يكشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۳ - ۱۷ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Oct 3, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۹۳۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آيا عرفان مى تواند؟
183768.jpg
درآمد: انديشه هاى عرفانى و آموزه هاى صوفيانه همچون انديشه ها و دستگاه هاى فكرى ديگر هم زمان با سربرآوردنشان با چون و چرا و پرسش رويارو شده اند. انديشه عرفانى در سنت فكرى ايرانيان از جايگاهى بس بلند برخوردار بوده است. با اين حال، كاركرد انديشه ها و پايدارى آنها در هر دوران با دوران ديگر همانند نبوده است. چه بسا در دورانى يك انديشه به تعبير كوهن سرمشق قرار مى گيرد (يا به تعبير فوكو گفتمان زمانه  خويش مى شود)، اما پس از آن جا را به دستگاه فكرى ديگرى مى دهد. انديشيدن به اين آمدن و رفتن ها به جاى خود بسيار مهم است، ولى در اين نوشتار قصد نگارنده تنها به دست دادن نقدى فشرده بر تصوف (=عرفان) است.
عرفان و متافيزيك:
راسل مى گويد: از نگاه عارفان، حقيقت واحد است؛ و چشم اندازها، درك و فهم مناسبى است. عبارت ديگر كثرت توهم است و حقيقت ساختارى چندلايه دارد كه هر كس توان درك و فهم لايه اى از آن را دارد.
سيرى را كه در عرفان از آن سخن به ميان مى آورند، مى توان با ديالكتيك افلاطونى سنجيد. ديالكتيك افلاطون دو مرحله  بالا رونده و پايين رونده داشت. مرحله بالا رونده در اين ديالكتيك همانندى هاى بسيارى با اين سير عرفانى دارد. در سير عرفانى، رهرو بايد به لحاظ نظرى و عملى بكوشد كه جز او نبيند و از مقام كثرت به مقام وحدت در آيد و اين طريق را به خوبى به پايان برساند تا به واسطه آن به شناخت كامل حقيقت (مقام عرفان) دست يابد. فلسفه آموز نيز همچون رهرو از شناخت هستى ها مى آغازد و به سمت ايده ها و در پايان به سوى ايده نيك كشيده مى شود و حقيقت را در مى يابد. با اين حال از ديد افلاطون، فلسفه آموخته بايد مرحله ديالكتيك پايين رونده را طى كند و حقيقت را (از مقام وحدت به كثرت) با خود به ارمغان بياورد. كوشش و تلاش افلاطون در ساخت و بنيانگذارى پايه هاى استوار براى فرهنگ و سياست يونانى به خوبى مى تواند انديشه او را روشن سازد؛ اما در تصوف، ديگر، مرحله پايين رونده وجود ندارد و اگر هم گفته اى از يافته ها به زبان مى آيد بيانى بسيار نمادين دارد و كم و بيش «شطح» و «رمز» است. از نگاه صوفى و عارف، حقيقتى كه به چنگ او مى افتد آن چنان پرهيبت و بزرگ است كه زبان در واگردانى رمز هايش از كار مى افتد.
مرا رازى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد
وگرپنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد
اگر بپذيريم كه صوفى و عارف نيز همچون فيلسوف و دانشمند به حقيقت دست مى يابند (البته از نگاه افلاطون نه از نگاهى كه نيچه به حقيقت دارد!) و چه بسا عارف حقيقتى ژرفتر را دريابد؛ با اين همه، مشكل زمانى آغاز مى شود كه او بخواهد بكوشد تا اين يافته ها را براى «ديگرى» بازگو كند.
عرفان و منطق:
راسل براين باور است كه عارفان نيرويى به نام كشف و شهود را براى رسيدن به حقيقت معرفى مى كنند. از ديد آنان اين نيرو برتر از خرد است. در جاى جاى نوشته هاى عارفان ايرانى (يا صوفيان مسلمان) نيز مى توان اين رويكرد را يافت. براى مثال نجم الدين رازى، معروف به دايه، مى گويد: «عقل عين بقاست و ضد فنا پس در آن دريا جز فانيان آتش عشق راميسر نگردد...» و گاهى تا آنجا پيش مى روند كه اين نيرو را به طور كامل در برابر خرد قرار مى دهند؛» ضديت عقل و عشق اينجا محقق مى شود كه بازدارند كه عقل قهرمان آبادانى دو عالم جسمانى و روحانى است و عشق آتشى خرمن سوز و وجود برانداز اين دو عالم است.» اينكه اين نيرو از چه جنسى است و آيا آدميان از آن بهره  يكسانى دارند؟ خود پرسشى است كه همواره پاسخ چندان دقيقى به آن داده نشده است. برخى از عارفان آن را بخششى از سوى خدا (يا واجب الوجود) مى دانند. از اين رو، به كار گرفتن استدلال ها و برهان هايى كه از سوى خرد به ميان مى آيد نزد عارفان بى چيز و بى ارزش قلمداد مى شود.
زبان عرفان و نشانه شناسى:
با درس هاى زبان شناسى فردينان دو سوسور و نوشته هاى چالز سندرس پيرس دانش نوينى به نام نشانه شناسى آفريده  شد. گرچه در آغاز، زبان مهم ترين دستگاه نشانه ها بود كه انديشمندان با آن سروكار داشتند، اما با كارهاى گوناگون در قلمروهايى بسيار دور از هم، مثل ادبيات، مردم شناسى، روانكاوى و... دستگاه نشانه شناسى معناى بسيار گسترده اى يافته است؛ همچنين در نشانه شناسى هر نشانه اى از دستگاه نشانه ها نسبت مشخص و جا افتاده اى با ديگر نشانه ها دارد. برخى نشانه شناسان با بهره گرفتن از انديشه هايدگر، انسان و زيست جهان او را گونه اى دستگاه نشانه شناسانه قلمداد مى كنند. يعنى ما با انسانى سروكار داريم كه در جهان هست و به يك معنى در و با يك دستگاه نشانه ها زندگى مى كند. از يك سو، همانگونه كه پيشتر نيز گفتيم، هر نشانه اى در اين دستگاه همبافته و وابسته به ديگر نشانه ها است؛ و از سوى ديگر دلالت آن با همه ويژگى ها و سرشت نشان هاى خودش نسبت دارد. نزد انسان هر دالى بر مدلولى دلالت مى كند. اگر كسى بخواهد اين دلالت گرى را در يابد بايد بكوشد تا انسان را در وبا زيست جهانش بشناسد. ريكور بر اين باور است كه همه نمادها (=نشانه ها)ى زبان در دو گروه جاى مى گيرند. گروه نخست، نمادهاى منطقى و رياضى هستند كه تك معنا مى باشند. گروه دوم، نمادهاى ديگر هستند كه چند معنا مى باشند و مى توانند از متنى به متنى ديگر، يا از سخنورى به سخنور ديگر فرق بكنند. «ناهمسانى تأويل ها» كه عنوان گفت وگوى ريكور با گادامر در يك نشست فلسفى بود خود بيانگر نگاه اين فيلسوفان به چند معنايى نشانه هاى زبانى است؛ اما انديشمندى چون امبرتو اكو براى اين چند معنادارى واژگان در متن ها حدود مرزى را مى گذارد؛ بدين ترتيب كه او مى گويد، بايد معناى مركزى متن (نيت متن) را گمان زنى كرد و با اين گمان زنى معناى واژگان نيز روشن و محدود خواهند شد.
اگر بپذيريم كه زبان عرفان نيز از واژگان چند معنا ساخته مى شود، براى فهم اين زبان نياز به راهنمايى هايى خواهيم داشت. در عرفان رهرو بايد بكوشد تا در طى طريق از هر دلالت گرى ميان دال و مدلول رها شود. در اينجا هر چيزى بيرون از دستگاه نشانه شناسى به كار مى رود، دال ها از مدلول ها رها مى شوند و نشانه هاى دستگاه نشانه شناسى (يعنى واژگان  زبان) بيرون از دلالت گرى روزمره و عادى شان به كاربرده مى شوند. از اين رو، با آنكه كم و بيش شيوه نامه هايى (يا بهتر است بگوييم واژه نامه هايى) در سنت عرفانى ما نيز يافت مى شود و به ما مى گويد كه معناى ظاهرى واژه ها را به نگر نياوريم. با اين وصف، به دليل آنكه هيچ گاه سخنان عارفان نسبتى اندام مند و زنده با معناى مركزى خود ندارند (تا آنجا كه آنها را شطحيات هم ناميده اند)، يك هرج  و مرج مهارنشدنى در زبان رخ خواهد داد كه هر كس به سليقه و پسند خود ( و اگر بدبين باشيم از سر فريبكارى و سياست بازى) به هر واژه اى هر معنايى خواهد داد.
عرفان و نقد تاريخى:
رويكردى كه بسيارى از دانشمندان، بويژه جامعه شناسان، مردم شناسان، تاريخ دانان و به طور كلى پژوهشگران علوم اجتماعى به عرفان دارند با نام نقد تاريخى شناخته مى شود. اينان بر اين باورند كه بسيارى از انديشه ها، گفته ها و كرده ها ريشه هاى تاريخى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى خاصى دارند. اين رويكرد با دربرگرفتن قلمرو گسترده اى از ديدگاه ها بسيارى از انديشمندان را درخود جاى مى دهد. كسانى همچون ندوشن، شعبانى، كسروى، شجاع الدين شفا و...، همچنين ديگرانى كه به مطالعات فرهنگى در زمينه هويت ايرانى مى پردازند در اين راستا ديدگاه هايى همسن دارند. اگر فلسفى تربگوييم، آنان به  علت ها در برابر دليل ها براى سر برآوردن پديده اى به نام عرفان باور دارند. از اين رو مى كوشند تا باهدف شناسايى و نقد آنها به سراغ عرفان بيايند. گرچه همانگونه كه راسل نيز مى گويد: «نزد عارفان، زمان بى ارزش است؛ گذشته، حال، آينده ارزشى يكسان دارند و حقيقت در بيرون از تاريخ يافت مى شود.» با اين همه، زمان در شكل گيرى بسيارى از پديده ها و دگرگونى شان نقش عمده اى داشته است.
سخن پايانى:
اين روزها گرايش جوانان و كتابخوانان به رمان هايى كه رنگ و بوى عرفان سرخ پوستى دارند نشانگر آن است كه جست وجوى معنا در دنياى جديد نه تنها در كشورهاى پيشرفته بلكه در كشورهاى در حال توسعه اى همچون ايران كه با روند روبه رشد نوسازى دولت ـ ملت دست و پنجه نرم مى كنند نيز آشكار است.
اگر در سنت ها و فرهنگ هاى دينى، دين به يكى از جنبه هاى خود فروكاسته شود، هماهنگى و همترازى جنبه هاى زندگى (زيستى ـ معنوى) را به هم خواهد زد. هر چند هر دين وحيانى جنبه هاى گوناگونى دارد و به واسطه همين جنبه هاى گوناگون آن است كه  ادعاى پاسخگويى به همه پرسش هاى پيروان خود را به دنبال دارد، با اين همه، به زبان عرفان، دو جنبه شريعت و طريقت كه كم و بيش به رفتار و آداب دينى باز مى گردند همواره نقش اصلى در هماهنگى جنبه هاى زيستى ـ  معنوى آدميان را به عهده گرفته و مى گيرند. گرايش به تصوف و عرفان در جامعه  ايرانى كه پس از سده هاى دوم و سوم هجرى نمود بارزترى مى يابد واكنش به شريعتمدارى اخبار گرايانه اى سخت كيش دست پرورده خلافت عباسى بود؛ زيرا عباسيان اين هماهنگى را بر هم زده بودند.
ادبيات ما، بويژه شعر، همواره عرصه بازتاب عوام پسندانه تر تصوف است كه به ايرانيان هشدار مى دهد و مى آموزاند كه دين را به شريعت (فقه) فرونكاهند. گرچه فقه مناسبات آدميان با يكديگر و تا اندازه اى با خداى آنان را از جنبه دنيوى سامان مى بخشد، اما نيازهاى معنوى او را پاسخ نمى دهد. اين تصوف و عرفان است كه روح تشنه معنويت خواه آدمى را سيراب مى سازد. اگر انصاف به خرج بدهيم بايد بگوييم كه ادبيات و شعر به خوبى توانسته بودند تا پايان سده دهم هجرى كم و بيش اين هماهنگى و هم ترازى ياد شده را دست كم در نوشتار و گفتار برقرار سازند. با اين حال، از آن زمان به اين سو كم كم جنبه فقاهت در انديشه و رفتار عالمان دين و سپس تر به ميانجى آنان در گفتار و كردار توده مردم فراگير شد. اين روزها كمبود آموزه هايى كه پاسخگوى نيازهاى معنوى ايرانيان باشد به روشنى هويدا است. بهترين دليل آن نيز روى آوردن جوانان تشنه معنويت و خسته از زندگى پيچيده و عارى از نشاط روحى (در بهترين حالت) به كتاب هايى است كه گونه اى عرفان سطحى و آبكى را به شكل رمان ـ ژانر ادبى غالب اين روزهاى قلمرو ادبيات ـ و تا اندازه اى در روان شناسى هاى عمومى رواج مى دهند.
اينك آن روزها سپرى شده است كه ادبيات، و بويژه شعر، مى توانست با وام گرفتن از واژگان روزمره زندگى توده مردم استعاره زنده اى را به جريان بيندازد كه در چند معنايى اش خوانده و شنونده را به وجد مى آورد، در سر او شور و در دلش شوق مى افكند و تشنگى روحى معنويت خواهش را از معنويتى زلال و سرشار سيراب مى كرد. آنچه امروز اهميتى بس شگرف يافته است كه زبان همچون چيزى اندام مند و زنده و دگرگونى پذير است؛ از يك سو، در زبان برخى واژه ها كهنه مى شوند و شايد حتى از ميان بروند، و از سوى ديگر، واژه هايى از نو برجسته يا ساخته مى شوند. ژانرهاى ادبى نيز سرنوشتى همچون واژگان زبان دارند. از اين رو، كوشش براى بازسازى آموزه هاى معنوى هر دين بى توجه به اين روند غفلت بزرگى است.
گزينش (و به بيان پسامدرن ها آفرينش) ژانر ادبى ديگرى به جاى نظم شايد بتواند استعاره زنده اى را پديد آورد كه با كمك آن بتوان زبان بهترى براى بازگويى و باز آفرينى آموزه هاى معنوى دين يافت. اينكه اين ژانر و استعاره كليدى چه هستند، خود پرسشى بزرگ است كه نياز به ژرف انديشى دارد. آيا مى توان دستور كار روشنى براى كشف آنان به دست داد؟ آيا زبان از نفس افتاده فارسى امروز ما توان اين نوآورى را دارد؟ اين كار را چه كسانى (اديبان، فيلسوفان، دين پژوهان، عارفان و...) مى توانند به انجام برسانند؟ و پرسش هاى از اين دست...
همانگونه كه پيشتر نيز گفته شد، حتى اگر تصوف و عرفان تنها ناظر به معنويت و نيازهاى معنوى آدميان باشد، در اين صورت بايد بتوانند دست كم در فراهم آوردن بنيادهاى علوم معنوى (به تعبير ويلهلم ديلتاى) يا علوم اخلاقى (به تعبير جان استوارت ميل) به كار آيند؛ زيرا كه از سده نوزدهم به اين سو روشن شده است كه در اجتماع نيز آدميان به علومى نياز دارند كه بيرون از تعريف علوم طبيعى تجربى قرار مى گيرند، يعنى علوم تجربى اى كه دوران نوزايى و روشنگرى اوج رشد و شكوفايى و همه پذيرى آنان بود. اين گروه از علوم كه اين روزها به نام علوم انسانى و اجتماعى شناخته مى شوند نياز به بنيان هاى نظرى استوار دارند، بنيان هايى كه هر چه بيشتر به حقيقت نزديك باشند. آيا تصوف بن مايه اين كار را دارد؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |