يكشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۳ - ۱۷ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Oct 3, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۳۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
درباره «دوستى» با بهاره رهنما:
دنبال چه مى گردى؟
شايد در سال چيز هاى زيادى را گم كنيم. شايد خيلى از آنها را اصلاً نفهميم كه گم كرده ايم و بعضى ها را هم وقتى فهميديم به سرعت باد فراموش كنيم. يعنى اصلاً چه بهتر! ولى چيز هايى هست كه وقتى گم شود از روى نبودنش، بودنش را حس مى كنيم و وقتى جايش خالى باشد تازه ديده مى شود. آنوقت به دنبالش خواهيم گشت از كوه و دره و دشت گرفته تا ستون روزنامه، نشانى ما:
donchemig@ Yahoo.com
دوست ۲۰ ساله
باز هم اين بچه هاى مدرسه دكتر شريعتى
سلام دوست عزيز
من نوشين هستم ۵ مهر ايميل من را چاپ كرديد ( ديروز) دستتون درد نكنه و خيلى خوشحال شدم اين ستون روزنامه را ديدم اما اسامى اشتباه چاپ شده بود. دوباره مى نويسم.
بچه هاى مدرسه دكتر شريعتى من دنبال دوستان كلاس چهارم ابتدايى مى گردم نام دوستانم: نوشين مهربانى‎/ هديه و هرمين هدايتى ( خواهران دوقلو)‎/ شهره كيانى‎/ مرجان اديب، ۲۲ سال پيش در مشهد همكلاس بوديم.
Nooshin.5172@yahoo.com

اينقدر جابه جا شدند تا گمش كردم
سلام
اميدوارم كه خوب و سرحال باشيد. واقعاً جاى تشكر و قدردانى داره اين كار شما در روزنامه ايران... در هر صورت من هم وسوسه شدم تا اگر شد از طريق روزنامه شما بتوانم دوست قديمى خود را كه الآن حدود ۵ يا ۶ سال است كه گم كردم پيدايش كنم. اسم دوست من على رضا است و حدود ۵ الى ۶ سال پيش در يوسف آباد زندگى مى كردند او كوچه بالاتراز ميدان فرهنگ و راهنمايى فلق مى رفت در خيابان وليعصر البته آخرين بارى كه هم را ديديم تغيير منزل داده و به توانير رفته بود و متأسفانه ديگه از آن موقع خبرى از اين دوست خوب ندارم. يعنى هم رو گم كرديم و من مدتى در ايران نبودم، در هر صورت اگر كمكم كنيد تا با اين اطلاعات كم بتونم پيدايش كنم ممنون مى شم.
اميدوارم از طريق شما پيدايش كنم
Antidote_m@yahoo.com
سام بهفر
باعث شديد دوستانم را پيدا كنم
تازه از خارج به ايران برگشته بودم كه با اين ستون آشنا شدم و از شما سراغ دوست دوران دانشگاهم را گرفتم، تا به حال هم دوبار ايميل تشكر زدم. به هر حال متشكرم. اگر چه آن دوستم را پيدا نكردم ولى خيلى از همكلاسى هايم را از اين طريق پيدا كردم، كسانى را كه اصلاً فكر نمى كردم ديگر پيدا كنم.
با تشكر افرا از تهران
درباره «دوستى» با بهاره رهنما:
يك روز مى فهميد اين جادوها حقيقت دارد
183738.jpg
فيلم گاوخونى كه اين روزها بر پرده سينماهاست، اگر چه تنها در لحظاتى بهاره رهنما ـ تنها بازيگر زن خود ـ را به ميهمانى دعوت مى كند، اما در همان لحظات اندك تصويرى نو از او ارائه مى دهد. تصويرى كه با نقشى كه همزمان در تلويزيون و در مجموعه «من يك مستأجرم» ارائه كرده تفاوت هاى اساسى دارد.
گفت وگو در باره دوستى با بهاره رهنما از دوجنبه جذاب است. اول اينكه به قول خودش بسيار رفيق باز است و دوم اينكه نظراتش را بدون محافظه كارى مرسوم بازيگران سينما ابراز مى كند. براى همين اين گفت وگو سرشار از طنز شده كه نشانگر ظرفيت او در اين زمينه است. او يك وب لاگ هم دارد كه اگر دوست داشتيد برايش پيغامى بفرستيد مى توانيد به سراغ آن برويد و لابد به اين تذكر هم نيازى نيست كه لطفاً پيغامهايتان را براى خودش بفرستيد:
تأثيرگذاران بر بهاره رهنما:
پدرم
پدرم در آشنا كردن من با دنياى مطالعه تأثير فراوانى گذاشت. او آدم عجيبى است. كتابهاى دكتر على شريعتى و اوريانا فالاچى را به كمك او شناختم. كتابهايى كه زندگى مرا به سمت و سوى ديگرى برد و حقايق را به شكل زيباترى برايم جلوه داد.

عليرضا داوودنژاد
عليرضا داودنژاد با فيلم عاشقانه اش روى من تأثير خاصى گذاشت. داوودنژاد اين فرصت را پديد آورد كه خودم را نشان دهم. براى اولين بار، در عاشقانه بود كه حس دلچسب بازيگرى را درك كردم. در فيلم قبلى فقط يك مجرى براى نمايش ديدگاه كارگردان بودم.

معلم هاى انشا
عاشق معلم هاى ادبيات و انشا بودم. آنها حس نوشتن را در من به وجود آوردند و به لطف آنها بود كه جرأت نوشتن پيدا كردم. اسم همه شان را هم به ياد دارم. خانم فاميلى، خانم قدرت و... عشق دانشگاه ادبيات رفتنم هم از عشق به كلاسهاى انشا نشأت گرفت.

اشو
شخص اوشو خيلى رويم تأثير گذاشت. او نگاه خاصى به دنيا دارد. اين نگاه برايم حيرت انگيز و دست نيافتنى بود، اما بعدتر ديدم كه چقدر راحت مى شود چنين ديدگاهى داشت و اگر به چنين ديدگاهى برسى، چقدر زندگى برايت راحت تر مى شود. مى توانى همه چيز را ساده بگيرى و به چيزهاى مهم ترى دل ببندى.

\ خيلى خيلى سپاسگزارم كه بين اين مهمانى هاى دوستانه هر روزه يك ساعتى وقت داديد كه با هم گفت وگو كنيم. ممكن است بپرسم هفته اى چند روز از اين جور مهمانى ها مى رويد؟
> از وقتى از سفرى كه به خاطر فيلمبردارى داشتيم، برگشته ام...
\ ببخشيد، خارج از كشور بوديد؟
> نه، توى يك روستايى بودم در شمال ... از وقتى از آن سفر برگشته ام، به خاطراينكه در اين مدت دوستانم را نديده بودم، بالاخره هر روز يكى شان مهمانى مى دهد تا ديدارها تازه شود.
\ مگر اين فيلبردارى شما چند سال طول كشيده بود كه چنين دلتنگ شده اند؟
> چند سال ؟! ... نه بابا، يك ماه بيشتر طول نكشيد ولى همه شان داشتند دق مى كردند. من كلاً حضورم زياد حس مى شود.
\ حضور فيزيكى تان يا حضور غير فيزيكى تان؟
> هر دو، هم حضور فيزيكى وهم حضور معنوى. اصولاً چون آدم شلوغى هستم چه بودنم و چه نبودنم زياد حس مى شود.
\ بودنتان بيشتر حس مى شود و يا نبودنتان؟
> نبودنم. چون در بودن، آنقدر آدم متواضع و دوست داشتنى هستم كه گاهى به چشم نمى آيم. (مى خندد)
\ بله، دقيقاً همين تواضع تان است كه زبانزد خاص و عام شده...
> شوخى نمى كنم، جدى دارم مى گويم.
\ بعد بفرماييد اين تواضع تان در كجاست كه درباره اش صحبت كنيم!
> باور كنيد من هنرمند متواضعى هستم.
\ خداى من... مشكل شد دو تا.
> ( مى خندد) البته من وقتى مى گويم تواضع اصلاً به عنوان يك امتياز از آن اسم نمى برم. ما بچه هاى نسلى بوديم كه در جوانى و نوجوانى مان چه خانواده و چه مدرسه به ما هى مى گفتند شما هيچ چى نيستيد واين تواضعى را به دنبال آورد كه شايد براى اطرافيان آدم دلپذير باشد ولى براى خود آدم مشكلاتى را به وجود مى آورد. آدم هاى غير متواضع در شرايط فعلى ما گليم خودشان را بهتر از آب بيرون مى كشند.
\ اتفاقاً من هم همنسل شما هستم اما اصلاً متواضع نيستم!
> ولى مغرور هم نيستيد. جورى روى كره زمين راه نمى رويد كه خيال كنيد محور همه عالم هستيد.
\ الآن چند تا دوست داريد؟
> دوست صميمى دو سه تا ولى دوست رفت و آمدى تا دلتان بخواهد.
\ توى دست و پايتان نيستند؟ حوصله تان را سر نمى برند؟
> نه، وقتى حوصله ندارم، ندارم. اين را دوستانم اكثراً مى دانند و در چنين شرايطى دور وبرم نمى پلكند با وجود تواضعى كه صحبتش را كردم، در عين حال خودخواه هم هستم چون به هر حال يك متولد ماه آذرم.
\ اتفاقاً من هم آذرماهى هستم ولى اصلاً خودخواه نيستم!
> خب فقط ماه كه نيست. شكل تولد، سال تولد و پدر و مادر هم خيلى مؤثرند. شما بايد ببينيد پدر و مادرتان مال كدام صور فلكى هستند. آذرماهى كه پدر و مادرش متولد مرداد و دى باشند با آذر ماهى كه پدر و مادرش مثلاً متولد خرداد و فروردين باشند فرق مى كنند.
\ شما اين حرف ها را داريد جدى مى زنيد يا مرا سركار گذاشته ايد؟
> نه كاملاً جدى مى گويم. شما اعتقادى نداريد؟
\ به اينكه مثلاً پدر و مادرم مال چه صور فلكى هستند؟
> بله!
\ نه!
> ولى اين ها پايه علمى دارند. صور فلكى آدم ها روى ژن هاى آنها تأثير مى گذارد.
خب ژن پدر مادر شما با ژن پدر و مادرمن فرق دارد چون صور فلكى شان فرق داشته. شما صور فلكى را قبول نداريد، ژن را كه قبول داريد. مى دانيد كه ژن عامل وراثت است و تحت تأثير مسائل مختلف قرار دارد از جمله اينكه...
\ ببخشيد حرفتان را قطع مى كنم. راستى جوك جديد چى شنيده ايد؟!
> جوك آن ماره كه عاشق شلنگ مى شود خيلى بامزه است.
\ براى دوست هايتان حاضريد از چه چيزهايى بگذريد؟
> بچه كه بودم هميشه اين جمله را مى شنيدم كه مى گفتند فلانى آدم خوبيست فقط حيف كه رفيق باز است. بيشتر هم اين جمله درباره مردها به كار مى رفت. اما من با اينكه زن هستم به شدت رفيق بازم. براى رفيق هايم حاضرم از پول و ماديات بگذرم. از وقتم هم تا حدودى حاضرم برايشان بگذارم.
\ از احساستان چطور؟
> نمى دانم. هيچ وقت پيش نيامده. مثلاً نمى دانم اگر من و يكى از دوستانم هر دو عاشق پيمان قاسم خانى بوديم آيا حاضر بودم به خاطر او از اين عشق صرف نظر كنم يا نه.
\ ولى كاش به خاطر پيمان اين كار را مى كرديد.
> آره شايد اوضاع بهتر مى شد. (مى خندد)
\ پس از پول و وقتتان به خاطر يك دوست مى گذريد. از جانتان چه؟
> نه، فكر نمى كنم كسى به خاطر دوستش ازجان خودش بگذرد. آدم از جانش فقط به خاطر بچه اش مى گذرد. ولى جريان آن ميمونه را هم كه شنيده ايد كه مى گويند با همه عشقش به بچه اش، وقتى گرمش مى شود او را مى گذارد زير خودش و رويش مى نشيند.
\ احتمالاً ميمونش آذرماهى بوده!
> نه، خودخواهى در فروردين ماهى ها بيشتر است. آذرماهى ها بيشتر يك ورحيه آنارشيست دارند.
\ قديمى ترين دوستتان چه كسى بود؟
> توى اراك يك دوست داشتم كه اسمش راحله بود. دو سه سالى از من بزرگتر بود. خانه شان ته كوچه اى بود كه خانه ما سرش بود. خانه شان برايم خيلى جذاب بود. يكى جورهايى مثل خانه خانم هاويشام.
\ چند سالتان بود؟
> سه سال. من حافظه دور خيلى خوبى دارم. چيزهايى از دو سه سالگى ام مى گويم كه تعجب بقيه را وا مى دارد. اين در حاليست كه مى گويند آدم ها معمولا چهار سالگى به بعد را به ياد مى آورند.
\ شما مگر نتيجه آخرين تحقيقات محققين دانشگاه جان هاپكينز را نشنيده ايد؟
> نه، مگر چه گفته اند؟
\ گفته اند آذرماهى هايى كه مادر و پدرشان در يك صورفلكى باشند وضعيت شان فرق مى كند آنها از سه سالگى هم يادشان مى آيد.
> اى بابا... حالا شما هم هى اين ماجراى صورفلكى را مسخره كنيد. بالاخره يك روز مى فهميد كه همه جادوهاى دنيا واقعيت است.
\ توى مدرسه چطور بوديد؟
> بگذاريد قبل از مدرسه را بگويم. من خواهر و برادرى دارم كه حدود ده سال از من بزرگتر هستند. روابطم با برادرم خيلى خوب بود و همين طور با دوستان برادرم. من هميشه با آنها بازى مى كردم و براى همين به شدت اخلاق پسرانه پيدا كرده بودم. حتى دوست داشتم مثل پسرها موهايم را كوتاه كنم ومثل آنها لباس بپوشم.
وقتى از اراك آمديم تهران، من چهارپنج سالم بود و اولين دوستى كه در تهران پيدا كردم پسرى بود به اسم «طه» كه خيال كرده بود من يك پسرم و براى همين با من دوست شد.
\ به او گفتيد كه پسر نيستيد؟
> اولش نه، ولى بعداً گفتم. گفتم من دخترم اما به تو ثابت مى كنم كه همه كارهاى پسرها را بلدم.
\ چطورى ثابت كرديد؟
> با شيطنت. مثلاً مى رفتم روى پله ها و مى پريدم پايين يا از نرده ها بالا مى رفتم... توى مدرسه هم هيچ وقت از آن دخترهاى نازنازى و مرتب نبودم. هميشه لباسهايم پاره و كثيف بود. اصلاً از ۱۳ ـ ۱۲ سالگى با دوستانم به اين نتيجه رسيده بوديم كه يك دختر درست و حسابى، بايد مقنعه و مانتويش كثيف و خاكى و جرخورده باشد.
اتفاقاً چند روز پيش رفته بودم كلاس ورزش و يك دفعه يك خانمى آمد جلو و پيش همه گفت: «خانم رهنما! يادتان مى آيد يك روز دفتر شما را به عنوان نامرتب ترين دفتر مدرسه سر صف نشان دادند و شما را هو كردند؟» من حسابى پيش خانمهايى كه آنجا بودند، خجالت كشيدم و تو دلم كلى به طرف بد و بيراه گفتم.
درسم خوب بود، ولى دوست داشتم هميشه خلاف به نظر بيايم. شايد به خاطر ارتباط با برادرم بود و دوستانش كه فضايى پسرانه را در خانه ما درست كرده بودند.
\ اين روحيه را همچنان حفظ كرده ايد؟
> نه، از چهارده ـ پانزده سالگى كاملاً عوض شدم. تبديل شدم به دختركى كه دوست داشت مثل پرنسس ها به نظر بيايد، اما در همه دورانها مركز ثقل بودم.
\ از چه نظر؟
> از آن نظر كه شما فكر مى كنيد نه، چون آن موقع ها اتفاقاً خيلى لاغر بودم. شما آن موقع هاى مرا يادتان نمى آيد؟
\ ببخشيد... از كجا بايد يادم بيايد؟!!
> گفتم شايد عكسهاى قديمى كه گاهى چاپ شده را ديده باشيد، ولى يك شاهد هم دارم. يكى از همكلاسى هايم سحر عصرآزاد بود كه حالا منتقد و فيلمنامه نويس است. مى توانيد از او بپرسيد. او يك دختر مرتب و آرام بود. تقريباً سارا كرو مدرسه بود و من هميشه آرزو داشتم او را ببرم روى پشت بام مدرسه و پرتش كنم توى حياط. من بچه كه بودم، خيلى حسود و قدرت طلب بودم.
\ حالا چطور؟
> نه، حسود نيستم. از شش، هفت سال پيش كه رفتم دنبال يوگا، خيلى عوض شدم. تبديل به آدم جديدى شدم. اما شايد هنوز قدرت طلب باشم.
\ براى رسيدن به قدرت چه مى كنيد؟ حاضريد به دوستان تان نارو بزنيد؟
> نه، حاضر نيستم براى رسيدن به قدرت كسى را زمين بزنم.
\ از پشت به كسى خنجر مى زنيد؟
> نه... نه... اصلاً.
\ از جلو چطور؟
> آره، حرصم بگيرد با زبانم حسابى خنجر مى زنم. البته فكر مى كنم به دليل اراكى بودنم باشد. اراكى ها اين جورى اند. در فاميل پدرى ام آدمهاى زيادى هستند كه كسى از پس زبانشان بر نمى آيد جز من. خوشبختانه از زمانى كه من به سنى رسيده ام كه زبان باز كرده ام و مى توانم جواب آنها را بدهم، اوضاع مامانم خيلى بهتر شده.
\ چه وقتهايى اين زبان را به كار مى اندازيد؟
> بيشتر وقتهايى كه احساس كنم يك نفر از صميميتى كه در ارتباط با او دارم، دارد سوء استفاده مى كند يا تصور مى كند اگر كسى گفت و خنديد، مثلاً آدم كم دانشى است و...
\ اين فقط به زخم زبان محدود مى شود يا پدرش را هم در مى آوريد؟
> نه، اهل انتقام گرفتن نيستم... اصلاً. يوگا و اوشو باعث شدند كه اين نوع تمايلات را كنار بگذارم و به همه چيز مهربان تر نگاه كنم.
\ پس حسابى اهل مديتيشن و اين حرفها هستيد؟
> اتفاقاً اصلاً. از آن دسته اى نبوده ام كه زندگى اش را بگذارد روى اين جور چيزها. يوگا در زندگى ام وارد شد و تأثيرش را گذاشت.
\ آيا يوگا روى انتخاب دوستانتان هم تأثير گذاشت؟
> نه، دوستانم تغيير نكردند، اما دوستى هايم تغيير كردند. توقعاتم كمتر شد و نگرشم تغيير كرد. ياد گرفتم تحمل كنم و از كنار خيلى چيزها به راحتى عبور كنم. خودم را براى ديگران نگيرم و از لحظه هايى كه دارم، لذت ببرم و هيچ وقت احساساتم را سانسور نكنم و براى كسى نقش بازى نكنم. همان چيزى جلوه كنم كه هستم.
\ توى سينما هم دوستى داريد؟
> كمتر. مخصوصاً بين خانمها. دوست شدن با خانمهاى سينما برايم خيلى سخت است. آن هم در اين فضاى پر از رقابت و حرف و حديث. من اين كارها را بلد نيستم.
\ چطور بلد نيستيد؟ آن هم با اين زبان گزنده؟
> اشتباه نكنيد، من اتفاقاً زبان شيرينى دارم و اين زبان فقط در بعضى موارد بسيار گزنده مى شود. شايد تعداد دفعاتى كه از آن استفاده كرده ام، به تعداد انگشتان دستانم هم نرسد.
\ ببخشيد... شما چند انگشتى هستيد؟
> خيلى بدجنسيد (مى خندد)... توى سينما معمولاً با كارگردانهايى كه با آنها كار كرده ام، نزديك ترم. توى مدرسه هم همين طور بودم. با يك مدرسه سلام و عليك داشتم، اما فقط به آدمهاى معدودى مى توانستم اعتماد كنم.
\ شاخص ترين دوستان دوران مدرسه تان چه كسانى بودند؟
> توى دبستان سحر بود و بعد پگاه خلج و شبنم سليمى و دوستى به نام ندا شاكرى كه يكى از آرزوهايم اين است كه او را پيدا كنم. ما توى دبيرستان با دوستانم گروهى داشتيم به اسم «بانش فوم»...
\ بانش فوم؟! يعنى چى؟
> اول اسم هايمان بود و كارهاى عجيب مى كرديم. مثل هم لباس مى پوشيديم يا مقنعه مان را برعكس سرمان مى كرديم، كفش لنگه به لنگه مى پوشيديم، البته در ساعتهاى بعد از مدرسه، چون خودتان مى دانيد ما در دورانى بزرگ شديم كه آموزش و پرورش خيلى بسته بود.
\ البته شما در هيچ دورانى اجازه پيدا نمى كنيد توى مدرسه كفش لنگه به لنگه بپوشيد، چون ممكن بود در سلامت عقل تان شك كنند!
> ما كه از اين حرفهايمان گذشته!... يكى از كارهايى كه يك بار كرديم، اين بود كه چون بعضى از بچه هاى گروه تجديد مى آوردند، ما درسخوانها هم براى آنكه با آنها ابراز همدردى كنيم، يكى از درس هايمان را جورى امتحان مى داديم كه تجديد بشويم.
\ قهر هم مى كنيد؟
> خيلى كم. شايد فقط يك مورد با دوست صميمى ام كه البته بعد از دو سال آشتى كرديم. من براساس همان خصوصيت آذرماهى وقتى يك نفر را از زندگى ام بيرون مى گذارم، وارد كردن دوباره اش برايم خيلى سخت است.
\ شما در Orkut هم عضو هستيد، درست است؟
> بله.
\ چند تا دوست داريد؟
> خيلى... دو هزار تا بيشتر است.
\ دو هزار تا؟! شوخى مى كنيد، اين خيلى اغراق آميز است.
> نه، فكر مى كنم همين حدود باشد. بگذاريد از يكى از دوستانم بپرسم.

يك تلفن
ـ الو، مريم... من توى اوركات چند تا «دوست» دارم؟
ـ ...
ـ واقعاً؟! مرسى.

\ گفت چند تا داريد؟
> چهارصد تا...
\ شما مى دانيد تفاوت يك سوسمار و يك تمساح در چيست؟
> فكر مى كنم كركهاى تنشان فرق دارد.
\ كرك هاى تنشان؟ مگر سوسمار بچه كفتره كه كرك داشته باشه؟
> منظورم فلس هايشان بود.
\ فلس؟! سوسمار كه ماهى نيست ...
> باباجان! منظورم جنس تن شان بود. شايد هم فرق شان در اين باشد كه يكى شان در مرداب است و يكى شان در دريا... نمى دانم، من جغرافى ام هميشه ضعيف بوده آقاى ضابطيان!
\ خداى بزرگ... اينها به جغرافى ربطى ندارد، به زيست شناسى مربوط مى شود.
> (مى خندد).
\ شما اگر يك سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟
> نيكى كريمى را مى خوردم!
\ چرا نيكى كريمى؟
> چون هم زيباست و هم باسواد، شايد اگر او را مى خوردم، مى شدم نيكى كريمى سوسمارها!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |