جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۳ - ۱۵ شعبان ۱۴۲۵
Fri, Oct 1, 2004
ويژه ۲
سال دهم - شماره ۲۹۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
خوانندگان
سينما
گزارش ويژه
گزارش زندگى
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ورزشى
اوقات شرعى
موسيقى
گوناگون
ارتباطات
هزارويك شهر
آرشيو
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
ماجراهاى دلمه، كسى كه مى خواست دلمه نماند...
183504.jpg
كتابى كه اين بارمى خواهيم معرفى كنيم يك تفاوت اساسى با قبلى ها داره و براى همين من از خانم شكرگزار اجازه گرفتم كه به جاشون بنويسم (علاقه مندان نوشته هاى خانم شكرگزار لطفاً چشم غره نرند ايشون هفته بعد بر مى گردند!)
اما تفاوت؛ تا به حال اصطلاح «كاميك بوك Comicbook» به گوشتون خورده؟ خيلى ها كه توى باغ نيستند اون رو لفظ به لفظ ترجمه كرده اند: كتاب خنده دار! بعضى هام كه يك كم حاليشونه گفته اند: «كتاب داستان مصور» كه باز قابل قبول تره اما حق مطلب رو ادا نمى كنه. اگه داستانى به صورت كميك استريپ (كادرهاى پشت سر هم) تعريف بشه كتاب اون رو «كاميك بوك» مى گند. كاميك بوك مى تونه مجموعه اى از داستان هاى خيلى كوتاه (حتى يك صفحه اى) باشه كه يك كتاب رو مى سازه (مثل همين «هاگار» يا «گارفيلد») يا يك داستان بلند و يكسره (مثل ماجراهاى تن تن). كاميك بوك ها در همه جاى دنيا طرفداران پروپا قرص زيادى از سنين مختلف دارند و تأثير زيادى هم روى سينما گذاشته اند. خيلى از فيلم هاى جديد، شكل قاب بندى و زاويه هاى فيلمبردارى شون رو از كاميك بوك ها الهام گرفته اند، مثل همين «بيل رابكش» كه صفحه بعد معرفى شده و كلى تصاوير كاميك بوكى داره. اما اين صنعت پولساز جهانى تو كشور ما خيلى خيلى نوپاست ـ چراش رو از آقاى حسين پور هم پرسيديم كه مى تونيد صفحه قبل بخونيد ـ اكثر خاطره هاى خوش ما از كاميك بوك مربوط به كتاب هاى «تن تن و ميلو» و در مرحله بعد، «آستريكس» و «لوك خوش شانس» مى شه كه همه ترجمه و خارجى هستند. براى همين، به نظر من كتاب اين هفته خيلى مهمه چون يك كاميك بوك ايرانى مخصوص بچه هاست. «ماجراهاى دلمه...» مجموعه كميك استريپ هاى بزرگمهر حسين پور در نشريه «بچه ها گل آقا»ست كه مدت ها به صورت هفتگى چاپ مى شده و طرفداران زيادى هم بين بچه ها داشته. نشر گل آقا تعدادى از اين كميك استريپ ها رو در ۴۵ صفحه منتشر كرده. شخصيت اصلى كتاب، دلمه پسر بچه كوچولو و بانمكيه كه مثل همسن و سال هاى شيطون خارجيش (چارلى براون، نيكولا كوچولو و دنيس شيطونه) مدام مشغول خرابكارى و سر به سر گذاشتن با پدر و مادرشه. معمولاً هر صفحه يا دو صفحه كتاب يك داستان جداگانه رو تشكيل مى دن. يك موجود عجيب و بامزه به اسم قلنبه هم هست كه نخ شلوارش رو به دلمه داده تا هر وقت كارش داره اون رو آتيش بزنه و احضارش كنه!
بزرگمهر حسين پور يكى از كاريكاتوريست هاى موفق و خوش ذوق ايرانيه كه نشون داده كه مردم دور و برش رو خيلى خوب مى شناسه (جوات هايى رو كه مى كشه ديديد؟!) شخصيت ها و فضاهاى «دلمه» هم خيلى ايرانيه كه يك حسن بزرگه و خود دلمه هم چهره فوق العاده دوست داشتنى داره (اگه طراح كميك استريپ يا كارتون باشيد مى فهميد كه ساختن يك چهره محبوب و دوست داشتنى چقدر كار سختيه!) كتاب چند تا اشكال كوچك هم داره؛ هفتگى بودن داستان ها باعث شده كادرهاى استريپ ها تو هر صفحه، خيلى تو هم تو هم و فشرده بشند و بعضى وقت ها جا براى نشون دادن فضاها نباشه و تو يك صفحه همه اش كله آدم ها رو ببينيم كه دارند حرف مى زنند. از طرف ديگه، گاهى داستان ها اوج و پايان قوى ندارند و انتظار خواننده رو برآورده نمى كنند (مثل ماجراى مدرسه رفتن دلمه) گاهى هم دلمه مثل بچه كوچولو هاى بعضى از سريال ها شروع مى كنه به حرف هاى قلنبه و سلنبه زدن و يك هو لحن داستان ها خيلى جدى مى شه يا پيام اخلاقى داستان خيلى مستقيم رو مى شه و توى ذوق مى زنه. مثل داستانى كه دلمه چهار ساله چشم هاى باباش رو به حوضى تشبيه مى كنه كه وقتى عصبانى مى شه گل آلوده و عكس ماهش پيدا نيست! يا داستانى كه ماشين بابا تصادف كرده و لحن و فضاى اون اصلاً به طنز كل كتاب نمى خوره. با وجود تمام اينها «دلمه،...» كتاب خيلى جذاب و خوندنيه كه طراحى و رنگ آميزى قدرتمند حسين پور رو داره و مطمئنم از خوندن و تماشاى تصاويرش لذت خواهيد برد. كتاب، در قطع هفته نامه بچه ها گل آقا چاپ شده و اگه از همين امروز، روزى ۲۰ تومن پول توجيبى كنار بگذاريد تا سه ماه ديگه پولتون براى خريدن كتاب كامل مى شه يعنى ۱۲۰۰ تومن، (ديديد ما هم بلديم از اين حرف هاى خانم شكرگزار بزنيم؟)
يادداشت خانم شكرگزار: متأسفانه رياضى ايشون خوب نيست و نمى دونند كه ۱۲۰۰=۶۰*۲۰ پس كافيه ۲ ماه (۶۰ روز) پولتون رو كنار بگذاريد نه سه ماه!
داستان
گربه چكمه پوش
183513.jpg
برگرفته از گنجينه قصه هاى پريان
گردآورى از هيلدا باسول
در زمان هاى نه چندان دور، گربه اى زندگى مى كرد كه اصلاً حوصله شكار كردن نداشت و در عوض عاشق اين بود كه در يك خونه بزرگ و راحت زندگى كنه و تمام روز يك جاى گرم و نرم كنار آتيش لم بده و مرتب غذاهاى خوشمزه و چرب و نرم بخوره.
اما اين گربه علاوه بر اين ها عاشق صاحبش بود كه هيچ كدوم اين چيزهارو نداشت، در عوض جوانى بود خوش قيافه ولى آس و پاس كه اين ور و اون ور پرسه مى زد و به دنبال كار مى گشت ولى هيچ وقت موفق نمى شد. گربه كم كم فهميد كه بايد خودش دست به كار بشه پس به صاحبش گفت: كافيه به من يك كيسه و يك جفت چكمه بدى تا براى امشب يك غذاى درست و حسابى دست و پا كنم. از اون جايى كه مرد جوان خيلى گربه اش را دوست داشت، آخرين باقيمانده هاى پولش رو صرف خريدن يك جفت چكمه شيك و خوش دوخت براى گربه كرد.
پس از اون گربه براى يك مدت طولانى ناپديد شد و بالاخره با يك خرگوش برگشت.
ـ چى؟ تو اين همه مدت فقط تونستى همين يه خرگوش رو شكار كنى؟
گربه خرخركنان جواب داد: «معلومه كه نه. من به قصر رفته بودم و با پادشاه صحبت كردم و بقيه خرگوش هارو بهش دادم و گفتم كه چطور بايد اون هارو براى شام پخت.»
با شنيدن اين حرف، مرد جوان با صداى بلند زد زير خنده و گربه رو نوازش كرد، البته هيچ كدوم حرف هاى اون رو باور نكرد.
روز بعد گربه دوباره براى يك مدت طولانى غيبش زد و در آخر دوان، دوان پيش صاحبش برگشت.
صاحبش با خنده گفت: هى پيشى! اين دفعه كجا بودى؟ نكنه دوباره با پادشاه قرار ملاقات داشتى.
ـ لباسات رو دربيار و بپر تو رودخونه! زودباش! وقت نداريم.
ـ كه چى بشه؟
ـ هرچى مى گم انجام بده. قول مى دم آينده خوبى در انتظارمون باشه.
البته طبق معمول، مرد جوان حرف هاى گربه رو باور نكرد، اما از اون جايى كه هوا خيلى گرم بود و آب رودخونه هم حسابى خنك به نظر مى رسيد، به حرفش گوش داد.
همين كه مرد جوان توى رودخونه پريد، گربه لباس هاى كهنه و پاره پوره اون رو برداشت و لاى بوته ها پنهان كرد و دوان دوان ناپديد شد. مرد جوان كه حسابى تعجب كرده بود، چند لحظه بعد، متوجه يك كالسكه سلطنتى شد كه به اين سمت مى اومد. اين باوركردنى نبود! كالسكه درست جلوى رودخونه توقف كرد و گربه ازش بيرون پريد و بعد پادشاه و دخترش از كالسكه پياده شدند. گربه درحالى كه به پادشاه تعظيم مى كرد گفت: «سرورم، معرفى مى كنم: دوك كاراباس. ايشون مشغول آبتنى در رودخانه هستند.»
ـ اوه. پس ايشون، اون آقاى محترمى هستند كه ديروز اون خرگوش ها و امروز قرقاول ها رو برامون فرستادند.
شاهزاده خانم گفت: «من مايلم با آقاى دوك بيشتر آشنا بشم.»
پادشاه گفت: «حتماً عزيزم، حتماً.»
گربه به سمت صاحبش اومد و در گوشش گفت: «همون جايى كه هستى بمون. همه چى رو بسپر دست من.» مرد جوان از تعجب درجا خشكش زده بود و اصلاً نمى تونست حرف بزنه.
گربه با ناراحتى پيش پادشاه برگشت و گفت: «چه اتفاق وحشتناكى! چند تا دزد بى رحم، لباس هاى اربابم رو هنگامى كه مشغول آبتنى بوده، دزديدند.»
پادشاه تأييد كرد: «چه بدشانسى بزرگى!»
و همون موقع يكى از خدمتكارانش رو به قصر فرستاد تا يك دست لباس خوش دوخت و مناسب مرد جوان بياره.
گربه با ديدن صاحبش در اون لباس ها مغرورانه گفت: «شما مطمئناً درباره اربابم «دوك كاراباس» شنيده ايد!
ـ اوه. بله، البته! ملاقات با ايشان باعث خوشوقتى ماست.
شاهزاده خانم درحالى كه به مرد جوان خيره شده بود گفت: «بله، همينطوره!»
ـ شما حتماً بايد شام رو با ما صرف كنى و ببينى كه آيا آشپز تونسته خرگوش هارو طبق دستورى كه گربه بهش داده بود، طبخ كنه. البته، بهتره بگم: «گربه با ذكاوت».
مرد جوان هم درحالى كه به شاهزاده خانم خيره شده بود، گفت: بله، با كمال ميل.
گربه گفت: «پس بعداً همديگر رو در همين جا ملاقات خواهيم كرد.» بعد درحالى كه در فكر اجراى مرحله بعدى نقشه هايش بود به سمت قصر باشكوه و بزرگى كه بالاى تپه ها بود حركت كرد. وقتى دم در رسيد شروع به ميو ميو كرد. بالاخره در باز شد و غول ترسناك بى رحمى كه اونجا زندگى مى كرد با عصبانيت فرياد زد: «اينجا چى مى خواى.»
گربه خرخركنان جواب داد: «فقط يك جاى گرم و نرم كنار آتيش.»
ـ خب، در عوض چى گير من مياد؟
ـ من به جاش برات موش مى گيرم.
غول فرياد زد: «اينجا هيچ موشى وجود نداره.» ولى همون موقع كه مى خواست در رو ببنده، گربه جستى زد و داخل قصر شد و ديد كه واقعاً جاى بزرگ و مناسبيه. «درست، همونيكه دنبالشم.» و در حالى كه دور پاهاى غول مى گشت و خر خر مى كرد گفت: ببينم، تو بلدى جادو كنى؟
غول با عصبانيت فرياد زد: معلومه كه مى تونم. من مى تونم خودم رو به يك شير درنده تبديل كنم.
گربه گفت: اوه. خيلى جالبه! ولى فكر كنم خيلى جالب تر باشه اگه موجودى به بزرگى و عظمت تو، بتونه خودش رو به يك موش كوچولو و ريزه ميزه تبديل كنه.
غول كه واقعاً عصبانى شده بود، فرياد زد: مثل اين كه تو به مهارت و استعداد من شك دارى. الآن نشونت مى دم و ناگهان غول ناپديد شد و به جاش يك موش كوچولوى قهوه اى ظاهر شد، البته فقط براى يك لحظه، چون گربه كه منتظر همچنين چيزى بود، سريع پريد و درسته قورتش داد. سپس با عجله به جايى برگشت كه صاحبش رو ترك كرده بود و منتظر موند. آهسته براى خودش خر خر مى كرد كه كالسكه سلطنتى به اونجا رسيد.
ـ «آه. پس بالاخره اومديد. همه چيز آماده و مرتبه.» گربه اين رو گفت و پريد تو كالسكه تا راه رو نشان بده. وقتى به قصر غول رسيدند گربه گفت: «آها. ايناهاش. اينم از قصر دوك كاراباس.»
مرد جوان ديگر واقعاً داشت از تعجب شاخ درمى آورد. پادشاه و دخترش هم با ديدن ثروت مرد جوان حسابى غافلگير شده بودند. وارد قصر كه شدند، گربه كه ديد همه نقشه هاش عملى شده، خر خركنان به سمت شومينه رفت و يك جاى گرم و نرم براى خودش پيدا كرد و دور خودش چرخيد عين مار چنبر زد. اون مى دونست كه جاى گرم و نرم خودش رو به دست آورده و ديگه هرگز لازم نيست به شكار بره.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   خوانندگان   |   سينما   |   گزارش ويژه   |   گزارش زندگى   |   فرهنگ و هنر   | 
|   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ورزشى   |   اوقات شرعى   |   موسيقى   | 
|   گوناگون   |   ارتباطات   |   هزارويك شهر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |