دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ - ۱۸ شعبان ۱۴۲۵
Mon, Oct 4, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۹۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
به مناسبت هفتاد و سومين سال تولد ريچارد رورتى
سرد باشد
جست و جوى نردبان
بخش نخست
183924.jpg
اشاره:
دوشنبه چهارم اكتبر، مطابق با ۱۳ مهرماه، مصادف است با هفتاد و سومين سال تولد «ريچارد رورتى» ، فيلسوف معاصر آمريكايى.مى توان گفت كه هنوز رورتى در ايران چندان شناخته شده نيست. «اولويت دموكراسى بر فلسفه» اولين متنى بود كه از رورتى كه در ايران ترجمه شد.(۱) وى در اين مقاله، توضيح مى دهد كه اساساً دموكراسى بر فلسفه اولويت ذاتى داشته و نيازى به اثبات فلسفى ندارد. او از اين منظر، ضرورت ليبراليسم پراگماتيستى مد نظر خود را مطرح مى كند. در كنار اين آشنايى جزئى از رورتى بود كه وى در تاريخ جمعه ۲۲ خرداد ماه سال جارى به ايران آمد و مدت دو روز در تهران ماند. او در مدت حضور خود در ايران دو سخنرانى داشت. در سخنرانى اول خود در خانه هنرمندان، از «تعامل فلسفه و دموكراسى» گفت و دومين سخنرانى خود را نيز در مؤسسه عالى پژوهش و مطالعات مديريت و برنامه ريزى به موضوع «فلسفه و توسعه سياسى» اختصاص داد. حضور رورتى در ايران كوتاه بود؛ اما پس از سخنانى كه در همين فرصت كوتاه طرح كرد، مباحث و انتقادات زيادى نسبت به آراى وى درباب دموكراسى مطرح شد و هنوز نيز، گاه مطالبى در اين خصوص تقرير مى شود. متن حاضر به بهانه هفتاد و سومين سال تولد اين فيلسوف برجسته معاصر، با نگاهى اجمالى به زندگى وى؛ به دنبال آن است تا بنيادهاى معرفت شناختى رورتى را در باب دموكراسى و فلسفه به بحث گذاشته و با بيان نظر وى در خصوص اولويت دموكراسى بر فلسفه، به نقد آن بپردازد.
ريچارد رورتى(Richard Rorty) در سال ۱۹۳۱ در خانواده اى مسيحى در شهر نيويورك به دنيا آمد و در همان جا به تحصيل پرداخت. وى در سالهاى جوانى، به شدت تحت تأثير گروههاى چپ اصلاح طلب ضد كمونيست قرار داشت و در حلقه اى مركب از ضد استالينيست ها و چپ هاى معتقد به كنش اجتماعى، فعاليت مى كرد. آن حلقه كه اساساً ميهن پرستانى راديكال به شمار مى رفتند، سعى داشتند ضديت با كمونيسم را با عملگرايى تركيب كنند و از اين منظر به كنش سياسى بپردازند. رورتى ضمن حضور در اين گروه به آراى فلاسفه اى چون افلاطون و نيچه نيز توجه داشت و آنها را مى خواند.
رورتى جوان در سال ۱۹۴۶ به دانشگاه شيكاگو وارد شد و در كلاس هاى درس لوئى استروس و چارلز هارتسورن حضور يافت. او همچنين تحت تأثير وايتهد و كارنپ و ديوئى قرار گرفت و هرگز علاقه خود را به ويليام جيمز پنهان نكرد. چنين بود كه او به عملگرايى(پراگماتيست) ديوئى و جيمز علاقه مند شد، تا جايى كه هنوز او را به عنوان يك فيلسوف عملگرا معرفى مى كنند. البته در كنار تمام اين فلاسفه او از آراى فلسفى ويتگنشتاين و هايدگر نيز تأثير پذيرفته است و در جاى جاى آثار خود به جفرسون، سلرز، ديويدسون و راولز نيز ارجاع مى دهد.
وى پس از اخذ مدرك ليسانس در سال ،۱۹۴۹ همچنان در دانشگاه شيكاگو ماند تا در سال ۱۹۵۲ پايان نامه فوق ليسانس اش را درباره آراى وايتهد ارائه كرد. او از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۶ در دانشگاه ييل تحصيل كرد و مدرك دكتراى فلسفه خود را از همين دانشگاه اخذ نمود و در كالج ولزلى مشغول به تدريس شد. او پس از سه سال تدريس در كالج ولزلى به دانشگاه پرينستون رفت و تا سال ۱۹۸۲ كه در دانشگاه ويرجينيا مشغول به تدريس شود، همانجا ماند. او در سال ۱۹۹۸ دانشگاه ويرجينيا را ترك كرد و به دپارتمان ادبيات تطبيقى دانشگاه استنفورد رفت.
رورتى تا كنون جوايز مختلفى از جمله جايزه «گوگن هايم» (۱۹۷۳ ) و جايزه «مك آرتور» (۱۹۸۱) را دريافت كرده است. از جمله آثار مهمى كه وى نگاشته، مى توان به «چرخش زبانى» (۱۹۶۷)؛ «فلسفه و آيينه طبيعت» (۱۹۷۹)؛ «پيامدهاى عملگرايى» (۱۹۸۲) و «امكان، كنايه و همبستگى» (۱۹۸۹) اشاره كرد. به طور كلى مفسران آراى رورتى بر اين باورند كه او در آغاز علاقه و گرايش زيادى به فلسفه تحليلى داشت و با همين گرايش و علاقه مندى به مسأله زبان، كتاب «چرخش زبانى» را تأليف كرد كه در آن ضمن بررسى مسائل فرافلسفى، فلسفه زبان به بيان نظر خود درباب زبان نيز پرداخت؛ اما وى با تجديد نظر در رويكرد خود، كتاب «فلسفه و آيينه طبيعت» را نوشت و در اين كتاب از پايان فلسفه تحليلى سخن گفت و انتقادات كوبنده اى به اين سنت فلسفى وارد كرد. رورتى با تأليف اين كتاب، در زمره فلاسفه جهانى و مشهور قرن بيستم قرار گرفت و به عنوان يكى از مراجع اصلى فلسفه معاصر شناخته شد. او با اتخاذ موضعى الحادى و ضدمبناگرايانه يا بنيان ستيز (anti-foundationalism) خود، ضمن انكار هر حقيقت و حتى واقعيت غايى به عنوان فيلسوفى پست مدرن شناخته شد. اين در حالى است كه وى به شدت به پست مدرنها خرده گرفته و اساساً كار آنها را نقد مى كند و خود مى گويد: فكر نمى كنم چيزى مثل ساختارشكنى وجود داشته باشد. من هرگز نتوانسته ام بفهمم ساختارشكنى چيست. با اين وصف دريدا را بسيار تحسين مى كنم؛ زيرا او يكى از بهترين خيالپردازان فلسفه قرن بيستم است؛ اما او هيچ روش يا برنامه خاصى به دست نمى دهد. فكر نمى كنم نسبى گرايى پست مدرنيستى معناى روشنى داشته باشد و چنين مى انديشم كه واژه پست مدرن نيز چنين باشد و من همواره سعى مى كنم از آن اجتناب نمايم.(۲)
183891.jpg
رورتى البته موضع خود را به عنوان يك مدرن متأخر روشن مى كند. وى مى گويد كه «امروزه متفكران به دو دسته تقسيم مى شوند. دسته اى كه معتقدند چيزى جديد و حائز اهميت به نام پست مدرن در حال وقوع است و دسته ديگرى كه مانند هابرماس مى پندارند انسانها هنوز در حال دست و پنجه نرم كردن با وظايف شناخته شده اى هستند(يا بايد باشند) كه جنبش روشنگرى برايشان مقرر كرده است. آنهايى كه مانند من با هابرماس موافقند، معمولاً عرفى كردن زندگى عمومى (جامعه)را ره آورد اصلى جنبش روشنگرى مى دانند و نقش ما را همانند پيشينيانمان ترغيب افراد جامعه خود، براى اتكاى كمتر به سنت و تمايل بيشتر براى تجربه كردن آداب و رسوم و نهادهاى جديد تعريف مى كنند.» (۳)
مى بينيم كه رورتى خود را هم رأى با هابرماس معرفى كرده و وظيفه اش را نيز ترويج نهادهاى مدرن و از آن جمله نهاد دموكراسى مى داند. البته او به واسطه اين موضع، فيلسوف مدرن راديكال محسوب نمى شود؛ زيرا انتقاداتى اساسى به آموزه هاى مدرنيته و روشنگرى دارد. به زعم وى «ترديد ما درباره پسامدرن ممكن است ما را درباره مدرن و بويژه درباره ادعاى فوكوو ويرجينيا ولف مبنى بر تغيير طبيعت انسان در حدود سال ۱۹۱۰ نيز مايل به شك كند.» (۴) با تمام اين اوصاف آنچه مسلم است اين مسأله است كه رورتى فيلسوفى با گرايش يا حداقل سمت و سوى تحليلى است كه از مواضعى پست مدرنيستى با توجيه پراگماتيستى دفاع مى كند و اساسا آرمانى مدرنيستى در سر مى پروراند و در عين بهره بردن از تمام اين سنت هاى فربه فلسفى، هرگز پاى در هيچ يك از آنها سفت نكرده است و به هريك از مواضع مذكور انتقاداتى اساسى وارد كرده است. به عنوان مثال از انتقادات اساسى اين فيلسوف منتقد نسبت به آموزه هاى مدرنيته، وجود يك حقيقت غايى و جهانشمول است. رورتى نه تنها نافى حقيقتى واحد هست؛ بلكه حتى او واقعيت را نيز امرى زبانى معرفى مى كند و از اين منظر عينيت را به مثابه امر بيرونى از پيش موجود، نفى مى كند. البته نفى عينيت براى رورتى به منزله ابطال فلسفى و منطقى آن نيست؛ پس از نظر او «مبارزه با شعار عينيت، بدواً يك فعاليت آكادميك نيست؛ بلكه يك امر سياسى است؛ مى بايد با اين شعار [شعار عينيت] مبازه كرد و آن را شكست داد. [... براى رورتى] همه تجربه ها مبتنى بر تفسيرها هستند؛ هيچ مبناى يقينى براى معرفت موجود نيست؛ هيچ زبان واحدى براى بيان همه چيزهايى كه مى خواهيم درباره عالم بيان كنيم وجود ندارد؛ همه زبانها، زبانهاى محلى و انسانى هستند و بالاخره مرزهاى عالم ما را مرزهاى زبانمان مشخص مى كند.» (۵)
رورتى بر اين باور است كه حقيقت چيزى جز واژگان و واژگان نيز چيزى جز امورى جعلى كه به واسطه و توسط انسان ها ساخته مى شوند، نيستند. براى او واقع گرايى به مثابه باورى كه بر اساس آن واقعيت، داراى طبيعتى ذاتى تصور شود كه پاره اى از توصيفات در مقايسه با توصيفات ديگر به اين طبيعت ذاتى نزديك تر باشند، بسيار خام و ناپخته است. البته او انكار نمى كند كه بشر به صورت مستقيم، عام، فنى و يا تجربى با پاره اى از امور و اشيا مرتبط است؛ اما مى گويد كه اين امور و چيزها، توصيفات متفاوت و متعددى دارند. رورتى از موضع عملگرايانه خود تأكيد مى كند كه هيچ توصيفى از اين امور واقعى (واقعيت خام) برساير توصيفات ديگر برترى ذاتى ندارد و تنها به لحاظ ميزان تحقق اهداف انسان هاست كه توصيفى مى تواند از توصيف ديگر برتر بنشيند. او بين فضاى دليلى و فضاى علّى، تمايز قائل مى شود و چون ويلفرد سلرز، ديگر فيلسوف تحليلى آمريكايى، از فضاى دليلى (space of reason) و فضاى علّى (space of causes) سخن مى گويد؛ اما به دليل تعريف خاصى كه از واقعيت دارد و بنا به رويكردش به حقيقت، بين اين دو فضا تمايز قائل مى شود و تأكيد مى كند كه اساساً بايد اين دو را از يكديگر متمايز نگهداشت.
فضاى علّى همان فضاى امور فيزيكى و امورى هستند كه قوانين عليت و قواعد عام طبيعى بر آنها حاكم است و فضاى دليلى بيشتر هنجارين و قراردادى است. چنين است كه توجه و تأثير عميق ويتگنشتاين بر رورتى به وضوح آشكار مى شود. اينكه اخلاق، دين، فلسفه و هنر از يك جنس هستند؛ اساساً آموزه اى ويتگنشتاينى است. ضمن اينكه رويكرد رورتى به زبان و نقش زبان و نسبتى كه زبان با جهان خارج دارد، نيز به صورت مشخص از ويتگنشتاين وام گرفته شده است. البته در كنار تمام اين شباهتها، نقش فلسفه از نظر رورتى نيز كاملاً با آموزه هاى ويتگنشتاين شباهت و همخوانى دارد. رورتى فلسفه را نردبانى مى داند كه غرب از آن بالا رفته و امروز ديگر نيازى به آن ندارد. (۶) اين در حالى است كه ويتگنشتاين نيز در «رساله منطقى فلسفى» خود مى گويد كه «[...] پس از بالا رفتن از نردبان بايد نردبان را به دور افكند» (۷) و منظور ويتگنشتاين از نردبان گزاره هاى فلسفى خود در كتابش است.
رورتى از اين منظر فلسفه را چون نردبانى مى داند كه روزگارى براى تثبيت دموكراسى لازم بوده است؛ اما امروز اين تاريخ است كه از دموكراسى دفاع مى كند و فلسفه نقشى در اين ميان ندارد؛ زيرا سياست و از آن جمله دموكراسى در فضاى علّى قرار مى گيرند و امور اخلاقى، دينى و فلسفى در فضاى دليلى مى گنجند و به همين دليل است كه مى گويد دين، فلسفه و اخلاق(به مثابه امر متافيزيكى و نه دستور العمل زندگى روزمره) نمى توانند توجيه كننده نظم سياسى خاصى و از آن جمله دموكراسى باشند.
تا اينجاى بحث از رويكرد كلى رورتى به فلسفه و پيش فرض هاى فلسفى او سخن گفتيم؛ تا از اين منظر به درك درستى از نظرات سياسى وى درباب دموكراسى برسيم و بتوانيم موضع وى در برابر دموكراسى را به سنجش بگيريم.
(ادامه دارد)
***
پى نوشت ها:
۱- رورتى، ريچارد، «اولويت دموكراسى بر فلسفه» ، خشايار ديهيمى، طرح نو، چاپ اول ۱۳۸۲.
۲- اين مطالب را از گفت وگوى جيانكارلو مارچتى با ريچارد رورتى كه در تاريخ ۲۴ فوريه سال ۲۰۰۴ انجام شده است، وام گرفته ام.
۳-رورتى، ريچارد، «دين يعنى ختم گفت وگو»، مسعود خيرخواه، ماهنامه ناقد، شماره سوم. صفحه ۱۴۹.
۴- همان. صفحه ۱۴۹.
۵- پايا، على، «فلسفه تحليلى: مسائل و چشم اندازها» ،طرح نو، چاپ اول ۱۳۸۲. صفحه ۵۱۸.
۶- رورتى، ريچارد، «تعامل دموكراسى و فلسفه» ، پيام يزدانجو، جزوه ارائه شده در سخنرانى رورتى در خانه هنرمندان ايران.
۷- ويتگنشتاين، لودويگ، «رساله منطقى فلسفى» ، مير شمس الدين اديب سلطانى، اميركبير، چاپ دوم، ،۱۳۷۹ صفحه ۱۱۶.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |