يك لطيفه انتظارانه
زوج سالخورده اى دراتومبيل نشسته بودند و آرام آرام درجاده خارج شهر به سوى دروازه شهر پيش مى آمدند. اول هاى آبادى كه رسيدند، اتومبيل شان از محاسن تمدن امروزى بى بهره نماند و به لطف فعاليت هاى فراوان شهردارى و شوراى شهر آن شهر مذكور ، اتومبيل شان داخل يكى از ده ها حفره اى كه اين طرف و آن طرف براى مقاصد آبادانى كنده شده بود افتاد.
الحمد الله آسيبى به اتومبيل وارد نشد، اما سركار خانم ازحال رفت و باز از حسن تصادف، دكترى كه از آنجا عبور مى كرد با نو را معاينه كرد و گفت:
« چيزى نيست. يه شوك كوچولو مى خواد.الآن يه كشيده بهشون مى زنم تا حالشون جا بياد.»
اين بود كه شوهر دست دكتر را گرفت وگفت: « نه ديگه دكتر، اين زحمت روشما نكشين. من سى سال آزگاره كه انتظار يه همچى روزى رو مى كشم.»
يك لطيفه سگانه
مثل اينكه ما ازبابت سگ هاى محترم داراى سهميه ويژه اى شده ايم وهرهفته بايد لطيفه اى را دراين باره به چاپ برسانيم. به هر حال لطيفه سگانه اين هفته دريكى از پارك ها اتفاق مى افتد.
پارك مثل هميشه آرام بود وفضايى چرت آور داشت. اما درگوشه اى ازآن، چرت انگيزترين نمايش عالم جريان داشت. پيرمرد تپلى وسرزنده اى قلاده سگش را باز كرده بود، هرازگاه يك تكه چوب را پرت مى كرد توى آبنماى پارك و سگ به سرعت مى رفت و آن را مى آورد، اما نه با شنا كردن، بلكه روى آب مثل زمين خشك راه مى رفت! تنها ناظر اين نمايش فوق العاده، با چشم هايى دريده ازحيرت رفت جلو و پرسيد:
آقا ببخشين، چطورى سگ شما اين كار رو ياد گرفته؟
پيرمرد خونسرد جواب داد:
والله ازمجبورى ، واسه اينكه شنا بلد نيست.
يك لطيفه ماشين نويسانه
وقتى زائو به هوش آمد دكتر اولين كسى بود كه بالاى سرش آمد و با سيمايى كه خوشحالى و حيرت درآن به هم آميخته بود گفت:
« بهت تبريك مى گم، سه قلو زائيدى ( البته خانم اين راقبلاً مى دانست چون در سونوگرافى فهميده بود) ولى چيز عجيبى اتفاق افتاد كه تا حالا نظيرش ديده نشده . يكى از بچه هات سفيد پوسته ، دو تاش سياه اند! خودت چه عقيده اى دارى؟
زائو ناله كنان گفت:
من ماشين نويسم، تو اداره ما همه نامه ها درسه نسخه تايپ مى شد، يكى نسخه اول، دو تا هم كپى يه.
يك لطيفه خونسردانه
هرچقدر مديران روزنامه بخواهند بگويند كه شيرازى ها آدم هاى خونسردى نيستند، ما مى گوييم چرا هستند و اين اتفاقاً خيلى هم صفت خوبى است و اسباب طول عمر مى شود. ببينيد:
اين اتفاق در سال ۱۳۷۳ و سه سال پيش از انتخابات دوم خرداد افتاده بود كه جناب آقاى گنبدنژاد، با عيالش بگو مگو كرد. دعوايى شد و مؤدبانه زدند به تيپ هم و دست آخر هم آقاى گنبدنژاد آنقدر عصبانى شد كه قهركرد و رفت بيرون و موقع خروج از خانه در را بلا نسبت چنان محكم زد به هم كه يك تابلو از ديواركنده شد و افتاد پايين.
غيبت آقاى گنبدنژاد حدود دوسال طول كشيد و همين شهريور گذشته بالاخره به اين نتيجه رسيد كه خشونت چيز بدى است و با اصول دموكراسى مغايرت دارد. پس در دلش همسر را بخشيد و به خانه برگشت. وقتى آمد تو، عيال پرسيد:
ـ تا حالا كجا بودى؟
ـ بيرون بودم!
ـ خيلى خب. اول اون تابلو رو كه انداختى جمع كن، دوباره بكوب به ديوار.
يك لطيفه خودساخته ايانه
رحمت خان، تاجر ثروتمند و بزرگ آمده بود مهمانى به خانه رفيقش جناب آقاى كتابى. از همان اول مهمانى و بعد از كمى احوالپرسى، پسركوچولوى آقاى كتابى زل زده بود به رحمت خان و چشم از او برنمى داشت و با دقت و كنجكاوى زائدالوصفى به ميهمان بدبخت نگاه مى كرد و حتى پلك هم نمى زد. بعد از مدتى رحمت خان بالاخره معذب شد و با لحن آرام و دوستانه اى پرسيد:
ـ بابا جون! چرا اينقدر من رو نگاه مى كنى؟
پسر گفت:
ـ آخه بابام گفته شما مرد خودساخته اى هستين!
ـ آره پسرم، درست گفته.
ـ يعنى چى؟ يعنى خودتون، خودتون رو ساختين.
ـ آره پسرم.
ـ پس چرا يه خورده خوشگل نساختين؟
يك لطيفه كوتاهانه
جناب آقاى […] كه چون فاميل يكى از وزرا است و ما مى ترسيم اگر نام فاميل او را بنويسيم به جناب وزير بربخورد و حالا در اين شرايط حاد بين المللى باعث بروز اختلافاتى در سطوح بين المللى شود آن هم در اين وضعيتى كه ممكن است هر لحظه خروج ايران از ان پى تى باعث بروز اتفاقاتى شود، ما اساساً نمى خواهيم آب به آسياب دشمنان اين آب و خاك بريزيم.
خلاصه جناب ايشان بادلواپسى رفت پيش دكتر و گفت:
ـ فكرى به حالم بكنين. همچى كه چشمم هم ميره، دهنم توى خواب بازمى مونه.
دكتر با خونسردى جواب داد.
«هيچ علاجى نداره. پوست تن شما يه خورده كوتاهه. اينه كه تا چشمتون بسته بشه، دهنتون خودبه خود بازمى شه.»