معلم ها ۳ماه از محيط كار دورمى شوند. البته اين براى رسيدگى به خانواده و كارهاى عقب مانده شخصى خوب است اما اگر عاشق كارتان باشيد، خيلى زود دلتان براى مدرسه تنگ مى شود. اين است كه من عاشق فصل پاييز هستم. كاركردن با اين بچه ها تمام زندگى من است. معلمى شغل دشوارى است، با اين حال اگر عاشق كارتان باشيد، حتى يك لحظه هم كارنمى كنيد. امسال خيلى خوشحالم كه مى توانم اغلب شاگردان سال گذشته ام را سر يك كلاس ملاقات كنم. آنها آمده اند كلاس پنجم دبستان، من هم.»
به هرحال ما به اندازه كافى خوش اقبال نبوديم كه سركلاس معلمى مثل كامران اسفنديارى بنشينيم. شايد ما زود بزرگ شديم، شايد هم بعضى ها خيلى دير معلم شدند!
شعرهاى پاييزى
خورشيد مرد، زنده باد خورشيد. اعتراض در ذات ماست. تا همين چندروز پيش دلمان به حال ابرهاى كوچكى مى سوخت كه هرچه تلاش مى كردند، زورشان به دست هاى داغ خورشيد نمى رسيد. حالا هم كه پاييز آمده، براى كمرنگ شدن زردى خورشيد، مرثيه سرايى مى كنيم. همين روزها است كه دلمان از هواى ابرى بگيرد و شاعر شويم. راستى گفتيم شعر. پاييز فصل شعر است.
فكرش را بكنيد. يك هواى گرفته، باران، خش خش برگ هاى زرد زير پا، دست توى جيب و فكر و خيال؛ خيلى ها خاطراتشان را دريك روز پاييزى جا گذاشته اند.مثلاً فروغ فرخزاد.
«پاييز، اى مسافرخاك آلوده ‎/ در دامنت چه چيز نهان دارى ‎/ جز برگ هاى مرده وخشكيده ‎/ ديگر چه ثروتى به جهان دارى ‎/ جز غم چه مى دهد به دل شاعر‎/ سنگين غروب تيره وخاموشت؟ ‎/ جز سردى و ملال چه مى بخشد‎/ برجان دردمند من آغوشت؟ ‎/ در دامن سكوت غم افزايت ‎/ اندوه خفته مى دهد آزارم ‎/ آن آرزوى گمشده مى رقصد‎/ در پرده هاى مبهم پندارم‎/ پاييز، اى سود خيال انگيز‎/ پاييز، اى ترانه محنت بار‎/ پاييز، اى تبسم افسرده‎/ برچهره طبيعت افسونكار»
حالا اگر گزارش را به يك مجلس شب شعر بكشانيم، احتمالاً يك نفر مى گويد«ر» بده. حداقل در مورد پاييز مشكلى براى ادامه مشاعره وجودندارد اما اين يك گزارش شب شعر نيست واين مطلب هم قرار نيست در پايان تبديل به دفتر شعر شود. پس احساس پاييزى را در همين مرحله متوقف مى كنيم و مى گذريم. فقط خاطرتان باشد كه حتى در پاييز سرد هم به هيچ نگاهى اطمينان نكنيد؛ چه گرم باشد، چه گرم باشد!
انقلاب ميوه ها
طعم گس خرمالو. من انارى مى كنم دانه و به دل مى گويم، كاش اين مردم دانه هاى دلشان پيدا بود. اينكه خرمالو چه ربطى به انار دارد، يك سؤال غيرمنطقى است كه البته پاسخى كاملاً منطقى دارد؛ قرار نيست كه ما از طعم گس خرمالو به دانه هاى سرخ انار برسيم، ما از ميوه هاى پاييزى حرف مى زنيم.
183498.jpg
انقلاب ميوه ها در راه است. هلو البته هر طور كه حساب كنيد ميوه جذابى است. در مورد پوست كنده اش كه جمله ها وضرب المثل هاى فراوانى داريم. گرچه بعضى ها پوست نكنده اش را دوست دارند. تابستان داغ غير از هلو، هديه هاى ديگرى هم براى آدم ها دارد اما قسم خورده ايم كه پا روى قانون طبيعت نگذاريم. پس روزها طعم گس خرمالو را زير زبان مزه مزه مى كنيم و شب ها خواب هلوى پوست كنده مى بينيم؛ اين ويژگى زندگى در فصل پاييز است!
شهر شلوغ مى شود
عصر يكى از همين چند روز پيش، ميدان تجريش ـ آقاى پليس كلافه است . خودروها طورى به يكديگر مى پيچند كه آدم ياد گره كور مى افتد. در اين دقايق اگر بخواهيد با پليس همصحبت شويد، بايد اول خودتان را براى هر برخوردى آماده كنيد وبعد جلو برويد. خوشبختانه آدم ها پلاك ندارند كه ما از برگ جريمه يا خوابيدن در پاركينگ بترسيم. پس با لبخند راهنما مى زنيم و در جاده يكطرفه رابطه پيشروى مى كنيم. اوضاع چندان هم بد نيست. فقط اين مكالمه با يك سوء تفاهم كوچك آغاز شد.
«من حق مصاحبه ندارم. بايد با راهنمايى و رانندگى هماهنگ كنيد. اصلاً مشكل ترافيك كه با اين حرف ها درست نمى شود. به جاى ايراد گرفتن ازنحوه برخورد و جريمه هاى ما، برويد روى فرهنگ ترافيك كار كنيد و...»
براى اينكه پليس ترمز كند، يك بوق لازم بود. وسط حرف هايش دويديم و پيش از آنكه تابلوى ورود ممنوع را بالا بياورد، توضيح داديم كه موضوع پاييز است، نه گلايه از جريمه هاى سنگين و برخورد نيروهاى پليس .
«پاييز ؟ مى بينيد كه گرفتارى ماتازه شروع شده .باز شدن مدارس و پايان سفرهاى بيرون شهرى، بار ترافيك را سنگين تر مى كند.حالا از چند روز ديگر كه بارندگى هم شروع شود، وضع از اين هم بدتر مى شود».
دلمان مى خواست ادامه درد دل هاى پليس را بشنويم اما صداى كر كننده بوق ها و بى قرارى مردم براى فرار از شر ترافيك، پليس را به وسط خيابان كشاند.
انتظار بيهوده بود، در پاييز هيچ پليسى وقت اضافى براى حرف زدن ندارد.
عافيت باشد
عطسه، عافيت باشد. اين روزها مشكلمان اين است كه نمى دانيم پاييز را باور كنيم و لباس هاى تابستانى را كنار بگذاريم، يا به مقاومت گرما دلخوش كنيم و لباس هايمان را تغيير ندهيم. حاصل اين دو دلى، گرم و سرد شدن است و حاصل اين دو مى هم خطر ابتلا به سرماخوردگى.
به هر حال بهتر است واقع بين باشيم. حداقل قانون طبيعت كه خبر از ورود پاييز به شهر مى دهد. در اين روزهاى اول پاييز ما از بلاتكليفى رنج مى بريم. اتفاقاً در همين روزها است كه سرماخوردگى ريشه هاش را در سينه ما مى دواند و تا انتهاى فصل رنجمان مى دهد. پس بهتر است پيش از آنكه سرما وادارمان كند پاييز را باور كنيم، خودمان بپذيريم كه پاييز آمده. لباس هاى تابستانى را فراموش كنيد تا از پاييز هم لذت ببريد!
خريدهاى تابستانى
حرف لباس كه به ميان آمد، ياد تغيير دكوراسيون بوتيك ها افتاديم. حالا وقت خريد لباس هاى تابستانى است. تعجب نكنيد، ما از دور انديشى حرف مى زنيم. اگر خودتان را اسير ماجراى مد نكنيد، اين روزها مى توانيد خريد خوبى براى تابستان آينده داشته باشيد. احتمالاً شما هم مثل ما دلتان پشت ويترين يك بوتيك گير است.
به هر حال پول مسأله اى است كه باعث مى شود خيلى ها به هم نرسند. مثلاً ما و يك تى شرت خوشگل به سادگى به خاطر پول از هم مى گذريم. البته ۵۰ درصدى كه بستگى به تصميم ما دارد، هميشه حل است، مشكل از صاحب بوتيك است كه به كمتر از ۵۰ درصد سود رضايت نمى دهد!
با اين حال پاييز از اين لحاظ فصل جذابى است. هيچ فروشنده اى دوست ندارد جنس اش يك سال در انبار خاك بخورد. از اين گذشته چه تضمينى وجود داردكه سال بعد سليقه ها عوض نشوند؟ پس حالا وقت ورود به بوتيكى است كه دلتان پشت ويترينش گير كرده. مطمئن باشيد لباس مورد نظر را با قيمت باور نكردنى به دست مى آوريد. نگران جيب فروشنده هم نباشيد، او ضرر نمى كند.
تبرئه پاييز
تمام شد. از تابستان حرف نمى زنيم، منظورمان گزارش پاييز است. گرچه ماجراى ما و پاييز تازه آغاز شده. چه بدمان بيايد وچه خوشمان بيايد، بايدبه زندگى ادامه بدهيم. از حرف و حديث كه بگذريم، هيچ فصلى زشت نيست، اين ما هستيم كه به زندگى هويت مى دهيم. از اين گذشته ما به همه چيز عادت مى كنيم . اين ويژگى انسان، سوسك و گراز است! دلخور نشويد، دانشمندان سازگارى اين ۳ موجود با شرايط مختلف را ثابت كرده اند. حالا كه تمام حرف هايمان را زديم، اين گزارش براى كشيدن نفس آخر نياز به يك پايان خوب دارد. بگذاريد حرف آخرجمله اى باشد براى تبرئه پاييز؛ برگ از درخت خسته مى شود، وگرنه پاييز بهانه است!

|   صفحه اول   |   سياسى   |   خوانندگان   |   سينما   |   گزارش ويژه   |   گزارش زندگى   |   فرهنگ و هنر   | 
|   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ورزشى   |   اوقات شرعى   |   موسيقى   | 
|   گوناگون   |   ارتباطات   |   هزارويك شهر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |