يكشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۳ - ۲۴ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Oct 10, 2004
ويژه ۱
سال دهم - شماره ۲۹۳۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
بيكارى ديگرتحصيل كرده
وتحصيل نكرده نمى شناسد
پشت ديوارهاى تو در تو
• ويژه نامه « ايران جوان » اين هفته
را در صفحات ويژه بخوانيد.
184503.jpg
يك اتفاق
بعد از نيم ساعت ايستادن كنار خيابان و تكرار بى وقفه كلمه «خرمشهر» توانستم سوار يكى از اين تاكسى ها شده و به سمت مقصد حركت كنم. فكر دير رسيدن به روزنامه و عقب افتادن يكسرى كارهايم، آنقدر ذهنم را به خود مشغول كرده بود كه صداى افراد داخل تاكسى و بحث داغى كه شروع شده بود را نمى شنيدم تابلوى مغازه ها، درختان و آدم ها، مثل فيلمى كه جلو زده شده باشد با همان سرعت از جلوى چشمانم رد مى شدند. صداى بلند راننده فيلم جلوى چشمم را stop كرد و افكارم را از هم گسست.
«نه آقاجان، به چه چيزى فكر مى كنى؟ همه بيكارند، باسواد و بى سواد نداره.» پسرى كه جلو نشسته بود و از جزوه اى كه روى جلدش حك شده بود اقتصاد كلان ۱ مى شد فهميد دانشجوى رشته اقتصاد است حرف راننده را قطع كرد: «قبول كنيد پيدا كردن كار براى جوان ها توى اين جامعه سخت تر است، هيچ كس به فكر اين همه جوان تحصيلكرده كه هر سال از دانشگاه فارغ التحصيل مى شوند نيست، خود من اگه بهتون بگم چند جا براى كار مراجعه كردم و چند بار مصاحبه شدم باور نمى كنيد، ولى چه فايده هر بار دست از پا درازتر برگشتم.»
راننده كه صحبتش قطع شده بود ادامه داد: «من ۵ تا پسر دارم و ۲ تا دختر. پسر بزرگم هر روز صبح كارش اينه كه پاشه از اين پول خوردهايى كه من هر روز پشت اين ترافيك و چراغ قرمزهاى پشت سر هم (پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم كه اين را گفت) در مى آرم ۵۰۰ تومان بردارد و بيفتد توى خيابان، اول چند تا روزنامه مى خرد و تا آخر شب هم مى شينه پاى تلفن و به اين شركت ها و مؤسسات زنگ بزند كه شايد روزى يكى از آنها، استخدامش كنند. ماه پيش پول تلفن ما ۴۱ تومن شد.» ديگر نمى توانستم فقط يك شنونده باقى بمانم از او پرسيدم: «پسرتان درس خوانده؟» در آينه نگاهى به من انداخت و با ريشخندى گفت: «ليسانس شيمى داره طفلكى!!» و اين كلمه طفلكى را طورى گفت كه پر از احساس غم انگيز يك پدر بود. آقايى كه كنار من نشسته بود و از بوى ادكلن گران قيمتش معلوم بود نبايد وضع مالى بدى داشته باشد و تا حالا با موبايلش مشغول صحبت بود گفت: آقا برو خدا رو شكر كن پسرت با روزى ۵۰۰ تومان زندگى مى كنه و صداش در نمى آد، آخه كى رو ديدى با روزى ۵۰۰ تومان زندگى كنه، پسر خود من هم مهندس عمران شده ولى اگه شركت خودم نبود نمى دونم تا كى قرار بود بيكار بمونه.» راننده سرش را به سمت آسمان برد و: «خدا رو شكر.» به مقصدم رسيده بودم. بدون اينكه دلم بخواهد بايد از تاكسى، اين رسانه كوچك و متحرك پياده مى شدم، دلم مى خواست تا آخر مسير مى نشستم و حرف هاى بيشترى را مى شنيدم. ولى عقربه هاى ساعت دوباره عقب افتادن كارهايم را گوشزد كرد و بعد از پرداخت پول از تاكسى پياده شدم.
دعا كن بتونم كار رو بگيرم
توانسته بودم سوژه اين هفته گزارش را پيدا كنم و از اين بابت خوشحال بودم. باز هم بايد از جمعيت جوان كشور بگويم. از پتانسيل هاى موجود در مملكت و باز هم از بى توجهى به اين پتانسيل ها. براى شنيدن درددل هاى جوانان لازم نيست به هيچ ارگان و سازمانى سر بزنيد، كافى است كمى در همين خيابان هاى شلوغ شهرتان راه برويد، جوانانى كه در حال حركتند را غافلگير كنيد. ازهمان اول به سراغ اصل مطلب برويد: شما چه كاره هستيد؟ «نمى دونم بهش چى مى گن، يعنى نمى دونم مؤدبانه اش چى مى شه jobless ؟همون بيكار خودمون ديگه.» وقتى مى گويم زبانت هم خوب است! سعيد مى خندد،مى گويد: «بابا ناسلامتى توى اون دانشگاه يه چيزايى بهمون ياد دادن ها!» آرزو را در يكى ازمكان هاى مصاحبه كه در روزنامه پيدا كرده بودم ديدم. مى گفت كه ليسانس زبان دارد و براى منشى گرى به اينجا آمده. روزنامه را نشانش مى دهم ومى گويم «همه اين شرايط را دارى؟» مى خندد ومى گويد: «فقط اين يكى را ندارم.» به آگهى نگاه دوباره اى مى اندازم: «به خانمى مسلط به زبان انگليسى و كامپيوتر كه ساكن همين منطقه باشد، براى منشى گرى نيازمنديم.» آرزو ساكن همين منطقه نيست ولى ازمن قول مى گيرد كه بازگو نكنم.مى گويد: منظورشان اين است كه نتوانيم بگوييم راه دور بود و دير كرديم من سه ساعت زودتر حركت مى كنم تا بموقع برسم، فقط دعا كن بتونم كار رو بگيرم.
فقط ۴۰ هزار تومان بهم مى دادن
قاسم را در يكى از همين دانشگاه ها پيدا كردم، دوستانش مى گفتند: «خرخون كلاسه خانم!» از او مى پرسم: تا به حال به فكر كار كردن در كنار درس خواندن افتادى؟ مى گويد: به فكر بيفتم؟ تمام فكرم را به خود مشغول كرده، ولى كو كار؟ به هر كى كه فكر كنيد رو انداختم از استاد گرفته تا دوست بابام ولى همه جا خوردم تو ديوار... (خنده تلخى مى كند) به او مى گويم: اصلاً كار نيست. يا با زمان هاى تو نمى خورد؟ «هر دو» ادامه مى دهد: «ببينيد، كار پيدا نمى شود وبراى مسؤولان هم ما مهم نيستيم. من چقدر مى تونم شرمنده پدر كارمندم باشم كه ازشهرستان بايد هرماه برايم پول بفرستد . مى دونيد من الآن ۲۵ سالمه، چطور درهمه موارد پيشرفت علم وتكنولوژى بايد به كشورهاى ديگه نگاه كنيم ولى اينكه اونا جوانهاشون از ۱۸ سالگى اين امكان رو دارن كه كار كنن وخودشون رو از نظر مالى به خانواده تحميل نكنن ومستقل شن را نمى بينيم. « شايد خود جوان هاهم بايد كمى توقعاتشان را پائين بياورند اين طور نيست؟»
قاسم كمى عصبانى شده و مى گويد:« توقع؟ من چند روز پيش براى كارى رفته بودم كه ماهى فقط ۴۰ هزار تومان بهم مى دادن ، ولى من رفتم ، چون نياز دارم كه كار كنم. توقعى هم ندارم، ولى همون رو هم بهم ندادن شما منظورتون از توقع چيه؟» سعى كردم كمى آرامش كنم ولى فايده نداشت. اين بچه خرخونها همشان همين قدر سمجند؟
خبرهاى زيادى درمورد طرحهاى خوداشتغالى جوانان و وامهايى كه به اين منظور درنظر گرفته شده ازاين ورو آن ور شنيده مى شود ولى ايمان مى گويد: پارسال بود كه به دنبالش رفتم ، اول وزارت كار بعد از كمى اين اتاق و آن اتاق رفتن تنها چيزى كه گرفتم آدرس سازمانى درخيابان سميه بود البته به همراه شماره تلفن، آنها گفتن بايد به قسمت كارتهران درجاى ديگر مراجعه كنم بعد از دوندگى هاى زياد آنجا هم بهم گفتند:« نه خير هنوز تصويب نشده، البته اگر هم تصويب شود شرايطى دارد كه بايد واجد آن باشيد.» نمى تواند جلوى خنده اش را بگيرد، علت را جويا مى شوم مى گويد:« يعنى مؤدبانه مال شما نيست بفرمائيد بيرون» از او مى پرسم كه اگر تصويب شود وفرض محال همه شرايط را هم دارا باشى وفرض محال تر وام ۳ ميليونى يا ۵ ميليونى را بگيرى ، مى خواهى با آن چه كارى براى خودت راه بياندازى؟ مى گويد: مى رم يه پيكان مى خرم مسافركشى مى كنم ازبيكارى كه بهتره ، نيست؟» ايمان فوق ليسانس جامعه شناسى اش را تازه از يكى از دانشگاههاى سراسرى تهران گرفته .
سهميه بندى نيست ، اولويت بندى است
هر روز درجامعه از آمارهايى خبردار مى شويم كه شايد زياد هم خوشايند نباشد، آمارهايى كه تازه اكثراً معتقدند با آمار واقعى تفاوت چشمگيرى دارد.
آمار روز افزون طلاق، آمار اعتياد، آمار بزهكارى، آمار قتل و دزدى و آمار ... و خوب هم مى دانيم درهمين آمارهاى رسمى ناقص درصد جوانان متخلف خيلى بيشتر از آن چيزى است كه فكرش را مى كرديم. جوانان بزهكار هرروز ازديروز بيشتر مى شوند وبا رفتن به زندان كارهاى خلاف بيشترى را مى آموزند. ديگر خبرى از آن زندگى هاى آرام و موفق نيست وانگار اين نوع زندگى ها كاملاً به داستانها سفر كرده اند، جوانان خيلى زودتر از آنكه فكرش را بكنيد مى فهمند (واقعاَ؟) كه به درد هم نمى خورند، شايد تحمل جوانان نسل ما به نسبت جوانان قديمى كم شده باشد كه آن هم مى تواند هزار و يك دليل داشته باشد. ولى مشكل چيز ديگريست. جوانى كه نتواند ازلحاظ مالى بعد از ،۲۵ ۳۰ سال خود را تأمين كند، شايد قابليت هركارى را داشته باشد . وقتى همسرش بخاطر مشكل مالى او را رها مى كند، ديگر چه انگيزه اى مى تواند او را به زندگى اميدوار كند؟ نوجوانى كه تمام زندگى خود را كاركرده ولى روز مادر هيچ پولى براى خريدن هديه به بهترين عشق زمينى اش ندارد، مى رود خود سوزى مى كند وتازه بگذاريد حرفى ازبزهكارى ها و كارهاى غيرشرافتمندانه نزنيم.
يك ديالوگ ساده
درروابط عمومى وزارت كار به عنوان يكى از متقاضيان اين وامها حضور پيدا كردم و مكالمات زير ردو بدل شد.
سلام،« آمدم براى گرفتن وام خوداشتغالى» ، « ديرآمديد، خانوم بيستم برج قبل مهلت ارسال فرمش تمام شد»« چه فرمى ؟، (مى خندد زيرلب مى گويد: طرف اصلاً توباغ نيست).« ببينيد خانم ما يك دفترچه اى را بوسيله ادارات پست به دست مردم رسانديم كه درآن تمام شرايط افراد ومراحل كار توضيح داده شده بود، شما بايد با توجه به اينكه شرايط را دارا هستيد يا نه فرم را پركرده وتا بيستم ماه پيش براى ماپست مى كرديد. بعد ازآن ما بعد از گذراندن مراحلى كارتى به خانه شما ارسال مى كرديم وباقى مراحل...»
« شرايط چه چيزهايى بود؟ يعنى منظورتان اينست كه سهميه بندى است؟»
« نه خانوم ، سهميه بندى نيست ولى اولويت بندى داريم، يعنى مثلاً افراد مجرد ،رشته هاى فنى وافرادى كه بيكارند دراولويت هستند». درآخر از او پرسيدم كى دوباره اين فرمها را پخش خواهد كرد؟ گفت: شايد ۴ ، ۵ ماه ديگر، ادامه دادم: به هر كه اين شرايط را داشته باشند وام تعلق مى گيرد يا قرعه كشى واين برنامه ها دارد؟ او نيز ادامه داد:« به اكثرشان تعلق مى گيرد وقرعه كشى دركار نيست.
كاشكى شماره اى ازقاسم داشتم ويا مى توانستم دوباره ايمان را پيدا كنم. راستى فراموش كردم براى آرزو دعا كنم. كاشكى آن كار را گرفته باشه.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |