|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قتل يك زن به دست شوهر سابقش
گروه حوادث ـ كرج ـ خبرنگار «ايران»: تجسسهاى پليسى براى دستگيرى مرد جوانى كه همسر سابقش را با ضربات كارد از پاى درآورده، آغاز شده است. اقدامات پليسى در پى پيدا شدن پيكر بى جان و خون آلود اين زن در خانه اش واقع در شهرك بعثت عظيميه كرج انجام مى گيرد. راز اين جنايت ساعت ۱۷ عصر روز چهارشنبه ۶ خرداد سال جارى هنگامى فاش شد كه همسايه هاى قربانى حادثه با شنيدن فريادهاى او بيرون آمدند و شوهر سابق او را مشاهده كردند كه با عجله از خانه او بيرون دويده و محل حادثه را ترك كرد. به دنبال وقوع اين حادثه، آنان مأموران كلانترى ۱۴ رسالت را در جريان ماجرا قرار دادند. دقايقى بعد وقتى پليس در محل حادثه حضور پيدا كرد، با پيكر خون آلود و بى جان زن ۲۴ ساله اى به نام «كبرى» درحالى روبرو شد كه با اصابت ضربات كارد به سينه و دستش به قتل رسيده بود. در جريان تحقيقات انجام گرفته، مأموران پى بردند اين زن از ۲ ماه قبل پس از بروز اختلافات با شوهرش، از او جدا شده و به تنهايى زندگى مى كرد. از سوى ديگر، بررسى هاى پليسى نشان داد روز حادثه شوهر ۳۵ ساله اين زن براى جلب رضايت همسر سابقش جهت ادامه زندگى مشترك به خانه او مراجعه كرده، ولى چون پاسخ منفى شنيده بود، او را به قتل رسانده است. به گزارش خبرنگار ما، به دستور «على بصيرنيا» بازپرس شعبه نهم دادسراى كرج اكيپى از كارآگاهان آگاهى اين شهرستان عمليات گسترده اى را براى دستگيرى متهم به قتل فرارى آغاز كرده اند.
|
|
|
|
|
درگيرى دختر پسرنما با پليس قزوين
گروه حوادث؛ قزوين خبرنگار ايران: يك دختر پسرنما كه براى فرار از دست پليس قزوين با آنان درگير شده بود ، بازداشت شد. روز يكشنبه ۷ تيرماه سال جارى، مأموران يگان انتظامى پارك باراجين دو پسر موتورسوار را براى تحقيق خيابانى متوقف كرد واز آنان خواست از موتوسيكلت پياده شوند. دوپسرجوان ابتدا سعى كردند با چرب زبانى و مظلوم نمايى پليس را گمراه كنند ووقتى ديدند مأموران مى خواهند آن دور را بازداشت كنند با پليس درگير شدند و پا به فرار گذاشتند. كارآگاهان گشت قزوين درتعقيب وگريز چندثانيه اى توانستند هردوجوان موتورسوار را دستگير كنند و پى ببرند يكى از آنان دخترى پسرنما است كه ۱۷ سال دارد و با فرار از خانه پوشش پسرانه را براى فريب ديگران انتخاب كرده است. پسر ۲۳ ساله اى كه با اين دختر بازداشت شده است در بازجويى ها گفت سه روز پيش با وى كه پوشش پسرانه داشت آشنا شده است سپس از زبان اين دختر شنيده كه او دختر است و ۲۰ روز پيش از خانه اش فرار كرده است. بنا به گزارش خبرنگار ما، قاضى جعفرى رئيس شعبه ۱۰۶ دادگاه عمومى انقلاب قزوين دختر پسرنما و پسرجوان را به تحمل ۷۰ ضربه شلاق و پرداخت ۱۵۰ هزار ريال جريمه نقدى محكوم كرد و دختر فرارى براى تحويل به خانواده اش در اختيار بهزيستى قرار گرفت.
|
|
|
|
|
بزرگترين قمارباز آمريكا
|
|
|
گروه حوادث: «آرنولد روت اشتاين» يكى از بزرگترين گنگسترهاى آمريكايى است كه در طول سالهاى عمر خود هرگز در شرط بندى ها و قمارهايشان بازنده نشد و به عنوان بزرگترين قمارباز آمريكا لقب گرفت. اين گنگستر زمانى كه در سالهاى آخر عمرش با باختى در قمار مواجه شد، از آنجا كه اطمينان داشت طرف مقابلش در برابر او تقلب كرده است، حاضر به پرداخت آنچه باخته بود، نشد و در اين راه جان خود را از دست داد. \ دوران كودكى برخلاف ساير گنگسترهاى بزرگى كه در دهه ۱۹۲۰ شهرتى عظيم در آمريكا كسب كردند، «آرنولد روت اشتاين» در همان كشور متولد شده بود. او در سال ۱۸۸۲ در خانواده اى يهودى در مانهاتان به دنيا آمد. از همان دوران كودكى تفاوت هاى زيادى با خواهران و برادران خود داشت و برعكس آنان كودكى گوشه گير بود كه ترجيح مى داد درون كمدهاى تاريك و خلوت خانه شان بازى كند. آنچه وى را در تمام اين دوران آزار مى داد، بى توجهى والدينش به او در مقايسه با برادر بزرگترش «هارى» بود. به طورى كه على رغم شخصيت استوارش، يك بار با اشك ريختن دربرابر والدينش اظهار كرده بود، به خاطر اين تبعيض ها از «هارى» متنفر است و بالاخره روزى او را خواهد كشت. به دنبال همين افسردگى هاى روانى بود كه آرنولد دوران تحصيلى چندان درخشانى نداشت و از همه مهمتر اصول و مراسم دين يهود را جدى نمى گرفت و حتى يكبار در پاسخ به اعتراضات پدرش گفته بود: « چه اهميتى دارد؟ اينجا آمريكاست نه اورشليم. من هم يك آمريكايى هستم همين كه هارى يهودى باشد كافى است.» \ ترك تحصيل آرنولد روت اشتاين در ۱۶ سالگى ترك تحصيل كرده و شروع به وقت گذرانى در خيابانهاى پرهياهوى شهر كرد. او كه هميشه هدفش كسب درآمد بيشتر بود، توانست در مدتى كوتاه شهرتى نسبى در بازى بيليارد پيدا كند و به واسطه شرط بندى هاى خود درآمدش را افزايش دهد. او در كمتر از يك سال توانست خود را به اندازه اى ارتقا دهد كه به ساير قماربازان پول قرض دهد و در ازاى هر چهاردلارى كه به آنها قرض مى داد، ۵ دلار از آنان پس مى گرفت. در همين دوران آشنايى وى با تيموثى ساليوان، يكى از سياستمداران مشهو ر و در عين حال قماربازان زبده آغاز شد. او بيشتر وقت خود را در دفتر ساليوان مى گذراند و امور روزانه وى را انجام مى داد و به عنوان مترجم زبان عبرى ( يهودى) انجام وظيفه مى كرد. ولى با بالا گرفتن مشاجرات وى و پدرش آرنولد مجبور به ترك خانه شده و راهى نيويورك شد. دوسالى را در نيويورك صرف دوره گردى و فروش اجناس مختلف كرد و توانست از همين راه درآمدى كسب كند. هنگامى كه خبر فوت برادرش هارى در اثر ذات الريه به او رسيد، تصميم گرفت به خانه بازگردد و روابط خود را با پدرش بهبود بخشد. وى با بازگشت به منزل پدريش، مشغول كار در كارخانه پدرش شد و قمار را كنار گذاشت و حتى با جديت به مناسك مذهبى خود نيز مى پرداخت. ولى به دنبال مشاجره اى ديگر، وى دريافت كه حضورش در آنجا كاملاً ناخوشايند است و كسى او را دوست ندارد و لذا آنجا را براى هميشه ترك كرد. پس از آن آرنولد شروع به فروشندگى كرد و اين بار با فروش سيگار برگ باز هم در تماس با قمارخانه ها، هتل ها و مشروب فروشى ها قرارگرفت و شروع به قمار و كسب پول بيشتر كرد. او در مدتى كوتاه مبلغ ۲ هزاردلار پس انداز كرد و تصميم گرفت اين پول را به عنوان سرمايه اى در راه قمار به كار اندازد. با كسب حمايت ساليوان، وى در سال ۱۹۰۲ به طرز مستقل شروع به شرط بندى و قمار كرد. شرط بندى هاى او در زمينه هاى مسابقات اسبدوانى، مسابقات بيس بال و حتى انتخابات دولتى بود. او درآمد حاصل از اين راه را صرف انجام معاملات خودرو و سرمايه گذارى در فروشگاههاى زنجيره اى مى كرد تا جلوه اى قانونى به فعاليتهاى خود ببخشد. \ ازدواج در سال ۱۹۰۷ با بازيگرى ۱۹ ساله به نام كارولين گرين آشنا شد و تصميم به ازدواج با او گرفت. او بعد از بررسى هاى زياد تصميم گرفت همراه كارولين به خانه پدرى خود بازگردد و تصميم به ازدواجش را با آنان مطرح كند. نخستين سؤالى كه پدر آرنولد از كارولين پرسيد در مورد مذهب او بود و وقتى كه كارولين پاسخ داد على رغم يهودى بودن پدرش وى با مذهب كاتوليك رشد يافته و به هيچ وجه قصد تغيير آن را ندارد، پدر آرنولد نيز مخالفت خود را با ازدواج آن دو ابراز داشت و اضافه كرد اگر پسرش با او ازدواج كند، وى را از خانواده طرد كرده و مرده به شمار خواهد آورد. ولى آرنولد تصميم خود را گرفته بود و بالاخره در ۱۲ آگوست ۱۹۰۹ با كارولين ازدواج كرد. پدرش با شنيدن اين خبر مراسم سوگوارى برگزار كرد و به همه گفت پسرش آرنولد مرده است. \ تأسيس قمارخانه آرنولد على رغم قولى كه به همسرش داده بود و به او گفته بود پس از ازدواج دست از قمار برخواهد داشت، اين بار تصميم گرفت قمارخانه اى به نام خود تأسيس كند. با حمايت ساليوان، آرنولد روت اشتاين قمارخانه خود را تأسيس كرد ولى ساليوان در ازاى حمايتى كه از او به عمل آورده بود، از وى خواست تا قمارخانه را با شخصى به نام ويليام شى شريك شود. ويليام شى شخصى بود با عقايد ضديهودى و از همان ابتداى كار عدم صداقت و اعتماد در روابط بين او و آرنولد موج مى زد. حتى يك بار شى قصد داشت با نقشه اى حساب شده باعث باخت آرنولد شده و مبلغ كلانى از وى به جيب بزند. در آن ماجرا شخصى به نام جك كانوى را كه قماربازى حرفه اى بود پيش آرنولد برد و اظهار داشت وى بهترين بيلياردباز غيرحرفه اى آمريكاست. بازى بيليارد بين آرنولد و جك كانوى تبديل به يكى از افسانه هاى آن دوران شد زيرا در مسابقه اى طولانى كه ۳۶ساعت طول كشيد، آرنولد روت اشتاين مبلغ ۱۰هزاردلار از كانوى برنده شد و حتى روزنامه هاى نيويورك نيز اين مطلب را درج كرده و از آرنولد روت اشتاين به عنوان ورزشكارى بزرگ ياد كردند. \ تقلب در انتخابات با بالا گرفتن كار و شهرت روت اشتاين ارتباط وى با برخى از دولتمردان فاسد آن دوران بيشتر شد و آرنولد براى كوچكترين كارى كه براى اين افراد انجام مى داد پول دريافت مى كرد. تقلب در انتخابات از جمله فعاليتهاى محول شده به روت اشتاين بود و او صندوقى پر از آرا را كه به نفع حاميانش بود در اختيار آنان قرار مى داد. به واسطه اين ارتباطات وضع مالى آرنولد روز به روز بهتر شد و پس از مدتى به همراه همسرش به خانه اى بزرگ در برادوى نقل مكان كرد. اين خانه داراى هشت اتاق خواب، دوحمام و قسمتى مجزا براى خدمتكاران بود. \ دورى از تقلب قمار سراسر زندگى آرنولد روت اشتاين را پركرده بود. ولى همانگونه كه كارولين، همسر وى، نيز بعدها اظهار داشته است، آرنولد از تقلب بيزار بود و خود نيز هرگز در شرط بنديها و قمارهايى كه انجام مى داد تقلب نمى كرد، گويا وى زاده شده بود تا هميشه برنده باشد و زندگى وى با قمار و برنده شدن عجين شده بود. على رغم قولهاى متعددى كه به همسرش داده بود او هرگز نتوانست از اين كار به طور كامل كناره گيرى كند. در اواسط دهه،۱۹۱۰ روت اشتاين تبديل به مشهورترين شرط بند و قمارباز سراسر ايالات متحده شده بود و برخى معتقد بودند او قادر است كم اهميت ترين شرط هايى را كه احتمال برنده شدنشان بسيار پايين است تصاحب كرده و برنده شود. او در سال۱۹۱۷ روى اسبى كه هيچ كس اميد به برنده شدنش در مسابقات اسب دوانى نداشت شرط بندى كرد و مبلغ ۲۴۰هزار دلار براى آن پيشنهاد كرد. هنگامى كه با تلفن به وى خبر دادند كسى حاضر شده است بالاتر از پيشنهادوى شرط بندى كند، روت اشتاين متوجه شد قطعاً تقلبى در كار خواهد بود لذا با تعويض سواركار اسب در دقايق آخر توانست آن مبلغ را برنده شود و يكى از بزرگترين شرط بنديهاى تاريخ آن كشور را رقم زند. در سال۱۹۱۶ آرنولد كازينويى بسيار مجلل را در لانگ آيلند افتتاح كرد و اظهار داشت تنها از كسانى كه دعوت به عمل آيد در آن كازينو پذيرايى خواهد شد. در نظر آرنولد پولدارترين افراد بهترين ها به شمار مى آمدند. وى با جذب عده اى از بزرگترين قماربازان و افراد پولدار توانست درآمد هنگفتى نصيب خود كند و سياست روت اشتاين در اداره كازينوها به اين ترتيب بود كه هنگامى كه يك كازينو شهرتى بيش از حد كسب مى كرد آن را تعطيل كرده و اقدام به تأسيس كازينويى ديگر مى كرد. \ شبكه موادمخدر با آغاز دهه۱۹۲۰ و تقاضا براى موادمخدر، روت اشتاين تصميم گرفت تمامى سرمايه، ذكاوت و قدرت خود را صرف تشكيل يك شبكه گسترده قاچاق در سطح آمريكا كند و آن را به شبكه اى بين المللى تبديل كند. وى با استخدام عده زيادى از افرادى كه در اين زمينه تجربه اى داشتند اقدام به تشكيل اين شبكه نمود. وى اعلام كرده بود صرفاً قصد انجام معاملات عمده موادمخدر را دارد و اصلاً دوست ندارد به پخش جزيى آن اقدام كند. وى با كسب مالكيت تعداد زيادى عتيقه فروشى و گالريهاى هنرى توانست با جلوه قانونى بخشيدن به فعاليتهايش، شبكه زيرزمينى قاچاق موادمخدر را هدايت كند. البته وى تا پايان عمرش حتى يك دلار نيز از اين راه به دست نياورد زيرا كه تمامى پول كلان حاصل از اين راه را مجدداً صرف سرمايه گذارى بيشتر و گسترش فعاليتش كرد. بنا بر عقيده بسيارى اين فعاليت، بزرگترين سرمايه گذارى دوران حيات وى محسوب مى شد، چرا كه وى وقت و سرمايه عظيمى را صرف طرح ريزى آن كرده بود و با دقت و هوشيارى زيادى آن را تحت نظر داشت. جالب آنكه پايان عمر روت اشتاين با نخستين باخت وى همراه بود. در سال۱۹۲۸ وى در يك بازى ورق كه مدت ۳روز به طول انجاميده بود نهايتاً مبلغى معادل ۱۲۰هزاردلار به سه نفر از كسانى كه با وى شرط بسته بودند بازنده شد. اين شرط بندى در قمارخانه شخصى به نام جورج ماك مانوس انجام گرفته بود و پس از انجام بازى روت اشتاين بنا بر اعتمادى كه ماك مانوس به وى داشت رسيدى را امضا كرده و گفته بود كه مبلغ فوق را بدهكار است. ولى روت اشتاين با گذشت هفته ها اقدام به بازپرداخت آن نكرد و طلبكاران وى را تحت فشار قرار دادند. كار به جايى كشيد كه مك مانوس نيز بارها وى را تهديد كرده و از او خواست، طلبش را پرداخت كند. ولى روت اشتاين اظهار داشت كه قصد پرداخت آن را ندارد چرا كه به نظر وى تقلبى در آن بازى صورت گرفته است. \ مرگ نهايتاً در روز ۴نوامبر،۱۹۲۸ مك مانوس به روت اشتاين تلفن كرده و از اوخواسته بود تا به ملاقاتش در هتل پارك سنترال برود. در ساعت۱۰/۳۰شب هنگامى كه روت اشتاين قصد ورود به آن هتل را داشت به ضرب گلوله شخصى ناشناس از پاى درمى آيد. روت اشتاين را بلافاصله به بيمارستان منتقل مى كنند و با خارج ساختن فشنگ ها از بدنش اوبه هوش مى آيد و شروع به نوشتن وصيت نامه خود مى كند. مأموران پليس كه براى پيگيرى ماجرا در بيمارستان حضور داشتند از روت اشتاين مى پرسند كه آيا ضارب را مى شناسد. روت اشتاين مى گويد وى را مى شناسد ولى خود شخصاً با وى تسويه حساب خواهد كرد. لحظاتى بعد وى مجدداً به حالت كما رفته و هرگز به هوش نيامده و جان مى سپارد. پرونده قتل وى تا امروز نيز از لحاظ رسمى لاينحل باقى مانده است اگرچه بسيارى ماك مانوس را عامل قتل وى مى دانند. فرداى آن روزجسد روت اشتاين طى مراسم يهودى در گورستان يونيون فيلد در كوئينز به خاك سپرده شد. اين تنها بارى بودكه مراسم مذهبى كاملى در زندگيش داشت.
|
|
|
|
|
خطرناكترين بازى
|
|
|
نوشته: ريچارد كانل مترجم: رامك فدائيان بخش نخست ويتنى گفت: «آن جا سمت راست يك جزيره هست . بيشتر مثل يك راز است...» رينز فورد پرسيد: «چه جزيره اى ؟» ـ «در نقشه هاى قديمى به آن مى گويند جزيره تله كشتى . اسم وسوسه انگيزى هست نه؟ ملوانان وحشت عجيبى از آن محل دارند نمى دانم چرا، شايد يك جور خرافات باشد». رينز فورد گفت: «نمى توانم ببينمش» و سعى كرد از ميان آن شب گرمسيرى تاريك ومرطوب كه از فرط سياهى مثل قير شده بود به دقت نگاه كند. ويتنى با خنده گفت: «تو چشمهاى تيزى دارى. ديدم كه يك گوزن شمالى را كه لابلاى بوته هاى قهوه اى حركت مى كند از فاصله چهارصد ياردى زدى . ولى حتى تو هم نمى توانى در يك شب بدون مهتاب درياى كارائيب تا چهارصد مايلى را ببينى» ـ حتى چهارصدياردى را هم نمى شودديد! آه مثل مخمل سياه مرطوب مى ماند. ويتنى اميدوارانه گفت: «در ريو روشن تر مى شود.ظرف چند روز به آنجا مى رسيم. اميدوارم اسلحه هاى شكار پلنگ از پوردى رسيده باشد.درآمازون شكار خوبى مى كنيم. واقعاً كه شكار ورزش خوبى است. ـ بهترين ورزش دنيا است. ـ البته براى شكارچى، نه براى پلنگ! ـ حرف بيخود نزن ويتنى ، تو يك شكارچى فوق العاده اى نه يه فيلسوف. كى اهميت مى دهدكه پلنگ چه حسى دارد؟ ـ شايد خود پلنگ! ـ به! پلنگها كه هيچ احساسى ندارند. ـ حتى اگر اينطور باشد، فكر كنم يك چيزى را خوب مى فهمن : ترس را ـ ترس از رنج كشيدن ومردن. رينز فورد قهقهه زد : مزخرف است اين هواى گرم احساسات تو را لطيف كرده ويتنى . يك خورده واقع بين باش. دنيا دو جور طبقه بندى مى شود شكار وشكارچى . خوشبختانه من و تو جزو شكارچيان هستيم... فكر مى كنى جزيره را رد كرديم؟» ـ در اين تاريكى نمى توانم بگويم ولى اميدوارم. ـ چرا؟ ـ آنجا شهرت خوبى ندارد. ـ مثلاً چى ؟! آدمخوار دارد؟ ـ فكر نكنم. حتى آدمخواران در يك جايى مثل آن جزيره كه خدا هم فراموشش كرده زندگى نمى كنند. ولى يك طورى جزو افسانه هاى ملوانان شده.توجه كردى كه امروز كاركنان عرشه چه عصبى بودند؟ ـ حالا كه مى گويى چرا! فهميدم كه عجيب و غريب رفتار مى كردند. حتى كاپيتان نلسون هم... ـ آره، حتى آن سوئدى پير شق و رق هم كه حاضر است شخصاً پيش ابليس برود از او براى اين شب سياه نور بخواهد. در آن چشمهاى آبيش يك نگاهى بودكه من قبلاً نديده بودم. تنها چيزى كه توانستم از آن بيرون بكشم همين يك جمله بود: «اينجا در بين مردان اهل دريا اسمى شيطانى دارد، آقا». بعدش خيلى سنگين به من گفت: شما چيزى حس نمى كنيد؟ درست مثل اينكه فضاى اطرافمان واقعاً مسموم باشد. به من نخند، ولى من واقعاً يك چيزى مثل يك جور سرماى ناگهانى راحس كردم. در حاليكه آن شب هيچ بادى نمى آمد.دريا به آرامى و بى موجى يك پنجره شيشه اى بود.در آن لحظه داشتيم به نزديكى جزيره مى رسيديم. احساس من مثل يك سرماى ناشى از تماس با يك جسم فلزى سرد بود... يك جور وحشت ناگهانى . ـ عجب قوه تخيل خوبى! يك ملوان خرافاتى مى تواند كل كاركنان كشتى را به وحشت بياندازد. ـ شايد! ولى بعضى وقتها فكر مى كنم ملوانان يك حس ششمى دارند كه در مواقع خطر به آنها هشدار مى دهد گاهى فكر مى كنم شيطان يك شىء قابل لمس است كه درست مثل صدا و نور اندام موجى دارد.يك مكان شيطانى مى تواند امواج شيطانى را منتشر كند. به هر حال خوشحالم كه داريم از اين منطقه دور مى شويم .خب ديگر، من مى روم داخل، رينز فورد. ـ من خوابم نمى آيد مى روم به عرشه عقبى ويك پيپ ديگر مى كشم. ـ پس شب بخير رينز فورد ، موقع صبحانه مى بينمت. ـ باشد، شب بخير ويتنى! در آن قسمت كه رينز فورد نشسته بود، هيچ صدايى، مگر صداى ضربات خفه موتور كه كشتى را در دل تاريك شب به نرمى پيش مى برد و يا ريزش و شرشر آب كه پروانه كشتى را شستشو مى داد، به گوش نمى رسيد. رينز فورد روى يك صندلى لميده و با تنبلى مشغول پك زدن به توتون مورد علاقه اش بود.حس خواب آلودگى آن شب آهسته آهسته بر او غلبه مى كرد. فكر كرد: آنقدر تاريك است كه مى توانم بدون بستن چشمهايم بخوابم. درست مثل اينكه پلكهاى من خود شب باشد. يك صداى ناگهانى او را از جا پراند. صدا از سمت راست او بود وگوش هاى او كه در چنين مواردى كاملاً ورزيده بود، هرگز اشتباه نمى كرد.دوباره و دوباره همان صدا را شنيد. جايى درميان تاريكى، يك نفر سه بار اسلحه اى را شليك كرده بود. رينز فورد با شدت از جا برخاست و با تعجب خود را به نرده كشتى رساند.چشمان خود را به جهتى كه صدا از آن سو آمده بود دوخت. ولى تلاش او مانند ديدن از پشت يك ديوار بود.از نرده ها بالا رفت وسعى كرد تعادل خود را حفظ كند.پيپ او به طنابى گير كرد واز ميان لبهاى او رها شد.در تلاش براى قاپيدن پيپ ميان زمين و آسمان، ناگهان فهميدكه زيادى پيش رفته و تعادلش را از دست داده است. فريادى زد ولى آبهاى گرم درياى كارائيب فرياد او را به سرعت در گلو خفه كرد. باتقلا خود را به سطح آب رساند وسعى كرد فرياد بزند ولى امواج ناشى از چرخش پروانه كشتى به صورت او كوبيد وآب شور دريا دهان او را پر كرد وبه سرفه اش انداخت. نااميدانه و با شدت تلاش مى كرد تا خود را به روشنايى كشتى برساند، ولى پنجاه يارد بيشتر پيش نرفته بود كه متوقف شد.يك فكر فلج كننده ذهنش را انباشته كرد. نخستين بارى نبود كه او در موقعيتى اين چنينى گير مى افتاد.اين شانس وجود داشت كه صداى فرياد او توسط كاركنان كشتى شنيده شود. ولى اين شانس خيلى ضعيف بود و با دور شدن تدريجى كشتى ضعيف تر هم مى شد.با تلاش فراوان خود را از شر سنگينى لباسهايش خلاص كرد و با تمام قدرت فرياد زد. روشنايى كشتى كم سو و كم سوتر مى شد تا اينكه شب به تاريكى كامل گراييد. ر ينز فورد ياد صداى گلوله ها افتاد.صداها از سمت راست آمده بودند. بنابراين سرسختانه در همان سمت شروع به شنا كرد. سعى مى كردحركات آهسته و يكنواختى داشته باشدتا حتى الامكان نيروى خود را حفظ كند. تا مدتى كه به نظر بى انتها مى آمد، با دريا جنگيد. سپس شروع به شمارش حركات دستهايش كرد. حدود يكصد بار شمرده بود تااينكه... صدايى شنيد.صدا از دل تاريكى مى آمد. فريادى بلند، صداى حيوانى كه در اوج وحشت واضطراب گرفتار شده باشد. او حيوان را كه منبع توليد آن صداى هراس آور بود تشخيص نداد. حتى سعى هم نكرد. با حسى درونى و قدرتمند مجدداً به طرف صدا شروع به شنا كرد. دوباره همان صدا را شنيد كه با صدايى ديگر ـ صدايى مقطع وخشك ـ خاموش شد. ۱۰ دقيقه بعد صدايى ديگر شنيد كه به گوش او بسيار آرامش بخش بود، صداى سنگين شكستن امواج دريا بر ساحل صخره اى . تقريباً قبل از اينكه موفق به ديدن ساحل صخره اى شود، روى آن افتاده بود. اگر آن شب دريا كمى متلاطم تر بود، رينز فورد روى آن ساحل صخره اى خرد شده بود. با باقيمانده توان، خود را از معرض امواج دريا دور كرد. سطوح سخت وناهموار صخره ها بدن او را مى آزرد. پس خود را آهسته آهسته بالا كشيد. نفس نفس زنان و با دستانى مجروح ، به سطح صافى در بالاى صخره رسيد . جنگل انبوه درست از لبه تخته سنگ ديده مى شد.مخاطراتى كه آن درختان وبوته هاى در هم پيچيده ممكن بود براى او در برداشته باشد، در همان لحظه موجب نگرانى او نشد. تنها چيزى كه فكر او را مشغول كرده بود، اين بودكه ازدشمن، از دريا در امان است. خستگى مفرط جسمانى بر او غلبه كرده بود.خود را در لبه جنگل به زمين انداخت و با سر به عميق ترين خواب زندگى اش فرو رفت. وقتى چشمان خود را بازكرد، ازموقعيت خورشيد فهميد كه مدتى از ظهر گذشته است. خواب به او قدرتى دوباره بخشيده بود و حالا احساس گرسنگى آزارش مى داد. با خوشنودى به اطرافش نگريست. فكركرد: «جايى كه شليك گلوله باشد، حتماً انسان هم هست. جايى كه انسان باشد هم حتماً غذا پيدامى شود. ولى دريك چنين جايى چه جور انسانى زندگى مى كرد؟ توده غيرقابل نفوذى از جنگل انبوه و ناهموار به ساحل خالى زينت بخشيده بود. از لابه لاى علف هاى هرز و درختان درهم پيچيده هيچ نشانى از رد لاستيك ماشين ديده نمى شد. به نظرمى رسيد رفتن ازكنار ساحل آسانتر باشد. بنابراين رينزفورد درمسير آب شروع به جلو رفتن كرد. تقريباً نزديك به نقطه اى كه در آنجا به ساحل رسيده بود، متوقف شد. يك چيز زخمى كه شواهد نشان مى داد بايد حيوان بزرگى بوده باشد، بوته ها را جابه جا لگدمال كرده بود. علفها و خزه ها دريده شده بودند. قسمتى از علفها نيز به رنگ قرمز خون درآمده بود. يك شىء درخشان كمى دورتر چشم او را متوجه خودكرد. يك پوكه خالى بود. يك فشنگ كاليبر ۲۲! عجيب است! بايد حيوان بزرگى بوده يا شكارچى حتماً اعصاب خيلى قوى اى داشته كه با يك اسلحه سبك به شكار اين حيوان بزرگ رفته. واضح است كه آن جانور با شكارچى جنگيده. فكركنم سه شليك اولى كه شنيدم، زمانى بوده كه شكارچى، شكارش را غافلگير كرده و بعد زخميش كرده. آخرين شليك هم زمانى بوده كه او را به اينجا كشانده و كارش را تمام كرده است. رينز فورد روى زمين خم شد و با دقت به دنبال ردى كه اميدوار بود پيداكند، گشت. پيدايش كرد، جاى پوتين هاى شكارچى، ردپاها درامتداد ساحل صخره اى و درمسيرى كه شكارچى پيموده بود، ادامه داشتند. اين بار با اصرار بيشترى پيش مى رفت. روى شاخه هاى پوسيده درختان و سنگ هاى لغزان مى لغزيد و پيش مى رفت. شب داشت پرده تاريك خود را برچهره جزيره مى كشيد. زمانى كه رينزفورد روشنايى را ديد، شب ظلمت خود را برجنگل و دريا كشيده بود. به محض اينكه يك پيچ را درامتداد ساحل ردكرد، به روشنايى رسيد. نخستين چيزى كه به ذهنش رسيد، اين بود كه به يك دهكده رسيده است. چون روشنايى خيلى زيادبود. ولى همانطور كه پيش مى رفت، درنهايت تعجب متوجه شد كه همه آن اشعه هاى نورانى از يك ساختمان غول آسا مى آيد، يك ساختمان بلند با برج هاى سربه فلك كشيده كه تا دل تاريكى پيش رفته بودند. چشمان ورزيده او طرح سايه وار يك دژ كاخ گونه را ترسيم كردند. ساختمان روى يك شيب بلند ساخته شده بود و سه جناح آن را تا امتداد امواج حريص و خروشان دريا، صخره ها احاطه كرده بودند. رينزفورد فكركرد: اين خيال و اوهام است!! ولى وقتى كه دروازه آهنى ميله ميله را گشود، وهمى دركارنبود. سنگ فرشها همه واقعى بودند. در بزرگ با صورتك تو خالى كه به عنوان دركوب روى آن نصب شده بود هم واقعيت داشتند. با اين حال در اطراف فضايى از ناراستى موج مى زد. دركوب را بلندكرد. صدايى غژغژى خشك بلندشد، گويى دركوب قبلاً مورداستفاده قرارنگرفته بود. بعد رهايش كرد و ازصداى بلند آن خودش از جا پريد. دوباره دركوب را بلند و بعد رهايش كرد و از صداى بلند آن خودش ازجا پريد. دوباره دركوب را بلند و بعد رهاكرد.
|
|
|
|