دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ - ۱۸ شعبان ۱۴۲۵
Mon, Oct 4, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۲۹۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
پليس خانواده
دختر سركش
183900.jpg
پيرمرد خيلى نگران بود، دستان پينه بسته اش را به سر مى كوبيد و ناله مى كرد:
«آبرويم رفت، دختر چرا فرار كردى و...»
افسر نگهبان كلانترى مشخصات دختر ۲۱ ساله اى را گرفت كه از خانه فرار كرده بود، پيرمرد مى گفت كه وقتى به حمام رفته است دخترش از فرصت استفاده كرده و پا به فرار گذاشته است اما چرا «نگار» دست به چنين كارى زده است را نمى دانست.
«حمدالله» مى گفت نمى تواند به خانه اش بازگردد و تا وقتى همسر و دو پسرش ازمسافرت برنگردند حاضر نيست پا در آن خانه بگذارد، از همسايه ها خجالت مى كشيد و از اينكه دخترش شب را خانه مردان هوسران بگذراند هراس داشت.
پرونده فرار «نگار» با دستور قاضى كشيك به اداره آگاهى ارجاع داده شد و سروان اخوت مأموريت پيدا كرد با رديابى دوستان دختر فرارى بتواند «نگار» را نزد خانواده اش بازگرداند.
هنوز ۱۲ ساعت از تشكيل پرونده نگذشته بود كه تلفن همراه بازپرس شمس زنگ خورد. او در دفتر كارش نشسته بود. صفحه نمايش، نشان مى داد كه از مركز پيام جنايى تماس گرفته اند، شاسى مكالمه را فشرد، ستوان توكلى خودش را معرفى كرد و خبر از كشف جسد دختر جوانى كه داخل گونى جاسازى شده بود و آن را كنار سرويس بهداشتى پاركى نزديكى فلكه اول تهرانپارس انداخته بودند، داد.
بازپرس با اين دستور شفاهى كه هيچ كس به گونى جسد دست نزند، از اتاق كارش خارج شد و با راننده دادسرا به سمت محل كشف جسد حركت كرد، نيم ساعتى در مسير بود تا اينكه به پارك رسيد.
جمعيت زيادى از دور ديده مى شدند كه با وجود اصرار پليس براى پراكندگى آنان بدون اعتنا ايستاده بودند و با كنجكاوى به گونى خون آلود خيره شده بودند.
بازپرس شمس به سختى از بين جمعيت عبور كرد وخود را به بالاى سر جسد رساند، در گونى توسط مأمور شهردارى باز شده بود و اين مأمور بود كه پليس را در جريان قرار داده بود، به دستور بازپرس پرده آهنى دايره اى به شعاع ۵ متر دور گونى كشيده شد تا اقدامات آنان از ديد مردم پنهان بماند.
وقتى گونى را با قيچى پاره كردند، جسد مچاله شده يك دختر جوان كه لباس كاملاً پوشيده اى به تن داشت از داخل آن خارج شد، مانتوى سياهرنگ، روسرى سفيد، شلوار، استرچ مشكى و كفش هاى مشكى به تن كرده بود اما از نوع به تن كردن اين لباس ها مشخص بود او خيلى عجله داشت. دكمه هاى مانتو بالا و پايين بسته شده بودند وجالب اينكه كفش ها را لنگه به لنگه پوشيده بود، صورتش آرايش غليظى داشت و زير مانتو لباس راحتى و تابستانى خانگى پوشيده بود.
دور گردن اين دختر، تسبيح سبزرنگى ديده مى شد، دكتر جلالى از پزشكى قانونى كه در صحنه حاضر شده بود به درخواست بازپرس شمس به معاينه جسد پرداخت، هيچ آثار درگيرى اى در اندام هاى بدن اين دختر وجود نداشت و تنها يك ضربه چاقو به شكم او اصابت كرده بود.
