|
مصاحبه سهيل و سارا با بزرگمهر حسين پور، كاريكاتوريست طراح كميك استريپ و انيماتور
خوشمزه ترين دلمه دنيا!
|
|
|
وقتى بابا اومد و گفت : بچه ها مژده، براتون دلمه خريدم! اصلاً حال نكردم... يعنى چى گوشت و پلو رو مى پيچن لاى برگ درخت، آخه مگه ما بزيم كه برگ بخوريم؟! اما سارا چشم هاشو اون جورى كرد كه يعنى خيلى خنگى و گفت: «دلمه اسم يه پسر كوچولوى بامزه است كه استريپ هاش رو آقاى بزرگمهر حسين پور توى «بچه ها گل آقا» كشيده و كتابش هم چاپ شده» من كه سهيل باشم، با سارا يك ساعته همه كتاب رو خونديم و عاشق دلمه كوچولو با اون كله گرد و كچل و دماغ قرمزش شديم. خداييش خوشمزه ترين دلمه دنيا بود! بعد تصميم گرفتيم بريم و با آقاى حسين پور راجع به كتاب و كميك استريپ يه مصاحبه كاردرست كنيم. پس چنگ زديم دست عمو شاهرخى عكاس رو بگيريم و بريم محل كار آقاى حسين پور؛ اما عمو شاهرخى دستش رو عقب كشيد و گفت كار دارم و ما رو تنهايى فرستاد ميدون هفت تير و خودش آخر سر اومد... خيلى نامردى عمو شاهرخى! آخرش آه ما ريشت رو مى گيره، مى ريزه!
سهيل: آقاى حسين پور، شما كه خودتون طراح كميك استريپ هستين، بفرمايين چرا تو ايران، شخصيت استريپ يا كارتونى محبوبى مثل «تن تن» يا «آستريكس» يا «هاگار» نداريم؟ اصلاً چرا كتاب كميك استريپ ايرانى انقده كمه؟ ـ مشكل فقط كميك استريپ نيست، اگه دقت كنين، مى بينين كه وضعيت انيميشن هم تعريفى نداره (اينو از مصاحبه با آقاى بهرام عظيمى خوب يادمونه!) خيلى چيزها بايد دست به دست هم بده تا كتابهاى كميك موفق و شخصيتهاى معروفى مثل تن تن به وجود بيان. اولاً ما ايرانى ها روحيه كار گروهى نداريم و عين تيم فوتبالمون هر كسى مى خواهد خودش گل بزنه! درحالى كه كار كاميك بوك (كتاب كميك استريپ) مثل انيميشن، گروهيه. سيستم درست مثل سينماست، يعنى يك نفر بايد داستان (فيلمنامه) بنويسه، يكى صحنه ها و نماها رو مشخص كنه و اتود (طرح اوليه) بزنه، يكى طرحهاى مدادى رو بكشه و يكى مركبى كنه. حتى طراحى صحنه و لباس شخصيتها هم بايد جداگانه انجام بشه، خلاصه كلى وقت و ساعت و انرژى مى بره. شما اگه كتابهاى «آستريكس» رو خونده باشين، حتماً توى مقدمه ديدين كه نوشته اين كار انقدر نفر آدم و انقدر ليتر جوهر و رنگ و مغز مداد طراحى و چى و چى مصرف كرده. اين گروه و امكانات پول لازم داره كه ما اونو هم نداريم! (خداييش با هر كى حرف مى زنيم، درد بى پولى داره!) پس بايد يه جاهايى باشه كه دست كميك استريپ مملكت رو عين بچه كوچولوها بگيره و تاتى تاتى راه ببره تا يواش يواش خودش بتونه روى پاهاش وايسه، اما كسى نيست كه حمايت كنه. تازه اينجا اگه يه نفر همه كارو تنهايى خوب هم انجام بده، مراحل بعدى كه چاپ و پخش كتابه، انقدر نقص داره كه زحمت آدم هدر مى ره، يهو مى بينى رنگها تو چاپ افتضاح شده يا كتاب به همه كتابفروشيها داده نشده، خلاصه كل سيستم براى فروش و محبوبيت همچين كتابهايى ساخته نشده ديگه! سارا: مى شه بگين ايده هر كدوم از قصه هاى «دلمه» از كجا به فكرتون رسيده و بعد چى كارا كردين تا كامل شدن؟ ـ نكته بامزه اينه كه بيشتر داستانهاى دلمه، قصه خود منه! نه اين كه خود خودم باشم، اما كارهاييه كه توى بچگى كردم... سارا: اِ... يعنى واقعاً شيلنگ آب توى پاچه شلوار باباتون كردين؟! ـ اگر همچين مى كردم كه الآن زنده نبودم!... نه، منظورم كارهاييه كه تو بچگى كردم يا دوست داشتم انجام بدم، اما نمى شد و حالا تو كميك استريپ ها تلافيش رو درآوردم! مثلاً يادمه يك بار يه يارويى اومد و گفت من عموتم و موتور بابام رو برداشت و رفت! اين خاطره ايده و ماجراى اصلى يكى از داستانها شد، بعد قيافه ها و صحنه هاى اصلى تو ذهنم شكل گرفت، مثل قيافه آدم ناقلايى كه خودش رو عموم جا زد يا شيطنت دلمه، بعد انقدر با اين تصويرها و چهره ها و صحنه ها بازى كردم تا داستان جا افتاد و ريزه كاريها دراومد. بعد نوبت اجراى مدادى و مركبيه. آخرسر هم داستانها رو با كامپيوتر رنگ آميزى مى كنم، البته قبول دارم به خاطر عجله و كمى وقت (آخه كار بايد هر هفته به مجله مى رسيد) خيلى از خط هام هول هولكى شده يا بعضى جاها رنگ ها خوب درنيومده، اما چاره اى نبود. سهيل: از كجا مى فهمين اندازه هر كادر چقدر بايد باشه يا از چه زاويه اى بايد طراحى بشه؟ ـ اولش كه معلوم نيست، بايد طرح اوليه كشيد، كادرها و تعيين كرد، بعد نشست و مثل پازل باهاشون بازى كرد و كنار هم چيد تا اندازه ها مشخص بشه و كادرها جا بيفتن. البته موضوع هر كادر، خيلى مهمه. يه جا بايد فضا و مكانى رو نشون بدى ـ مثل خيابون ـ كه كادر بزرگترى مى خواد و يه جا قسمتى از صورت رو كه كادر بسته ترى لازم داره. سارا: من وقتى كتاب رو خوندم يه جاهايى دلم براى دلمه سوخت آخه انگار كادرها براش كوچك و تنگ بودن و جاى نفس كشيدن نداشت! ـ راست مى گى. من اون موقع ها به مرحوم كيومرث صابرى (گل آقا) مى گفتم كه داستان هاى من فضا و جا مى خواد و يكى دو صفحه براشون خيلى كمه، حداقل ۴ صفحه لازمه تا كادرها تنگ و توهم نشن اما متأسفانه بيشتر از اين نمى تونستن به كميك استريپ جا بدن و باعث شد گاهى ۲۰ يا ۲۴كادر تو يه صفحه جا بدم! سهيل: آقاى حسين پور بچه ها شما رو با «دلمه» مى شناسن و بزرگ ها با «ساندويچ». شما خيلى شكمو هستين؟! ـ نه اونجور! خود كلمه «دلمه» از بچگى برام خنده دار بوده! «دلمه»، «قلنبه»، «تلنبه»، «قابلمه»...! همين جورى عادى هم اين اسم ها رو مى شنوم خنده ام مى گيره! براى همين فكر كردم مى تونه اسم بانمكى براى يه بچه باشه. ساندويچ رو هم كه اصلاً من انتخاب نكردم. وقتى اومدم چلچراغ گفتن اسم صفحه ات ساندويچه ما هم گفتيم به به، ممنون! سارا: دلمه ظاهراً ۵ ، ۴ سالشه اما يه جاهايى حرف هاى قلنبه سلنبه مى زنه يا كارهايى مى كنه كه بچه هاى بزرگتر مى تونن، چرا؟ (اينجا آقاى حسين پور كلمه قلنبه و سلنبه رو كه شنيد، نيم ساعت خنديد!) من دلمه رو اين سنى انتخاب نكردم خود به خود در طول كار شد. آخه مى خواستم روزها توى خونه باشه و شيطونى كنه، حوصله نشون دادن مدرسه رفتنش رو هم نداشتم (كاش آقاى حسين پور ما رو كشيده بود!) از طرفى مى خواستم يه سرى حرف ها رو بزنه و كارهايى بكنه كه مى دونم از بچه هاى بزرگتر كه سواد خوندن و نوشتن دارن برمى آد.خلاصه خيلى به سن و سالش گير ندادم چون يكسرى از شوخى ها فدا مى شدن. شما هم گيرندين ديگه! ولى تو فكرش بودم كه ماجراهاى دلمه رو تا نوجوانى و بزرگى وحتى عشق و ازدواجش ادامه بدم و حتى ايده هاش رو هم ساخته بودم و داشتم اما نشد (همون بهتر، عين اينه كه پير شدن تن تن رو ببينيم!) سهيل: راستى، چرا باباى دلمه مدام داد مى زنه؟ ـ جدى نگيرين، باباى دلمه يه كم عصبيه ولى زن و بچه اش رو دوست داره. وقتى دزد ماشين رو مى بينه داره از ترس مى ميره اما مى خواد جلوى دلمه كم نياره و مى ره دزده رو كتك بزنه! ممكنه بيرون خونه توسرش بزنن ولى توى خونه صداش رو براى زن و بچه اش كلفت مى كنه خلاصه يه جورايى مثل خيلى از پدرهاى ايرانيه. ديدين كه پدرهاى ما اغلب مهربونن اما نمى خوان كسى بفهمه و معلوم شه، انگار نقطه ضعفشون باشه! سهيل: كدوم شخصيت كميك استريپ رو بيشتر دوست دارين؟ ـ از لحاظ لطافت طراحى و جذابيت داستان، عاشق تن تن هستم. از بچگى ورق مى زدم و كپى مى كردم يه نكته فوق العاده مهم تن تن مى دونين چى بود؟ كشيدنش خيلى راحت بود و به آدم اعتماد به نفس مى داد. بايه دايره و دو تا نقطه و يه دماغ كوچيك گرد، چهره اش ساخته مى شد! آدم از اين كه مى تونه تن تن رو عين خودش بكشه كلى حال مى كرد در حالى كه مثلاً من آستريكس رو هم خيلى دوست داشتم اما از كشيدن تصويرهاش مى ترسيدم، بس كه پيچيده بود و باهاش راحت نبودم. شايد براى همينه كه بچه ها اينقدر با تن تن احساس صميميت و نزديكى مى كنن و محبوبيتش جهانيه. تو انيميشن هم پلنگ صورتى رو خيلى دوست دارم. عاشق شوخى هاى عجيب و غريب و بى منطقش هستم. سارا: راستى، چرا همه شخصيت هايى كه مى كشين دماغ هاشون قرمزه؟! ـ خب... آخه... مى دونين من نقاشى خوندم و تو نقاشى چهره، مى گن كه دماغ رو بايد يكى دو پله قرمزتر از بقيه صورت كرد. فكر كنم از اونجا تو ذهنم مونده. سارا: يكى دو پله؟! ببخشين شما مى دونين يكى دو پله، چقدره؟ اين دماغ ها كه رسماً رنگ لبوئه! در اين لحظه دلمه ديگه لحن سارارو تحمل نكرد و از تو كتابش دراومد و پريد كه خواهر ما رو نوازش كنه اما آقاى حسين پور با آرامش جلوش رو گرفت (كه عكسش رو مى بينين) بعد خودش تا توى ميدون هفت تير دنبالمون دويد تا خدمتمون برسه (كه عكسش نيست!) عموشاهرخى هم كه آخرسر اومده بود فقط وايساد و عكس گرفت، آخرش آه ما ريشت رو مى گيره عموى نامرد!
|