|
نگاهى به «خنده در تاريكى» نوشته ولاديمير ناباكوف، ترجمه اميد نيك فرجام
داستانى گرم از يك نويسنده روسى بى شباهت به آناكارنينا
|
|
|
«ولاديمير ناباكوف» در اولين پاراگراف رمان نه چندان بلندش، همه سنگ ها را با مخاطب وا مى كند. اول از همه، فضاى كلى داستان را برايش در چند خط روشن مى كند، انگار مى گويد اگر اين ماجرا برايت جالب است هم قدم شو وگرنه همين جا رها كن. او چارچوب كلى «خنده در تاريكى» را ساده مى گويد، همه داستان همين است و اگر سودى براى من نداشت، بى شك وارد جزئيات اش نمى شدم. شخصيت اصلى داستان «خنده در تاريكى» مرفه بى دردى است كه كمى هم هنرمند است، البته به قول نويسنده هنرمند درجه سه،زندگى متولى اگر در تمام داستان هاى كلاسيك همچون گستبى بزرگ توصيف اش را خوانده ايم. خانه اى درندشت و بزرگ، زنى زيبا، مليح و آرام، دختربچه اى نازنازى و برادرزن باشخصيتى كه زياد به خانواده خواهرش سر مى زند. زندگى ملال آورى كه در اولين صفحات كتاب براى خواننده ترسيم مى شود، طاقت را از خواننده مى گيرد و قطعاً كمى پيشتر خواننده حق كمى شيطنت را به آلبينوس مى دهد تا خودش را از خميازه كشيدن نجات بدهد. آلبينوس مردى كه در جمع دوستان روشنفكرش، ارج و قربى دارد. ناباكوف در اين ميان به حواشى و اتفاقات دهه اى كه داستان در آن مى گذرد چندان بى توجه هم نيست. پيوند انيميشن و نقاشى، آرزويى است كه آلبينوس در سر دارد و در اين مسير تنها يك نفر مى تواند به او كمك كند، مردى آلمانى به نام ركس كه آلبينوس در آرزوى ديدن اوست، ركس در آمريكا زندگى مى كند و تنها او مى تواند آلبينوس را به آرزويش برساند. نويسنده بى اينكه در جزء به جزء رفتار همسر آلبينوس، اليزابت ريز شود تصويرى كلى از او به خواننده ارائه مى دهد. تصويرى كه اصلاً هم جالب نيست و انگار به عمد اين تصوير از او ترسيم مى شود. در عوض آلبينوس روياپرداز است، بى اينكه خودش بخواهد ذهن اش در جاهاى عجيب و غريبى سرد ر مى آورد، سكوت اليزابت را دوست دارد، اما ذهن اش با روح زنى زيبا، جذاب و پرشور درگير است، زنى در روياهايش. آلبينوس درست مثل اوا بوارى دست به خطر مى زند، البته مادام بوارى سركش و ياغى تر از آلبرت است. مرد داستان از اين همه ملال خسته شده و حالا كه خواننده هم به اين حقيقت پى برده است، آلبينوس راحت تر به سوى جهانى ديگر مى رود. جهانى كه درچند خط ابتدايى نويسنده براى آن عاقبت خوشى پيش بينى نكرده است. آلبرت، مردى كه هيچ رازى در زندگى اش ندارد، هميشه در دسترس خانواده است. بحث هاى شبانه شان تنها به آرزوهاى آلبينوس خلاصه مى شود، تنها سرگرمى زنش خواندن نامه هايى است كه براى همسرش مى رسد و مرد بى هيچ نگرانى به او اجازه خواندن مى دهد. وقتى ناباكوف از همدلى خواننده با آلبرت مطمئن شد، او را به سوى جهان ديگر مى برد. شخصيت اصلى رمان در هواى بارانى قرار مى گيرد. بعد به سينما مى رود و پشت چراغ قوه كنترل چى سينما، زن روياهايش، مارگو را پيدا مى كند. او از اين ماجرا ناراحت نيست، اما بوى شوم فاجعه هم مى آيد. ناباكوف اصلاً جلوى آلبينوس نمى ايستد و سنگ اش را به سينه نمى كوبد، هر جا كه لازم است به خواننده اجازه مى دهد كه بگويد: «اه، چلمن». بالاخره مرد پولدار بى عرضه داستان، دل به دريا مى زند و مار خوش خط و خالى را كه قرار است همه چيز را از اين ملال بيرون بكشد پيدا مى كند، مارگو دختركى كه در سينما كار مى كند. ناباكوف عشق بى پايان آلبرت، عجزش و شيطنت مارگو را به رخ مى كشد. دخترك درست مثل طوفان درون درياى آرامش آلبرت مى افتد. مى چرخد و مى چرخد و همه چيز را دگرگون مى كند. هيچ چيز شبيه آرمان شهرى نيست كه او درذ هن داشت، گاهى وقت ها رو به ابتذال مى رود. مارگو دخترى كه آنقدر از زمانه كشيده است كه حالافكر مى كندخوب موقعى است تا تقاص اين همه فقر و در به درى را پس بگيرد. آنقدر زيباست كه مى تواند گليم خودش را از آب بيرون بكشد. مارگو به مرد جذاب و جاافتاده اى به نام «شيفر ميلر» بر مى خورد، اما بالاخره روزگار خوشى اش دوام نمى يابد. حالا كه يك شيفرميلر ديگر سراغ اش آمده (آلبرت در ابتدا نام واقعى اش را فاش نمى كند) اين يكى را به اين راحتى ها رها نمى كند. همه چيز «خنده در تاريكى» از دنياى تصوير سرچشمه مى گيرد. ناباكوف مى گويد من به زبان تصوير مى انديشم و هرگز باور نمى كنم با زبان بتوان انديشيد. آلبرت در تمناى عشق مارگو مى سوزد. حاضر است به همه چيز پشت پا بزند اما دخترك در ازاى هر امكان تازه، ذره اى محبت تصنعى به كوير روح آلبرت مى ريزد. مارگو آنقدر در زندگى اش رنج كشيده است كه حالا نمى توان او را به خاطر رويايى كه دارد سرزنش كرد، حالا يك مرد هوسران پولدار پيدا شده بهتر كه پله هاى ترقى مارگو شود. آلبينوس بى محلى هاى مارگو را نمى فهمد. بالاخره نامه بى موقع مارگو به آلبينوس همه چيز را به هم مى ريزد ومارگو به آنچه مى خواهدنزديك مى شود. مثل همه داستان هاى آلبينوس كه معمايى هم درميان مطرح است. همه چيز در هم مى پيچد. يك روز سر و كله مرد كاريكاتوريستى كه آلبينوس مشتاق ديدنش بود پيدا مى شود، ركس مردى كه مارگو او را به اسم شيفر ميلر مى شناخت و همه چيز در يك نقطه به هم مى رسد، داستان معماوار مى شود. ركس آنقدر زرنگ و رند است كه حتى آلبينوس نمى تواند تصورش را بكند. او با خود واقعيت ها آلبرت را گول مى زند. ركس همه چيز را به خنده مى گيرد، همه چيز برايش جنبه سرگرمى دارد، هميشه ريسك مى كند.با خنده و خيلى راحت به آلبينوس مى گويد كه مارگو با من راه نمى آيد و آلبينوس همه چيز را جزو شوخى هاى ركس مى گيرد. مارگو به عشق اش فيشرميلر رسيده است، اما ثروت آلبينوس هم چشمگير است. گاهى وقت ها خنده هايش او را رذل و پست فطرت نشان مى دهد. نان آلبرت را مى خورد و به او خيانت مى كند. او بى نقص است، نقشه هايى كه مى كشد حرف ندارد. چرخش زمانه ركس ومارگو را راحت تر مى كند. آلبينوس درست در لحظه اى كه به رابطه ها مشكوك مى شود بينايى اش را از دست مى دهد و حال دنياى سياه آلبرت به آن دو اجازه مى دهد كه بى پروا عمل كنند. آلبرت در كلبه اى ييلاقى پيش خودش فكر مى كند كه مارگو چه فرشته اى است كه او را با اين وضعيت تحمل مى كند. غافل از اينكه مارگو سرش را روى شانه هاى ركس گذاشته است. ركس آنقدر بى نقص عمل كرده است كه كفر ناباكوف را هم بالا آورد. حالا بايد يك جورى شخصيت اش را گندمال كند. پل بالاخره به حساب بانكى آلبينوس كه كرور كرور پول از آن بيرون مى كشند شك مى كند و لحظه اى به كلبه ييلاقى مى رسد كه ركس عريان روبروى آلبينوس نشسته و صداى پرنده ها را در مى آورد و كوبيدن عصاى آلبرت به سرش كمى دل ناباكوف را خنك مى كند. آلبرت به آرامش رسيد، اما حال تا انتقام نگيرد راحت نمى خوابد. مارگو اما همان مار خوش خط و خال است كه هنوز از ماندن ركس هم خيالش راحت نيست. ناباكوف براى چندمين بار معمايى را طرح مى كند كه هيچ كس نمى تواند حلش كند، ماشنكا، لوليتا و دعوت به مراسم گردن زنى همگى در بستر اصلى داستان چنين وضعيتى را دارند. داستانى گرم از يك نويسنده روسى كه هيچ شباهتى به آناكارنينا ندارد.
|