دكتر جلالى وقتى از معاينه دست كشيد به بازپرس گفت كه علت اصلى مرگ دختر جوان خفگى بر اثر فشار بر گردن بوده است و ضربه چاقو بعد از مرگ حتمى او به شكمش وارد شده است و علايم حياتى و خونريزى شديد در اين ناحيه ديده نمى شود.
اين گزارش تخصصى يك فرضيه را پيش روى بازپرس شمس گذاشت، قاتل از روى تنفر و با وجود اينكه مطمئن بود دختر ناشناس به قتل رسيده است به او ضربه اى چاقو زده است وچون دختر جوان داخل گونى جاسازى شده بود حتماً جنايت در يك آپارتمان و داخل چهارديوارى رخ داده است و قاتل براى خلاصى از دست آن، جسد را داخل گونى گذاشته است.
محل جنايت نمى توانست فاصله زيادى با محل كشف جنايت داشته باشد اما بايستى ابتدا هويت مقتول شناسايى مى شد، در كيف زنانه اى كه همراه جسد بود مقدارى پول و لوازم آرايش ديده مى شد اما هيچ مدركى براى شناسايى شدن هويت دختر ناشناس وجود نداشت.
بازپرس دستور داد پس از پايان اقدامات مأموران تشخيص هويت، عكسبردارى و فيلمبردارى از محل كشف جسد، آن را به پزشكى قانونى انتقال دهند و از استوار محمدى كه در صحنه حاضر بود خواست با مراجعه به اداره گمشدگان آگاهى به بررسى پرونده هاى زنان ناپديد شده بپردازد و اگر سندى از دختر ناشناس در ميان آنان است سريع به وى گزارش كند.
ساعت ۷ غروب بود كه تلفن همراه بازپرس زنگ خورد، استوار محمدى هيجان خاصى داشت او در حالى كه نفس نفس مى زد گفت كه دختر ناشناس تحت رديابى پليس بود و پدر پيرى دارد كه او را جست وجو مى كرد.
فرداى آن روز، «حمدالله» به همراه استوار محمدى و پوشه بنفشى وارد اتاق بازپرس شدند، پيرمرد وقتى مى خواست روى صندلى بنشيند به زمين افتاد و در حالى كه غر مى زد و ناله مى كرد به زور روى صندلى نشست و به بازپرس شمس خيره شد و گفت: «چشمانم خيلى ضعيف است، عينكم را گم كرده ام و به سختى راه مى روم وقت نكرده ام نزد عينك ساز بروم همه زندگى ام به هم ريخته است. پيرمرد حق داشت، گمشدن دختر جوان براى يك پدر خيلى سخت است، بازپرس شمس رو به حمدالله كرد و گفت كه با دقت به سؤالاتش جواب بدهد:
\از كى دخترت گمشده است؟
> از دور روز پيش، اى كاش قلم پايم مى شكست و حمام نمى رفتم وقتى بيرون آمدم ديدم غيبش زده است. ابتدا تصور كردم نزد دوستانش رفته و برمى گردد اما تا نيمه شب نيامد و به پليس مراجعه كردم.
\ خانه تان كجا است؟
> سمت تهرانپارس مى نشينيم.
\ دخترت سابقه فرار ا ز خانه داشت؟
> او دوبار فراركرده بود، باز فرار كرد، باور كنيد آبرويم را برده است.
\ پدرجان، دخترت را كشته اند؟
> كشته اند، باور نمى كنم او صدجان دارد، دروغ مى گوييد.
\باور كنيد او كشته شده است؟
> جدى مى گوييد، «نگار» را كشتند، مى دانستم چنين بلايى سرش مى آيد، هم خودش راحت شد و هم ما را راحت كرد.
\ ناراحت نيستى؟
> خير، وقتى دوران كودكى اش ياد مى افتد مى خواهم گريه كنم، وقتى بزرگ شد سركش بود و اين عاقبت او است.
\ در محله خودتان با چه پسرانى دوست بود؟
> مى دانم كه با همه پسران محله و حتى محله هاى همسايه ما دوست بود، امانم را بريده بود.
\فكر مى كنى چه كسى «نگار» را كشته است؟
> حتماً دوست پسرانش، اما كدام؛ اينقدرى زياد بودند كه نمى شناسم، از مادرش بپرسيد كه داشت از دست نگار دق مى كرد.
\ وقتى از خانه فرار كرد، چيزى به سرقت نبرد؟
> نديدم، از آن روز به خانه برنگشته ام، چشمانم ضعيف است بياييد خودتان ببينيد.
بازپرس شمس با احساس اينكه در بين اثاثيه نگار مى شود ردپايى از دوستان او پيدا كرد يا تلفن اين خانه اگر حافظه داشته باشد شماره اى از آخرين تماس تلفنى نگار در اختيار آنان قرارمى دهد. به همراه استوار محمدى و «حمدالله» براى بازرسى خانه به آنجا رفت.
خانه مساحتى ۶۵ متر داشت و اثاثيه اش كهنه و قديمى بود، پرده هاى ضخيمى به پنجره ها آويزان بود بخاطر همين بازپرس شمس از استوار محمدى خواست با رعايت مسائل خاص پليسى چراغ ها را روشن كند.
هيچ به هم ريختگى  اى در اتاق ها و كمدها ديده نمى شد و تميزى آن نشان مى داد نگار در غياب مادر و برادرانش سعى داشت خانه را مرتب نگاه دارد.
بازپرس آلبوم هاى عكس خانوادگى را ورق زد تا مدركى از دوستان نگار، پيدا كند. در اتاق اين دختر چند دفترچه خاطرات بود كه داخل آن از پسرانى با نامهاى «سعيد»، «ناصر» و «فرنوش» برده شده بود، عكس هايى نيز از چندپسر و دختر به دست آمد كه مى توانست سرنخ به حساب آيد.
روى اوپن آشپزخانه مقدارى جواهرات زنانه وجود داشت كه باتوجه به عكس هاى مقتول مشخص بود متعلق به او است، روى اجاق گاز غذاى فاسد شده اى قرارداشت و هيچ ردى از قاتل در آن خانه وجود نداشت جز چندقطعه عكس كه فقط در حد فرضيه مى شد به آن تكيه داد.
بازپرس شمس وقتى از خانه خارج شد احساس كرد اين پرونده جزو قتل هايى است كه به سختى مى توان قاتل را شناسايى كرد، وقتى مى خواست از پدر نگار جداشود از او خواست در تماس با همسر و دو پسرش بخواهد سريع به تهران برگردند و نزد او بروند.
مادر نگار، خيلى مظلوم و ساكت بود، فقط گريه مى كرد، دو پسرش كه دوقلو و ۱۰ساله بودند سرشان را به زيرانداخته بودند، معصومه با گريه گفت: «هرچه گفتم همراه ما بيا بريم مسافرت قبول نكرد، مى دانستم مى خواهد كارى دست خودش بدهد باور كنيد بعد از دوبار فرار آزادش گذاشته بودم هر غلطى مى خواهد بكند اما شب ها در خانه باشد، شوهرم مخالف بود با التماس او را راضى كردم تا «نگار» را به خانه راه داد، خيلى سختى ها كشيدم آخرش هيچ شد، چه شب ها كه بالاى سرش مى نشستم و تب بالايش را پايين مى آوردم اين بود جواب من، از باعث و بانى اش نمى گذرم.»
مادر «نگار» وقتى قرار شد اسامى دوستان دخترش را بدهد، حدود ۲۰ دختر و پسر را معرفى كرد كه هر كدام مى توانستند از چگونگى قتل اين دختر آگاه باشند، اما چه كسى بيشتر از همه از «نگار» تنفر داشت؟ پرسشى بود كه بازپرس بايستى پاسخ مطمئنى براى آن پيدا مى كرد.
استوار محمدى وقتى مادر و دو برادر «نگار» دفتر كار بازپرس را ترك كردند، به نزد او آمد و خواست دستور بدهد ۲۰ مظنون را دستگير يا از آنان تحقيق كنند، بازپرس با سكوت او را منتظر گذاشت و از نخستين برگه بازجويى تا اظهارات مادر «نگار» را مرور كرد و ديده هاى خود را نيز با آن مطابقت داد.
وقتى بازپرس شمس به استوار محمدى گفت كه قاتل كسى جز پدر «نگار» نيست، از چهره اش پيدا بود كه مطمئن است. بعد خواست «حمدا•» كه در سالن دادسرا نشسته بود، داخل اتاق كارش برود.
پدر «نگار» آرام نشسته بود و قاتل را نفرين مى كرد، بازپرس شمس بعد از اينكه برگه صورتجلسه را تنظيم كرد به اين پيرمرد گفت: «تو قاتل دخترت هستى؟ بهتر است واقعيت را بگويى؟!»
پدر مقتول قبل از اينكه بتواند منكر قتل نگار بشود، با شنيدن دو دليل قاطع بازپرس شمس به سكوت فرو رفت، راهى براى گريز نداشت: «من بايستى لكه ننگ خانه ام را پاك مى كردم. «نگار» آبرويم را برده بود و من از مدتها پيش مى خواستم او را بكشم!»
* * *
شما خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس در قاتل شناختن پدر «نگار» پاسخ هايتان را به صندوق پستى ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال كنيد و در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليسى شركت كنيد.
پليس خانواده
همسفر
183876.jpg
درمحوطه پايانه مسافربرى غوغايى برپاست، فرياد كمك راننده ها براى جلب نظر مسافران و تكميل ظرفيت اتوبوس، همراه با صداى موتور روشن اتوبوسهايى كه آماده حركت هستند درميان ازدحام مسافران و افرادى كه براى بدرقه يا استقبال آمده اند چنان آلودگى صوتى را دراين محوطه ايجادنموده كه تحملش براى آدم هايى كه عادت به حضور دائمى و فعاليت دراين مكان ندارند بسيارسخت و طاقت فرسا است. صداى بوق گوشخراش اتوبوسها كه براى منظورهاى مختلف به صدا درمى آيند نيز مزيد علت گشته و نقطه اوج اين آلودگى محسوب مى شود، به طورى كه مردم حاضر در محل كه خودشان با صداى بلند مشغول صحبت كردن هستند با شنيدن بوق، دستها را روى گوش خود گذاشته و چهره درهم مى كشند.
آقاى مرادى با كيف سامسونتى كه دردست دارد نگاه جست وجو گرش را به اتوبوس ها و تابلوهايى كه در پشت شيشه جلوى آنها نصب شده و مبدأ و مقصد را نشان مى دهد، دوخته است. زياد دراين حالت باقى نمى ماند و فرياد كمك راننده اى كه از مسافران ۸ شب تهران دعوت مى كند به اتوبوس وارد شوند او را به خود آورده و با نزديك شدن به اتوبوس، براى اطمينان خاطر بيشتر، بليت خود را به كمك راننده نشان مى دهد و پس از تأييد وى به آرامى از پله ها بالارفته و همانطور كه بليت را دردست دارد به دنبال يافتن صندلى خود، راهرو باريك وسط اتوبوس را طى كرده و چندرديف مانده به انتهاى راهرو، صندلى خود را پيداكرده و با قراردادن كيف سامسونت درمحل مخصوص بالاى سر صندليها، از مردى كه روى صندلى اول نشسته تقاضامى كند كه اجازه دهد عبوركرده و درمحل خود كنار پنجره بنشيد. مرد با عذرخواهى ازجاى خود برخاسته و با آمدن به داخل راهرو اتوبوس به تازه وارد تعارف مى كند كه درجاى خود قرارگيرد.
راننده اتوبوس با بالاآمدن از پله ها، نگاهى به مسافران مى اندازد، هنوز چندصندلى خالى است و على رغم اينكه يك ربع از ساعت حركت گذشته است بازهم ترجيح مى دهد كه دقايقى ديگر نيز منتظرمانده شايد چندمسافر ديگر سوارشوند، سپس به آرامى پشت فرمان نشسته و مشغول تنظيم كردن آينه بغل مى شود.
روزنامه فروشى از پله ها بالاآمده و با نشان دادن روزنامه هاى همراهش به مسافران، تا انتهاى راهرو اتوبوس رفته وپس از فروش چندروزنامه، اتوبوس را ترك مى كند.
دقايقى بعد دونفر مسافر ديگر نيز سواراتوبوس شده و كمك راننده شروع به گرفتن بليت ها مى كند، درانتهاى اتوبوس نيز از مسافران جديد به جاى بليت، پول دريافت كرده و درحالى كه مشغول شمردن پولها است به جلوى اتوبوس آمده و به راننده مى گويد: فقط دو صندلى ديگر خالى است. راننده نگاهى به ساعت مچى خود انداخته و چون معطلى بيشتر را جايز نمى داند به كمكش مى گويد: حركت مى كنيم، شايد دربين راه هم مسافر باشد.
كمك راننده از اتوبوس پياده شده و با دست به راننده علامت مى دهد، اتوبوس پس از چندبار جلو وعقب رفتن، بالاخره آماده حركت شده و با سوارشدن كمك راننده و بسته شدن در، محوطه ترمينال را ترك كرده و به آرامى واردخيابان مى شود.
با حركت اتوبوس، آقاى مرادى احساس راحتى بيشترى كرده و سرش را به پشتى صندلى مى گذارد و درحالى كه چشمهايش را بسته است به فكرفرومى رود. او كه سالهاست در شهر خودش كاسبى درستكار و خوشنام است هرچندگاهى سفرى به تهران كرده تا ضمن سفارش اجناس جديد و احياناً تسويه حسابهاى مانده، ديدار و گفت وگويى نيز با طرف معامله هاى خود داشته باشد. اين بار نيز همانند دفعات قبل، كارهاى فروشگاه را به پسرش سپرده و با برداشتن مقدارى پول، رنج سفر را بر خود هموار نموده است.
پشتى صندلى را قدرى عقب داده و با خود مى انديشد كه: پس ازمراجعت به تهران، بلافاصله بايد درفكر ترتيب دادن مراسم عروسى تنها پسرش باشد، مدتى است كه همسرش، دختر خوب و باخانواده اى را پيداكرده ويكبار نيز همگى به منزل آنها رفته و به قول معروف مراسم آشنايى را بجا آورده اند.
از آنجايى كه پسرش، عروس خانم را پسنديده و به طور غيرمستقيم ريش و قيچى را به دست پدرومادرش داده است آنها نيز پس از صحبتهاى اوليه با خانواده دختر و جلب نظر موافق آنها، قرار است به همين زودى آستينهارا بالا زده وبه فكر فراهم نمودن مقدمات ازدواج باشند.از فكر كردن به اين موضوع احساس خوشحالى زايدالوصفى كرده وهمانند تمام پدرهايى كه آرزوى داماد شدن پسرشان را دارند به افكارش اجازه مى دهد كه اوج بيشترى گرفته وخودش را در خانه پسرش و در ميان نوه هايش كه مشغول بازى كردن و از سرو كول اوبالا رفتن هستند مجسم كند.
توقف اتوبوس در جلوى پاسگاه پليس راه او را از افكار و تخيلات شيرينش بيرون مى آورد. روى صندلى جا به جا شده و از پنجره بيرون را نگاه مى كند. هوا ديگر به سوى تاريكى رفته وچراغهاى پاسگاه نيز روشن شده، راننده چندبار ترمز دستى را كشيده و با برداشتن دفترچه و كارت ساعت از اتوبوس پياده وبه طرف ساختمان و پنجره اى كه چند راننده ديگر نيزجلوى آن ايستاده اند مى رود.
آقاى مرادى نگاهش را از بيرون برداشته وداخل اتوبوس را نگاه مى كند. چند نفراز مسافران از جاى خود برخاسته و مشغول برداشتن ساك يا كيف خود از بالاى سرشان هستند.خانمى نيز همراه بچه اش مشغول پياده شدن از اتوبوس است.آقاى مرادى ناگاه به فكر كيف خود مى افتد و به فكرش خطور مى كند كه آيا پاكت محتوى چك پول ها را همراه آورده يا خير! اندكى دچار وسواس ونگرانى شده و بى اختيار براى برداشتن كيف از جاى خود بلند مى شود.مرد همسفر كنار دستى اش كه متوجه قصد آقاى مرادى شده به او مى گويد: «اجازه بفرماييد كمكتان كنم» و با گفتن اين جمله از جاى خود برخاسته وكيف را از بالاى سر برداشته وبه دست او مى دهد. آقاى مرادى با اظهار تشكر، كيف را گرفته و روى زانويش قرار مى دهد، قفل آن را چرخانده ودر كيف را باز مى كند.چند بسته اسكناس هزارتومانى در كنار پيراهن و ديگر وسايلش قرار دارد، از زير وسايل داخل كيف پاكتى را كه چند چك پول در داخل آن است بيرون كشيده ونگاهى به داخل پاكت انداخته و دوباره آن را زير وسايل مى گذارد در كيف را بسته و رمز قفل آن را مى چرخاند، خيالش راحت مى شود كه چيزى را جا نگذاشته است. ترجيح مى دهد كه كيف را از خود دور نكرده و آن را زير پايش قرار دهد، كارش كه تمام مى شود تازه متوجه نگاههاى همسفرش شده كه حركات او را زير نظر دارد، اندكى دستپاچه شده وبراى آنكه توجه او را از كيف دور كند، سر صحبت را باز كرده ومى پرسد: شما اداره اى هستيد؟ مرد لبخندى زده وپاسخ مى دهد: تقريباً، يعنى در حقيقت نظامى هستم. آقاى مرادى دوباره سؤال مى كند: از لهجه شما پيداست كه همشهرى ما نيستيد، حتماً دوران خدمت را در اينجا مى گذرانيد؟
مرد جواب مى دهد: اگر منظور شما از دوران خدمت، سربازى است كه ديگر از ما گذشته است، بنده يكسال است كه در شهر شما مشغول خدمت هستم و در نيروى انتظامى كار مى كنم. علت اينكه براى خدمت به اين شهر آمده ام هم اين است كه عيالم همشهرى شمااست، حتماً شنيده ايد كه از مردى پرسيدند اهل كجا هستى؟ پاسخ داد هنوز ازدواج نكرده ام! به هر حال ما هم ديگر همشهرى شما شده ايم.
آقاى مرادى كه متوجه شد همسفرش يك نفر پليس است، قدرى در صندلى خود جابه جا شده و با احترام گفت: از آشنايى با شما بسيار خوشبختم، بنده هم در بازار فروشگاه لوازم منزل دارم، هر وقت امرى داشتيد يا فرصتى كرديد حتماً سرى به ما بزنيد، راستى جنابعالى در كلانترى خدمت مى كنيد؟ مرد ضمن تشكر اظهار داشت: خير، بنده در راهنمايى و رانندگى هستم ، شما هم اگر قصد داشتيد براى خودتان يا نزديكانتان گواهينامه بگيريد، روى من حساب كرده و سرى به بنده بزنيد.
آقاى مرادى آنقدر ازاين پيشنهاد خوشحال شد كه به وضوح آثار آن در چهره اش نمايان گرديد، فوراً جواب داد : اين از شانس واقبال بنده بود كه با شما همسفر شدم، راستش را بخواهيد مدتى است قصد دارم براى پسرم اتومبيلى بخرم ولى چون او گواهينامه ندارد تا به حال اين كار را نكرده ام ، اما چون تا چند روز ديگر مى خواهيم برايش زن بگيريم اگر بشود كار گواهينامه اش را درست كرد بى نهايت سپاسگزار خواهم شد ، مرد كه از ابتدا و با ديدن پولهاى داخل كيف ، قصد شومى را در مغز خود پرورانده و براى جلب اعتماد آقاى مرادى به دروغ خودش را مأمور نيروى انتظامى معرفى كرده بود پاسخ مى دهد: ان شاءالله پس از اينكه از مرخصى برگشتم ، حتماً تماس بگيريد وتشريف بياوريد اداره تا ترتيب گواهينامه آقازاده را بدهم. سپس دست در جيب كرده و خودكار و كاغذى درآورده و شماره تلفنى را روى آن نوشته و در حالى كه آن را به دست آقاى مرادى مى دهد اضافه مى كند: بنده سروان راستگو هستم و سه روز ديگر از مرخصى برمى گردم، هروقت توانستيد تماس بگيريد در خدمت حاضرم.
آقاى مرادى با خوشحالى كاغذ را گرفته و ضمن تشكر مجدد از همسفرش، شروع به صحبت درباره پسرش و اينكه قصد دارند براى او زن گرفته وقصدش از مسافرت به تهران و ديگر مسائل كاريش نمود. ساعتى بعد كه اتوبوس براى شام جلوى يك رستوران بين راهى توقف كرد، دو همسفر چنان با هم دوست شده بودندكه گويا ساليان درازى است همديگر را مى شناسند. مرد غريبه كه توانسته بود اعتماد آقاى مرادى را كاملاً به خود جلب نمايد پيشنهاد داد كه براى شام خوردن از اتوبوس پياده و به رستوران بروند. آقاى مرادى كه اصولاً عادت نداشت شبهاشام بخورد، با اظهار اين موضوع و صرفاً براى همراهى با همسفرش به اتفاق او از اتوبوس پياده شده و به داخل رستوران رفتند. در رستوران آقاى مرادى به خوردن يك چاى بسنده كرده و پس از اينكه مرد غذايش را تمام كرد با اصرار زياد سعى نمود كه صورتحساب را بپردازد ولى مرد نپذيرفته و پس از پرداخت صورتحساب به اتفاق از رستوران خارج شده و از پله هاى اتوبوس بالا رفتند. به محض اينكه آقاى مرادى در جاى خود قرار گرفت مرد اظهار داشت كه بايد براى انجام كارى از اتوبوس پياده شده و تاچنددقيقه ديگر مراجعت خواهد كرد. لحظه اى بعد كه همه مسافران سوار اتوبوس شده و راننده آماده حركت كردن شده بود، مرد با كيسه اى در دست از پله ها بالا آمده و در كنار آقاى مرادى نشست. اتوبوس كه شروع به حركت كرد مرد از داخل كيسه پلاستيكى دو عدد آبميوه پاكتى را بيرون آورده و يكى از آنها را به دست آقاى مرادى داده و اظهار داشت: شما كه در رستوران چيزى ميل نفرموديد، اين آبميوه ها خنك هستند و دراين هوا مى چسبند، بفرماييد.
آقاى مرادى با شرمندگى آبميوه را گرفته و جواب داد: شما چرا زحمت كشيديد، بايد اجازه مى داديد بنده اين كار را مى كردم. مرد با خنده پاسخ داد: ايرادى ندارد شما هم به موقع تلافى خواهيد كرد زياد نگران نباشيد.
آقاى مرادى هم از اين شوخى همسفرش خنديد و هر دو شروع به خوردن آبميوه ها نمودند. بيشتر مسافران اتوبوس صندليها را عقب داده و به قصد خوابيدن چشمها را بسته بودند، آقاى مرادى و همسفرش نيز پس از قدرى صحبت كردن ديگر ساكت شده و آقاى مرادى كه احساس خواب آلودگى شديدى مى كرد با عذرخواهى از مرد، پشتى صندليش را تا انتها عقب داده و سرش را به پشتى چسباند، چشمهايش را بسته و چند لحظه بعد به خوابى عميق فرورفت. همسفرش كه زير چشمى او را نگاه مى كرد لبخندى از روى رضايت زده و او نيز چشمهايش را بست. هوا تازه روشن شده بود كه اتوبوس به نزديكيهاى كرج رسيد و به محض رسيدن به كرج، مرد در حالى كه كيف سامسونت آقاى مرادى را در دست داشت از راننده تقاضا كرد كه پياده شود. راننده كه چندمسافر ديگر را نيز براى كرج سوار كرده بود، اتوبوس را در كنار اتوبان متوقف و مرد همراه دو نفر ديگر از آن پياده شدند. با رفتن مسافران، اتوبوس مجدداً  حركت كرد و نيم ساعت بعد به تهران رسيد، محوطه ترمينال مسافربرى تهران بسيار شلوغ تر و پرسروصداتر از ترمينال شهرستان بود. با توقف اتوبوس، مسافران يكى يكى از آن پياده شده و با برداشتن وسايل خود از راننده و كمك راننده خداحافظى نموده و به دنبال كار خود رفتند، كمك راننده پس از بستن صندوق بغل اتوبوس از پله ها بالا آمده و نگاهى به داخل انداخت، به نظرش رسيدكه در انتهاى اتوبوس يك نفر مسافر هنوز پياده نشده و احتمالا ًدر خواب است. به راننده كه در حال خميازه كشيدن بود گفت: اى بابا، اين يكى چه خوش خواب تشريف دارند، مثل اينكه قصد پياده شدن ندارد. راننده از داخل آيينه، عقب را نگاه كرد و چون چيزى نديد از جاى خود برخاسته و رديفى را كه كمك راننده نشان مى داد نگاه كرده به نظرش عجيب آمد كه با توجه به اين همه سروصدا كسى بتواند به اين راحتى هنوز در خواب باشد، اشاره اى به كمكش كرد كه برود ببيند مسافر چرا بيدار نشده است. كمك راننده بالاى سر آقاى مرادى رفته و چند بار او را تكان داد ولى انگار نه انگار كه او متوجه شده وقصد بيدار شدن را دارد. با نگرانى به راننده كه هنوز هم ايستاده آنها را نگاه مى كرد نگريسته و گفت: يارو انگار اصلاً در اين دنيا نيست، چيكارش كنيم. راننده با عجله خودش را بالاى سر آقاى مرادى رسانده و پس از چند لحظه كه از بيدار كردن او مأيوس شده بود به كمكش گفت: خوشبختانه نفس مى كشد ولى حدس مى زنم بيهوش شده سريع بپر برو پاسگاه و خبر بده.
***
با كمك مأمورين پاسگاه ترمينال، آقاى مرادى به بيمارستان منتقل و باتلاش فراوان، بالاخره پس از ساعتها بيهوشى، چشمهايش را باز كرده و خود را روى تخت بيمارستان ديد. تا فرداى آن روز هم متوجه نشدكه چه اتفاقى افتاده است و به محض اينكه هوشيارى كامل خود را به دست آورد سراغ كيف سامسونت را گرفت اما هيچكس نه از كيف سامسونت او و نه از همسفرش اطلاعى نداشت.
توصيه هاى انتظامى
ـ هيچگاه پول و وسايل قيمتى خود را در انظار ديگران به نمايش نگذاريد.
ـ از قبول هرگونه خوراكى يا نوشيدنى از ديگران، خصوصاً در مسافرتها جداً پرهيز بفرماييد.
ـ به اشخاصى كه براى اولين بار با آنها آشنا مى شويد اعتماد نكرده و اسرارخانوادگى خود را پيش آنها فاش نكنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |