يكشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۳ - ۲۴ شعبان ۱۴۲۵
Sun, Oct 10, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۳۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
درباره «دوستى» با استاد همايون خرم:
دنبال چه مى گردى؟
شايد در سال چيز هاى زيادى را گم كنيم. شايد خيلى از آنها را اصلاً نفهميم كه گم كرده ايم و بعضى ها را هم وقتى فهميديم به سرعت باد فراموش كنيم. يعنى اصلاً چه بهتر! ولى چيز هايى هست كه وقتى گم شود از روى نبودنش، بودنش را حس مى كنيم و وقتى جايش خالى باشد تازه ديده مى شود. آنوقت به دنبالش خواهيم گشت از كوه و دره و دشت گرفته تا ستون روزنامه، نشانى ما:
donchemig@ Yahoo.com
سلام
من دنبال يكى از دوستانم مى گردم به اسم احسان حسامى .
توى يكى از كلاسامون با هم بوديم، من خيلى وقته نديدمش، لطفاً اگه ازش خبرداريد بهم ايميل بزنيد.
Mymail box.m@gmail.com
رضا ـ ق
همسايه ۱۴ سال پيش!
با عرض سلام وخسته نباشيد اين دومين باريست كه براتون ايميل مى زنم، من دوست و همسايه قديميمون را گم كردم. مى خواستم ازطريق شما شايد پيداش كنم لطفاً اين مطلب رو برام چاپ كنيد.
بلوار ميرداماد، خيابان شهيد بهزاد حصارى با هم همسايه بوديم. آقاى آرش شادلو، خوشحال مى شم اگه به من ايميل بزنى . من منتظرم
n_h29@parsimail.com
شكسته بند
يه روز يه نفرى بود كه دوست داشت قلبش رو به همه هديه بده اما هروقت اين كار رو مى كرد نمى دونم چطور مى شد كه مى زدن قلبش رو مى شكستن.
اينقدر اين عمل تكرار شد كه الآن ديگه به جاى قلب يه مشت چينى شكسته داغون داره. حالا اون آدم ديگه تصميم گرفته اين چينى داغون رو به همين سادگى به كسى نده ودنبال يه چينى بند زن خوب مى گرده تا اونو دوباره بسازه. اگه يه بند زن خوب سراغ دارى يا خودت چينى بندزنى يه سرى به اين شكسته قلب تنها بزن.
با احترام ـ شروين شيبانى
tofannasim2002@yahoo.com
معلم جبر
خوبيد؟ روزنامه وضميمه هاتون عاليه. من چيزى گم نكردم. فقط دنبال معلم جبر و احتمال در پايه سوم مى گردم كه باهام جبر واحتمال كار كنه و مطمئناً هم مى تونيم دوستاى خوبى براى هم باشيم. كمك كنيد تا پيدايش كنم.
باتشكر
anita_bavafa@yahoo.com
درباره «دوستى» با استاد همايون خرم:
باز امشب در اوج آسمانم
184599.jpg
نام همايون خرم، بخشى جدانشدنى از تاريخ ترانه هاى ايرانيست. اگر تنها فهرستى چندتايى از ملودى هاى جاودانه او را رديف كنم، شما نيز اين گفته را تأييد مى كنيد:
بگذر از كوى ما، اشك من هويدا شد، ساغر شكسته، آمد اما، امشب در سر شورى دارم، مى گذرم تنها، تنها ماندم، تو اى پرى كجايى و ...
باز هم نيازى به ادامه دادن هست؟ براى همايون خرم، پس از نيم قرن كار آهنگسازى، حالا آهنگ ها تبديل شده اند به رفقايى قديمى كه سلام و عليكى دارند و رفت و آمدى. بحث ما درباره اين رفاقت هاست
تأثيرگذاران بر همايون خرم:

ابوالحسن صبا
صبابالاترين تأثيرگذارى را بر زندگى من داشت. تأثيرگذارى او فقط از لحاظ موسيقايى نبود، او بر من يك تأثير رفتارى گذاشت. او به من ياد داد كه چطور بايد عاشق باشم و اگر موسيقى را دوست دارم، شرافت آن را از بين نبرم و جدى ترين نگاه را به آن داشته باشم.

مادرم
مادرم مرا آنقدر تحمل كرد تا توانستم ويولن ياد بگيرم. هيچ وقت از صداهاى گوشخراشى كه در اوايل كار از سازم در مى آمد، خم به ابرو نياورد. علاقه او به موسيقى و به ويژه دستگاه «همايون» باعث شد تا نام كوچك من همايون شود. وقتى قطعه اى مى ساختم و براى او مى نواختم، اگر اشك هايش جارى مى شد، مى فهميدم كه كارم را خوب انجام داده ام.

روح الله خالقى
با شنيدن كارهاى روح الله خالقى نسبت به ادامه دادن موسيقى مصمم تر مى شدم. او كارهاى بى نظيرى داشت. بچه بودم و پاى راديو مى نشستم و ترانه هايى مثل «بهار عاشق» در اصفهان يا «حالا چرا» با شعر شهريار و يا «آتشين لاله» را مى شنيدم و روحم پرواز مى كرد. بعدها مهدى خالدى هم تأثيرى چنين بر من گذاشت و بارها اشكم را جارى كرد.
\براى رسيدن به منزل شما ناگزير بودم از پارك نزديك منزلتان عبور كنم. جالب اينجا بود كه بلندگوى پارك داشت ترانه «امشب در سر شورى دارم» را پخش مى كرد. با خودم فكر كردم اين ترانه ها در گذر اين همه سال، حالا به دوستان نزديك ما تبديل شده اند...
> اين ترانه ها فقط دوستان شما نيستند، دوستان صميمى خود من هم هستند. دوستانى كه سال هاست با آنها نشست و برخاست دارم.
\ اين دوست ها را چطور پيدا مى كنيد؟
> هروقت آهنگى قرار است درست شود، از مدتى قبل تر احساس مى كنم در گوش من انگار دارد چيزى زمزمه مى كند.
\ چه چيزى؟
> همين، نمى دانم. بسيار مشكل است كه آن را تشريح كنم. يك زمزمه است، يك عشق است، يك تغيير است و درست مثل دوستى كه مى خواهى زودتر او را ببينى، دنبال قلم و كاغذ مى گردى كه آن زمزمه را روى كاغذ بنويسى.
\ يك نوع بى قرارى؟
> بله... كلمه خوبيست. دقيقاً يك نوع بى قرارى. گاهى وقت ها اين زمزمه فقط در حد يك جرقه است و من شروع مى كنم به برقرارى يك رابطه دوستانه با آن جرقه. پس به سراغش مى روم. با آن سلام و عليك مى كنم، آنقدر كه رابطه مان به يك راز و نياز تبديل مى شود.
\ دست اين دوست را مى گرفتيد و به كوه و دشت ببريدش؟
> بله، هميشه با من بود. در حدى كه گاه در كارم هم تأثير مى گذاشت و وسط كار يكدفعه مى ديدى كه سرزده مى آمد و من مجبور بودم قلم و كاغذ پيدا كنم و ملودى را بنويسم و تا نمى نوشتم هم خلاص نمى شدم. انگار اين زمزمه مرتب اخطار مى داد كه رابطه ات را با من كامل كن اخطارى در كمال نرمى و آرامى. يكبار در مجلسى آقاى ابوالحسن ورزى شعرى خواند كه مى گفت: آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، چشم خواب آلوده اش را مستى رؤيا نبود... و از من خواست كه ملودى روى آن بسازم. به عادت هميشگى فكر مى كردم كه خيلى زود اين ملودى ساخته مى شود اما نشان به اين نشان كه دو ماه گذشت و من نتوانستم كارى كنم. انگار رابطه با اين شعر يك اسم رمز داشت و دوستى با آن فضاى خاصى را مى طلبيد كه به وجود نمى آمد. يك شب به خودم گفتم تو به آقاى ورزى باختى. چون او غزلى گفته كه هم زيباست و هم تو نمى توانى روى آن چيزى بسازى آن شب خوابيدم اما ساعت چهار صبح يكدفعه از خواب پريدم و ديدم ملودى دارد خودش مى آيد و حالتى پيدا شد كه انگار باران نت بود و تا صبح اين رفاقت ما تمام شده بود و حاصل ترانه اى شد كه بعدها مرحوم بنان خواند.
184509.jpg
\ پس با اين حساب ملودى ها هم مثل دوستان آدم، هركدام رگ خوابى دارند.
> بله، رگ خواب كه چه عرض كنم، بايد نازشان را كشيد. چون گاهى ملودى دقيقاً عين يك معشوق براى آدم ناز مى كند و مرتب راه هاى رسيدن به خود را بر تو مى بندد.
\ هيچ وقت شده يكى از اين ملودى ها با شما قهر كند؟
> اگر بشود اسمش را قهر گذاشت، بله. من الآن كلى ملودى نساخته دارم كه وقتى خط هاى اول آنها را نوشته ام، ديده ام آنقدر خوب است كه بالاى آن يادداشت كرده ام: «توجه، توجه... بسيار عاليست، ادامه داده شود.» ولى هيچ وقت ادامه پيدا نكرده. يعنى خود ملودى راه نداده، انگار قهر كرده و ما را تحويل نمى گيرد. يك نوع قهر ديگر را هم گاهى تجربه كرده ام و آن اينكه يك دفعه شش ماه، يكسال طول كشيده و ديده ام هيچ ملودى به سراغم نيامده و خيلى سختى كشيده ام تا اين آشتى به وجود آمده. يكبار مدت ها بود كه هيچ جرقه اى در ذهنم زده نمى شد. همان موقع دوست عزيزم بيژن ترقى خيلى اصرار مى كرد كه يك ملودى به او بدهم كه رويش ترانه اى بگويد. هرروز با من تماس مى گرفت و مى پرسيد چى شد؟ و من مى گفتم: والله هركار مى كنم، نمى توانم. انگار هيچ چيز توى ذهنم نمى آيد. آقاى ترقى مرتب به من القا مى كرد كه تو مى توانى و من واقعاً نمى توانستم. يك روز آمد منزل ما و مرا برد به دربند. آنجا نشستيم و غذايى خورديم و بيژن ترقى شروع كرد به يادآورى ترانه هاى گذشته من و هى شعر خواند و شعر خواند... يك دفعه احساس كردم چيزى دارد در ذهنم جرقه مى زند. قلم و كاغذ برداشتم و نوشتم. نوشتم و نوشتم تا اينكه بيژن ترقى گفت: نگفتم مى شه! و واقعاً اين آشتى دوباره صورت گرفت.
\ نتيجه اش كدام ترانه شد؟
> در ميان گلها.
\ مى گذرم تنها؟
> بله مى گذرم تنها، در ميان گلها، گه به گلستانى گه ميان صحرا...
\ وقتى يك نفر با آدم قهر مى كند، آدم بعد از طى يك عصبانيت موقت، به خودش رجوع مى كند و از خودش مى پرسد آخر من چه كار كرده ام كه با من قهر كرده اند. وقتى ملودى ها با شما قهر مى كنند، چنين پرسشى از خودتان مى پرسيد؟ آيا اصلاً اين قهر كردن ها نتيجه تغيير حال درونى شماست؟
> بيشتر يك جور طلسم شدن را احساس مى كردم و وقتى ادامه پيدا مى كرد، دچار يك نوع افسردگى مى شدم. احتمالاً گرفتارى ها و حال درونى خودم هم بر اين قطع رابطه بى تأثير نبوده است.
\ همه اين قهر و آشتى ها كه گفتيد، در مرحله پيش از ساخت يك ملودى بود. پس از ساخت ملودى چه؟ آيا ملودى داشته ايد كه ساخته و پخش بشود، اما بعداً به اين نتيجه برسيد كه دوستش نداشته ايد و قطع رابطه كنيد؟
> «دوست نداشتن» خير، اما «قطع رابطه» چرا. براى من ملودى ساختن يعنى دنبال چيزى گشتن و كشف كردن و هر وقت كارى مى سازم، خيال مى كنم شاهكارى خلق كرده ام. تا چند روز دلم به اين شاهكار خوش است، اما چند بارى كه مى شنومش، مى بينم نه، اين همان شاهكارى نيست كه من دنبالش بوده ام. با او خداحافظى مى كنم و مى روم سراغ پيدا كردن يك دوست ديگر!
\ آيا دوستى و نزديكى ترانه سرا و آهنگساز، در بهتر شدن كار مؤثر است؟
> تجربيات من به من مى گويد اين طور است. من و تورج نگهبان با هم بزرگ شده ايم و رابطه صميمانه اى داشته ايم. صميميت ما منجر به ساخت كارهاى خيلى خوبى شد. كارهايى مثل اى گل جلوه اين بستان دارى، گمشده، خداوندا چى مى شد، قسم به دلهاى خسته دلان و... ما آنقدر نزديك بوديم كه وقتى من غمگين مى شدم، او هم غم مرا مى فهميد و در شادى هم شريك بوديم.
\ با بقيه ترانه سراها چطور؟ معينى كرمانشاهى، بيژن ترقى، كريم فكور...
> با شدت و ضعفهاى مختلف با همه آنها هم رابطه دوستانه داشتم، اما نه در حد تورج نگهبان.
\ اگر رابطه دوستانه با يك ترانه سرا را در خلق يك ترانه و جاودانه شدن آن مؤثر بدانيم، پس براى من بگوييد كه اين چه رابطه عميقى بوده ميان شما و اميرهوشنگ ابتهاج كه منجر شده به خلق ترانه: «تو اى پرى كجايى»؟
> با ابتهاج از طريق شعرهايش آشنا بودم، اما هيچ گاه از نزديك هم را نديده بوديم تا اينكه ابتهاج مسؤول اداره موسيقى راديو شد. او يك روز مرا به اتاقش دعوت كرد و گفت كه من عاشق كارهاى شما هستم و اين ربطى به مسؤوليت من در اداره موسيقى ندارد و براى اينكه به شما ثابت شود كه راست مى گويم، مى خواهم يك شب شما را به منزل دعوت كنم. خلاصه من يك شب به منزل آقاى ابتهاج رفتم و ديدم كه چه دستگاههاى صوتى عجيب و غريبى دارد. چند تا از كارهاى من را گذاشت و من تازه فهميدم كه چه كارهاى خوبى است (مى خندد). ابتهاج شروع كرد به شعر خواندن و من ديدم كه چه مرد محترم و با احساسى است و همين آغاز دوستى ما شد و هى به او علاقه مندتر مى شدم. يك روز به من گفت من خيلى دوست دارم روى يكى از كارهاى تو شعرى بگويم و من هم از اين پيشنهاد خوشحال شدم. هفت، هشت روزى خلوت كردم و ملودى تو اى پرى كجايى ساخته شد. وقتى ملودى را براى ابتهاج زدم، حالش منقلب شد و بعد روى آن شعرى گفت كه هر كس مى شنود، خيال مى كند ملودى روى شعر ساخته شده، نه شعر روى ملودى.
\ با «قوامى» هم كه كار را اجرا كرد، دوست بوديد؟
> با قوامى در دوره نظام وظيفه آشنا شدم. من ستوان وظيفه بودم و او سرهنگ و هر دو در اركستر ارتش برنامه اجرا مى كرديم. وقتى قرار شد «تو اى پرى كجايى» ضبط شود، هر كس خواننده اى را پيشنهاد مى كرد و پيشنهاد من قوامى بود. همه تعجب مى كردند و مى پرسيدند چرا قوامى؟
\ واقعاً... چرا قوامى؟!
> قوامى در آن موقع هفتاد سال داشت و صدايش يك جور خستگى و خش دوست داشتنى داشت كه مى توانست به حس مورد نظر ما كمك كند. موفقيت ترانه نشان داد كه من اشتباه نكرده ام.
\ ترانه هاى شما مرتباً مورد بازخوانى قرار مى گيرند. آيا شنيدن اجراهاى جديد، خاطره ذهنى شما را به هم نمى ريزد؟
> اين نكته مهمى است. بعضى ترانه ها با آنكه بسيار زيبا هستند، اما زير خاكستر فراموشى مى روند و حيف است كه نسل جديد آنها را نشنوند. اگر خواننده اى بتواند ترانه اى قديمى را خوب بخواند، ايرادى نمى بينم كه كارهاى قديمى مورد بازخوانى قرار گيرند. الآن آلبوم «تنها ماندم» كه آقاى اصفهانى دو، سه سال پيش براساس كارهاى قديمى من خوانده اند، هنوز از پرفروش ترين آلبومها است و جالب اينجاست كه بيشترين خريداران اين آلبوم جوانها بوده اند و اين همان هدفى است كه من دنبالش بوده ام.
\ اين هدف خيلى خوب است و خيلى خوب تر اينكه به آن رسيده ايد. اما اجازه بدهيد پرسشم را تكرار كنم. آيا اين بازخوانى ها خاطره ذهنى شما را به هم نمى زند؟
> (فكر مى كند.)...
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟ رودربايستى را كنار بگذاريد استاد.
> اصفهانى يك ويژگى متمايز از بسيارى از خوانندگان هم نسلش دارد. او شعر را خوب مى فهمد و اين نكته مهمى است كه وقتى خواننده اى ترانه اى اجرا مى كند، بداند كه چه چيزى دارد مى خواند. او آدم انديشمند و باهوشى است و ترانه را هم خيلى خوب اجرا كرده، مخصوصاً تحريرهاى جديدى كه به كار برده، خيلى زيباست.
\ استاد!
> بله؟
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟
> صداى خسته قوامى اثر بيشترى روى من گذاشته. اما يك چيز را هم بگويم... آقاى اصفهانى واقعاً اين ترانه ها را خوب خوانده اند.
\ هيچ وقت در واگذارى يك ترانه به يك خواننده رفاقت راهم در نظر مى گرفتيد؟
> در اين كار بيشتر از آنكه رفاقت برايم مهم باشد، خودملودى مهم بود. يعنى خودملودى مرا به سمت خواننده راهنمايى مى كرد. بعضى كارها قدرت مى خواست، بعضى كارها لطافت مى خواست و ... «آمداما» را كس ديگرى غير از بنان نمى توانست بخواند يا «رسواى زمانه منم» در صداى آن خواننده بود كه به اوج مى رسيد.
\ آيا تشخيص اشتباه هم داده بوديد؟
> بله... اما نمى خواهم بگويم كدام ترانه و چه كسى... اين سخن بگذار تا وقت دگر.
\ قديمى ترين دوستى كه به ياد مى آوريد چه كسى است؟ منظورم قديم تر از ويلون.
> بله، دوست قديمى تر از ويلون هم دارم. چون با ويلون از ۱۱ سالگى آشنا شدم. ما خانه اى اجاره كرده بوديم از يكى از ملاكان تهران به نام آقاى خواجوى. من با پسر اينها دوست بودم كه اصطلاحاً به او «آقا كوچيك» مى گفتند. اما اسمش عطاءالله بود و بعداً چشم پزشك شد.
\ آيا شما مى دانيد كه تفاوت سوسمار و تمساح چيست؟
> فكر مى كنم تمساح ذوحياتين باشد. يعنى هم مى تواند در خشكى زندگى كند وهم در آب. در حالى كه سوسمار فقط مى تواند... نه، نه... سوسمار هم ذوحياتين است. پس نتيجه مى گيريم فرقى با هم ندارند.
\ اگر شما سوسمار بوديد چه كسى رامى خورديد؟
> (مى خندد) مطمئن باشيد به دنبال بهترين غذا مى گشتم. شك نكنيد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |